گفتگو با حافظ موسوی
براهنی تبدیل به سنت نشد!
امیرحسین بریمانی
اننتشار در روزنامه نوآوران

آثار حافظ موسوی را می‎توان به دو کانسپت متفاوت دسته‎بندی کرد: طبیعت‎گرایی مکان‎مند و تعهد به مسائل سیاسی و اجتماعی. طبیعت‎گراییِ نام‎برده، بدین دلیل مکان‎مند است که کاملا فضای شمال کشور را تداعی می‎کند و از پنداشت‎های مخاطب راجع‎به آن، بهره‎کشی می‎کند که مصداق‎های خوب آن را می‎توان در مجموعه شعر “سطرهای پنهانی” دید. اما هرچه حافظ موسوی به جلو می‎رود، به نقش روشن‎فکری یک شاعر نیز پی می‎برد که این امر باعث می‎گردد در ابتدا، نوعی چرخش کامل در فضای اشعار او بوجود آید که بعدا (خصوصا در کتاب “مادیان سیاه”)، این هردو کانسپت در هم می‎آمیزند و مسائل اجتماعی را بر خلاف کتاب “خرده‎ریزهای خاورمیانه”، به ساحت استعارات عقب می‎رانند.در این گفتگو، علاوه بر بحث راجع‎به این موضوع، به مسئله نقش براهنی و شاملو در شعر معاصر و کمی هم ‎به چراییِ افول نسبی شعر دهه‎ی هشتاد پرداختیم.

حتی اگر قائل به این باشیم راجع‎به براهنی هنوز هم جای بحث و گفتگو باقی است، اما احمد شاملو را دیگر می‎توانیم در تاریخ شعر معاصر تثبیت شده بدانیم؛ کسی دستاوردهایش را ابدا نمی‎توان انکار کرد. پس بدین تعبیر، وجود جایزه‎ای به نام شاملو شاید مشروعیت بیشتری نسبت به دیگر نام‎ها داشته باشد و نماینده بودگی او برای شعر معاصر، توسط تمام جریانات موجود در تاریخ شعر پسانیمایی بهرسمیت شناخته شده است. اما از طرفی نقش براهنی در شعر یکی دو دهه‎ی اخیر ما غیرقابل انکار است. شما فکر نمی‎کنید باید از شاملو گذر کنیم؟ یا اینکه بصورتی ناخودآگاه چنین اتفاقی در شعر ما افتاده است؟

ما در جایزه‎ی شاملو، بنا نداریم به کسانی جایزه بدهیم که مثل شاملو شعر می‎گویند! داستان جایزه ازین قرار است که خود شاملو در زمان حیاتش به حمایت کردن از شعر جوان علاقه‎مند بوده است ؛ البته من مستقیما در جریان نبوده‎ام و این را از خانم آیدا سرکیسیان شنیده‎ام. با تاسیس موسسه الف.بامداد، این آرزوی شاملو، بعد از مرگش بوقوع پیوست.
اما اگر به‎شکلی نمادین با این قضیه برخورد کنیم، باید بگویم که شاملو، پس از نیما گشاینده‎ی راه تازه‎ای در شعر فارسی بود که از آن به عنوان شعر سپید یا شاملویی و یا شعر منثور نام برده می شود . البته در همان دوران و پیش از آن اشعار منثوری از هوشنگ ایرانی و منوچهر شیبانی نیز داریم اما شاملو کسی بود که با پیگیری و جدیت و از همه مهم‎تر با آوردن نمونه‎های درخشان، شعر منثور را تثبیت کرد. اگر بخواهیم شعر یک قرن اخیر را مرور کنیم باید اینطور شروع کنیم که نیما یک سنت هزارساله را دچار گسست کرد و شیوه ی کاملا متمایزی را در شعر فارسی آغاز کرد. شاملو، نقطه‎ی بعدی این زنجیره است .البته باید در نظر داشته باشیم که شاملو، ضد نیمایی هم نیست بلکه پتانسیل دیگری از پیشنهاد نیما را آشکار کرد و با پافشاری، آن را به یک سنت در شعر فارسی بدل کرد. نکته ی مهم همین تداوم و یا سنت شدن دستاوردهای شاملو در شعر پس ازاوست .

