پاسخ اسلاوي ژيژك به منتقدانش درباره بحران پناهجويان

«درس دشواري كه پناهجويان بايد بگيرند اين است كه “نروژي در كار نيست” حتي در خود نروژ. بايد بياموزند رؤياهايشان را سانسور كنند: آنها بايد به جاي دنبال‌كردن رؤياهايشان در واقعيت بر تغيير‌دادن واقعيت تمركز كنند.» اين تك‌جمله جدلي يكي از مقالات اسلاوي ژيژك، فيلسوف اسلونيايي، درباره بحران پناهجويان بسياري از منتقدان را به واكنش واداشت. كار بدانجا رسيد كه نويسندگان فارسي‌زبان نيز دست‌به‌كار شدند تا «اروپامحوري» ژيژك را نوعي نژادپرستي پنهان و ناشي از اسلام‌هراسي بخوانند. گرچه این جمله در زمینه بحث او و تابوشکنی‌هایش از کلیشه‌های چپ‌گرایانه معنادار بود، منتقدان به‌خصوص در زبان فارسی با جداکردن این مضمون که «اتوپیا یا نروژ در کار نیست» از بستر، بحث به دلخواه خود آن را تعبیر و تفسیر کردند. پاسخ ژیژک به منتقدانش در همان روزها منتشر شد ولی با توجه به حجم زیاد در میان نقدهای فارسی کمتر به آن توجه شد. گرچه مدتی از این پاسخ می‌گذرد اما به جهت استدلال‌های آن درباره بحران مهاجران همچنان مهم است. یکی از بخش‌های این مقاله به دلایلی به‌طور کامل حذف شده و نسخه حاضر متن کامل به شمار نمی‌رود. برای پاسخ‌های کامل ژیژک به نقدها خواندن این بند نیز، با رجوع به منبع اصلی، خالی از لطف نیست.

