مطالعه موردی :حالت مرزی

سام, از کودکی شاد و خوشوقت تا جوانی مضطرب و افسرده

و هژده سال روانکاوی : روانکاوی بی انتها

انتخاب این مورد برای ارایه در این جمع فضلا و همکاران اتفاقی نیست. از یکسوی حالت مرزی از پیچیدگی ویژه ای برخوردار است که با بررسی و شناخت بهتر آن ما را برای تشخیص و روانکاوی ساختارها مسلح تر می کند. دوم آنکه حالت مرزی در میدانهای کاربردی و پژوهشی روان با واژه ها ی گوناگون توصیف و تفسیر و تعبیر می شوند, ارایه این مورد , می تواند زبان میدان های شناخت روان را نزدیک تر کند. سوم آنکه , در اینجا نیز گرفتار دال و مدلول ها هستیم و در میدان روانکاوی با توجه به اهمیت دال ها و گرفتاری حالات مرزی با دال ها, این بررسی از اهمیت خاصی بر خوردار است. هر مورد را می توان با توجه با سه گرایش ساختار, حالت و شخصیت بیان کرده و به تحلیل کشاند, آنهم بر مبنای سه دامنه شناخت میدان روان, روانپزشکی, روانشناسی و یا روانکاوی. در روانکاوی تلاش بر آنست که با استفاده از عوامل پایه ای شکل گیری ساختار ناخودآگاه را شناخته , کار کرد آن را نشان داده و بر اساس آن رفتار بالینی را تببین کرد. اگر بسیار فشرده بگوییم, این ساختار با هویت فرد, با رابطه فرد با نمادگرایی و فانتاسم از سویی و واقیعت از سوی دیگر, قابل بیان است. تصمیم گیری و پی گیری در رسیدگی در مورد حالت مرزیبنا به پیشنهاد ژاک لاکان بر اساس گراف خواهش , یا توجه بر سه محور شکل گیری هویت و خواهش, دال های فرد و واقعیت آنگونه که می توان آن را شناخت, صورت می گیرد.بکار گیری این روش به میزان آموزش روانکاو, به تجربه فردی او, به درخواست و چگونگی و غلظت درخواست فرد و نیاز و اراده فرد, مجموعه عوامل محیطی, پیرامونی, فضای جامعه و خانواده و پی گیری آنها و فضای عمومی بهداشت و درمان در جامعه و در پیرامون , روابط همکاران و محیط زندگی فرد بستگی دارد.

در بررسی و مطالعه موارد بالینی گذشته ازمبانی مرجع نقش حضور فضای علمی و پژوهشی و قدمت پی گیری موارد بالینی در جامعه مهم است. همانگونه که ادبیات و غنای آن در زمینه روانشناختی از ویژگی خاصی برخوردار است. با توجه به نقش زبان و فرهنگ و تغییرات شدید آن , انتقال تجربیات جهانی در چهار حوزه روانشناختی بسیار مهم اند. گذشته از انتقال مستقیم از طریق آموزش؛ ترجمه و همکاری های علمی و پژوهشی, محیط آزاد ارتباط و همکاری روزمره از مهمترین این هماهنگی هاست.

همانگونه که در عمل روش مطالعات کمی و آماری و بالینی مرحله پیش تشخیص را همراهی می کند. در روانکاوی تلاش در تشخیص ساختار این جای خالی را پر می کند. تجربه و کارآیی روانکاو و همراهی فرد با اوست که مراحل کار و نتیجه را به جلو می برد. اساسا روانکاوی چندان با نتیجه و درمان سر و کار ندارد. روانکاوی همان اشراف است, گشایش چشم و روان. پس از شناخت ساختار و اشراف به حضور ناخود آگاه, بقیه همان پیمودن راه است تا تعالی, بالابر شدن فرهنگی و ادامه زندگی در حوزه بالاتر از بدن. ارجاع و دستیابی به آرامش از راه تصاعد فرهنگی.