پس شما فکر میکنید دستاوردهای براهنی فقط برای شاگردانش تبدیل به سنت شده است؟
براهنی اصلا تبدیل به سنت نشد! مشکل کار براهنی این بود که نوعی از پیشنهادات را مطرح کرد که فقط در کار خودش می‎توانست نمود پیدا کند. البته من منکر ارزش‎های کار براهنی نیستم و برای او احترام قائلم. براهنی فکر می‎کرد که پس از “هفده قطعه برای عروسی و مرگ”، شعر فارسی به بعد و قبل از آن تقسیم‎بندی خواهد شد و این مطلب را صراحتا بیان کرد ؛اما عملا چنین اتفاقی نیفتاد. باید ببینیم بدنه‎ی شعر امروز ما در ادامه‎ی براهنی ست یا در ادامه ی نیما و شاملو. درواقع فکر می‎کنم سلسله شعر معاصر پس از نیما ازین قرار است: شعر نیمایی در اخوان به یک اوج‎هایی می‎رسد و سپس شعر سپید یامنثور پدیدمی‎آید که شاملو شاخص ترین چهره ی آن است و در ادامه ی مسیر ، شاعرانی چون فروغ فرخزاد، احمدرضا احمدی و منوچهر آتشی سر بر می‎آورند. ناگفته نماند که نوع شعراحمدرضا احمدی هم درجای خود تاثیرگذاری زیادی داشته و می‎تواند یک پاگرد مهم تلقی گردد. همچنین بیژن جلالی هم اگرچه شاعر خیلی مهمی به حساب نمی آید امازبان ساده و بی تکلف شعر او در شعر دهه‎ی شصت به بعد بازتاب یافته است . به‎طور کلی رویکرد براهنی به شعر، به یک سنت بدل نشد اما بدیهی‎ست که بر شعر فارسی تاثیراتی گذاشت.

شعر ما از دهه‎ی شصت به این سو، دچار یک وضعیت پست مدرن شده است. در چنین وضعیتی، قطعا کلانروایتها فرو ریخته است و شاید بدین دلیل است که نمیتوانیم سنت واحدی را در آن تشخیص بدهیم. شما فکر نمی‎کنید مشکل اصلی برآمده از همین موضوع باشد؟
بله موافقم. شعر ما پس از دهه ی شصت، بسیار متکثر شد. شمامی توانید شعر دهه‎ی سی، چهل و پنجاه را در سه یا چهار شاخه دسته‎بندی کنید اما این دسته بندی در شعر دهه‎ی هفتاد به این طرف عملا ممکن نیست. اما راجع‎به اینکه، این امر را می‎توان تبعات ناخواسته‎ی پست مدرنیسم دانست یا نه، باید گفت که بله پست مدرنیسم بی‎تاثیر نبوده است. تاثیر پست‎مدرنیسم را در بقیه‎ی شاخه‎های هنری هم می‎توان دید. اما باید در نظر داشته باشیم که پست مدرنیسم، یک شیوه‎ی نوشتن نیست .بلکه همان طور که شما به درستی بیان کردید باید از یک وضعیت پست‎مدرن سخن بگوییم. تجربه‎هایی که متفکران غربی در دهه‎ی شصت میلادی و خصوصا پس از جنبش دانشجویی فرانسه از سر ‎گذراندند را ما هم به‎نوع دیگری لمس کردیم. اگر ما زبان مسلط شعر پیش از هفتاد را زبان ایقان بدانیم، زبان شعر پس از آن را باید زبان تردید بنامیم؛ یعنی زبانی که به زبان فروغ بیش از زبان شاملو و اخوان تمایل دارد . به همین دلیل است که من فکر می‎کنم نوع نگاه فروغ فرخزاد به زبان و شعر، پیوندهای نزدیک‎تری با شعر امروز ما دارد . فرخزاد کمتر از دیگران متاثر از ایدئولوژی های مسلط آن روزگار بود و این وضعیت ،امکان نگاه بدون واسطه و تجربه‎گرایانه را برای او فراهم می کرد . از پاسخ سئوال شما دور افتادم. این که شما تلویحا بیان می کنید که شعر براهنی به این دلیل به سنت تبدیل نشد که اساسا دوران سنت سازی (که خود نوعی کلان روایت است)به سر آمده می تواند حرف درستی باشد، اما این داوری را در مورد هر شاعر دیگری هم می توانیم داشته باشیم. شاید من در تاکید بر سنت سازی مبالغه کرده باشم و از این بابت می توانم ایراد منطقی شما را بپذیرم ، اما در عین حال واقعیت شعر امروز ایران به من می گوید که به رغم همه ی تنوع و تکثری که به آن اشاره کردم هنوز هم می توانیم جهات اصلی حرکت و تحول شعر امروز فارسی و نقاط اتصال آن به گذشته یا همان سنت را ترسیم کنیم . اگر پست مدرنیسم به معنای نفی تاریخ باشد من با آن موافق نیستم .