***

نيمه نخست سال ۲۰۱۵، اروپا نگران جنبش‌هاي راديكال رهايي‌بخش (سيريزا و پودموس) بود، نيمه دوم آن نگاه‌ها به موضوع «بشردوستانه» پناهجويان معطوف شد. مبارزه طبقاتي بي‌اغراق سركوب شد و جاي آن را موضوع فرهنگي- ليبرالي مدارا و همبستگي گرفت. با كشتار دهشتناك پاريس در ۱۳ نوامبر، حتي اين موضوع (كه همچنان به مسائل اجتماعي- اقتصادي بزرگ‌تري بر مي‌گردد) تحت‌الشعاع مخالفت سرراستي قرار گرفت: مخالفت همه نيروهاي دموكراتيكي كه در نبردي بي‌رحمانه با نيروهاي ترور گرفتار شده‌اند.
خيلي راحت مي‌توان نتيجه را حدس زد: جستجوي واهي عوامل داعش در ميان پناهجويان. (هيچي نشده رسانه‌ها شادمانه اعلام كردند دو تن از تروريست‌ها پناهجوياني بودند كه از يونان وارد اروپا شدند). بزرگ‌ترين قربانيان حملات دهشتناك پاريس خود پناهجويان‌اند، و برندگان واقعي، پس پشت همه شعارهايي همچون «من پاريس هستم»، صرفاً حاميان جنگ همه‌جانبه در هر دو طرف دعوا خواهند بود. اين‌گونه است كه بايد «به واقع» كشتارهاي پاريس را محكوم كنيم: نه با شركت در نمايش‌هاي همبستگي عليه تروريسم بلكه با پافشاري بر سوال ساده «همبستگي به نفع چه كسي؟».
هر تلاشی برای «فهم عمیق‌تر» تروریست‌های داعش نابجاست، نباید توجیه‌هایی از این دست تراشید که «هر چه نباشد، كارهاي اسف‌انگيز آنها واكنشي است به مداخلات نظامي و بي‌رحمانه اروپايي‌ها»؛ بايد داعش را همان‌طور كه هست به تصوير كشيد: قرينه فاشيستي- تكفيري نژادپرستان اروپايي مهاجرستيز – اينها دو روي يك سكه‌اند. بگذاريد مبارزه طبقاتي را به بحث بازگردانيم. تنها راه براي اين‌كار پافشاري بر همبستگي جهاني استثمارشدگان است.
بن‌بستي كه سرمايه‌داري جهاني در آن گرفتار آمده روز‌به‌روز ملموس‌تر مي‌شود. چطور خودمان را از آن نجات دهيم؟ فرديك جيمسون اخيرا پيشنهاد «نظامي‌سازي جهاني» كرده، نظامي‌كردن جامعه در سطح جهان در مقام يكي از وجوه رهايي: از قرار معلوم جنبش‌هاي توده‌اي ناشي از فرايندهاي دموكراتيك محكوم به شكست‌اند، پس شايد بهتر باشد دور باطل سرمايه‌داري جهاني را از طريق «نظامي‌سازي» بشكنيم، يعني تعليق قدرت اقتصادهاي خودمختار. شايد بحران كنوني پناهندگان فرصتي فراهم آورد براي محك‌زدن اين گزينه.
روشن است كه براي متوقف‌كردن اين آشوب نياز داريم به همكاري و سازماندهي در مقياس كلان كه شامل موارد زير است ولي محدود به اينها نمي‌شود: سازماندهی مراكز پذيرش مهاجران نزديكي‌هاي محل وقوع بحران (تركيه، لبنان، ساحل ليبي)، حمل‌و‌نقل و رساندن مهاجراني كه اجازه ورود يافته‌اند به ايستگاه‌هاي اروپا، و بازتوزيع آنها در ميان سكونتگاه‌هاي بالقوه. ارتش تنها نيرويي است كه مي‌تواند چنين وظيفه خطيري را به شيوه‌اي سازمان‌يافته به عهده گيرد. ادعاهايي از اين دست كه اعطاي چنين نقشي به ارتش بوي يك وضعيت اضطراري مي‌دهد بيهوده است. وقتي ده‌ها هزار پناهنده از مناطقي با تمركز جمعيت بالا بدون سازماندهي مي‌گذرند شما با وضعيت اضطراري روبروييد – همان وضعيت اضطراري كه در حال حاضر بخش‌هايي از اروپا در آن بسر مي‌برد. بنابراين، احمقانه است خيال كنيم چنين فرايندي را مي‌توان رها كرد تا خود‌به‌خود مسأله حل شود. هر چه نباشد، پناهجويان نيازمند آذوقه و مراقبت‌هاي بهداشتي‌اند.
1213
نظارت بر بحران پناهجويان به معناي شكستن تابوهاي چپ‌گرايانه است.
محض نمونه، حق «عبور‌و‌مرور آزاد» بايد محدود شود، لااقل به اين دليل كه چنين حقي در ميان خود پناهندگان وجود ندارد، چون آزادي عبور‌و‌مرور آنها پيشاپيش وابسته به طبقه اجتماعي‌شان است. بدين‌سان، بايد ضوابط پذيرش و اسكان پناهندگان را به شيوه‌اي روشن و صريح تنظيم كرد – چه كسي و چه تعدادي را بپذيريم، كجا اسكان‌شان دهيم و نظاير آن. در اينجا هنر اين است كه راه ميانه‌اي پيدا كنيم بين آمال و اميال پناهجويان (با در نظرگرفتن خواسته‌هايشان براي رفتن به كشوري كه نقدا در آنها بستگاني دارند و امثال آن) و ظرفيت پذيرش كشورهاي مختلف.
تابوي ديگري كه بايد درباره آن صحبت كنيم هنجارها و قواعد است. اين يك واقعيت است كه اكثر پناهجويان از فرهنگي مي‌آيند كه با برداشت‌هاي اروپاي غربي از حقوق بشر جور در نمي‌آيد. راه‌حل مدارا (احترام متقابل به حساسيت‌هاي يكديگر) به‌وضوح بي‌نتيجه است: بنيادگرايان «تحمل» تصاوير و شوخي‌هاي بي‌پرواي ما را «محال» مي‌دانند، چيزي كه ما بخشي از آزادي‌هاي خود مي‌دانيم. ليبرال‌هاي غربي هم «تحمل» بسياري از كارهاي فرهنگ‌هاي ديگر را «محال».
خلاصه، وقتي اعضاي جماعتي با يك مذهب «نفس سبك زندگي جماعتي ديگر» را توهين‌آميز تلقي مي‌كنند، خواه اين سبك زندگي تعرضي مستقيم به مذهب‌شان باشد يا نباشد اوضاع به هم مي‌ريزد. مصداق بارز آن زماني است كه از يك‌سو افراط‌گرايان به همجنس‌خواهان در هلند و آلمان حمله مي‌كنند و از سوي ديگر، شهروندان سنتي فرانسه زنان برقع‌پوش را تعرضي به هويت فرانسوي خود مي‌دانند.
براي مهار اين گرايش بايد دو كار انجام داد. نخست، مجموعه‌اي از حداقل هنجارهاي اجباري براي همگان تنظيم كرد كه شامل آزادي مذهب، حفاظت از آزادي فردي در مقابل گروه‌هاي فشار، آزادي زنان و غيره باشد، بدون هيچ هراسي از اينكه چنين هنجار‌هايي ظاهري «اروپامدار» داشته باشد. دوم، درون اين محدوديت‌ها بي‌قيد‌و‌شرط بر مدارا نسبت به سبك‌هاي مختلف زندگي پا فشرد. و اگر هنجارها و اطلاع‌رساني نتيجه‌بخش نبود آنگاه بايد زور قانون را به هر شكلي اعمال كرد.
تابوي ديگري كه بايد بر آن فائق آمد اين است كه هرگونه ارجاع به ميراث رهايي‌بخش اروپا را يكي بدانيم با نژادپرستي و امپرياليسم فرهنگي. به‌رغم مسئوليت (نسبی) اروپا در پديدآمدن وضعيتي كه مهاجران از آن مي‌گريزند، زمان آن رسيده وردهاي دست‌چپي در نقد اروپامداري را كنار بگذاريم.
جهان مابعد يازده سپتامبر به ما آموخته كه رؤياي ليبرال‌دموكراسي جهاني فرانسيس فوكوياما ته كشيده، و در سطح اقتصاد جهاني، سرمايه‌داري شركتي در سرتاسر گيتي پيروز شده است. راستش ملت‌هاي جهان سوم كه اين نظم جهاني را با آغوش باز مي‌پذيرند همان‌هايي هستند كه امروز با سرعتي خارق‌العاده رشد مي‌كنند. نقاب تكثر فرهنگي به مدد كلي‌گراييِ فعلیِ سرمايه جهاني بر چهره مي‌ماند؛ و چه بهتر که حتي مكمل سياسي سرمايه‌داري جهانی بر «ارزش‌هاي آسيايي» كذايي تكيه زند.
سرمايه‌داري جهاني براي سازگاركردن خود با كثيري از مذاهب محلي، فرهنگ‌ها و سنت‌ها هيچ مانعي ندارد. بنابراين طنز مخالفت با اروپامداري اين است كه فرد، به اسم استعمارستيزي، در همان برهه‌اي از تاريخ به انتقاد از غرب مي‌پردازد كه سرمايه‌داري جهاني براي اينكه بي‌دردسر به كار خويش ادامه دهد ديگر نيازي به ارزش‌هاي فرهنگي غرب ندارد. خلاصه، فرد در همان زمانه‌اي دست رد به سينه ارزش‌هاي فرهنگي غرب مي‌زند كه بسياري از اين ارزش‌ها (برابري‌خواهي، حقوق بنيادين، آزادي مطبوعات، دولت رفاه‌پرور و غيره)، اگر به نحو انتقادي از نو تعبير شوند، مي‌توانند همچون سلاحي عليه جهاني‌سازي سرمايه‌سالار عمل كنند. به همین زودی یادمان رفت كه كل فكر رهايي در كمونيسم، آن‌طور كه ماركس در نظر داشت، سراسر «اروپامدار» است؟
تابوي ديگري كه بايد آن را پشت‌سر بگذاريم اين است كه هر نقدي مصداقي است از «اسلام‌هراسي». خسته شديم از اين هراس‌هاي بيمارگون بسياري از چپ‌هاي ليبرال غربي كه مي‌ترسند محكوم به اسلام‌هراسي شوند. نتيجه چنين موضعي همان است كه در چنين مواقعي انتظار مي‌رود: هر چه چپ‌هاي ليبرال غربي بيشتر در احساس گناه و تقصير خويش غوطه‌ور شوند، بنيادگرايان بيشتر آنها را متهم به رياكاري مي‌كنند.
اين منظومه به‌خوبي پارادوكس سوپراگو را بازتوليد مي‌كند: هر چقدر بيشتر از امرونهی‌های ظاهرا اخلاقي سوپراگوی ابتدایی و مطالبات ساديستي‌اش اطاعت كنيد، بيشتر از بابت مازوخيسم اخلاقی و يكي‌شدن با متجاوز احساس گناه مي‌كنيد. بدين‌ترتيب، چنان است كه گويي هر چه بيشتر با بنيادگرايي مدارا كنيد، فشار آن بر شما بيشتر خواهد شد.
و بي‌شك همين قضيه در مورد سيل مهاجران مصداق دارد: هر چه اروپاي غربي به روي آنها بازتر باشد بيشتر اين احساس گناه پيش مي‌آيد كه اروپا تعداد بيشتري از مهاجران را نپذيرفته. اين قضيه هيچ‌وقت تمامي ندارد. و در مورد مهاجراني كه در اروپا هستند، هرچه نسبت به سبك زندگي‌شان مداراجوتر باشيم احساس گناه بيشتري خواهيم داشت كه چرا چندان که باید مدارا نکرده‌ایم.

