ضعف سوادمالی؛ چالش بزرگی برای دانش آموخته های جوان!
دلیل اصلی مشکلات مالی مردم این است که آنها در سال های که درمدرسه می گذارند هیچ چیز راجع به پول یاد نمی گیرند. در نتیجه فقط یاد می گیرند که برای پول کار کنند. اما هرگز یاد نمی گیرند که پول را وادار کنند که برای آنها کار کنند.
رابرت کیوساکی؛ نویسنده کتاب بابای پولدار و بابای بی پول
نظام آموزشی فعلی ما روی این نکته مترکز شده است که جوانان را برای به دست آوردن شغل خوب از طریق بالابردن مهارت های درسی، آماده کنند. طبیعی است که زندگی این جوانها حول و حوش حقوق، یا همان طور که قبلا هم اشاره کردیم، پیرامون درآمد هایشان دور می زند. آنها پس از کسب مهارت های تحصیلی، به سطوح بالاتر تحصیلی می روند تا توانایی های حرفه ای خود را تقویت کنند. آنها تحصیل کنند تا مهندس، دانشمند، داکتر، افسر پلیس، هنرمند، نویسنده و امثال اینها شوند. این مهارت های حرفه ای به آنها این امکان را می دهد که جذب بازار کار شوند و در مقابل پول کار کنند.
همین دانش آموخته های جوان جامعه ما هنگام که فارغالتحصیل می شوند، اغلب آنها می دانند که مدرک دانشگاهی یا نمرات خوب نیستند که واقعآ می شود روی آن حساب کرد. چون در دنیایی بیرون از دانشگاه ها، به چیزی بیشتر از نمرات خوب نیاز داریم مثل ” دل و جگر داشتن”، ” پررویی”، “تیز هوشی”، “جسارت”، “روابط خوب”، حقه بازی”،” بلدیت با سیستم بروکراتیک کشور”، ” سماجت” و “زبل بودن.” نام این عمل، هرچه که باشد، نهایتآ بیشتر از نمرات درسی، آینده فرد را رقم می زند. همه ما دست کم صاحب یکی از این ویژگی ها هستیم. عکس این ویژگی ها هم در افراد وجود دارد. مثلا آدمهای استند که برای پیدا کردن شغل و پولدار شدن جلوی دیگران زانو می زنند.
اغلب همین دانش آموخته های جوان جامعه ما بعد از تلاش زیاد به قول معروف اگر کمی شانس و بخت با آنها یار و همدم باشد، بلاآخره در یک دفتر دولتی یا غیر دولتی صاحب وظیفه می شوند. بعد از آن روز آنها صبح ها از خواب بیدار می شوند، سرکار می روند، هزینه ها را پرداخت می کنند… صبح ها از خواب بیدار می شوند، سرکار می روند، هزینه ها را پرداخت می کنند و به این ترتیب، تاآخر عمر شان تحت تآثیر دو احساس حرص و ترس زندگی می کنند. وقتی که رئیس شان به آنها پول بیشتری پیشنهاد می کند، مصرف و هزینه های شان را بالا می برند و دو باره در چرخه قبلی می افتند.
این یک واقعیت و حقیقت انکار ناپذیر است که پول یکی از نماد های قدرت است، اما آموزش استفاده درست از پول، قدرت بیشتری را به همراه می آورد. پول می آید و می رود، ولی اگر انسان در باره نحوه استفاده صحیح از آن آموزش درست دیده باشد، می تواند برآن مسلط شده، ثروتمند شود. تفکر مثبت در این باره به تنهای کارساز نخواهد بود – اغلب آدمها به مدرسه می روند، بی آنکه نقش و عملکرد پول را بیاموزند و به همین دلیل یک عمر طولانی برای پول کار می کنند.
همین طور که قبلا گفتم، چیزهای زیاد است که دانش آموخته های جوان ما باید در زندگی یاد بگیرند. آنها یاد بگیرند چه قسم پول را به خدمت خود شان بگیرند. آدم ها همین که چهار سال دانشگاه می روند، فکرمی کنند که آموزش شان تمام شده است. اغلب آدم ها سر کار می روند، حقوق می گیرند و سعی می کنند دخل و خرج شان باهم مطابقت داشته باشد. همه عمر کار شان همین است و دایمآ هم از خود شان می پرسند که پس چرا دخل و خرج شان باهم مطابقت ندارد؟ آن وقت فکر می کنند که با درآمد بیشتر، مشکل شان حل می شود. کم استند آدم های که متوجه می شوند مشکل شان درآمد کم نیست بلکه نداشتن سواد و آموزش مالی است.
