چند روزی ست که نامه فائزه هاشمی منتشر شده و من مدام مرور و با خود زمزمه می کنم شاید بتوانم این بهشت تصویر شده را به یاد بیاورم. اما راستش بهشتی در کار نیست. زندان خاطره ناخوشایند انسان ها از مکانی ست که اساسا جای انسان نیست.

اصولا ما ( چه به عنوان فرد و چه گروه) در بیشتر مواقع وقایع را از آنجا و در آنجا که هستیم بررسی می کنیم. شخصی و بر اساس تجربیاتی که داشته ایم از آن صحبت کنیم. این موضوع از جهاتی خوب است چون بخش هایی از تاریخ معاصر را بازگویی کرده و زنده نگه می دارد اما از جهاتی دیگر بهتر است حواسمان باشد که داستان ما گذشته ای دارد و این تنها تجربه شخصی ماست و نه یک کلیت قطعی و غالب.

نوشته های فائزه هاشمی روایت گر زندانی ست که لبخند بر لب همگان می آورد و داستان زندگی زنانی که تنها محل زندگی شان عوض شده است و نه بیشتر. این روایت از زندان مرا به یاد روایت های دوستانم در جنبش زنان می اندازد. آن روزها که هنوز زندان تا به این حد همه گیر نشده بود برخی از فعالان حقوق زنان و دانشجویان بازداشت و به زندان فرستاده می شدند. از یک روز تا چندین ماه. وقتی دوستان بیرون می آمدند تعریف تجربه ها یکی از بحث های جمع های کوچک بود و یادم می آید که بیشترشان از خاطرات خوب می گفتند. بعدها پرسیدم و پاسخ شنیدم که باید وحشت زندان کم شود و برای همین بهتر است که مدام از خاطرات تلخ نگوییم. زندان هم بخشی از زندگی فعالان است که هم خاطرات خوب دارد هم بد … . به مرور آموختیم چگونه خاطرات بد در قالب کارگاه های آموزشی و آشنایی با حقوق زندانیان و مسائلی از این دست تبدیل به یک جریان آگاه سازی و مقاومت بشود.

به نظرم، روایت فائزه هاشمی بیشتر از آنکه بیان خاطرات خوب زندان باشد بازگویی نگاه شخصی او به تجربه زندان است که تنها در کنار یک تصویر همه جانبه می تواند به عنوان واقعیت مطرح شود. در غیر این صورت من این فرآیند را عادی سازی می نامم که به نظرم قابل نقد است زیرا در نهایت به نفع افرادی که در زندان به سر می برند، زیر حکم های تعلیقی یا تعزیری و یا در خطر بازداشت های احتمالی بعدی هستند، نیست.

فائزه هاشمی در ابتدای نامه اش تیتروار از سختی های زندان می گوید که بخشی از آن به روابط و دوری و احساسات می پردازد و بخش دیگر از محدودیت دسترسی زندانیان به حقوق اولیه شان. اما در بخش های دیگر به طور مفصل به امکان خودسازی و کلاس های آموزشی و جلسات و … پرداخته و در پایان از دیگران هم می خواهد که به این مهمانی بزرگ بپیوندند.

فائزه هاشمی اشاره نکرده است تفاوت اینکه فردی بداند شش ماه دیگر آزاد می شود تا اینکه به طور مثال تنها شش ماه از شش، نه یا ده سال حکم زندانش گذشته باشد چیست. آیا هنوز از فرصت های موجود (اگر فرصت بخوانیمشان) لذت می برد؟ آیا اندیشیدن به سال هایی که می روند و آدم هایی که می آیند و می روند و تو تنها به نظاره نشسته ای، به فرزندت که بزرگ و بزرگتر می شود و تو شاید فقط هفته ای یک بار ببینی که تغییر کرده است، همسرت که قرار بود با هم جوانی کنید، مادر و پدرت که هر ملاقات به ملاقات شکسته تر می شوند و خواهران و برادران و دوستانت که …، گاه بی تاب و خسته ات نمی کند؟

بله درست است آنجا همدلی از نوع دیگری ست و همین است که تو مدام به غار تنهاییت می روی و باز از آن خارج می شوی چون وجودت در آن جمع کوچک معنا دارد و اندوه و شادیت بر دیگران تاثیرگذار است.

فائزه هاشمی نگفته است که در کنار کلاس و گفت و گو، گاه حتی چیزهای کوچک مانند تمام شدن گازوئیل، سردی آب، گرفتن توالت، بهداشت، دسترسی به پزشک و … تبدیل به مسائلی بزرگ می شوند.