اقتصاد سياسي مهاجران: سرمايه‌داري جهاني و مداخله نظامي

ما براي يافتن راهبردي بلندمدت بايد بر «اقتصاد سياسي پناهجويان» تأكيد كنيم، يعني تمركز بر علل غايي و زیربنایی تحرک سرمايه‌داري جهاني و مداخلات نظامي. آشفتگي و بي‌نظمي جاري را بايد چهره حقيقي «نظم نوين جهاني» تلقي كرد. بحران غذا را در نظر بگيريد كه امروز جهان «درحال توسعه» را به ستوه آورده. هيچ‌كس بهتر از بيل كلينتون آشكار نكرد كه تقصير بحران غذا را در بسياري از كشورهاي جهان سوم نمي‌توان گردن مظنونين هميشگي مثل فساد، ناكارآمدي و مداخله‌گري دولت انداخت. او در گردهمايي سازمان ملل در سال ۲۰۰۸ به مناسبت روز جهاني غذا اظهار داشت، اين بحران مستقيما وابسته است به جهاني‌سازي كشاورزي. جان كلام سخنراني كلينتون اين بود: بحران كنوني غذا در جهان نشان مي‌دهد كه چگونه به محصولات غذايي نه به ديده حق حياتي فقراي جهان بلكه به چشم كالا نگريستيم و «همه ما گند زديم، از جمله من در دوران رياست‌جمهوري‌ام».
كلينتون خيلي روشن تقصير را نه متوجه اين يا آن دولت يا حكومت بلكه متوجه سياست‌هاي بلندمدت آمريكا و اروپا در جهان مي‌داند كه بانك جهاني، صندوق بين‌المللي پول و مابقي نهادهاي اقتصادي بين‌المللي دهه‌ها به اجراي آن همت گماردند. چنين سياست‌هايي بر كشورهاي آفريقايي و آسيايي فشار آوردند تا سوبسيدهاي دولتي را براي كود، اصلاح بذرها و ساير منابع زراعي حذف كنند. در نتيجه، بهترين زمين‌ها براي کشت محصولات صادراتی به‌كار گرفته شد كه در عمل به خودكفايي كشورها صدمه زد. نتيجه اين قبيل «تعديل‌هاي ساختاري» ادغام كشاورزي محلي در اقتصاد جهاني بود كه تأثير ويرانگري داشت: زارعان را از زمين‌هايشان بيرون انداخته به زاغه‌هايي راندند مناسب بيگاري و سيگارفروشي و غيره، و كشورها بيش از پيش به واردات محصولات غذايي وابسته شدند. بدين‌ترتيب، آنها در حالت وابستگي پسااستعماري نگه داشته مي‌شوند و بيش از پيش در معرض نوسانات بازار قرار مي‌گيرند. مثلاً، پارسال قيمت غلات در كشورهايي همچون هاييتي و اتيوپي سر به فلك كشيد، دو كشوري كه محصولات خود را براي سوخت‌هاي زيستي صادر مي‌كنند و در نتيجه مردم آن از گرسنگي مي‌ميرند.
براي اينكه به‌درستي به اين مشكلات بپردازيم بايد شكل‌هاي نويني از اقدام جمعي در مقياس كلان ابداع كرد؛ نه مداخله دولتي متعارف نه خودگرداني محلي كه اين همه از آن ستايش مي‌شود، هيچ‌يك از پس مشكل بر نمي‌آيند. اگر اين مشكل حل نشود بايد به جد در نظر داشت كه ما وارد دوره جديدي از آپارتايد و تبعيض مي‌شويم كه در آن بخش‌هاي جداافتاده و پررونق جهان از بخش‌هاي گرسنه و هميشه-در-‌‌جنگ تفكيك مي‌شوند. مردم هاييتي و ساير جاهايي كه كمبود مواد غذايي دارند چه بايد بكنند؟ آيا همه‌جوره حق ندارند سر به شورش خشونت‌بار بردارند؟ يا پناهنده شوند؟ به‌رغم همه نقدهايي كه بر استعمارگري نوين در عرصه اقتصاد مطرح شده ما هنوز از همه جوانب و تأثيرات مخرب بازار جهاني بر بسياري از اقتصادهاي محلي بي‌خبريم.
درباره نتايج مداخلات نظامي مستقیم (و غیرمستقیم) به قدر کفایت شنیده‌ایم: دولت‌هاي شکست‌خورده. بدون داعش پناهجويي در كار نبود و بدون اشغال عراق از سوي آمريكا داعشي و از اين حرف‌ها. كلنل معمر قذافي در پيشگويي غم‌باري قبل از مرگش گفت: «آي آدمايي كه زير چتر ناتوييد حالا گوش بديد. شما يه ديوار و منفجر كرديد كه جلوي مهاجرت آفريقايي‌ها به اروپا و جلوي تروريست‌هاي القاعده وايساده بود. اين ديوار ليبي بود. شما مي‌شكنيدش. احمقيد، و در جهنم هزاران مهاجري كه از آفريقا مي‌آن خواهيد سوخت». آيا او چيز واضحي نمي‌گفت؟
موضع یکی از تحلیلگران روسی كه اصولاً بازتاب‌دهنده ديدگاه‌هاي قذافي است، به‌رغم آنکه بوی فرصت‌طلبی می‌دهد، رگه‌اي از حقيقت دارد. بوريس دالگف از بنياد فرهنگي ژئوپلتيكي مسكو به بنگاه خبري روسيه TASS گفت:

    اينكه بحران مهاجران حاصل سياست‌هاي آمريكايي-اروپايي است با چشم غيرمسلح هم قابل رؤيت است. … تخريب عراق، تخريب ليبي و تلاش‌ها براي سرنگوني بشار اسد در سوريه به دست راديكال‌هاي افراطي – اينها سياست‌هاي اروپا و ايالات متحده است، و صدها هزار پناهنده نتيجه چنين سياستي است.

ايرينا زوياگلسكايا هم، از دپارتمان مطالعات شرقي در موسسه دولتي روابط بين‌الملل در مسكو، به همين نحو به به بنگاه خبري TASS گفت:

    جنگ داخلي در سوريه و تنش‌ها در عراق و ليبي به سيل مهاجران دامن زد ولي اين تنها دليل نيست. با كساني موافقم كه اتفاقات كنوني را نتيجه روندي معطوف به اسكان مجدد توده‌هاي مردم می‌دانند و معتقدند این وقایع كشورهاي ضعيف‌تر را با اقتصادهاي ناكارآمد رها مي‌كنند. مشكلات عمده‌اي ناشي از كل سيستم هست كه موجب مي‌شود مردم خانه‌هاي خود را ول كنند و به جاده بزنند. و قوانين ليبرال اروپا به بسياري از آنها اجازه مي‌دهد نه تنها در اروپا بمانند بلكه آنجا با مزاياي اجتماعي زندگي كنند بدون اينكه دنبال كار بگردند.

و ايوگني گريشكوتس، نويسنده، نمايشنامه‌نويس و كارگردان نمايش در وبلاگ خود با اين قضيه موافق است كه:

    اين آدم‌ها ازتوان‌افتاده، خشمگين و تحقير‌شده‌اند. هيچ تصور روشنی از ارزش‌ها، سبك‌هاي زندگي‌ و سنت‌ها، تكثر فرهنگي يا مدارا ندارند. هيچ‌وقت تابع قوانين اروپا نخواهند بود. … آنها هرگز ممنون مردم كشورهاي میزبان كه با اين همه مشكل به آن وارد شده‌اند نخواهند بود، چون همان كشورها ابتدا به ساكن موطن ايشان را به حمام خون بدل كرده‌اند. آنگلا مركل سوگند ياد مي‌كند كه جامعه مدرن آلمان و اروپا آماده هر گونه مشكلي است. … دروغ است و مزخرف.

با اينكه همه اين حرف‌ها در كل راست است، نبايد از اين موضع كلي به واقعيت تجربي پريد و به‌راحتي مسئوليت كامل سيل مهاجران به سمت اروپا را پذيرفت. همه در اين قضيه به سهم خويش مسئول‌اند. اول، تركيه بازي سياسي طراحي‌شده‌اي را پيش مي‌برد (به اسم جنگ با داعش كردهايي را بمباران مي‌كند كه واقعا با داعش مي‌جنگند). سپس در خود جهان عرب با تمايز طبقاتي روبروييم (عربستان فوق ثروتمند، كويت، قطر و امارات تقريبا هيچ پناهجويي نمي‌پذيرند). عراق با ده‌ها ميليارد منابع نفتي چه؟ از دل چنين خرتوخري چطور در عراق با سيل مهاجران مواجه مي‌شويم؟
چيزي كه مسلما مي‌دانيم اين است كه اقتصاد پيچيدة حمل‌و‌نقل مهاجران ميليون‌ها ميليون دلار سود دارد؟ اين سود به جيب چه كسي مي‌رود؟ چه كسي به كارش مي‌اندازد؟ سرويس‌هاي اطلاعاتي اروپا كجايند؟ آيا دارند اين دوزخ تاريك را وارسي مي‌كنند؟ اين واقعيت كه مهاجران در موقعيت اسف‌باري بسر مي‌برند به‌هيچ‌وجه نافي اين واقعيت نيست كه سيل مهاجران به اروپا بخشي از يك پروژه طراحي‌شده است.