شعر ما همواره سریع‎تر از جامعه و دیگر هنرها به دانش تولید شده‎ی غربی واکنش نشان داده است. اگر نیما را آغاز مدرنیسم در شعر فارسی بدانیم، حال تا دهه‎ی شصت، چند دهه تجربه مدرنیسم آیا برای شعر ما کافی نبوده است؟ می‎خواهم بدانم جملاتی از قبیل ما “مدرنیسم را درونی نکردیم و ورودمان به پست مدرنیسم نابهنگام بود” چقدر می‎تواند اعتبار داشته باشد؟
اگرچه حرکت جامعه ی مادر گذار از سنت به مدرنیته به صورت زیگزاگی بوده و ما هنوز در جامعه ای نامتوازن زندگی می کنیم که به قول معروف شب و روزش با هم فرق می کند و این عدم توازن را به ویژه در ساختار سیاسی کشور که به هرحال برآمده از دل همین جامعه و همین فرهنگ است به روشنی می توان دید ، اما این بدان معنا نیست که بتوانیم به کل منکر دستاوردهای مدرنیته در کشورمان باشیم . همان طور که شما اشاره کردید شعر و ادبیات مدرن ما نزدیک به یک قرن سابقه دارد و ما حق نداریم به آن فرمان ایست بدهیم . بدیهی است که در عرصه ی زندگی اجتماعی هم نمی توانیم چنین کنیم ؛ کما این که در طول چند دهه ی اخیر تمام تلاش هایی که برای تغییر شیوه ی زندگی مردم و بازگرداندن جامعه ی شهری ایران به شیوه ی زندگی سنتی صورت گرفته با شکست مواجه شده است .بنابراین من هیچ مشکلی با گرایشات پست مدرنیستی در هنر و ادبیات ندارم و از قضا به تجربه دریافته ام که با شکسته شدن برخی دگم های مدرنیستی در آموزه های پست مدرن ، چه چشم انداز گسترده تری می تواند در برابر هنر و هنرمند گشوده شود .بخش قابل ملاحظه ای از شعر ، داستان ، تئاتر ، سینما ، موسیقی و هنرهای تجسمی دو دهه ی اخیر ما بدون درک فضای پست مدرن معاصر غیر قابل درک است . بینش پست مدرن به هنرمند مجال پرواز در قلمروهایی را می دهد که پیش از این غیر قابل تصور بود . اما همه ی این ها که گفتم باید به صورت خیلی طبیعی بروز پیدا کند . هنرمند باید به درک ضرورت پرواز در آن قلمروهای ممنوعه رسیده باشد .پیش از تغییر شیوه ی نوشتن ، باید شیوه ی نگاه کردن ، شیوه ی اندیشیدن و بلکه وجدان هنری ما تحول یافته باشد . واکنش منفی گروهی از منتقدین و اهل نظر در برابر پست مدرنیزم در کشور ما به گمان من به خاطر ارائه ی اداهای پست مدرنیستی بوده است . البته نوع دیگری از پست مدرنیسم هم هست که ایدئولوژی نولیبرالیسم جهانی است و هدفش گسترش قلمرو چپاول توده هاست که گمان نمی کنم مورد نظر شما باشد .

