اگر نظام ،یک خانواده باشد؟
ازدواج
یک قرارداد اجتماعى است که به روابط افراد شکل قانونى مى دهد و ما به ازاء این قرارداد،طرفین مزدوج از یکسرى حقوقِ برابر و گاهى نابرابر قانونى برخوردار مى شوند. اگرچه هدف پنهان در پسِ این قرارداد اجتماعى ،کمک به تداوم نسل هاست اما به لحاظ اجتماعى و اقتصادى و روانشناسى هم مى تواند فوایدى را ایجاد کند،چرا که این قرارداد براساس اهداف مشترکى شکل مى گیرد که زوجین آگاهانه یا تلویحآآن را پذیرفته اند. همگرایى اهداف دریک ازدواج یکى از شروط اساسى براى حفظ رکن خانواده است و این همگرایى درشرایطى امکانپذیر است که زوجین محدوده ى وظایف خود و طرف مقابل را بشناسند و به آن احترام بگذارند.والبته قانون توانسته باشد تاحد زیادى این محدوده ى وظایف را به روشنى مشخص کرده باشد.
عشق
همان برانگیختگى عاطفى یا هیجانى بر پایه هاى مشترک است که آنهم بخش نانوشته ى هر ازدواج قانونى است ،یعنى اینکه طرفین به یک توافق عاطفى هم نیاز دارند که درکنار رسیدن به اهداف مشترک ازدواج( بقاء نسل) قادر باشند از ظرفیت هاى جسمى و فکرى و حمایت هاى روانى یکدیگر به قدر کافى برخوردار باشند.این بخش نانوشته ى ازدواج که بطور رسمى درسندازدواج ثبت نمى شود ،اغلب و شاید اکثر مواقع از بخش رسمى سند مهم تراست و ارتباط نزدیکى به میزان سلامت روان و استحکام شخصیت ،مسئولیت پذیرى واحترام به نفس طرفین دارد،البته همه ى این فاکتورهاى غیر رسمىِ قید نشده ،به شکل ظریفى به پشتوانه هاى قانونى و ثبت شده ى سند هم مربوط مى شوند حتى اگر به طور مستقیم به ظاهر بیربط به نظر برسند.
مثال ساده ى این نوع ارتباط؛ توانایى مساوى طرفین در پایان دادن به سند ازدواج بر اساس دلایل حقوقى است ،اگر یکى از طرفین به دلایلى این حق را قانونا غصب کرده باشد،اساس ازدواج که دستیابى به اهداف مشترک است را مختل مى کند،تا جایى که یکى از طرفین را تبدیل به پل رسیدن به خوشبختى دیگرى مى کند.
طلاق عاطفى
طرفین ازدواج ،ضمن کاهش همگرایى در نیل به اهداف مشترک خانوادگى،از ذخیره ى عاطفى لازم که موتور اصلى زندگى پرشور خانوادگى است بى بهره مى شوند.احساس احترام شخصى شان را از دست مى دهند و همدلى کنشگرانه شان که متکى بر عزت نفس است ،مختل مى شود، دچار تناقضات رفتارى و گفتارى مى شوند،که در جهت تخریب طرف مقابل و تایید شخصى شان است و درعمل به دوچرخه ایى شبیه مى شوند که هر چرخ آن به یک سو حرکت مى کند. هیچکدام از این اتفاقات در یک شب رخ نمى دهد،به طور معمول طرفین ، از طریق راه هاى قانونى یا فراقانونى یا غیر قانونى سعى مى کنند که دو چرخِ این دوچرخه را همسو کنند تا بلکه دوچرخه ،از رسیدن به مسیر نهایى اش که در اینجا حفظ کلیت خانواده است بازنماند.
وقتى ظرفیت هاى قانونى و اجتماعى مطلوب براى خلاصى از این چرخه ى معیوب زندگى،میسر نباشد،طرفین به نوعى اززندگى همجوارى، باحداقل همدلى و کنشِ مهرورزانه روى میاورند و دچار طلاق عاطفى مى شوند، چرا که از عواقب حقوقى یا ظرفیت هاى قانونى هر طرف آگاه و به نوعى مایوس هستند.
پس عیسى به دین خود
موسى به دین خود
نتیجه اینکه کیان خانواده تبدیل به مخروبه ایى مى شود،یکى مى سازد ،دیگرى تخریب مى کند ،یکى مهمان دعوت مى کند ،یکى مهمان را بیرون مى کند،اگر خانواده صاحب فرزندى باشد که معمولن هست، فرزندانى ترسیده ،پرخاشگر، پریشان ،نامطمئن و نا شاد،،بدبین به روابط آدمها،مستعد افسردگى و خودکشى ،حاصل این خانواده ى از هم پاشیده ى است که در ظاهر هنوز خانوادهاند.
البته،این شرایط ،توصیفى ازیک خانواده معمولى است که،شامل دو زوج و فرزندانشان مى باشد،اگر براساس قوانین عرفى یا نیازهاى درونى ،هریک از زوجین ضمن حفظ ساختار ظاهرى خانواده با شخص دیگرى وارد روابط خصوصى و عاطفى شده باشد ،به طور غیرمستقیم پاى افراد غریبه به حریم خصوصى خانواده باز مى شود،افرادى که اساسن در چارچوب اهداف مشترک اولیه ى این خانواده نمى گنجند و سوداهاى دیگر درسر دارند. چه بسا این افرادى که سایه شان در خانه پیداشده ،در سر،به فکر تشکیل خانواده ى جدیدى با محوریت و مشارکت خودشان باشند.
و اما
اگر نظام یک خانواده باشد…….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)