در جامعه افغانستان به خاطر فقر آموزش و فقدا فرهنگ مطالعه در خانواده ها و حتا بین قشر تحصیل کرده ما، اکثر خانواده نمی دانند که نقش پول و نقش سواد مالی در زندگی شان چیست. و چطور از پول استفاده کنند یا به عبارت دیگر چطور با پول کم در مدت کم بیشترین دارایی را بدست بیاورند. حرف بیل گیست بنیانگذار شرکت مایکوروسافت زیاد دور واقعیت نیست که در یکی از سخنرانی های خود در برنامه ای تیت ” TED ” گفت: ” اگر شما آقای مجری تمام سرمایه من را مساویانه بین تمام مردم تقسیم کنید و فرضآ اگر سهم من مثل سهم سایر افراد ۱۰ دالر برسد، باز من سرمایه دار و پولدار هستم در حالیکه همین مردم باز هم فقیر استند چون من می دانم که چطور این ۱۰ دالر را به هزار دالر تبدیل کنم درحالیکه سایر افراد شاید همین ۱۰ دالر را در مدت ده دقیقه مصرف کنند مثل خریدن چیزی برای خوردن یا شی دیگری.” دقیقآ این را می گویند سواد مالی که متآسفانه اکثر دانش آموخته های جوان ما از آن چیزی نمی دانند و فقط با معلومات و داده های خشک و تهی خالی که در جزوه های دانشگاهی دیده می شود، کم و بیش آشنا استند.
اگر کسی کتاب بابای بی پول و بابای پولدار را مطالعه کرده باشد آن وقت حرف بیل گیست را خوب درک خواهد کرد. در کتاب بابای بی پول و بابای پولدار، نویسنده به داستان زندگی یک جوان می پردازد که دارای دو پدر است. پدر حقیقی این جوان تحصیل کرده اما بی پول است و پدر پولدار وی زیاد تحصیل نکرده اما پولدار می باشد. در یک بخش از کتاب چنین آمده:” پدر حقیقی من همان آأم تحصیل کرده اما بی پول همیشه از من می خواست که من خوب درس بخوانم، مدرک بگیرم، شغل خوب و پردرآمدی پیدا کنم – وی به من می گفت که که من باید وکیل شوم یا حسابدار شوم و یا به دانشکده اقتصاد بروم و در رشته مدیریت بازرگانی استاد شوم- پدر دیگرم که همان آدم پوادار اما کم تحصیل کرده همیشه مرا تشویق می کرد که درس بخوانم تا پولدار شوم و یاد بگیرم نقش و فایده پول چیست؟ و چگونه می توانم آن را در خدمت خود بگیرم و نهایت استفاده را از آن ببرم. او بارها می گفت” من به خاطر پول کار نمی کنم، پول به خاطر من کار می کند.”
این دقیقآ همان سواد مالی است که به آدم کمک می کند تا چه کار کند که پول برای آنها کار نه اینکه آنها تمام عمر برای پول کار کنند. امروزه اکثر جوانان تحصیل کرده ما متآسفانه توسط شرکت های غول آسا اسیر شده اند. اگر یک تعداد کمی ازین جوانان بعد از مدتی کار در این شرکت ها عقل به سرشان می آیند و درک می کنند که ماندن در اینجا هیچ وقت آنها را پولدار نمی سازند و به آنها سواد مالی یاد نمی دهند. تنها چیزیکه به آنها در عوض کار طاقت فرسا می دهند، حقوق ماهانه آنها است که متآسفانه در مرور زمان این حقوق در فقدان سوادمالی، آنها را رفته رفته مبتلا مرض مصرف زدگی و بردگی پول می کنند. آن وقت همین مرض برای آنها به یک ترس و هراس غیر منطقی تبدیل می شود. دیگر در تمام همین ترس است است که باعث می شود تا آنها سری کار سابق شان بمانند… ترس از نپرداختن قرضها… ترس از اخراج شدن… ترس از پول نداشتن… ترس از نو شروع کردن… این یعنی کار کردن برای پول. اکثر همین دانش آموخته های جوان ما بعد از مدتی برده پول می شوند و بعدآ از دست کار فرمانهای شان عصبانی می شوند و به آنها ایراد می گیرند.
حرفم را با یک جمله خیلی زیبا و پر مفهوم آقای رابرت کیوساکی خاتمه می دهدم.
“پیدا کردن شغل در واقع جواب مؤقت برای یک مشکل دایمی است که این مشکل دایمی همان مشکل بی پولی می باشد.”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)