چیزی که ما راجع‎به شعر دههی هفتاد می‎دانیم، اوج آن عملا در نیمه‎ی دوم هفتاد محقق شده است. در این دوران نوعی از آزادی زبان در شعر بوجود می‎آید که باعث پشت کردن به فخامت زبانی موجود در شعر دهه‎های پیشین میگردد. این امر را باید دستاورد دوران اصلاحات بدانیم یا چاپ شدن “خطاب به پروانه‎های” براهنی در سال 74؟ بدین طریق مشخص می‎شود که رخدادهای شعری ما خود ارجاع هستند یا از زمینه‎ی سیاسی-اجتماع موجود نیز تاثیر پذیرفته است.
روند ساده‎سازی زبان شعر فارسی در پاسخ به یک ضرورت عینی و نه دلبخواهی و یا صرفا زیبایی شناسیک ،از دوره ی مشروطه و با شعر شاعرانی چون ایرج میرزا ، سیداشرف گیلانی و … شروع شد و از آن پس توسط نیما تئوریزه گردید. نیما باور داشت که شعر باید به همان زبانی نوشته شود که با آن حرف می‎زنیم. امکان دارد نیما این حرف‎ را از الیوت گرفته باشد اما به‎هرحال مسئله این است که شعر مااز زمان نیما به صورت آگاهانه فرآیند ساده‎سازی زبان را طی کرده است. درواقع در شعر نیما و پس از نیما، تلاش شده تا پیرایه‎های اضافی را از شعر فارسی حذف کنند تا شعر بتواند بازتاب زندگی مردم باشد.

قائل به این نیستید که این اتفاق عملا در نیمه‎ی دوم دهه هفتاد ممکن شد؟
نه . این رویکرد بار دیگر – یعنی پس از مشروطه و نیما – در دهه ی شصت در شعر فارسی مطرح شد .دلیلش هم این بود که زبان شعر فارسی از دهه ی چهل به بعد به تدریج از توصیه های نیما دور شده بود و در زیبایی شناسی خاص خودش به اشباع شدگی رسیده بود .با اندکی اغماض می توان گفت به زبانی دو قطبی تبدیل شده بودکه با آن فقط سیاه و سفید را می شد نشان داد ؛ در حالی ما در دهه ی شصت عملا وارد دوران خاکستری شده بودیم . یکی از دغدغه‎های همه شاعران در دهه‎ی شصت، این بود که زبان شعر را به سادگی متمایل کنند. به‎عنوان مثال منوچهر آتشی که پیش‎ از آن در شعرش از زبانی نیمه آرکائیک و تا حدودی حماسی استفاده می‎کرد وقتی به دهه ی شصت می‎رسد، به زبانی از نوع زبان فروغ فرخزاد چرخش می‎کند.
وقتی رضا چایچی در سال 69 تعدادی از شعرهایش در مجله ی مفید چاپ شد، چیزی که گلشیری را واداشت تا آنطور ستایش‎گرانه راجع‎به آن شعرها بنویسد، بروز همین رویکرد در شعر نسل جوان آن سال ها بود . به‎طور کلی فرآیند ساده‎سازی زبان شعر، از دهه‎ی شصت آغاز شد. من فکر می‎کنم دکتر براهنی هم در شعر اسماعیل خود در این جریان قرار می‎گیرد اما او در دهه‎ی هفتاد به رویکردی کاملا متفاوت رو می‎آورد؛ درواقع باید گفت براهنی در مقابل سادگی زبان و ساختار شعر، دست به کودتا زد! درست در زمانی که شاعران به این می‎اندیشیدند که با دوری جستن از تکلف زبانی، شعر را بیان وضعیت پیچیده و متناقض جامعه نزدیک کنند، براهنی پیشنهاد کرد که شعر باید از ارجاع بیرونی فارغ گردد.نظریه ی زبانیت براهنی در آن مقطع به نظرم نوعی دست‎انداز در روال منطقی شعر فارسی بود. .
این که شاگردان براهنی که در دهه‎ی هفتاد متاثر از او و به شیوه ی او شعر می گفتند،اما در اشعار اخیرشان از پیشنهادهای زبانی براهنی فاصله گرفته‎اند به نظرم معنادار است .
بنیامین و آدورنو بحث مهمی راجع‎به شعر اواخر قرن نوزدهم فرانسه دارند که قابل تعمیم به شعر ما هم هست. مالارمه باور داشت که بوژوازی، همه‎چیز و از جمله زبان را به ابتذال کشیده است است و او با پیچیدگی اشعارش، به ابتذال موجود واکنش نشان داد. اما بنیامین می‎گوید این تقدیر جامعه‎ی مدرن است که به سوی یک نوع عمومیت حرکت کند و خود هنرمندان و نخبگان هم در حال این همان شدن با توده‎ی جامعه هستند که از آن به عنوان دموکراتیزه شدن ساختار هنر و جامعه نام می‎برد. بدون آن که قصد شبیه سازی مطلق داشته باشیم می توانیم بگوییم که شعر فارسی از نیما به بعد، مسیری را طی کرده است که در شعر غرب از بودلر آغاز می‎شود و تا الیوت ادامه پیدا می‎کند.