مطالعه موردی, case study, می بایست در شرایط روشن و دقیق و شفاف در حوزه آسیب شناسی روانی مورد برسی قرار گیرد و یک توصیف گفتاری روشن و نظام مند مورد توجه باشد. نهاد آسیب فرد, نحوه پرداختن به فرد در حوزه روانشناختی, مبانی نظری روشن و دقیق و شناخته شده باشد. بتوان ابزارها و شاخص هایی داشت که کار در طول زمان ودر قالب مراحل روشن قابل بررسی و مشاهده باشد. پرسش دقیق و فنی اینست: چه شرایطی لازم است تا از بررسی مشاهده ای یک یا چند مورد به مبانی نظری قابل قبول رسید؟ چگونه این نظریه را برای مطالعات بعدی می توان قابل استفاده کرد؟ و تاثیر افزایش مطالعات موردی را در حک و اصلاح نظریه ها چگونه می بایست در نظر گرفت. و چگونه می توان در سطحی بالاتر به مقیاس روانشناختی نظریه استنباطی از مطالعات موردی را با دگر نظریه ها پیوند داد؟ می بایست در مراحل پیشرفت کار , نظریه ها را هم به کار گرفت و هم مورد دقت و بررسی و وارسی قرار داد و در هرمرحله بر موارد بالینی, شرایط و رابطه ها, خواهش و هویت, دال ها و واقعیت بیرون تاکید داشت.

در مطالعه به روش کمی و نرمالیزه کردن ,با مراجعه به DSM, از ابزار های کمی, تشخیص های کاملا قاطع در قالب کار گروهی بسیار ساده استفاده می کنیم. در حالیکه در رونکاوی بالینی, با بزاری کیفی, با تشخیصی نسبی و متغییر و پیچیده و یگانه روبروییم, هر انسان خود یک مورد پژوهش است, که الزاما غنای فوق العاده ای ایجاد می کند. در روانکاوی, همراه ساختن دیگران در تشخیص بالینی وطرح رسیدگی به فرد به جز در موارد نادر مشکل بوده و امکان همه گیر کردن و اثبات آن نیز ساده نخواهد بود.

آیا نمی توان راهی میان این دو یافت ؟ و این همان مشکل حوزه شکل گیری و کارکرد روان ماست, هر چه دور تر و کلی تر بگوییم, دقت کم تری خواهیم داشت و هرچه جزیی تر بگوییم, جهان شمولی نتیجه ها از دست می رود. ما جز گردشی دایم بین بزرگ و کوچک, فرد و جمع, حال و گذشته, راهی نخواهیم داشت.

و درست در همینجاست که مطالعات موردی می توانند, بین این دو نهایت تعادل ایجاد کنند. و در این جاست که تعامل؛ مدارا, صبر و حوصله و گفت و شنود در میان متخصصان و پژوهشگران رشته های گوناگون پیرامون روان و انسان ضروریست. از فهم زودرس بپرهیزیم و از قضاوت دیر و کند نیز. تا آنجا که ممکن است سوژه مورد مطالعه را از مطالعه کننده جدا سازیم و این همان تلاش در ایجاد انتقال و ضد انتقال است و گردشی هماهنگ بین این دو. دست یابی به زبان مشترک در بیان, ایجاد ارتباط دایم و هموار بین پژوهشگران, بکارگیری اعتماد و دقت علمی ضروری و استفاده از قالب از پیش تعریف شده برای بیان و حضور مطالعات موردی از اسبابهای لازم اند. به عنوان نمونه می توان طرز بیان مطالعه موردی راچنین خلاصه کرد: تعیین عناصر دسته بندی شده, تبیین عناصر کمی , بیان و توضیح حالت فرد مورد نظر با استفاده از عوارض خارجی, تغییرات شرایط بیرونی؛ چگونگی رشد عوارض, درگیری ها و کشمکش ها, سازمان دفاعی فرد و کارکرد آن ؛ هدف از بعهده گرفتن کار با فردو برنامه همراهی, و رسیدن به نوعی تشخیص اولیه بر اساس سه محور, ساختار روانی, شخصیت, و حالت فرد.

