178983_511112605566836_1612779166_nبه تماشای خیابانِ بلندی که پُر از خاطره ی تنهایی ست
پشتِ این پنجره ، می مانم.
شهر را با منِ تنها شده ، حرفی نیست.
وان درختی که فراسوی افق های تب آلودِ نگاهم را پُر می کرد
و طنینِ تپشِ جانِ جوانم را
به ترنم های نم نمِ بارانِ بهارانش می آمیخت
از تگرگِ ناگاه
برگ وُ بارش ریخت.

آه…ای روحِ بزرگِ عشق !
ای عزیزی که ترا با من، پیوندِ کهنسالی ست !
باز، با زمزمه ی باران
پشتِ این پنجره، می مانم
از تو با این دلِ تنها شده می خوانم.

رضا مقصدی
………..

هایدلبرگ.سال 65
از کتابِ: با آینه، دوباره مدارا کُن
………………………….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)