به گزارش بازداشت همسر حمید بابایی می گوید : دوران خیلی سختی بود، همون روزهایی که در خواب و بیداری و کابوس میگذروندم، از همه سو بهم فشار میومد، با خودم کنار نیومدم و برگشتم ایران، باید به دیدن حمیدم میرفتم، دوشنبه پیشش به خاطر اینکه خانواده حمید صبح خیلی زود ملاقات کرده بودند مسوولان دیگر به من اجازه ملاقات نمیدادن، بی تاب بودم، صبح خیلی زود حرکت کردم اما باز به ترافیک سنگین کرج تهران برخوردم، از تاکسی پیاده شدم نفس نفس زنان کنار خیابان رسیدم و هر ماشینی نزدیک میشد با اضطراب میگفتم یادگار امام، پرایدی جلوتر ایستاد، پسر جوان با چهره ای آرام و متین، با دودلی گفتم آقا از یادگار میرید؟ من زیر پل اوین میخوام پیاده بشم، دیرم هم شده، بهم گفت بفرمایید، در چهره ام اضطراب موج میزد، یک ماه بود حمیدم رو ندیده بودم فکر میکردم اگه امروز هم نتونم ببینمش چی… ترافیک زیاد بود و ساعت هم از ۸ گذشت و مطمئن بودم خانواده برگه ملاقات رو تحویل دادن، به آقای راننده که به نظر نمی رسید راننده باشه چون موبایلش زنگ خورد و از مکالمه متوجه شدم یکی پشت تلفن داره گوشزد میکنه که قراری داره در محل کارش و دیر شده، گفتم میشه تندتر برید من دیرم شده، وقتی اضطراب من رو دید گفت نگران نباشید مقصد رو بگید من می رسونمتون، گفتم زندان اوین درب سالن ملاقات، مرد جوان شکه شد، گفت امروز دوشنبه هست ملاقات ۳۵۰ میرید، یک آن فکر کردم مردم تهران چقدر به مسائل زندانیان سیاسی آگاهن، حتی روز ملاقات، گفتم بله، گفت چه کسی اونجاست گفتم همسرم، بعد پرسید اسمش، من نگفتم چون ترسیدم اطلاعاتش در مورد ۳۵۰ زیاد بود… فهمید ترسیدم، گفت من خودم تازه آزاد شدم، باز با خودم فکر کردم که مردم تهران اکثرا اوین رو دیده اند، برعکس قزوین که من باید زندانی و مخصوصا سیاسی بودن همسرم رو از همه مخفی کنم… عقربه ساعت همچنان با سرعت حرکت میکرد و مرد جوان هم اضطراب منو میدید، با اینکه موبایلش مدام زنگ میخورد و بهش گوشزد میکردن که برای کارش دیر شده اما وقتی ماجرا رو شنیده بود به کوچه و پس کوچه و خیابان فرعی و … متوسل شد، از اون ترافیک سنگین بیرون اومدیم و من رو به درب اصلی رسوند، پیاده شد وارد سالن ملاقات شد من تا رسیدم بلندگو اسم حمید رو خوند از مرد جوان تشکر کردم و او در حال صحبت با خانواده هایی بود که میشناختشون، شماره تماس ازشون گرفتم که هزینه ای که باید بهشون میپرداختم رو براشون واریز کنم، اما هرگز بهم شماره حسابی ندادن، اون روز من موفق شدم حمید رو بعد یک ماه ببینم، خیلی خوشحال بودم و خیلی زیاد مدیون مرد جوان بی ادعایی که فهمیدم اسمشون بهنام موسیوند بود و بعدها در همراهی و کمک به خانواده های زندانیان سیاسی بارها دیدمشون همراه با آرش صادقی و گلرخش … بعدها بارها نوشته هاشون رو خوندم و یاد گرفتم… مهم این نیست که ماها مخالف یا موافق عقاید و نوشته ها و نوع حرکت مدنی هم باشیم، مهم این است که هرکسی به شیوه ی خودش برای جامعه و بهبود شرایط آن قدمی بردارد و سکوت نکند و اینها سکوت نکردن… و این خیلی ارزشمند است.متاسفانه الان شاهد این هستیم که به زودی برای همین همراهی ها با خانواده ها و فعالیتهای مدنی ارزشمندشون به حبس میرن و رفتن و من اندوهگینم که چرا کاری نمیتونم براشون انجام بدم…4336

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)