ساده‎سازی ساختار زبانی ای که در شعر شما، رضا چایچی و دیگران اتفاق می‎افتد، نقطه‎ی اوج آن از لحاظ زیباشناختی است و می‎بینیم که در نسل بعدی شاعران، این رویکرد به ساده‎نویسی تقلیل می‎یابد. از شاعران نسل قبلی هم کسانی همچون شمس لنگرودی که می‎آیند تا خودشان را با رویکرد نسل بعدی منتطبق کنند، عملا اشعار قابلی ارائه نمی‎کنند. این ادامه ی رویکرد ساده‎سازی ساختاری زبانی توسط نسل بعدی شاعران به یک فاجعه منجر میشود. حال این را باید نوعی کژروی بدانیم؟ یعنی همان ابتذالی که مالارمه هشدار می‎دهد.
اگر به تاریخ شعر خودمان نگاه کنیم، می بینیم که سویه های بدیع سبک عراقی وارد سبک هندی میشود و در ادامه به ابتذال سبک هندی منجر میگردد. سبک هندی در ابتدا یک پاگرد مهم برای تحول شعر فارسی بود اما در ادامه ی کار به اصطلاح خراب کردند! اتفاقی که در ادامه ی شعر دهه ی هفتاد افتاد هم چیزی شبیه به این می تواند باشد . یعنی ساده سازی مورد نظر شعر دهه ی هفتاد در ادامه به ابتذال ساده‎نویسی منجر شد.

آیا می‎توانیم با ساده‎نویسی مبارزه کرده و سعی کنیم ساده‎نویسی را به همان دوران اوجش باز گردانیم؟
به نظر من مشکل اصلی، فقر اندیشگی در شعر است. آنچه که به شعر دهه‎ی هفتاد اصالت می‎بخشید، درک ضرورت تحول اجتماعی و به تبع آن پیداکردن زبان و فرم های متناسب با آن بود . جامعه به فروبستگی در ایدئولوژی، فرهنگ، سیاست و غیره رسیده و دچار گره‎های مختلف بود و همانطور که شما هم پیش‎تر اشاره کردید، شعر فارسی پیشاهنگ گشودن این گره‎ها بود. در شعر شما شاعران نسل جدید هم چنین چیزی دیده میشود: ستیز با هنجارهای اخلاقی و ادبی. یادم هست که یکی از دوستان راجع‎به شعر اول کتاب سطرهای پنهانی من می گفت این شعر اساسا خلاف هنجار ادبی است چون در هنجار ادبی، شاعر نباید توضیح بدهد و من هم این را می‎دانستم اما تعمدا دست به چنین کاری زده بودم.( آنجایی که می گوید : مرد را بر اسب می نشانند/ این را کودک می بیند / در صبحی زرد / این را مرد می بیند …). یا مثلا شعر فارسی مبتنی بر یک‎مرکز بود و شاعر نگران بود که مبادا مرکز معنایی شعرش از دست برود اما در دهه‎ی هفتاد، شاعران حتی تعمدا دست به چندمرکزی کردن شعر می‎زدند و یک جهان معنایی متکثر را در شعر بوجود می‎آوردند. درواقع ما می‎خواستیم ضدارزش را به یک نوع ارزش تبدیل کنیم که این امر برخاسته از یک خواست اجتماعی بود. جامعه‎ی فروبسته‎ای که تجارب تلخی از انقلاب ، جنگ ، سرکوب ، فروریزی ارزش ها و … بر شانه اش سنگینی می کرد در جست و جوی معنای جدیدی بود که باید خود پدید می آورد. انعکاس این وضعیت بود که به شعر و دیگر هنرهای دهه ی هفتاد اصالت می بخشید .مشکل شعر ساده‎نویسی فقدان اندیشگی ،عدم پیوند با الزامات جامعه و انتزاعی بودن آن است.البته این را هم باید اضافه کنم که کل جامعه و همه ی بخش های آن در وضعیت رکود و فترت است و این فرق می کند با شرایطی که یک جامعه در سر پیچ یک تحول قرار دارد .

