ملال، درست مثلِ درد، تجربه‌ای ناخوشایند است که لازم است آن را بچشیم تا بتوانیم واقعاً خوب زندگی کنیم.

زندگی‌ای را تصور کنید که ملال در آن جایی ندارد. شاید در نگاه نخست، چنین تصوری برایمان خوشایند و حتی آرمانی به نظر برسد؛ اما باید بیشتر دقت کنیم. حرف از زندگی‌ای نمی‌زنیم که در آن موقعیت‌های ملال‌آور وجود ندارد. فردی همچون گیبسن فقط به این دلیل از درد رها است که نمی‌تواند آن را تجربه کند. اما همچنان امور خطرناک و آسیب‌رسان در چنین زندگی‌ای وجود دارد. به همین نحو، در زندگیِ کسی که نمی‌تواند ملال را تجربه کند، ملالی وجود نخواهد داشت؛ اما تنها به این دلیل که نمی‌تواند ملال را تجربه کند.

تخمین زمان مطالعه : ۹ دقیقه

زندگی بدون ملال، کابوس خواهد بود

 در دهۀ ۱۹۲۰، ادوارد اچ.گیبسن، مجری برنامه‌های سرگرم‌کننده در امریکا، به مدت نوزده ماه و هر روز دوبار روی صحنه می‌رفت و نمایش‌هایی اجرا می‌کرد که مرگ را به چالش می‌کشید. او که ملقب به «جاسنجاقیِ انسانی» بود، یکی از حضار را دعوت می‌کرد تا پنجاه یا شصت سنجاق را تا انتها در هر نقطه‌ای از بدنش، بجز شکم و کشالۀ ران فرو کند.

گیبسن یک بار خودش را با بخاری گازی داغ سوزانده بود، بی‌آنکه چیزی احساس کند. فقط هنگامی متوجه موقعیت خود شده بود که بوی بدِ پوستِ سوخته به مشامش رسیده بود. ادعا می‌کرد که به‌جز سر درد، هیچ دردی احساس نکرده است؛ نه هنگامی که با تبر زانوی خود را بریده، نه هنگامی که با هفت‌تیر ۲۲میلی‌متری به خودش شلیک کرده و گلوله از انگشت اشارۀ چپش عبور کرده و نه حتی هنگامی که از عصبانیت شدید دماغش را به پیانو کوبیده و شکسته بود.

گیبسن انسانی عادی نبود؛ اما ابرانسان هم نبود. طبق اکثر گزارش‌ها، بی‌حسی او مادرزادی بوده است. چنین اختلالاتی نادرند؛ اما ناشناخته نیستند. کسانی که از بی‌حسی مادرزادی رنج می‌برند، زندگی سخت، خطرناک و گاه غمگین و کوتاهی دارند. در ادبیات پزشکی افراد بسیاری مشاهده شده‌اند که دچار جراحت‌های جدی نظیر پارگی عضلات، کوفتکی، شکستگی و سوختگی شده‌اند؛ بدون اینکه دردی حس کنند. دردنداشتن باعث می‌شود بی‌ملاحظه شویم. کمتر فردی درد را دوست دارد؛ اما درد ما را از دردسر دور می‌کند.
درد تنها تجربۀ ناخوشایندی نیست که انسان‌ها دارند. ملال چطور؟ آیا ممکن است ملال هم فایده‌ای داشته باشد؟ افراد زیادی برای ملال، دفاعیات فلسفی اقامه کرده‌اند. برتراند راسل و آدم فیلیپسِ روان‌کاو، از اهمیت تواناییِ تحمل ملال سخن می‌گویند. به گفتۀ راسل، توانایی غلبه بر ملال، «لازمۀ زندگی شاد» است. فیلیپس نیز بر اهمیت ملال برای رشد کودک تأکید دارد. فردریش نیچه نیز مباحثی دربارۀ قدرت خلاقیت در هنگام ملالت دارد و رابطۀ آن را با هنر ارزشمند می‌داند. سوزان سانتگ نیز همین‌گونه است. او در نوشته‌ای کوتاه در خاطراتش می‌نویسد که جالب‌ترین آثار هنری زمان او، ملال‌آور بوده‌اند: «جسپر جانز ملال‌آور است، بکت ملال‌آور است، روب‌گریه ملال‌آور است و غیره و غیره. […] شاید این روزها هنر باید ملال‌آور باشد.»

مارتین هایدگر نیز دربارۀ درس‌های هستی‌شناختی‌ای که می‌توان از ملال آموخت، به‌تفصیل سخن می‌گوید. جوزف برودسکیِ شاعر، مشهورترین و منسجم‌ترین دفاع از ملال را عرضه کرده و اهمیت وجودی آن را پاس می‌دارد. او در خطاب آغازین کلاسش در دانشگاه دارتمت در سال ۱۹۸۹، ملال را «پنجره‌ای به بی‌کرانِ زمان» می‌نامد و می‌گوید ملال می‌تواند برداشتی روشن‌تر از وجود ما نشان دهد و محدودیت و در واقع بیهودگی کارهایمان را آشکار کند.