خصایص بالینی :

ظاهرا تعداد افراد با حالت شخصیت مرزى تقریبا ٢ درصد جمعیت ذکر شده است و این رقم از شیوع روان پریشی در جمعیت بیشتر است . طبق DSM-IV-TR اگر فرد ی از اوایل بزرگسالی لااقل پنج نشانه از این فهرست در آنها مشاهده شود ، می توان تشخیص اختلال شخصیت مرزی را در موردش مطرح کرد:

۱. انجام تلاش هایی مظطربانه توأم با سراسیمگی برای اجتناب از ترک شدن واقعی یا تصوری. نکته.

۲ بر قراری روابط فردی بی‌ثبات و یا شدید, به صورت الگویی که مشخصه‌اش تناوب میان دو قطب افراطی است: آرمانی‌نمایی و بی‌ارزش‌نمایی.

۳. اختلال و اشکال در هویت؛ بی‌ثبات بودن واضح و دائم, خودانگاره یا احساس فرد در مورد خودش.

۴. تکانشی بودن لااقل در دو حوزه از حوزه‌هایی که بالقوه به فرد صدمه می‌زنند. (مثلاً خرج کردن پول، روابط جنسی، سوء مصرف مواد، بی‌ملاحظه رانندگی کردن، شکمبارگی)

۵. رفتار، ژست، یا تهدید به خودکشی به صورت مکرر، یا خود زنی‌های مکرر.

۶. بی‌ثباتی در حالت عاطفی به صورت واکنش‌پذیری آشکار خلق (مثل ملال، تحریک‌پذیری، یا اضطراب شدید و حمله‌ای که چند ساعتی طول بکشد و خیلی به ندرت هم بیش از چند روزی).

۷. احساس پوچی مزمن.

۸. نامتناسب و شدید بودن خشم یا دشواری در تسلط بر خشم (مثلاً تندخو شدن‌های پیاپی، خشمگین بودن دائمی، نزاع کردن‌های مکرر).

۹. بروز افکار بدگمانانه یا علایم شدید تجزیه‌ای به صورت گذرا و در مواقع فشار روانی .

فرد دچار اختلال شخصیت مرزی به نظر می‌رسد که تقریباً همیشه در بحران به سر می‌برد. چرخش‌های سریع خلق و خو در این‌ه افرادشایع است: یک لحظه ممکن است نزاع‌طلب باشند، لحظهٔ بعد افسرده و لحظه‌ای دیگر شاکی از این که هیچ احساسی ندارند. اینگونه افراد ممکن است حملاتی روانپریشانه با عمری کوتاه داشته باشند، اما حملات شدید و تمام‌عیار روانپریشی در این‌ها دیده نمی‌شود؛ در واقع علایم روانپریشی که افراد دچار اختلال شخصیت مرزی پیدا می‌کنند، تقریباً همیشه محدود و گذراست. رفتار این گونه افراد بسیار غیر قابل پیش بینی است و از همین رو آن‌ها تقریباً هیچ وقت به آن مقدار کارآیی که در توانشان هست، دست نمی‌یابند.

افراد دچار اختلال شخصیت مرزی چون احساس وابستگی و خصومت را همزمان دارند، روابط بین فردیشان آشفته و به هم ریخته است. ممکن است به کسی که احساس نزدیکی می‌کنند، وابسته شوند، و از طرف دیگر نسبت به دوستان صمیمی خود هم اگر احساس سرخوردگی پیدا کنند، خشمی بسیار زیاد ابراز می‌کنند. افراد دچار اختلال شخصیت مرزی نمی‌توانند تنهایی را تحمل کنند و برای تشفی خود به جستجوی ایجاد رابطه بر می‌آیند، ولو این رابطه برای خودشان ارضاءکننده نباشد. آن‌ها برای رفع تنهایی خود حتیٰ اگر دیری هم نپاییده باشد، با غریبه‌ها دوست می‌شوند یا به بی‌بندوباری می‌افتند. آن‌ها اغلب از احساس مزمن پوچی و بی‌حوصلگی و فقدان احساس هویتی یکدست شاکی‌اند، و وقتی تحت فشار قرار می‌گیرند، از این شکایت می‌کنند که أکثر اوقات علیٰ‌رغم ابراز شدید حالات عاطفی دیگر بسیار افسرده‌اند.