شاعران و نویسنده‎های ایران در دهه‎های پیشین، اغلب دارای وجهه‎ی روشنفکری نیز بوده‎اند اما در این یکی دو دهه این اتفاق کمتر افتاده است و انگار گسست فکری‎ای میان شاعران و امر سیاسی بوجود آمده است. این اتفاق چه دلیلی می‎تواند داشته باشد؟
به نظرم این هم به همان وضعیت رکود و خمودگی عمومی جامعه بر می گردد . البته من معتقدم نباید تسلیم این وضعیت شد . به نظر من یک هنرمند نمی تواند فقط یک هنرمند باشد ؛ چنانکه گویی او کارمند موظف اداره ی هنر است . هنرمند از آن رو که خالق زیبایی است در برابر زشتی هانمی تواند بی تفاوت باشد . بنابراین مادام که زشتی ها ، یعنی فقر ، بی عدالتی و استبداد وجود دارد ، او معترض است و این همان خصلتی است که یک روشنفکر باید از آن برخوردار باشد .

فکر می‎کنید شعر میتواند نقش آگاهی‎بخشی را در جامعه ایفا کند؟ به عنوان مثال اشعار توده‎ای‎ها، صرفا عواطف توده‎ای‎ها را تشدید می‎کرد و عملا کسانی از گروه‎های دیگر را به سمت توده متمایل نمی‎کرد! منظورم این است که شاید شاعران از ادبیات سیاسی ناامید شده‎اند.
کار هنر به ویژه در روزگار ما با وجود این همه ابزارهای خبررسانی و ارتباطات “آگاهی رسانی ” نیست . کار هنر تاباندن نور بر زوایایی از زندگی و همه ی چیزهای وابسته به آن است که یا دیده نمی شوند و یا فقط سطح آن ها دیده می شود و ژرفایشان پنهان می ماند .به بیان دیگر کار هنر ارائه ی زاویه ای متفاوت برای دیدن “چیز”هاست . و باز به بیانی دیگر ، هنر روی اطلاعات و معلومات ما کار نمی کند ، بلکه روی وجدانیات ما کار می کند .آن برانگیختگی که در پرسش شما مستتر است درواقع حاصل “تاثیر” هنر است . ما از هنر بیش از آن که چیزی بیاموزیم از آن متاثر می شویم .از این رو هنر حتی در غنایی ترین شکل ،در ذات خود سیاسی است ؛ چون دارای کارکرد اجتماعی است . آن هایی که به قول شما از ادبیات سیاسی ناامید شده اند احتمالا با این تعریفی که من از هنر ارائه کردم موافق نیستند .

