نام من مهدی است متولد ۱۳۷۶زایده تهران در سن پانزده سالگی علاقه به نویسندگی در راستای حمایت اززنان و نقد دین پیاده کردم ولی به دلایل قوانین نظام جمهوری اسلام ایران هیچ یک از نوشته هایم مجوز چاپ نگرفتند البته برای گرفتن مجوز برای بعضی از نوشته هایم اقدام نکردم زیرا اگر یکی دست نوشته هایم را نشان آن ها میدادم به مشکل جدی برمیخوردم ! ولی همیشه سعی کردم در کار هنری ام مستقل باشم و هیچ وقت خود سانسوری نکنم حتی اگر هم هیچ وقت آنها مجوز نگرفتند. قصد بنده از نوشتن این مطلب درباره نویسندگی نیست فقط خواستم یک بیوگرافی کوتاهی از خودم بگویم. بنده بیشتر اوقاتم را به فکر کردن به افراد پرولتاریا میکنم و هر از چند گاهی با زحمت کشان و فرو دستان که درگوشه ی خیابان مشغول فروختن فال حافظ و یا گدایی هستند گفتگو میکنم تا بتوانم درد های آنها را حس کنم چند شب پیش بود که در حال راه رفتن در خیابان بودم که نگاهم به دو فال فروش کم سن و سال افتاد چند قدمی از آنها فاصله گرفتم و دستم را داخل جیبم کردم تا ببینم پولی با خودم آورده یا نه که خوشبخاته یک پنج هزاری همراهم بود با بغضی که داشتم برگشتم و به سمت آنها رفتم هردو با لباس های کهنه روی زمین نشسته بودند یکی از آنها دختر ودیگری پسر بود دخترک سرش را روی شانه های پسر گذاشته بود که با آمدن از جایش بلند شد و گفت: آقا یه فال میخری؟

IMG_20160405_203447

با یک سلام پول را به دستانش دادم و دوفال از آنها خریدم دخترک روی زمین نشست و بقیه پول را پسری که همراهش بود به من داد ولی من که متوجه وظع بد مالی آنها شده بودم از گرفتن بقیه پول خود داری کردم که باعث خوشحالی آن دو شد این را میتوانستم از لبخندی که به همدیگر میزدند بفهمم ، من هم کنار آنها نشستم و برای مدت کوتاهی به چهره ی آنها نگاه کردم هر از چند گاهی هم آن دو با تعجب به من نگاه میکردند که چرا کنارشان نشسته ام ، به آن دو گفتم: بچه ها اجازه میدید باهاتون صحبت کنم ؟ که پسر جوان سرش را به نشانه تایید تکان داد لبخند دردناکی روی لب هایم نشاندم که در گفتگو با من احساس راحتی کنند به پسر جوان که عینکی روی چشمانش گذاشته بود گفتم : خسته نباشی ، چند ساعته که اینجایی انگار خیلی خسته ای؟ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: حدود چهار یا پنج ساعتی هست که اینجاییم خسته نیستم فقط خوابم میاد . بعد رو به دختربچه که چند فال در دستانش بود کردمو گفتم: شما چی دختر خانم شما هم خسته ای ؟ نه آقا خسته نیستم . میشه بپرسم اسمتون چیه؟ اسم من امیده و خواهرم معصومه ، مدرسه هم میرید آقا امید؟ بله میریم ، کلاس چندمی؟ من کلاس هفتم هستم خواهرم هم کلاس دوم ، معصومه خانم شما چقدر ساکتید ، لبخندی زد وگفت : چی بگم آخه؟ بگو ببینم چند سالته : نه سالمه ، داداشت چی؟ بعد از کمی که مکث کردند برادرش گفت: من چهارده سالمه وقتی خواستم با آنها بیشتر صحبت کنم آقا امید گفت: ببخشید آقا دیرمونه باید برگردیم خونه –باشه هر جور راحتید فردا هستید بیام ببینمتون؟ -بله هستیم خداحافظ ، تا وقتی که سوار ماشین شدند داشتم به آنها نگاه میکردم که چطور در این هوای سرد دست همیدگر را میگردند و در خیابان های تلخ راه میروند من هم به پارکی که در همان نزدیکی بود رفتم و این موضوع را با چند نفری در میان گذاشتم و هریک به نحوی ناراحت میشدند که البته بعضی هام لبخند میزدند و میگفتند : اینا کارشون همینه ! الکی خودشون رو میزنن به گدایی ولی بری تو خونشون میبنی وضع زندگیشون از من و تو بهتره ! من هم بدون اینکه جوابی به آنها بدم سرم را به نشانه ناراحتی تکان میدادم در هنگام خداحافظی با دوستانم یکی از آنها در گوشم گفت: مهدی اگه رفتی پیششون زنگ بزن بهم تا قبلش یه خورده پول دارم بدی بهشون ، من هم از این بابت خوشحال شدم و از او تشکر کردم ، شب بعد ساعت هفت شب بود که برای دیدن آنها از خانه بیرون رفتم آنها را در همان جای قبلی دیدم ولی قبل از اینکه به پیش آنها برم دو عدد آب هویج بستنی برای آنها خریدم وقتی من را دیدند هر دو از جای خود بلند شدند و به من سلام کردند آب میوه ها را به آنها دادم و بعد از تشکر کردن هر سه نفر روی زمین نشستیم ، با این حرف معصومه که از برادرش پرسید: داداش اینو باید چه جوری بخورم ؟ اشک در چشمانم جاری شد ، برادرش هم طرز خوردن آن را یاد داد بعد هر دو مشغول خوردن شدند ، که امید پرسید: ببخشید ما تا حالا از این بستنی ها نخوریدم دستتون درد نکنه ، خیلی خوش مزس ، -خواهش میکنم ، نوش جونت ، میگه میشه تا حالا نخورده باشی؟ – آره به خدا تا حالا نخوردیم همیشه از این بستنی های ارزون پانصد تومانی میخوریم ، بعد از خوردن آب میوه ها به شدت از من تشکر کردند در همین حین هم به دوستم زنگ زدم و گفتم که پیش آنها هستم که بعد از چند دقیقه خودش را رساند ولی از ماشین پیاده نشد و مبلغ ۳۰ هزار تومانی در دستانم قرار داد وقتی علت نیامدنش پرسدیم گفت : اگه ببینمشون حالم بد میشه نمیتونم همچین صحنه هایی رو ببینم ، بعد از تشکر کردن بابت کمکی که به آن دو کرده بود به پیش معصومه و امید برگشتم و به آنها گفتم: بچه ها یه خبر خوب براتون دارم یکی به من پول داده تا بدم بهتون اینم پول بفرمایید ببخشید که کمه بیشتر از این نتونستم جور کنم ، البته خودم هم ده هزار تومانی روی آن گذاشتم و به آنها دادم که امید و معصومه از گرفتن پول امتناع کردند که بالاخره با اصرار من پول را گرفتند ؛ بالاخره سر صحبت باز شد معصومه خانم کمتر صحبت میکرد وبیشتر حواسش به مردمی بود که از کنارش میگذاشتند و اگر کسی از کنارش رد میشد میگفت: خاله فال میخری ، عمو فال میخری؟ ، به همین خاطر با امید صحبت کردم : آقا امید پدر مادرت میدونن این کار رو میکنی؟ – مادرم آره ولی پدرم نه ، -چرا پدرت نمیدونه؟ چون دوساله مارو ترک کرده -واقعا ؟ چرا آخه ؟ – مشکل عصبی داشت همیشه تو خونه به مادرم فحش میداد و بعضی وقت هام دست روش بلند میکرد مثلا وقتی اگه یکی از لباس هاش اتو نمیخورد داد و بیداد میکرد ، – خب چرا تنهاتون گذاشت؟ البته آقا امید میتونی هر سوالی رو که میخوایی جواب ندی ، – نه من به شما اعتماد کامل دارم ، همیشه از مادرم میپرسم که مامان بابا چرا نمیاد خونه ؟ ولی مادرم هم جوابی به من نمیده و فقط گریه میکنه ، چند ساله داری کار میکنی ؟ از پنج سالگی –تنهایی؟ – نه کنار بابام کار میکردم پشت چراغ قرمز بادکنک میفروختم ، کارگری ساختمان میکردم، تو اتوبوس ها هم آدامس میفروختم ، الانم که تنهایی کار میکنم ، فکر کنم تا الان بیستا شغل عوض کردم ، هر جور کاری که شما فکر میکنید رو کردم ، – آفرین تو خیلی از این مرد ها مردتری ! خسته نباشی دلاور ، با یک لبخند رو به خواهرش کردمو گفتم: شما چی معصومه خانم؟ شما هم با داداش کار میکنی؟ نه من فقط بعضی وقتها باهاش میام ، دوس دارم کمکش کنم ، – آفرین چه خواهر گلی ، حالا چرا انقدر سرفه میکنی ؟ نمیدونم ، رفتم دکتر میگه تنگیه نفس دارم ، چند تا آمپولم زدم ولی بدتر شدم! -عیب نداره خوب میشی سعی کن وقتی میایی بیرون ماسک بزنی ، شاید به خاطر آلودگی هوا باشه – باشه چشم ، بچه ها آرزوتون چیه ؟ دوس دارید در آینده چه کاره بشید؟ چند ثانیه به همدیگر نگاه کردند که معصومه گفت: دوس دارم دکتر بشم – آفرین خیلی خوبه ، حتما به آرزوت میرسی فقط باید تو این مملکت زیاد تلاش کنی شما چی آقا امید ؟ – من فوتبالیست – چه خوب ، طرفدار آبی یا قرمز ؟ قرمز – بازیتم خوبه؟ بله چند بار از طرف مدرسه به مسابقات دعوت شدم ولی به خاطر هزینش نتونستم برم ، الان دارم تلاش میکنم یدونه کفش ورزشی بخرم تا برم تو تیم ،- حتما موفق میشی ولی سعی کن در کنارشم یه شغل دیگه ای داشته باشی چون تو ایران برای فوتبالیست شدن یا باید پول داشته باشی یا آشنا ، راستی آقا امید پول کرایه خونه رو کی پرداخت میکنه؟ بعضی وقت ها خودم بعضی وقت ها هم داییم -داییت ؟ – بله داییم خبر داره بعضی وقت ها برامون مرغ و برنج میاره و در طول یک سال چند ماه از کرایه خونمون رو پرداخت میکنه ، فامیل های پدریت از بابات خبر ندارن؟ یا مثلا ازتون معذرت خواهی نمیکنن؟ – چرا بعضی وقتها مییان خونمون و فقط میگن شرمنده ماهم خبر نداریم ازش – مامانت با این کارت مخالفت نمیکنه؟ -چرا مخالفت کنه؟ وقتی مجبور باشی که پول دربیاری دیگه مخالفی وجود نداره ، البته همیشه میگه که بذارید من برم کار کنم ولی من اجازه نمیدم چون یه خواهر کوچیکتر از معصومه هم دارم که باید از اون مراقب کنه – آفرین به این درک و شعورت مرد بزرگ ، رفیق هات خبر دارن که کار میکنی؟ – نه نمیدونن ، دوس ندارم بدونن ، وقتی هم صبح ها میرم مدرسه از خستگی سر کلاس خوابم میبره معلم ها به من گیر میدن که چرا همش میخوابی منم ناچار میشم که دروغ بگم بهشون ، – معصومه خانم شما چی؟ دوست هات میدونن؟ – نه ، ولی معلم هام میدونن وقتی هم مشق هامو نمینویسم نمره منفی به من نمیدن ، تا حا لا شده مامور های شهرداری بهتون گیر بده؟ امید : نه ، چون جایی وایی میستیم که اونا نباشن ، ولی مغازه دار هام نمیذارن اونجا بشینیم بهمون میگن : از اینجا بلند شید برید اینجا محل کسبه ماهم مجبور میشیم روی زمین بشینیم ، زمینم که انقدر سرده نمیتونیم زیاد بشینیم ، – آقا امید دوست داری پدرتو ببینی ؟ – نه اصلا وقتی مارو تو این شرایط سخت تنها گذاشته رفته چرا باید ببینمش ، -عیبی نداره آقا امید این روزهای سختم میگذره نگران نباش ، شما ها خیلی از بقیه حتی منم قوی ترید ایول ، دمتون گرم ، راستی آقا امید تاحالا شده ی فال حافظ برای خودت بندازی؟ – نه بهش اعتقاد ندارم ، حافظ فقط برای عاشق ها خوبه نه برای ما بدبخت ها ! بعد از کمی گفتگو با آنها احساس کردم که مزاحم کسب و کار آنها شده ام به همین خاطر با آنها یک عکس یادگاری با اجازه ی خودشان گرفتم ، و بعد از چند دقیقه باهمدیگر خداحافظی کردیم ولی به آنها قول دادم که دوباره به آنها سر بزنم.

سعی کنیم در شادی هایمان افرادی را که نمیتوانند شاد باشند را خوشحال کنیم .
به امید دردی کمتر !