افراد دچار اختلال شخصیت مرزی سازوکاری دفاعی به نام همانندسازی فرافکنانه به کار می‌برند. در این سازوکار دفاعی بدوی، فرد جنبه‌های غیر قابل تحمل خود را به فردی دیگر فرافکنی می‌کند و به این ترتیب او را وادار به ایفای نقش می‌کند که به او فرافکنی شده است، در نتیجه هر دو به شکلی واحد عمل می‌کنند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی همهٔ افراد را یا خوب مطلق می‌پندارند یا بد مطلق. یعنی افراد به نظر آن‌ها یا حامی آن‌هایند و لذا باید به آن‌ها دل بست، یا منفور و آزارگرند و احساس امنیت آن‌ها را مختل می‌کنند، چون همین که ببینند فرد به آن‌ها وابسته شده، او را ترک می‌کنند و از این رو تهدیدی برای او محسوب می‌شوند. در نتیجه این دونیم‌سازی است که فرد ،افراد خوب را آرمانی می‌بیند و افراد بد را به کلی فاقد ارزش. به همین دلیل است که این افراد هر زمان از فرد یا گروه متفاوتی حمایت می‌کنند. مشخصه‌های اصلی افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی را با این مفاهیم می توان ذکر کرد: فقر عاطفى, تزلزل در ارتباط عاطفه و عشق و علاقه، اختلالات جنسى و احساسات و تفکرات غیر طبیعى, عدم اعتماد به نفس, بى ثباتى در شخصیت, اختلال شخصیت خودشیفته ، اختلال شخصیت وسواسى و اختلال شخصیت مرزى و اختلال شخصیت توهمى و بى ثباتى در رفتار با دیگران و دردرک تصویر خویشتن، تحریک پذیرى و عصبیت وبه تبع ان کودکانه عمل کردن و به اصطلاح لجبازى و خلاصه تغییر عقیده و شخصیت است که معمولًا از دوران بلوغ شروع میشود, در جریان بحران های بهم ریختگى و تجزیه روانى، شقاق و نفاق روانى احساسات عاطفى و عقل و رفتار ممکنست بوجودآ ید و اغلب با تعریف و تأیید از استعداد انها و یا برائت و یا توبه از احساسات بد و شر بودن در آنها, آرام میشوند. بى ثباتى در افکار و رفتار اختلالات مرزى، ممکنست بى ثباتى هایى در شخصیت نشان دهد که مربوط به خلق و خوى اوست ، مانند بد اخلاقى زیاد، حساست و تحریک پذیرى زیاد، توأم با اضطراباتى که ممکن است از چند ساعت تا چند روز طول بکشد ، یا بشکل حمله اى و ناگهانى بوده باشد, هراس عام (panphobia؛ همه‌چیزهراسی)، اضطراب عام (pananxiety؛ از همه‌چیز مظطرب شدن)، دودلی عام (panambivalence؛ در همه‌کار دو دل بودن)، و رفتار جنسی آشوبناک (chaotic sexuality). اضطرابی همه جانبه نامشخص, ترس های چندگانه, علائمی تا مرز هذیان, فرارهای هیستریک, اعتیاد, وابستگی به الکل, افسردگی با تمایلات مازوشیستی, حساسیت فوق العاده به انتقاد, عدم مدارا, روابط عاطفی بسیار مشکل ….اسامی دیگری که برای این آسیب روانی استفاده شده است, می توان, رواننژندی کودکانه, پیش از روانپریشی, روانپریشی نما, اسکیزوفرنی تاخیری, کژنهادی اجتمایی ,رواننژندی خود شیفتگی و یا هیستری نیمه پارانویا نام برد.