شك نكن، نروژ وجود دارد

بگذاريد به منتقدان به‌اصطلاح چپ‌گرايم بپردازم كه تابوشكني‌هاي فوق‌الذكر در مقالات من در «لاندن ريويو آو بوكز» و «اين ديز تايمز» از نظرشان مسأله‌ساز است. نيك رايمر، نويسنده ژاكوبن، «مزخرفات ارتجاعي» مرا چنين محكوم مي‌كند:

    بايد براي ژيژك واضح باشد كه غرب نمي‌تواند مداخله نظامي كند و به «تله‌هاي نواستعماري گذشته نزديك» خود نيفتد. پناهجويان هم صرفا رهرواني در خاك دیگران نيستند كه فقط تحمل می‌شوند و از این نظر باید چشم به «مهمان‌نوازي» میزبانان خود بدوزند. صرف‌نظر از رسم‌و‌رسوماتي كه با خود مي‌آورند بايد از همان حقوقي برخوردار باشند كه اعضاي جماعت‌هاي متنوع تشكيل‌دهنده اروپا برخوردارند – نوعي تكثرگرايي كه در ارجاع عجيب ژيژك به «سبك زندگي منحصر‌به‌فرد اروپاي غربي» كاملاً ناديده انگاشته شده.

ادعاي پس پشت اين ديدگاه خيلي سختگيرانه‌تر از ادعاي آلن بديو است كه مي‌گويد «آنها كه اينجا هستند اهل اينجا هستند». بيشتر شبيه اين است كه «آنها كه مي‌خواهند به اينجا بيايند اهل اينجا هستند». ولي اگر اين را هم بپذيريم اين رايمر است كه به‌كلي لب مطلب مرا ناديده مي‌گيرد: بله «آنها بايد از همان حقوقي برخوردار باشند كه اعضاي جماعت‌هاي متنوع تشكيل‌دهنده اروپا برخوردارند»، ولي اين «حقوق» دقيقا كدام حقوق است كه پناهجويان بايد از آن برخوردار باشند؟
در شرايطي كه اروپا اكنون براي حقوق زنان و همجنس‌گرايان مي‌جنگد آيا اين حقوق بايد به زنان و جماعت‌هاي مختلف پناهجويان نيز تسري داده شود هرقدر هم كه اين جماعت‌ها با «رسم‌و‌رسوماتي كه آنها با خود مي‌آورند» در تضاد باشند (كه اغلب هم چنين است)؟ اين موضوع را به‌هيچ‌وجه نبايد فرعي قلمداد كرد و كنار گذاشت: انتقادهاي استعمارستيز از غرب، از بوكو حرام گرفته تا رابرت موگابه و ولاديمير پوتين، بيش از پيش قالب ارتجاعي به‌خود مي‌گيرد، قالب رد درهم‌آميزي «جنسي» در غرب و مطالبه بازگشت به سلسله‌مراتب سنتي «جنسي».
البته من خوب مي‌دانم صدور فوري فمينيسم غربي و حقوق بشر فردي مي‌تواند در خدمت نواستعمارگري ايدئولوژيكي و اقتصادي قرار گيرد (همه به خاطر داريم چگونه فمينيست‌هاي آمريكايي از مداخله ايالات متحده در عراق حمايت كردند و آن را راهي براي رهايي زنان عراق تصور كردند، حال آنكه نتيجه درست عكس اين است). ولي صددرصد مخالفم كه از اين قضيه نتيجه بگيريم چپ‌هاي غربي بايد در اينجا «سازشي راهبردي» صورت دهند و از «رسم‌و‌رسوم‌هاي» تحقيرآميز نسبت به زنان به نفع مبارزه بزرگ‌تر با امپرياليسم خاموش بگذرند.
رايمر، هم‌نوا با يورگن هابرماس و پيتر سينگر، مرا متهم مي‌كند به تأييد «نوعي ديد نخبه‌گرا از سياست – نوعي طبقه سياسي روشنفكر در تقابل با مردم نژادپرست و جاهل». وقتي اين را خواندم باور نكردم! انگار نه انگار من در نقد نخبگان سياسي و ليبرال اروپا يك عالم صفحه سياه كرده‌ام. در مورد «مردم نژادپرست و جاهل» نيز بار ديگر به يك تابوي چپ‌گرايانه بر مي‌خوريم: بله، متاسفانه بخش‌هاي بزرگي از طبقه كارگر در اروپا نژادپرست و مهاجرستيز است، واقعيتي كه به‌هيچ‌وجه نبايد آن را ناديده گرفت و نتيجه فريب‌ يك طبقه كارگر ذاتا «مترقي» دانست.
آخرين نقد رايمر از اين قرار است: «اوهام ژيژك مبني بر اينكه پناهجويان تهديدي براي «سبك زندگي غربي» ايجاد مي‌كنند كه علاج آن انواع بهتري از مداخله نظامي و اقتصادي بيرون از مرزها است به وضوح نشان مي‌دهد چگونه مقولاتي كه با آنها تحليل مي‌كنيم مي‌تواند راه را براي ارتجاع باز كند». من از خطر مداخلات نظامي نيك آگاهم و در ضمن يك مداخله موجه و منطقي را تقريبا محال مي‌دانم. ولي وقتي از ضرورت تغيير اقتصادي ريشه‌اي حرف مي‌زنم البته كه قصدم نوعي «مداخله اقتصادي» شبيه مداخله نظامي نيست، بلكه مقصود نوعي تغييرشكل ريشه‌اي و تمام‌عيار سرمايه‌داري جهاني است كه بايد در خود كشورهاي توسعه‌يافته غربي آغاز شود. هر چپ‌گراي اصيلي مي‌داند كه اين تنها راه درست است، بدون اين راه كشورهاي توسعه‌يافته غربي به تخريب كشورهاي جهان سوم ادامه مي‌دهند و مهرباني خود را در بوق‌وكرنا مي‌كنند چون از پذيراي فقراي آنها بوده‌اند.
در همين راستا، به‌خصوص نقد سام كريس جالب توجه است چون مرا متهم مي‌كند كه يك لاكاني واقعي نيستم:

    حتي مي‌توان استدلال كرد مهاجران اروپايي‌تر از خود اروپا هستند. ژيژك ميل اتوپيايي براي نروژي را كه وجود خارجي ندارد به سخره مي‌گيرد و مصرانه مي‌گويد مهاجران بايد هرجا فرستاده شدند بمانند. (به نظر او نمي‌رسد كساني كه مي‌كوشند به كشوري خاص بروند ممكن است اعضاي خانواده‌شان آنجا باشند يا بتوانند به زبان آن كشور تكلم كنند و اين درست ناشي از ميل به ادغام‌شدن در آن كشور است. ولي آيا اين درست نحوه عمل ابژه پتي آ [ابژه دست‌نيافتني ميل] نيست؟ اين ديگر چه پيرو لاكاني است كه مي‌گويد افراد بايد در عمل ميل‌شان به چيزي را رها كنند فقط چون قابل دستيابي نيست؟ يا شايد مهاجران ارزش تفنن يك ذهن ناخودآگاه را ندارند؟) در شهر كاله مهاجراني كه مي‌كوشند به انگلستان برسند به شرايط خود اعتراض كردند و پلاكاردهايي در دست داشتند كه مي‌گفت: «آزادي عبور‌و‌مرور براي همگان». آزادي عبور‌و‌مرور مردمان در سرتاسر مرزهاي ملي، برخلاف برابري نژادي يا جنسيتي، از قرار معلوم يك ارزش اروپايي كلي است كه به واقع محقق شده – ولي البته فقط براي اروپايي‌ها. اين معترضان دروغ دعوي اروپا به ارزش‌هاي كلي را بر آفتاب مي‌اندازند. ژيژك فقط مي‌تواند «سبك زندگي» اروپايي را در چارچوب كلياتي استعلايي و مبهم صورت‌بندي كند، ولي اين سبك زندگي اينجا حي و حاضر خود را نشان مي‌دهد. اگر چالش مهاجرت با تقابل میان كلي‌گرايی اروپا و جزئي‌گرايي جریان واپس‌گرا و سركوبگر مربوط باشد آنگاه باید گفت که اين اروپاست كه کاملا در دام جزئي‌گرایی افتاده… «عدم وجود نروژ» يك تحليل نظري نيست، بيان ظريفي است از نصيحت صميمانه طبقه بروكرات اروپا، طبقه‌اي كه مشخصا علاقه‌اي به لاكان ندارد. اين ساختار انشايي به‌جهت پافشاري ژيژك بر «تغيير ريشه‌اي اقتصاد» تضمين مي‌كند كه چنين تغييري عجالتا روي ميز نيست. از اين‌روست كه او مصرانه مي‌گويد نروژ وجود ندارد و هرگز نمي‌تواند وجود داشته باشد. سرمايه‌داران قصد ساختن نروژ را ندارند و ژيژك هم قصد ندارد راه ساختنش را به آنها كه مي‌توانند نشان دهد. پاسخ ماركسيستي به اين ادعا اين است كه اگر نروژ وجود ندارد پس ما بايد خودمان آن را بسازيم.

«مهاجران اروپايي‌تر از خود اروپا هستند» يك تز قديمي چپ‌گرايانه است كه من هم اغلب از آن استفاده كرده‌ام، ولي بايد منظور از آن را مشخص كرد. منظور از آن در خوانش منتقد من اين است كه مهاجران خيلي بهتر از اروپايي‌ها اصل «آزادي عبور‌و‌مرور براي همگان» را در واقعيت محقق مي‌كنند. ولي در اينجا هم باز بايد دقيق بود. «آزادي عبور‌ومرور» وجود دارد به معناي آزادي سفركردن، و ريشه‌اي‌تر از آن «آزادي عبور‌و‌مرور» به معناي آزادي استقرار در هر كشوري است كه دلم خواست. ولي اصل موضوعه‌اي كه بر پناهجويان كاله اعمال مي‌شود فقط آزادي سفر نيست بلكه بيشتر شبيه اين است: «هركسي حق دارد در هر كجاي جهان مستقر شود و كشوري هم كه افراد به آن مي‌روند بايد پذيراي آنها باشد». اتحاديه اروپا اين حق را براي اعضاي خود (تاحدودي كم‌و‌بيش) تضمين مي‌كند و خواست جهاني‌شدن اين حق به منزله خواست گسترش اروپا به كل جهان است.
پيش‌فرض تحقق اين آزادي چيزي كمتر از يك انقلاب اجتماعي- اقتصادي نيست. چرا؟ شكل‌هاي جديدي از آپارتايد در حال ظهور است. در دنياي جهاني‌شده ما نه مردمان بلكه كالاها آزادانه به گردش در مي‌آيند. گفتارهايي درباره ديوارهاي متخلخل و تهديد خارجي‌هاي سرازيرشده به كشورها شاخص جدايي‌ناپذيري است كه نشان مي‌دهد كجاي كار جهان‌گستري سرمايه‌سالار مي‌لنگد. انگار پناهجويان مي‌خواهند گردش آزاد و جهاني كالاها را به مردمان نيز تسري دهند، ولي در حال حاضر اين كار به‌خاطر محدوديت‌هاي سرمايه‌داري جهاني محال است.
از منظر ماركسيستي، «آزادي عبور‌و‌مرور» مربوط مي‌شود به نياز سرمايه به نيروي كار «آزاد/رايگان» – ميليون‌ها تن از زندگي اشتراكي خود كنده شده‌اند تا در بيگاري‌خانه‌ها استخدام شوند. عالَم سرمايه عالم آزادي عبور‌ومرور افراد به شيوه‌اي ذاتا متناقض‌نما است: سرمايه‌داري نياز دارد به افراد «آزاد» به‌عنوان نيروي كار ارزان ولي در عين حال نياز دارد به كنترل عبور‌ومرور آنها چون نمي‌تواند همان آزادي‌ها و حقوق را براي همگان تأمين كند.
آيا خواست آزادي تمام‌عيار عبور‌ومرور نقطه شروع خوبي براي مبارزه است، درست به اين دليل كه در نظم موجود وجود ندارد؟ منتقد من اذعان دارد كه خواست پناهجويان محال است ولي به جهت محال‌بودن آن بر آن مهر تأييد مي‌زند – و همه اينها در حالي كه مرا متهم مي‌كند به عمل‌گرايي مبتذل و غيرلاكاني. بحث مربوط به ابژه آ به‌عنوان ابژه‌اي محال و اين قبيل حرف‌ها مسخره است و به‌لحاظ نظري مزخرف. «نروژ»ي كه من به آن ارجاع مي‌دهم نه ابژه آ بلكه فانتزي است. پناهجوياني كه مي‌خواهند به نروژ برسند نمونه مثالين فانتزي ايدئولوژيك‌اند – نوعي شكل‌بندي فانتزي كه تخاصم‌هاي دروني را مبهم مي‌كند. بسياري از پناهجويان مي‌خواهند كيكي داشته باشند و بخورند: آنها اساسا توقع بهترين چيزهاي دولت رفاه غربي را دارند حال آنكه سبك زندگي خاص خود را حفظ مي‌كنند، هر چند ويژگي‌هاي كليدي سبك زندگي‌شان با شالوده‌هاي دولت رفاه غربي جور در نيايد.
آلمان بر نياز به ادغام فرهنگي و اجتماعي پناهجويان تأكيد مي‌كند. تابوي ديگري كه بايد شكست اين است: ولي چه تعداد از پناهجويان واقعا مي‌خواهند ادغام شوند؟ اگر مانع ادغام فقط نژادپرستي غربي نباشد چه؟ (از قضا، وفاداري فرد به ابژه آ به‌هيچ‌وجه تضميني بر اصالت ميل نيست – حتي مروري كوتاه بر «نبرد من» روشن مي‌كند كه يهوديان براي هيتلر ابژه آ بودند و او مسلما بر پروژه نابودي آنها ثابت‌قدم ماند.) خطاي اين ادعا كه «اگر نروژ وجود ندارد پس ما بايد خودمان آن را بسازيم» همين‌جاست – بله بايد آن را بسازيم، ولي ديگر «نروژ» موهومي نخواهد بود كه پناهجويان خيالش را در سر مي‌پرورانند.