او به اشتباه تصور کرده یا فراموش کرده است که بعد از دعوت فعالان به زندان یادآوری کند راه ورود آنها به زندان با او متفاوت است. آدم ها یک راست از خانه یا دادگاه به عمومی منتقل نمی شوند مگر برای اجرای حکم و این اجرای حکم بعد از صدور حکم و بعد از گذراندن دوران بازجویی و بازداشت در ۲۰۹ است و آنجا اما حکایت دیگری ست.

آنجا آواز می خوانند، گاه داخل سلول بازی می کنند، می خندند اما نه همیشه و نه از روی سرخوشی. تو در آن چهار دیواری کوچک و خفه، بدون هیچ وسیله ای برای وقت گذرانی باید کاری کنی تا دیوانه نشوی. افسردگی تسخیرت نکند و بتوانی مقاوم باقی بمانی. اگرچه این دوران با دوران گذشته قابل مقایسه نیست و روایت های زندانیان قدیمی وجود انسان را به لرزه در می آورد اما باز هم روایت سختی و آزار است. حتی این را من هم نمی توانم بگویم چرا که تجربه آن کس که در همین دوران، انفرادی رفته و یا مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفته است متفاوت است. آیا من می توانم در جایگاه فردی که نه به انفرادی رفته و نه آزار و آسیب جسمی را تجربه کرده ام از ۲۰۹ یک تصویر زیبای به یادماندنی ارائه دهم؟ آنجا زندان است با تمامی خاطرات تلخ و خوب. خوبیش اما مربوط به ذات زندان نیست بلکه انسان هایی که آن را با تو سهیم می شوند گاه چیزی را در تو تغییر می دهند و البته همین انسان ها هم باز همیشه یکسان نیستند و خود ماجرای همزیستی در یک سلول می تواند تلخ یا شیرین باشد.

من نمی دانم وقتی متن نامه فائزه هاشمی به انگلیسی ترجمه می شود مجامع بین المللی چه تصویری را در نظر می گیرند. واقعیت این است که فائزه هاشمی به درستی از مهمانی موقتش گفته است و از ارتباطات انسانی اما این ها همه واقعیت زندان نیستند. آسیب های روانی و برای بسیاری جسمی که در ۲۰۹ و یا دیگر بندهای مربوط به بازجویی در هر جای دیگر و متعلق به هر ارگان دیگر، به انسان وارد می شود در بسیاری مواقع ماندنی ست. تحقیر، توهین، ترور شخصیتی، بی خوابی، حساسیت به نور چراغ همیشه روشن حتی در شب، اضطراب صدای زنگ راهرو به هنگامی که بازجو به دنبالت می آید، دری با دو دریچه کوچک که به ندرت یکی را می توانی باز کنی، دکمه ای که می زنی به امید آنکه بعد از مدتی شاید طولانی و شاید کوتاه، شاید با درد کلیه و احساس ترکیدن مثانه در نهایت کسی در را باز کند، پتوهای کثیف و پرزدار و سرفه های آلرژیک بی امان خودت و هم بندی هایت، سرما، چشم بند، دمپایی پلاستیکی و چادر بر سرت و مردی که تو را به سوی صندلی کنج اتاق راهنمایی می کند، نفس های بازجو و فاصله نزدیکش و گاه صدای دورش از پشت سرت، فحاشی های بازجویانی که تنها از گوشه چشم می توانی بفهمی چندین برابرت هستند و آمده اند برای شکستنت، نگرانی های مربوط به سلامت خانواده و تلفن و ملاقات، بی تابی همسلولی هایت، ترس اعدام در جوانترها، دیوارنوشت های نفرات قبل از تو، اندوه باقی مانده شان، بلا تکلیفی و عدم دسترسی به کتاب و روزنامه و قلم، کنترل شدن ۲۴ ساعته زندگی ات و هزاران تجربه ای که در مورد فرد به فرد آدم هایی که تجربه شان کردند متفاوت است.

فائزه هاشمی شاید خواسته است از انسانیت و فضای دوستی و همدلی زندان بگوید که بی تردید فضایی خاص آن مکان است و به یاد ماندنی اما زندان نه یک مهمانی بزرگ است که بشود کسی را به آن دعوت کرد و نه الگوی مشخصی دارد که همه بر اساس آن با کمترین رنج و آسیبی، به یک جمع دوستانه آموزنده وارد شده و زندگی بگذرانند.

تک تک بچه هایی که در آن بند عمومی به سر می برند ماه ها در انفرادی و غیرانفرادی رنج ها برده اند. مقاومتشان ستودنی ست اما رنجشان ناگفتنی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)