نگاهی به چکیده کند و کاو چگونگی پیدایش شخصیت مرزی در ادبیات روانشناختی :

– این گونه مردمان جای پایی در دنیای واقعی استوار می کنند اما هنگام مواجهه با تعارض، به جای دفاع های پیشرفته از دفاع های ابتدایی تری از قبیل «انکار» سود می جویند. شخصیتهای مرزی به علت نارسایی در ارتباط با سرپرستان خود در دوران اولیه کودکی، نگرشی نارسا و نابسنده از خویشتن و دیگران دارند. سرپرستان آنان از وابسته بودن کودک به خویش بیشتر خرسند می شوند، و بنابراین نه تنها او را برای رسیدن به احساس تفرد و استقلال تشویق و ترغیب نمی کنند بلکه حتی ممکن است این قبیل تلاش و کوشش کودک را با تنبیه روبرو سازند. به این ترتیب است که اینگونه مردمان هرگز یاد نمی گیرند که نگرش به خود را به صورت تمام و کمال متمایز از نظر دیگران سازند. همین امرموجب حساسیت افراطی آنان به نگرش دیگران درباره خودشان، و امکان وادادن و تسلیم به مردمان دیگر می شود. بر این اساس وقتی احساس کنند دیگران طردشان کرده اند، خودشان هم خود را طرد کرده و دست به تنبیه و جرح خویشتن می زنند. کسانی که اختلال شخصیت مرزی دارند علاوه بر نارسایی یاد شده، هرگز نتوانسته اند جنبه های مثبت و منفی خودپندارانه خویش یا برداشت از دیگران را یکپارچه کنند. علت این امر در رفتار سرپرستان آنها در دوران کودکی آنان است که هرگاه کودک وابسته به آنان و تسلیم آنان باشد او را با پاداش مواجه می سازند اما تلاشهای کودک را برای استقلال و جداشدن از سرپرست با خصومت و طرد روبرو می کنند. به این ترتیب است که شخصیت های مرزی خودشان و دیگران را به صورت «یکپارچه خوب» یا «سراسر بد» می بینند و بین این دو در تردید می مانند. این فرایند را «دوپارگی» نامیده اند. تغییرپذیری و نوسان هیجانها و نگرش به روابط شان برخاسته از همین دوپارگی است. علاوه بر این، وقتی والدین یا سرپرستان کودک گاهی بهره کش و گاهی پر از محبت و عطوفت باشند این نوسان، خود می تواند موجب بی اعتمادی عمیق کودک به پدر سختگیر و گرایش به یکپارچه خوب یا سراسر بد دانستن دیگران گردد.

– گونه مهمی از نظریه تحلیل روانی، بر این موضوع تمرکز دارد که کودکان به چه شیوه ای تصورات خود را از اشخاصی که برایشان اهمیت دارند، مانند پدر و مادرشان، درونی (یا درون فکنی) می کنند. به دیگر سخن، موضوع اصلی این است که کودکان چگونه با کسانی که نسبت به آنها دلبستگی های عاطفی قوی دارند، همانند سازی می کنند. این تصاویر درونی شده قسمتی از من شخص می شود و بر نحوه واکنش شخص به دنیا تاثیر می گذارد. اما ارزش های درون فکنی شده ممکن است با آرزوها و آرمان های شخص در بزرگسالی تعارض پیدا کنند

