فرمانده کیجا
تیر ماه، ماه داغ است.
ماه زخم های همیشه تازه.
به یاد دختران بی‌باک و سرافراز شهر من:
فهیمه تقدسی، زهرا فرمانبردار،
فریده روحانی، رویا رحیمی،
حوا برزگر و . . . .
در شهر کوچک شاهی هر چند همه همه را می شناختند ولی مبارزان سیاسی ناچار به داشتن سازمانهای مخفی بودند. آوازه فرمانده کیجا (دختر فرمانده) را همه شنیده بودند و همه می دانستند او در شاهی و یا حداکثر در یکی شهرهای مازندران مستقر است و علمیات عده زیادی را در مبارزه علیه جمهوری اسلامی، رهبری و هماهنگ می کند.
همه می دانستند که سپاه و بسیج مازندران و به ویژه سپاه و بسیج شاهی، از شبح او در هراس هستند و با تمام امکانات خود در پی دستگیری او هستند. ولی بسیار اندک می دانستند که این دختر بیست و چهار ساله واقعن کیست.
از جمله کسانی که می دانستند فرمانده کیست آقا و خانم باوند، پدر و مادر نسرین بودند.
خانم باوند وقتی به چهارشنبه بازار برای خرید سبزی خوردن رفته بود و آقای باوند در اتاق معلمان مدرسه رازی خبر دستگیری نسرین را شنیدند. آقای باوند وقتی به خانه برگشتصورتش مثل گچ سفید بود. به خانم باوند که چند بار از هوش رفته بود و همسایه ها او را به هوش آوردند، چیزی نگفت. یک راست سوی تشکچه‌ای که هر روز روی آن می نشست و به رادیوی بی بی سی و آلمان گوش می داد رفت. همانجائی که با نسرین و مهران بحث سیاسی، مذهبی، اجتماعی و گاه ادبی می کرد. ساکت نشست. همان آقای باوندی که وقتی حرف می‌زد یا بحث می‌کرد شکوه گفتار شیرین معلم تاریخ همه را با رضا به شنیدن وا می داشت، دیگر صدائی از او در نمی آمد. نگاهش مات بود و خیره به دیوار می نگریستت. اشک بود و سکوت. سکوت و اشک.
وقتی از کار بر می گشت، پس از شستن دست صورت، یک راست می رفت و روی تشکچه خودش می نشست و رادیو را روشن می کرد. قطعنامه سازمان ملل، میانجگیری اولوف پالمه، قرارداد الجزیره، همه ی حمله‌ها و پیشروی و عقب‌نشینی را مو به مو، وجب به وجب، از بر بود.
اما حالا فقط نشسته بود. مات و مبهوت. اشک بود و سکوت. سکوت و اشک.
باز اشک، باز هم اشک. اینهمه اشک از کجا می آمد؟ بعد ار اعدام مهران و دستگیری نسرین آقا باوند دیگر آن آقا باوند پیشین نبود. آقا دبیر باوندی که وقتی داستان آرش را به سه روایت تاریخی، شعر کلاسیک فردوسی و شعر مدرن کسرایی تعریف می کرد، نفس ها حبس و موی بر بدن سیخ می شد.
وقتی همکارش آقا محسن پور می خواست ماجرای فرمانده کیجا را برایش تعریف کند، آقای باوند به او نگفت که این دختر همان نسرین است که تو صدها بار در خانه من او را دیدی.
آقا محسن پور گفت برادر زاده او پاسدار است و این مطالب را برای او تعریف کرده است.
می گوید از مرکز رهنمود آمده است . باید آنها را در هم شکست. می خواهند قهرمان شوند. باید آنها را به لجن کشید. هیچکس نباید قهرمان بمیرد ویا از زندان بیرون برود. حتی بعد از آزادی باید همکاری کنند و یا خود را به لجن بکشند. برادری می گوید باید قلم و کلاشینکف را زمین بگذارند و بافور و شیشه را بردارند.
قبل از هر چیز باید به دختران تجاوز کرد. باید روح و روان و توان آنها را همزمان درهم شکست. روح و روان درهم شکسته دیگر همکاری می کند.
به فرمانده کیجا هم تجاوز کردند. نخست صحبت از اسماعیلی بود. ولی شیخ قنبری و پاکستانی گفتند آنها نمی خواهند از این ثواب محروم شوند.