تهديد از كجا مي‌آيد؟

شنيدن نگراني‌هاي مردم عادي به‌هيچ‌وجه به‌معناي اين نيست كه بايد مفروض اصلي موضع آنها را پذيرفت، يعني اين نظر كه تهديد عليه سبك زندگي‌شان از بيرون از مرزها مي‌آيد، از طرف خارجي‌ها، از طرف «ديگري». بلكه وظيفه ما اين است كه به ايشان بياموزيم مسئول آينده خود باشند. براي توضيح اين نكته بگذاريد مثالي بزنم از آن‌طرف دنيا.
فيلم جديد اودي الوني با عنوان «تقاطع ۴۸» با مخمصه دشوار «فلسطيني‌هاي اسرائيلي» جوان سر‌و‌كار دارد (فلسطيني‌هايي كه از نسل خانواده‌هايي‌اند كه بعد از ۱۹۴۹ در اسرائيل مانده‌اند). زندگي هرروزه آنها درگير پيكاري مدام در دو جبهه است: نه فقط با فشارهاي بنيادگرايانه اجتماع فلسطيني‌ها بلكه در ضمن با سركوب دولت اسرائيل. نقش اصلي را تامر نفار بازي مي‌كند، ستاره اسرائيلي-فلسطيني موسيقي رپ. نفار اخيرا بازديدي از ايالات متحده داشت كه در آن اتفاق عجيبي افتاد. بعد از اينكه او در دانشگاه كاليفرنيا (لس‌آنجلس) ترانه اعتراضي خود را عليه «قتل ناموسي» اجرا كرد، برخي دانشجويان مخالف صهيونيسم او را به خاطر در پيش‌گرفتن ديدگاه صهيونيستي نسبت به فلسطينيان (همچون بدويان وحشي) سرزنش كردند. آنها افزودند، اگر در ميان فلسطيني‌ها «قتل ناموسي» در كار باشد مقصر آن اسرائيل است، چون اشغال‌گري دولت اسرائيل فلسطيني‌ها را در شرايط بدوي و استضعاف نگه داشته. پاسخ موقر نفار: «شما وقتي مرا نقد مي‌كنيد اجتماعي را كه من از آن آمده‌ام به زبان انگليسي نقد مي‌كنيد تا استادهاي راديكال‌تان را تحت‌تأثير قرار دهيد. ولي من به زبان عربي مي‌خوانم تا از زنان جامعه خودم حمايت كنم».
يك جنبه مهم از موضع نفار اين است كه او فقط از دختران فلسطيني در برابر ارعاب خانواده حمايت نمي‌كند بلكه در ضمن به آنها امكان مي‌دهد براي دفاع از خود بجنگند و خطر كنند. فيلم الوني، بعد از اينكه دختري تصميم مي‌گيرد به‌رغم آمال و آرزوي خانواده‌اش در كنسرتي اجرا كند، در پيش‌آگاهي تيره‌وتاري نسبت به قتل ناموسي پايان مي‌يابد.
در فيلم «مالكوم ايكس» (اسپايك لي) يك صحنه عالي هست: بعد از اينكه مالكوم ايكس در دانشكده‌اي سخنراني مي‌كند، يك دختر سفيدپوست به او نزديك مي‌شود و مي‌پرسد براي كمك به مبارزه سياهان چه كاري از دست او بر مي‌آيد. مالكوم ايكس مي‌گويد: «هيچ كار». حرف او اين نيست كه سفيدپوستان نبايد هيچ كاري بكنند، بلكه اين است كه نخست بپذيرند رهايي سياهان بايد كار خود سياهان باشد نه هديه‌اي از طرف ليبرال‌هاي خيّر سفيدپوست. سفيدپوستان فقط با پذيرش اين نكته اساسي مي‌توانند به سياهان كمك كنند. جان كلام نفار همين‌جاست: فلسطيني‌ها نيازي به حمايت تفقدآميز ليبرال‌هاي غربي ندارند، حتي هيچ نيازي هم ندارند به سكوت چپ‌گرايان غربي در قبال «قتل ناموسي» و «احترام» آنها به سبك زندگي فلسطيني‌ها. تحميل ارزش‌هاي غربي همچون حقوق بشر همگاني و احترام به فرهنگ‌هاي مختلف، صرف‌نظر از وحشت‌هايي كه گاه جزئي از اين فرهنگ‌هاست، دو روي يك سكه واحدند، سكه سردرگمي ايدئولوژيكي.
براي تضعيف بيگانه‌هراسي وطني عليه تهديد خارجي‌ها بايد خود پيش‌فرض اين بيگانه‌هراسي را رد كرد، يعني اين فرض كه هر قومي «زادبوم» خاص خود را دارد. ۷ سپتامبر ۲۰۱۵ سارا پيلين در مصاحبه‌اي با استيو دوسي از فاكس نيوز چنين گفت:

    من عاشق مهاجرانم. ولي مثل دونالد ترامپ فقط فكر مي‌كنم از اين نكبتي‌ها در اين كشور زياد داريم. مكزيكي-آمريكايي‌ها، آسيايي-آمريكايي‌ها، آمريكايي‌هاي بومي – اينها دارند تركيب فرهنگي ايالات متحده را از آنچه در دوره پدران موسس آن بوده تغيير مي‌دهند. فكر مي‌كنم بايد پيش بعضي از اين گروه‌ها برويم و مؤدبانه ازشون بپرسيم: «ممكنه به وطن خودتون برگرديد؟ ممكنه كشور ما را بهمون پس بديد؟»
    دوسي وسط حرف او پريد: «سارا مي‌دوني كه من عاشقتم و فكر مي‌كنم اين ايده خوبيه در مورد مكزيكي‌ها. ولي آمريكايي‌هاي بومي قراره كجا برن؟ اونا واقعا جايي ندارند برن. دارن؟»
    سارا جواب داد: «خب من فكر مي‌كنم اونا بايد برن زادبوم‌شون يا هر جايي كه ازش اومدن. رسانه‌هاي ليبرال با آمريكايي‌هاي بومي جوري رفتار مي‌كنند كه انگار خدان. انگار يه جور حق خود‌به‌خود دارن كه تو اين كشور بمونن. ولي من مي‌گم اگه اونا نمي‌تونن ياد بگيرن دست از اسب‌هاشون بردارن و شروع كنن آمريكايي حرف‌زدن، خب بايد بفرستيمشون خونشون ديگه.

متاسفانه بلافاصله دريافتيم كه اين داستان (باورنكردني) جوكي بوده كه وبلاگ طنز ديلي كارنت به زيبايي بيان كرده. ولي همان‌طور كه مي‌گويند، «حتي اگر راست هم نباشد، همه باورش كرده‌اند». مسخره‌بودن اين داستان، فانتزي پنهان مهاجرستيزان را عيان مي‌كند: در دنياي جهاني‌شده و درهم‌برهم كنوني جايي همچون «زادبوم» هست و مردمي كه براي ما دردسرند راستي‌راستي به آنجا تعلق دارند. اين ديدگاه در رژيم آپارتايد آفريقاي جنوبي نيز در قالب بانتوستان‌ها به واقعيت پيوست، قلمروهايي كه به ساكنان سياه‌پوست اختصاص يافتند. سفيدپوستان آفريقاي جنوبي بانتوستان‌ها را با اين ايده ايجاد كردند كه سياهان را مستقل كنند و به اين وسيله اطمينان يابند كه سياهان آفريقاي جنوبي حقوق شهروندي خود را براي ماندن در مناطق تحت‌كنترل سفيدپوستان از دست مي‌دهند. گرچه بانتوستان‌ها بنا به تعريف «موطن اصلي» سياهان آفريقاي جنوبي بود گروه‌هاي مختلفي از سياهان را با خشونت و زور به موطن‌شان راندند. بانتوستان‌ها بالغ بر ۱۳ درصد زمين‌هاي كشور بودند و دقيقا طوري انتخاب شده بودند كه هيچ منبع معدني مهمي نداشته باشند. پس باقيمانده ذخاير معدن كشور در دستان جمعيت سفيدپوست بود. «قانون شهروندي سياهان» در سال ۱۹۷۰ به لحاظ صوري همه سياهان آفريقاي جنوبي را شهروندان سرزمين بانتوستان‌ها ناميد ولو اينكه در بخش «سفيدپوست آفريقاي جنوبي» باشند و شهروندي آفريقاي جنوبي را از آنان سلب كرد. از منظر رژيم آپارتايد اين راه‌حل ايده‌آل بود: سفيدپوستان اكثر سرزمين‌ها را در اختيار داشتند و سياهان در كشور خودشان خارجي خوانده شدند. با آنها مثل كارگران مهماني برخورد مي‌شد كه دولت هر وقت مي‌خواست مي‌توانست آنها را به «موطن‌شان» برگرداند. آنچه خيره‌‌كننده است ماهيت تصنعي كل اين فرايند است. ناگهان به سياهان گفتند تكه‌زميني زشت و بي‌حاصل «موطن اصلي»‌شان است. امروز هم، حتي اگر دولتي فلسطيني در كرانه باختري تشكيل شود، آيا دقيقا شبيه بانتوستان نيست؟ «استقلال» صوري آن با اين مقصود است كه حكومت اسرائيل را از هرگونه مسئوليتي در قبال رفاه مردمي كه آنجا زندگي مي‌كند خلاص كند.
ولي بايد اين را هم افزود كه دفاع تكثرگرايانه يا استعمارستيزانه از «سبك‌هاي مختلف زندگي» نيز بر خطاست. چنين دفاعي تخاصم‌هاي درون هر يك از اين سبك‌هاي خاص زندگي را مي‌پوشاند و تبعيض جنسي و نژادي و سبعيت‌ها را جلوه‌هاي يك سبك زندگي خاص مي‌داند كه ما حق نداريم آن را با ارزش‌هاي خارجي، يعني غربي، بسنجيم. سخنراني رابرت موگابه، رئيس‌جمهور زيمباوه، در مجمع عمومي سازمان ملل نمونه نوعي دفاع استعمارستيزانه است كه به كار توجيه بيزاري او از همجنس‌گرايان مي‌آيد:

    رعايت احترام حقوق بشر وظيفه همه دولت‌هاست و در منشور سازمان ملل آمده. هيچ‌جاي منشور حقي به كسي داده نشده تا در جايگاه داوري نسبت به ديگران بنشيند و اين وظيفه كلي را به عهده گيرد. در اين‌باره ما سياسي‌سازي اين موضوع مهم و اِعمال معيارهاي دوگانه را نمي‌پذيريم. اين كار براي قرباني‌كردن كساني است كه جرأت مي‌كنند مستقل فكر و عمل كنند، مستقل از زعماي خودخوانده زمانه ما. ما به همين ميزان تلاش‌ها براي تجويز «حقوق جديد»ي را كه مخالف ارزش‌ها، هنجارها، سنن و باورهايمان است نمي‌پذيريم. ما همجنس‌گرا نيستيم. تعاون و احترام به يكديگر آرمان حقوق بشر را در سرتاسر جهان پيش خواهد برد.

با در نظر گرفتن اين واقعيت كه مسلما زيمباوه نيز همجنس‌گراياني دارد، منظور موگابه از ادعاي موكد بر «ما همجنس‌گرا نيستيم» چيست؟ منظور اين است كه آنها به اقليتي تحت سركوب تقليل يافته‌اند كه كارهايشان بي‌واسطه جرم محسوب مي‌شود. مي‌توان منطق پس پشت اين ادعا را دريافت: همجنس‌گرايي را نفوذ فرهنگي جهاني‌شدن مي‌دانند، يكي ديگر از راه‌هايي كه جهاني‌شدن شكل‌هاي اجتماعي و فرهنگي سنتي به‌گونه‌اي كه مبارزه عليه همجنس‌گرايي در قالب يكي از ابعاد مبارزه ضداستعماري ظاهر مي‌شود.
آيا همين قضيه مثلا در مورد بوكو حرام صادق نيست؟ بخشي از مسلمانان رهايي زنان را وي‍ژگي آشكار نفوذ فرهنگي مخرب مدرنيزاسيون سرمايه‌دارانه مي‌دانند. بنابراين بوكو حرام – كه مي‌توان آن را سردستي اين‌گونه ترجمه كرد «آموزش غربي [به‌خصوص آموزش زنان] حرام است» – وقتي سلسله‌مراتب جنسي را تحميل مي‌كند مي‌تواند خود را يكي از شيوه‌هاي مبارزه با نفوذ مخرب مدرنيزاسيون در نظر بگيرد.
بنابراين معما اين است: چرا افراط‌گرايان مسلمان، كه بي‌ترديد در معرض استثمار، سلطه و ديگر جنبه‌هاي مخرب و تحقيرآميز استعمارگري بوده‌اند چيزي را هدف مي‌گيرند كه (لااقل براي ما) بهترين بخش ميراث غربي است، يعني برابري‌خواهي و آزادي‌هاي شخصي؟ پاسخ سرراست اين است كه هدف آنها درست انتخاب شده: آنچه غرب ليبرال را چنين غيرقابل تحمل مي‌كند اين است كه نه تنها استثمار و سلطه خشونت‌بار به‌كار مي‌برد بلكه، براي نمك‌پاشيدن به زخم، اين واقعيت سبعانه را در قالب مخالف آن عرضه مي‌كند – در جامه مبدل آزادي، برابري و دموكراسي.
لنگه استدلال ارتجاعي موگابه از سبك‌هاي خاص زندگي را مي‌توان در كارهاي ويكتور اوربان، رئيس‌جمهور دست‌راستي مجارستان يافت. او در سوم سپتامبر ۲۰۱۵ مرز مجارستان و صربستان را با اين توجيه بست كه از اروپاي مسيحي در برابر تهاجم مسلمانان دفاع كند. اين همان اورباني است كه ژوئيه ۲۰۱۲ گفت در اروپاي مركزي بايد يك نظام اقتصادي جديد ساخته شود: «بگذاريد اميدوار باشيم خدا كمك‌مان خواهد كرد و مجبور نيستيم به‌جاي دموكراسي نوع جديدي از نظام سياسي ابداع كنيم و براي بقاي اقتصادي آن را پيش بكشيم… تعاون زوري است نه دلبخواهي. شايد كشورهايي باشند كه در آنها اوضاع بدين منوال نباشد، مثلا كشورهاي اسكانديناوي، ولي ما كه مردمي نيمه آسيايي و قر‌و‌قاطي هستيم تنها با زور به اتحاد مي‌رسيم».
ناراضيان قديمي مجارستان طنز اين گفته‌ها را درك مي‌كنند: وقتي ارتش شوروي وارد بوداپست شد تا قيام ضدكمونيستي ۱۹۵۶ را در هم بكوبد پيامي كه رهبران تحت محاصره مجارستان مرتب به غرب مخابره مي‌كردند اين بود: «ما اينجا داريم از اروپا دفاع مي‌كنيم». (البته در برابر كمونيست‌هاي آسيايي.) حالا بعد از فروپاشي كمونيسم حكومت محافظه‌كار مسيحي دشمن اصلي خود را ليبرال دموكراسي غربي چندفرهنگي و مصرف‌گرايي معرفي مي‌كند كه اروپاي غربي نماينده آن است، و داعيه‌دار نظم جماعت‌گرايانه جديدي است كه تشكل‌يافته‌تر باشد و جايگزين ليبرال دموكراسي «آشوب‌زده» دو دهه اخير شود. اوربان هم مثل روسيه پوتين نقدا همدلي خود را با مصاديق «سرمايه‌داري با ارزش‌هاي آسيايي» نشان داده و اگر فشار اروپا بر اوربان ادامه يابد به راحتي مي‌توان تصور كرد او چنين پيامي به شرق مخابره كند: «ما اينجا داريم از آسيا دفاع مي‌كنيم!». (و اگر پيچ طنازانه ديگري به اين قضيه بدهيم، آيا مجارستاني‌هاي امروز، از منظر اروپاي غربي، از نوادگان قوم هون نيستند؟ امروز حتي آتيلا اسم رايجي در مجارستان است.)
آيا بين اين دو تصوير از اوربان تناقضي هست: اوربان دوست پوتين كه از ليبرال-دموكراسي غرب بيزار است و اورباني كه مدافع اروپاي مسيحي است؟ خير. اين دو چهره از اوربان شاهدي است (درصورت لزوم) بر اين مدعا كه تهديد اصلي براي اروپا نه مهاجران مسلمان بلكه مدافعان مهاجرستيز و پوپوليست آنند.