– نظریه پرداز پیشگام روابط موضوعی، اوتو کرنبرگ است که مطالب گسترده ای دراین باره نوشته است. کرنبرگ (١٩٨۵) مطرح کرد که تجارب نامطلوب کودکی -برای مثال، داشتن پدر و مادری که به گونه ای بی ثبات عشق و توجه بیشترین خشم سبه پدر و مادر است ارائه می کنند، احتمالا پیشرفت ها و موفقیت ها را تحسین می کنند اما از ارائه حمایت عاطفی و محبت و صمیمیت ناتوانند- باعث می شود که کودکان بازنمایی های موضوعی مختلی را درونی کنند که در یکپارچه کردن جنبه های مهرآمیز و نامهرآمیز کسانی که به آنها نزدیک اند، واقع نمی شوند. در نتیجه این روابط موضوعی مختل، منِ نا ایمن پدید می آید که ویژگی اصلی این افراد است. اگرچه این اشخاص منِ ضعیف و شکننده ای دارند و به اطمینان بخشی مداوم نیاز دارند، توانایی آزمون واقعیت را حفظ می کنند. اما با وجود اینکه با واقعیت در تماس هستند، اغلب درگیر ساز و کاری دفاعی به نام دونیم سازی می شوند -یعنی تقسیم کردن چیزها به دو مقوله کاملا خوب یا کاملا بد و ناتوانی از تلفیق جنبه های مثبت و منفی شخصی دیگر یا خود در یک کل یکپارچه. این گرایش باعث دشواری بیش از اندازه در تنظیم و تعدیل هیجان ها می شود زیرا این اشخاص دنیا، از جمله خودشان، را به گونه سیاه و سفید می بینند. در رابطه با زیر نظر داشتن آنگونه افراد نظریات زیر بکار برده می شود: نباید انتظار داشت که درمان کوتاه مدت باشد, انتقال یارابطه روانکاو و فرد اگر چه دشوار است ولی می تواند قوی و مبتنی بر کمک و یاری برقرار می شود, کار گروهی چندان ساده نخواهد بود, دانش نظری برای خود فرد چندان مفید نیست, بیشتر اصلاح رابطه با واقعیت را باید مورد نظر داشت.
اختلال شخصیت مرزی از نگاه نظریهٔ روانکاوی :

بخاطر داشته باشیم که مطالب این بخش, بر اساس آنچه که دریافت من از روانکاوی لاکانی و تجربه من تا امروز است. گفت و شنود و انتقاد از این برداشت, بی گمان راه آینده را باز تر خواهد کرد. حالت مرزی, در مجموعه مطالعات مربوط به شکل گیری ساختار ناخود آگاه در روانکاوی نمی گنجد, ولی شاید بتوان با استفاده ازمفهوم وسواس فکری اضطراب از آن یاد کرد. کره که درمجموعه روانپریشی ها با حضور هذیان های شنیداری و دیداری جای نمی گیرد. رابطه با واقعیت همیشه برقرار است.در ساختار کژ نهادی نیز نمی توان آن را نهاد. می ماند روان نژندی. حال در مرز رواننژندیست؟ این به چه معناست؟

آیا نمی توان فرض کرد که جای آن چون ساختاردر شکل گیری ساختار ناخود آگاه خللیست به روایت دیگر این حالت محصول عدم استحکام ساختاری است, یا در مدل اول فروید, من ضعیف شکل گرفته است. آیا چنین ساختار ضعیفی دچار ضعف ساختاری دایم و مداوا ناپذیر می شود؟ آیا در گذر زمان می توان به آن استحکام بخشید؟ آیا می توان گفت که فرد در مرحله تازه بالغی می ماند و من او, میان من ایده ال و ایده ال من شکل نمی گیرد؟ آیا در مرحله پیش آیینه ای اضطراب غلیظ تر از نیاز که همان هشدار دهنده مرحله بیداری کمبود است شکل می گیرد و نقش پر رنگ تری می یابد؟ چگونه می توان بر اساس سه عامل اساسی, دال ها, ابژه مولد خواهش و شرایط خارج از روان, نقش عمده شده اضطراب و ماندگاری بیش از اندازه آن در دوران بلوغ را بیان کرد؟