او را شکنجه کردند. پاهایش چرکی شد. شکنجه کردند. تجاوز کردند. آنقدر به سر و صورتش زدند دیگر چشمش نمی دید. پاسدارها به او تجاوز کردند ولی به او دست نمی زدند. یک سر چوبی را را می گرفتند و سر دیگر را به دست نسرین می دادند و او را از اتاق شکنجه به اتاق باز جوئی راهنمائی می کردند.
حال که شیخ قنبری به بندرعباس رفت یک پاکستانی رئیس دادگاه انقلاب شاهی است. او مجاهد، فدائی، توده ای، امتی، فرقان، پیکاری، راه کارگر، رزمندگان، طرفداران حکومت پهلوی، اصولن احزاب و سازمانهای سیاسی ایران را نمی شناسد. این بابایی جویباری است که همه کار را تنظیم می کند و شیخ پاکستانی پای حکم ها امضا می زند.
آقا باوند به پای نسرین فکر کرد. درست روی شست پایش یک خال سیاه داشت. به نظرش آمد که پایش آنقدر ورم کرد که دیگر خال سیاه دیده نمی شود. هر بار که جوراب پایش می کرد این خال زیبا را می دید. شلاق بر کف پاهای چرک کرده. بیهوش شد دیگر فرقی نمی کرد. حدنهائی درد. همه بدن اعصاب بود همه بدن کف پا. معلوم نشد پای نسرین بود یا پای آقای باوند.
آقای محسن پور وقتی سر را به سوی آقای باوند برگرداند دید، او بیهوش روی روی میز افتاده است و مطمئن نبود آنچه در باره مختار اسماعیلی و نوروزیان سرپرست زندان تعریف کرد شنیده باشد. به کمک قهوه چی او به هوش آورد و به خانه رساند.
در دورانی که مهران در زندان بود، پدر و مادرش هر دو فوت کردند. همسایه ها می گویند دق مرگ شدند. پس اعدام، دادگاه انقلاب شاهی آقای باوند را خواست. گفتند هر کاری کردیم سر عقل نیامد. چاره ای جز اعدام نداشتیم. پنجاه هزار تومان پول گلوله را بدهید و فردا غروب جنازه از سپاه پاسداران خیابان بابل تحویل بگیرید. آقا باوند می دانست این روزها جوانان شهر را زیر درخت های لیمو در حیاط سپاه اعدام می کنند.
وقتی خواستتند مهران را در آرامگاه سید نظام دفن کنند یک عده بسیجی با لباس شخصی آمدند، با شعار مرگ بر منافق، مرگ بر کمونیست، مرگ بر سلطنت طلب. گفتند نمی گزاریم کافر را در قبرستان مسلمانان دفن کنید.
آقای باوند هیچ حرفی نزد، هیچ مقاومتی نکرد. آرام به خانه برگشت. مهران را زیر درخت گردوی پیری که پدر بزرگش کاشته بود، دفن کردند. آقای باوند، دستش را برخاک مهران گذاشت و زیر لب، با بغض گفت: مهران جان شاید اینطور بهتر شد. اینجا راحتر پیش تو می آیم وبا تو درد دل می کنم. اینجا هر چه می خواهم می توانم بر مزارت گریه کنم.
وقتی مهران و نسرین را دستگیر کردند، یکی از دوستان آقا باوند به او گفت که به دادن کمک به انقلاب می توان جرم بچه ها سبک کرد. آقا باوند ماشینش و زمینی که سالها پیش با پس انداز و وام فرهنگی خریده بود به سرعت فوخت و یک کیسه پول را خانه جوادی آملی بردند به امید تخفیف جرایم مهران و نسرین.
وقتی به آقای باوند خبر دادند که دخترش نسرین را اعدام کردند و برادرزاده‌اش مهران را پس از اعدام پشت جیپ بستند و در خیابانهای اصلی شاهی بر روی اسفالت کشیدند طوری که اسفالت نیمی از سر و شانه‌ای را سوهان کرده بود، هیچ نگفت فقط چشمانش پر از اشک شد.
وقتی به خانه رسید خانم باوند با چشمان پر اشک و بغض روی پای آقای باوند بی‌هوش شد. وقتی خانم باوند را به هوش آوردند با چشمانی پر اشک برای شوهرش تعریف کرد:
پیش پایت، دو نفر لباس شخصی اینجا بودند و پاکت شیرینی که به نظر می رسید همین جا سر خیابان از قنادی کاوه خریده باشند به دست من دادند و گفتند:
مبادا برای نسرین و مهران مجلس ترحیم و یا عزاداری راه بیندازید. اگر جان مازیارتان را می خواهید کار ما را زیاد نکنید.