شعر سیاسی خواه ناخواه دچار تکصدایی و شعارزدگی نمی‎گردد؟
نه . لزوما این طور نیست . اگرچه در بخشی از شعر سیاسی و اجتماعی ما شعارزدگی دیده می شود ، اما عکس آن هم وجود دارد . در کارنامه ی شعری نیما ، شاملو ، اخوان ، فروغ ، آتشی ، مختاری ، سپانلو و حتی شاعران نسل های بعدی نمونه های درخشانی از شعر سیاسی و اجتماعی وجود دارد که عمیقا شعرند و نه شعار . همین الان یاد شعر “نام تمام مردگان” سپانلو افتادم که شعری است به معنای واقعی کلمه سیاسی و اجتماعی و همتراز با شعر “فوگ مرگ” پل سلان ، بی آن که شعار سیاسی و اجتماعی در آن راه یافته باشد . از این گذشته آن بخشی از شعر دهه های چهل و پنجاه ما که با طرح صریح شعارهای سیاسی هدف برانگیختن جوانان برای سرنگونی حکومت را داشت به هر حال در کار خود و هدفی که برای خود تعریف کرده بود ، موفق بود . شاعرانی مثل سعید سلطان پور و خسرو گلسرخی صراحتا می گفتند که دغدغه ی جاودانگی ندارند ، بلکه هدف آن ها تاثیر آنی و بسیج جوانان برای مبارزه است . آن ها انصافا از عهده ی این کار بر آمدند . یادم هست حتی شاملو هم در یکی از مصاحبه هایش گفته بود من برای آینده شعر نمی گویم بلکه برای اکنون شعر می گویم .

به‎عنوان یک روشنفکر فکر می‎کنید میتوانیم به اصلاحات اعتماد کنیم که سانسور و به‎طور کلی موانع موجود بر سر راه ادبیات را حذف و یا حداقل کمتر کند؟
من تحول عجیب و غریبی در چشم‎انداز نمی بینم .ازین رو ما مجبوریم به اصلاحات دلخوش کنیم و امیدوار باشیم اوضاع به‎تدریج بهتر شود. من بدبین نیستم و فکر می‎کنم بخشی از حاکمیت به این نتیجه رسیده است که به جای هماهنگ کردن زورکی جامعه با خواست های حاکمیت ، حاکمیت باید خودش را با خواست های مردم و به ویژه نسل جوان هماهنگ کند .اگر این دیدگاه در حاکمیت تقویت شود تحولات خوبی می‎تواند اتفاق بیافتد .همانطور که در همین ده پانزده سال هم (با همه‎ی دست‎اندازهایی که پشت سر گذاشتیم)اوضاع اندکی تغییر کرده است. جامعه یک خواست‎هایی دارد که در هر فرصتی آن ها را یادآوری می‎کند. مثلا در انتخابات اخیر، تهرانی‎ها به افرادی رای دادند که اکثرشان را نمی‎شناختند و بدلیل همین اعتماد نسبی به اصلاحات بود که به آنان رای دادند. تغییرات جدی در نسل جوان صورت گرفته که نمی‎تواند در آینده‎ی ایران تاثیرگذار نباشد!البته موانع بسیار جدی وجود دارد ؛ علی الخصوص وقتی بحث مسائل فرهنگی و آزادی بیان در بین باشد دشواری ها و موانع به مراتب بیشتر از سایر حوزه هاست .

شما در دوره ی دوم احمدی‎نژاد نتوانستید کتابی به چاپ برسانید. ازین تجربه‎ی ناگوار، چه راهکارهای احتمالی‎ای توانستید بدست بیاورید؟ فضای مجازی به‎هرحال آثار مخربی بر ادبیات ما داشته است؛ حال با این وجود می‎توان نشر الکترونیک را راهکاری برای انتشار بی‎دردسر کتاب دانست؟
من شخصا نتوانستم با فضای مجازی کنار بیایم ولی فکر می‎کنم با اینکه فضای مجازی به سطحی‎نگری دامن می‎زند اما سد سانسور را هم می تواند به‎راحتی بشکند . با وجود فضای مجازی، هیچ صدایی خاموش نمی ماند. ازین لحاظ فکر می‎کنم که نکات مثبتی در نشر الکترونیک وجود دارد. اما از طرفی هم فضای مجازی نمی‎تواند رسمیت کتاب کاغذی را پیدا کند.