پس آيا اروپا نبايد اين تناقض را بپذيرد كه گشودگي دموكراتيكي آن بر پايه حذف بنا شده. به عبارت ديگر، آيا همان‌طور كه مدت‌ها پيش روبسپر گفته بود، «براي دشمنان آزادي هيچ آزادي‌اي در كار نيست»؟ البته اين قضيه اصولا درست است، ولي همين‌جا بايد دقيق و مشخص حرف زد. از جهتي، آندرس بريويك جنايتكار نروژي در انتخاب هدفش بر حق بود: او به خارجي‌ها حمله نكرد بلكه به كساني درون جامعه خود حمله كرد كه زيادي با خارجي‌هاي مزاحم مدارا مي‌كردند. مشكل خارجي‌ها نيستند، هويت (اروپايي) خودمان است.
گرچه بحران كنوني اتحاديه اروپا خود را در قالب بحران اقتصاد و ماليه عيان مي‌كند، در بنياد خود بحراني «ايدئولوژيكي-‌سياسي» است. شكست چندسال پيش همه‌پرسي قانون اساسي اتحاديه اروپا پيام واضحي داشت. رأي‌دهندگان اتحاديه اروپا را اتحاديه‌اي اقتصادي و «تكنوكرات» مي‌دانستند عاري از هرگونه تصوري كه بتواند مردم را بسيج كند. تا پيش از موج اخير اعتراضات از يونان تا اسپانيا، تنها ايدئولوژي قادر به بسيج مردم دفاع مهاجرستيزان از اروپا بود.
ايده‌اي هست كه در محافل زيرزميني چپ‌هاي راديكال و نااميد مي‌چرخد و تكرار ملايم‌تري از شيفتگي مابعد جنبش ۱۹۶۸ به تروريسم است: اين ايده جنون‌آميز كه تنها يك فاجعه راديكال (ترجيحا فاجعه‌اي زيست‌محيطي) مي‌تواند توده‌ها را بيدار كند و تحرك جديدي به جنبش رهايي راديكال بدهد. آخرين نسخه اين ايده به پناهجويان بر مي‌گردد: تنها هجوم شمار واقعا زيادي از پناهجويان (و نااميدي آنها، چون از قرار معلوم قادر نخواهد بود توقعاتشان را برآورده كند) مي‌تواند چپ راديكال اروپا را احيا كند.
اين‌گونه فكر كردن واقعا وقاحت مي‌خواهد: صرف‌نظر از اينكه چنين تحولي مسلما به افزايش شديد مهاجرستيزي وحشيانه مي‌انجامد، جنبه واقعا جنون‌آميز آن اين پروژه است كه خلأ نبود پرولتارياي راديكال را با واردكردن آن از خارج پر كنيم، چندان كه با واردات عوامل انقلابي به يك انقلاب دست يابيم.
البته حرف من به‌هيچ‌وجه مستلزم اين نيست كه بايد به اصلاح‌طلبي ليبرال قانع باشيم. خيلي از چپ‌هاي ليبرال (مثل هابرماس) كه براي انحطاط كنوني اتحاديه اروپا ماتم گرفته‌اند ظاهرا گذشته آن را ايده‌آل جلوه مي‌دهند: اتحاديه اروپاي «دموكراتيكي» كه براي از‌دست‌رفتن آن ماتم گرفته‌اند هرگز وجود خارجي نداشته. خط‌مشي‌هاي اخير اتحاديه اروپا، مثل تحميل سياست‌هاي رياضتي بر يونان، صرفا تلاشي است از سر استيصال براي هماهنگ‌كردن اروپا با سرمايه‌داري نوين جهاني. نقد چپ‌هاي ليبرال از اتحاديه اروپا – اينكه اتحاديه در اصل خوب است ولي از نظر «دموكراتيك» كمبودهايي دارد – همان خام‌انديشي را نشان مي‌دهد كه منتقدان كشورهاي سابقا كمونيستي داشتند. آنها در اصل از اين كشورها حمايت مي‌كردند و فقط از نبود دموكراسي گلايه داشتند. در هر دو مورد «كمبودهاي دموكراتيك» جزء لازم ساختار جهاني هستند و بودند.
ولي در اينجا من حتي بيش از هميشه بدبين و شكاكم. به تازگي وقتي داشتم به پرسش‌هاي خوانندگان زوددويچه سايتونگ، بزرگ‌ترين روزنامه آلمان، درباره پناهجويان پاسخ مي‌دادم، پرسشي كه بيش از همه نظر مرا جلب كرد دقيقا به مسأله دموكراسي بر‌مي‌گشت، ولي با پيچشي پوپوليستي و دست‌راستي: وقتي آنگلا مركل درخواست عمومي و معروف خود را طرح كرد و صدها هزار نفر را به آلمان دعوت كرد مشروعيت دموكراتيك خود را از كجا آورده بود؟ چه چيزي به او اين حق را داد چنين تغييري ريشه‌اي در زندگي آلماني‌ها ايجاد كند بدون مشورت دموكراتيك؟ حرف من اينجا حمايت از پوپوليست‌هاي مهاجرستيز نيست بلكه اشاره روشن به محدوديت‌هاي مشروعيت دموكراتيك است. همين قضيه در مورد كساني صادق است كه از بازگشايي كامل مرزها دفاع مي‌كنند: آيا مي‌دانند، به جهت خصلت دولت‌-ملتي دموكراسي‌هاي ما، خواست ايشان به معناي تعليق جمعيت كشور و عملا تحميل تغييري عمده در وضع موجود يك كشور است بدون هيچ مشورت دموكراتيك با مردم آن؟ (البته پاسخ‌شان احتمالا اين است كه پناهچويان هم بايد حق رأي داشته باشند – ولي اين پاسخ كافي نيست، چون اين معياري است كه فقط بعد از ادغام پناهجويان در نظام سياسي يك كشور اتفاق مي‌افتد.) عين همين مشكل درباره خواست شفافيت تصميم‌هاي اتحاديه اروپا پيش مي‌آيد: ترس من اين است كه چون اكثريت مردم در بسياري از كشورها مخالف كاهش قرض‌هاي يونان بودند، عيان‌كردن مذاكرات اتحاديه اروپا نمايندگان اين كشورها را وادارد حتي از اقدامات سختگيرانه‌تري عليه يونان دفاع كنند.
در اينجا به معضلي قديمي مي‌رسيم: اگر اكثريت مردم مايل بود به قوانين مبتني بر تبعيض نژادي و جنسي رأي دهد چه بلايي سر دموكراسي مي‌آيد؟ بنابراين ابايي ندارم كه نتيجه بگيرم: سياست رهايي‌بخش نبايد به‌طور «پيشيني» با رويه‌هاي صوري دموكراتيك مشروعيت‌بخشي گره بخورد. نخير، مردم در تقريبا در بيشتر موارد «نمي‌دانند» چه مي‌خواهند، يا چيزي را كه مي‌دانند نمي‌خواهند، يا صرفا چيزهاي غلط را مي‌خواهند. هيچ راه ميانبري در اينجا وجود ندارد.
قطع به يقين در زمانه جذابي بسر مي‌بريم.

منبع: www.inthesetimes.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)