تمام این نویسندگان به‌درستی برای ملال ارزش قائل می‌شوند؛ اما از مهم‌ترین نکته‌اش غافل می‌مانند. ملال ارزشمند است؛ اما هیچ چیزِ دلپذیری در ملول‌بودن وجود ندارد. خوشایندنبودنِ ملال توهم نیست و ملول‌بودن، روحیه‌ای نیست که ارزش داشته باشد به ویژگی فکری ما تبدیل شود. باید قدرش را بدانیم و درعین‌حال، همچون طاعون از آن پرهیز کنیم.

حس درد با وجود آزارندگی و ناخوشایندی، ارزش زیادی دارد. درد صرفاً سازوکار پیام‌رسانیِ مطمئنی نیست که ما را از آسیب‌های بدنی آگاه می‌کند؛ بلکه علاوه‌برآن ما را وا می‌دارد تا رفتارمان را تغییر دهیم و برای مراقبت از خود تمهیدات دفاعی بیندیشیم. بدون درد، از آسیب‌هایمان غافل خواهیم ماند و حتی هنگامی که متوجه آنها شویم نیز، شاید نسبت به آنها بی‌تفاوت باشیم.

حال زندگی‌ای را تصور کنید که ملال در آن جایی ندارد. شاید در نگاه نخست، چنین تصوری برایمان خوشایند و حتی آرمانی بنظر برسد. اما باید بیشتر دقت کنیم. حرف از زندگی‌ای نمی‌زنیم که در آن موقعیت‌های ملال‌آور وجود ندارد. فردی همچون گیبسن فقط به این دلیل از درد رهاست که نمی‌تواند آن را تجربه کند. اما همچنان امور خطرناک و آسیب‌رسان در چنین زندگی‌ای وجود دارد. بهمین نحو، در زندگی کسی که نمی‌تواند ملال را تجربه کند، ملالی وجود نخواهد داشت، اما تنها به این دلیل که نمی‌تواند ملال را تجربه کند. اگر نتوانیم ملال را تجربه کنیم، آنگاه هیچ موقعیتی (هرقدر هم بی‌اهمیت، مبتذل و یکنواخت باشد) نمی‌تواند ما را ملول کند. دیگر هیچ‌چیز ملال‌آور نخواهد بود، حتی تجربۀ بارها و بارها گوش‌دادن به یک سخنرانی تکراری، یا انتظارکشیدن‌های طولانی در ادارات. برخی موقعیت‌ها واقعاً باید ما را ملول کنند.

ملال معمولاً درنتیجه درک یک عدم مطابقت بوجود می‌آید: درک وجود شکافی میان نیاز به انگیزه و وجود آن. چیزی را می‌خواهیم که وجود ندارد. ملال اساساً همان آگاهی ما از این فقدان است. به این دلیل از فعالیت‌های یکنواخت ملول می‌شویم که تنوع بیشتری می‌خواهیم. به این دلیل از موقعیت‌های آشنا ملول می‌شویم که خواهانِ تازگی هستیم، اما چنین چیزی برایمان فراهم نیست. و نهایتاً هنگام انجام کاری اجباری، به این دلیل ملول می‌شویم که می‌خواهیم کاری غیر از آن‌چه از ما خواسته شده، انجام دهیم. اگر ملال از میلِ محقق‌نشده نشئت می‌گیرد، پس برای برای کاستن ملال باید به نیاز آن میل پاسخ دهیم. به عبارت دیگر، برای فرار از ملال، باید به دنبال فعالیت‌هایی باشیم که با خواسته‌هایمان سازگار هستند.

می‌توان ملال را نوعی زنگ خطر درونی دانست، که وقتی فعال شود می‌خواهد چیزی به ما بگوید. این هشدار، وجود وضعیتی ناخوشایند را به ما گوشزد می‌کند. اما این هشدار به شوک هم مجهز است. تجربۀ آزارنده و منفیِ ملال، ما را برمی‌انگیزد (شاید حتی بتوان گفت ما را وادار می‌کند) تا بدنبال موقعیتی متفاوت باشیم، موقعیتی که بامعناتر و جالب‌تر باشد. این دقیقاً همچون دردِ سوزش است که باعث می‌شود سوزن در بدن خود فرو نکنیم.

هنگام ملال، موقعیتمان دور و بیگانه به‌نظر می‌رسد، یعنی خارج از حوزۀ علاقه‌ها و طرح‌هایمان. این دست موقعیت‌ها فاقد معنایند. احساس پریشانی و بیقراری می‌کنیم. مات و مبهوت می‌شویم. اهداف بدیل را در ذهنمان تصور می‌کنیم. حتی برداشتمان از گذر زمان نیز تغییر می‌کند. هنگام ملال، زمان ظاهراً با نهایت کندی حرکت می‌کند. می‌خواهیم از چنگال ناخوشایند آن بگریزیم. وقتی فعالیت کنونی‌مان جذابیت خود را از دست می‌دهد، ملال فی‌نفسه ما را برآن می‌دارد تا به دنبال اهداف بدیلی باشیم

می‌توان این برداشت را تصویری انگیزشی از ملال خواند. نظریات جدید روانشناسی موید این مطلب هستند، مثلاً تحقیقات جان ایستوود در دانشگاه یورک در تورنتو، شین بنچ در دانشگاه ایالت واشینگتن، و هثر لنچ در دانشگاه تگزاس، همچنین وایناند فون تیلبرگ در دانشگاه ساوت‌همپتون و اریک ایگو در دانشگاه لیمریک. گزارشات پدیدارشناختی از احساس نیز با این مطلب همخوانی دارند.