به این دلیل که شاعران مورد حمایت یک جامعه صنفی نیستند، خیلی راحت در معرض آسیب قرار می‎گیرند. فضای نشر، سانسور و بسیاری موارد دیگر به شعر معاصر تعرض کرده‎اند. حال شعر عملا به کجا می‎تواند اتکا کند؟
اتفاقی که برای خود من در آن چند سال افتاد، تجربه‎ی بسیار تلخی بود و در روند کاری من وقفه ایجاد کرد. من فکر می‎کنم که فضای مجازی نمی‎تواند این مشکل را به‎تمامی حل کند و یا حداقل برای من فضای مجازی راهکار خوبی نبوده است. راجع‎به فضای نشر باید بگویم که انتشارات، نهایتا یک بنگاه اقتصادی‎ست و باید دخل و خرجش بخواند. البته من آرزو می‎کنم که ناشران ما به آن درجه از آگاهی و تعهد رسیده باشند که بخشی از وقت و انرژی خود را صرف ادبیات جدی و همچنین سرمایه‎گذاری بر روی نویسندگان و شاعران جوان کنند. اما نباید نادیده گرفت که اوضاع مالی انتشاراتی‎ها هم خوب نیست و بازدهی مالی خوبی ندارند. اما راجع‎به شاعران جوان من فکر می‎کنم که باید کمی صبوری پیشه کنند؛ در درازمدت حق هیچ‎کسی خورده نمی‎شود! مکانیزم نشر واقعا پیچیده‎تر از این حرفهاست و نمیشود همه بار را به دوش ناشر انداخت.ما چاره ای نداریم جز این که خودمان و کارمان را جدی بگیریم و برای غلبه بر اوضاع مایوس کننده ای که به به آن اشاره کردید مبارزه کنیم .

مشکل اصلی اینجاست که فضای غالب نشر و مطبوعات، در دست افراد ادبیاتی نیست و سردبیری مطبوعات را اکثرا افرادی در دست گرفته‎اند که با نظام کارمندی ترقی کرده‎اند و نه الزاما شایسته‎سالاری. حال این افراد قطعا دلسوزیای هم برای ادبیات نخواهند داشت!
حافظ موسویبله . یکی از مشکلات جدی ما نبود مطبوعات تخصصی است. از اواخر دهه‎ی شصت به بعد مجلات قدرتمندی همچون گردون، آدینه، دنیای‎سخن، کارنامه ، عصرپنجشنبه و مفید پا گرفتند که بصورت تخصصی به ادبیات می‎پرداختند. چاپ کردن یک شعر یا داستان در این مجله ها، به اندازه‎ی چند کتاب در معرفی شاعران و نویسندگان جوان تاثیر داشت . در مجلات تخصصی و معتبر معمولا آثار از فیلترهای کارشناسی می گذرند و کیفیت آن ها تا حدودی تضمین می شود ؛ به همین دلیل مخاطب با خیال راحت تری می تواند به آن آثاراعتماد کند . و از طرفی تیراژ مجلات معمولا بیشتر از کتاب‎هاست بخصوص در شهرستان‎ها که یک مجله را یک گروه ده پانزده نفره می‎خوانند. ضربه‎ی اساسی‎ای که به ادبیات نسل شما وارد شد، این بود که عده‎ای بسیج شدند تا مجله های ادبی معتبر را تعطیل کنند! البته امروز هنوز هم مجلاتی وجود دارند و من پایداری آن ها را تحسین می کنم اما متاسفانه جریان‎ساز نیستند. روال کار در آن زمان‎ها اینطور بود که پیش از چاپ کردن کتاب، باید چندین کار در مطبوعات چاپ می‎کردید و اگر می‎دید یدکه آثارتان را چاپ نمی‎کنند، ممکن بود به این نتیجه برسید که یکجای کار خودتان می لنگد. خود من وقتی نخستین کتابم را چاپ کردم، در جامعه ادبی تا حدودی شناخته شده بودم . همینطور رضا چایچی، بهزاد خواجات ، بهزاد زرین‎پور ، هیوا مسیح هم قبل از انتشار کتاب، در مجلات ادبی معرفی شده بودند. نسل جوان نیاز به پاگرفتن دوباره‎ی مجلات تخصصی دارد تا بتواند خودش را به مخاطبان معرفی کند و هم اینکه نوعی فیلتر کارشناسی برای ادبیات بوجود بیاید؛و این چیزی است که در فضای مجازی وجود ندارد. خدا نیامرزد کسانی را که باعث شدند درِ تمام نشریات ادبی ما تخته شود!

رضا براهنیی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)