چند روز پس از دیدار با آقا محسن پور، آقای باوند را خواستند. دخترت سرموضع بود و ندامت نکرد. حتی آنچه دیگران اقرار کردند را هم نپذیرفت. چاره ای جز اعدام نداشتیم. هشتاد هزار تومان پول گلوله را بدهید و فردا غروب جنازه از سپاه پاسداران خیابان بابل تحویل بگیرید.
آقا باوند فکر کرد اینها دیگر جلوی دفن یک دختر را نمی گیرند. وقتی به آرامگاه سید نظام رسیدند، همان بسیجی ها با لباس شخصی آمدند با شعار مرگ بر منافق، مرگ بر کمونیست، مرگ بر سلطنت طلب. گفتند نمی گذاریم کافر را در قبرستان مسلمانان دفن کنید. نسرین را هم کنار مهران دفن کردند.
وقتی تاریک می شد چند نفر معدود دوستان و بستگان سر سلامت باد می آمدند. هیچ کلامی رد و بدل نمی شد. لرزش لب‌ها، بغض‌ها در گلو و اشک‌ها سخن می‌گفتند. گاه لب‌های لرزان روی صورت‌های خیس. گریه کردن چه نعمتی است. مویه کردن چه موهبتی است، غمت را و دردت را فریاد کنی.
مبادا برای نسرین و مهران مجلس ترحیم و یا عزاداری راه بیندازید. اگر جان مازیارتان را می خواهید کار ما را زیاد نکنید.
باز اشک، باز هم اشک. اینهمه اشک از کجا می آمد.
خانم باوند هر روز صبح و ظهر و شام غذا و ساعت ده صبح و سه بعد از ظهر چای او را کنار تشک، رادیو و کتابش که بر رحلی خاتمکاری شده باز بود، می گذاشت.
کتاب و دفترچه یادداشت آقا باوند به مثابه دماسنج برای خانم باوند عمل می کرد. او با میزان پیشرفت خواندن و نوشتن آقا باوند از سلامت جسمی و روحی او مطمئن می شد.
این روزها آقا باوند دست به غذا و چای نمی زند. تنها به اخبار رایوها گوش می دهد بدون هیچ کلامی بر تشک می نشیند.
کتاب سیاست نامه چند روزی است در همان صفحه باز است.
حکایت – روزی معتصم به مجلس شراب نشسته بود و قاضی یحیی بن اکثم حاضر بود. معتصم از مجلس برخاست و و در حجره‌ی دیگر شد. زمانی بود، بیرون آمد و شرابی بخورد و سه بار در گرمابه شد و غسل بکرد و بیرون آمد و مصلی نماز خواست و دو رکعت نماز بکرد و به مجلس شراب بازآمد. معتصم، قاضی یحیی را گفت: “دانی که این نماز چه بود که کردم؟” قاضی گفت:”نه.” معتصم گفت: “نماز شکر نعمتی ازنعمتهایی که خدای عزوجل مرا ارزانی داشت”یحیی گفت: “آن چه نعمت است، اگر رای بلند بیند بفرماید تا ما نیز شاد باشیم.” معتصم گفت: “دراین ساعت سه دختر را دختری بستدم که هرسه دختر دشمن من بودند: یکی دختر ملک الروم،دوم دختر بابک، سیوم دختر مازیارگبر.
آقا باوند دیگر دست به غذا نمی زند. آقای باوند دیگر کتاب نمی خواند. آقا باوند دیگر نمی نویسد. آقا باوند دیگر رادیو گوش نمی کند. چشمان خانم باوند را پر از اشک می شود. بغض راه نفس کشیدن را می بندد و فکر می کند: من توان یک داغ دیگر را ندارم.
یک روز آقا باوند، که فرداش همانجا رو تشک کنار رحل کتاب خاتمکاری شده با کتاب باز روی آن، رادیو موج کوتاه، دفترچه یادداشت، جان سپرد، دست دور گردن خانم باوند کرد و به آرامی در گوشش نجوا کرد: مرا هم زیر دختر گردوی پیری که پدربرگم کاشت، کنار نسرین و مهران دفن کنید. بر من هیچ روحانی نماز نخواند.
تیر ماه ۱۳۹۲
بریده فشرده شده از کتاب «مجموعه دادستان های کوتاه»، احد قربانی دهناری، ۱۳۹۳

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)