مطابق با چنین گزارشاتی، تجربیات عاطفی ما، بروز ارزش‌هایمان هستند. احساسات، دنیا را به روی ما می‌گشایند و آن را غنی از معانی نشان می‌دهند. از طریق احساسات است که ما با وجود اجتماعی و کاربردی خود سازگار می‌شویم. احساسات درکی مستقیم و پیشامفهومی از آنچه برایمان مهم است ارائه می‌دهند و ما را به سوی امکانات وجودی (یعنی شیوۀ فعالیت و بودن در دنیا) که ما را به عمل فرامی‌خوانند، سوق می‌دهند.

مدلِ نظریِ «ملال به‌مثابۀ نوعی هشدار درونی» به‌خوبی در این قالب پدیدارشناختی می‌گنجد. ملال ما را با خصوصیات موقعیتی که در آن هستیم، سازگار می‌کند، به ما گوشزد می‌کند که مشغولیت کنونی نمی‌تواند به‌خوبی ما را ارضا کند، و راه‌های بدیل عمل را به ما می‌نمایاند. از یک تجربه احساسی چه چیز بیشتر از این را می‌توان خواست؟ اگر عملکرد ملال در یک نرم‌افزارِ موبایلی نهاده می‌شد، بی‌شک بابت آن پول پرداخت می‌کردیم.

اما اکثر آثار ادبی و فلسفی غرب تصویری نامطلوب از ملال ترسیم کرده‌اند. به‌نظر من، دلیل چنین قضاوتی تا حدی این است که خیلی کلی دربارۀ ملال صحبت می‌کنیم. وقتی سخن از ملال در میان است، معمولاً از یک حالت روانشناختی معمول، گذرا و آزارنده سخن می‌گوییم. اما می‌توان دربارۀ گرایش به تجربۀ ملال در طیفی وسیع از موقعیت‌ها نیز سخن گفت، چیزی که روان‌شناسان به آن «تمایل به ملال» می‌گویند.

این مسئله‌ای پیش‌پاافتاده نیست، بلکه به معنی تجربۀ ملال در موقعیت‌های متعدد و متفاوت، و حتی موقعیت‌هایی است که برای اکثر ماها معنادار و جالب هستند. ملالِ مکرر در هر موقعیتی به معنیِ داشتن تجربه‌ای فارغ، سرد و منفصل از دنیاست، موقعیت‌ها، اهداف و طرح‌ها شما را جذب نمی‌کنند، بلکه از شما فاصله می‌گیرند و در واقع متعلق به شما نیستند. تعجبی ندارد که تمایل به ملال رابطه‌ای مستقیم با مجموعه‌ای از آسیب‌های جدی فیزیکی، روان‌شناختی و اجتماعی دارد که گاه زندگی را در معرض خطر قرار می‌دهند، آسیب‌هایی که به‌دلیل کثرت نمی‌توان آنها را اینجا ذکر کرد. به این مسئله به‌حق توجه کافی شده است. اما باید بین این تمایل و تجربۀ واقعیِ ملال تمایزی قائل شد. اینطور نیست که هرکس ملال را تجربه کند، متمایل به ملال باشد. این دربارۀ درد هم صادق است. هرکس درد را تجربه می‌کند، دچار درد مزمن نیست.

بهتر است بار دیگر به این قیاس نگاهی بیندازیم. اگر احساس درد در اکثر مواقع بیانگر آسیب است، پس احساس ملال نیز بیانگر این است که ما مشغول کاری هستیم که با طرح‌هایمان سازگار نیست. به‌علاوه، درد، ما را برمی‌انگیزد تا برای مراقبت از خود، رفتارمان را تغییر دهیم. احساس ملال هم برای این است که ما را برانگیزد تا کار دیگری بکنیم که ملال‌آور نیست. ملال، ما را برمی‌انگیزد تا کاری دیگر بکنیم؛ ولی لزوماً به ما نمی‌گوید چه کاری. این می‌تواند ما را از جایگاهی روان‌شناختی به جایگاهی دیگر ببرد. ملال، آن کشتی بادبانیِ سفید نیست که مادام بوواری منتظر آن بود؛ اما می‌تواند بعد از آن، بهترین گزینه باشد.

پس هرگاه ملال سراغتان آمد، بهتر است آن را نادیده نگیرید. بهتر است با گوشی هوشمند خود بر آن سرپوش نگذارید. ملال می‌خواهد چیزی به شما گوشزد کند. مگر شما درد را نادیده می‌گیرید؟ آیا هنگام درد، گوشی به دست می‌گیرید؟

این مطلب با همکاری ترجمان در صفحۀ «اندیشه» از شمارۀ ۵۳۷ مجلۀ همشهری جوان منتشر شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)