در زبان روانکاوی و با این داده ها و تعریف آیا مناسب تر نیست که از ضعف ساختار سخن بگوییم و نه از ساختاری جدید. این تقسیم بندی می تواند تمامی حالت های تزلزل, دگرگونی, عدم تعادل, بر جایی محکم نایستادن, امکان و مبنای قضاوت محکمی نداشتن, تغییر حالت فراوان داشتن را بیان دارد. اما با اینهمه با تعریف حالت مرزی چکنیم؟ آیا این حالت مرزی بین روانپریشی و رواننژندیست یا حالت نا پایداری در روان نژندی؟ آیا با سوژه ای سر و کار داریم که هویت آن کاملا به دور ابژه مولد خواهش بسته نشده است؟ ناپایداری هویت از حالت آیینه گی تا حالت خود شیفتگی و عبور از آن تا روان نژندی , حالت معمولی. حالت مرزی , آیا سوژه در مرز بودن و نبودن است, در مرز هویتی است یا در مرز روانپریشی و روان نژندی؟ حالتی که موقتی بنظر می آید چون دوران بلوغ ولی ماندگار می شود. استفاده از تعریف مرزی نیز در آسیب شناسی های روانی به همین دلیل ناپایداریست .

اینهم تعبیری دیگرست که حالت مرزی را به پسا مدرنیسم و آسیبهای اجتماعی محصول آن حواله بدهیم. اما آنچه نظریه ساختارگرایان را کمی بیشتر تایید می کند, نظریات میشل فوکو ؛ اندیشمند فرانسوی است که اصرار دارد که هر آسیب روانی را در رابطه با خودش تعریف کنیم نه در رابطه با آسیب های دیگر , چون مرز و یا نه این و نه آن. در پژوهش های دیگری در مرز رواشناسی و روانکاوی از تلاش در دسته بندی انواع روان نژندی ها و حالت مرزی , سخن می رود آنهم بر پایه دو محور, یکی آسیب محصول ادیپ که مولد فانتاسم, و زخم روانیست, جلب توجه و مازوشیسم است و محور دیگر , اضطراب از دست دادن ابژه است که به وابستگی و افسردگی منجر می شود.

از دید یکی از روانپژوهان فرانسوی , ژان ژاک راسیال , فصل مشترک همه حالت های مرزی را می توان چنین بر شمرد: مشکلی که در نماد سازی عامل فالوس صورت می گیرد. تزلزلی که در رابطه ساختن و مرز بندی ایجاد می شود. به روشی دیگر می توان رابطه حالت مرزی با فانتاسم بیان کرد. فروید در مورد فانتاسم هیستریک , کژنهاد, و پارانویا در مورد , عبور از فانتاسم ناخود آگاه به سوی فانتاسم آگاه در مورد پارانویا مطرح می کند, می گوید: که روان نژند آگاه است که آنچه می گذ رد فانتاسم است, کژ نهاد در تلاش است که فانتاسم خود را عملی کند و و روان پریش اطمینان دارد که این فانتاسم واقعیت است. و شاید می توان گفت که حالت مرزی در شک بین واقعیت و فانتاسم می ماند. نقش نام پدر, نقش فالوس و اختگی نمادین در اینجا از زبان لاکان می تواند بکار رود. در همین جا می توان اشاره کرد که در طول روانکاوی, حضور دال ها همچون روانکاوی تازه بالغان مشکل است. و جلسات روانکاوی می تواند به سادگی به حرافی های بیهوده و طولانی تبدیل شود.

در طول روانکاوی؛ مشکل سخن گفتن و بیرون ریختن دال ها مشاهده می شود , همچون تازه بالغان. بتدریج فرد خود را از ادامه سخن گفتن کنار می کشد و عملا روانکاوی به سخن گفتن پوچ و تهی می انجامد. از طرفی حضور افسرگی های غیر معمول , رفتارهای غیر عادی چه از نظر روابط جنسی و چه از نظر اجتماعی و ترس های کودکانه و نامعقول بودن تصویر بدن, حضور و ترکیب ویژه ای از رفت و آمد, اختلاف اساسی با ساختار کژ نهاد در زمینه رفتارهای ناهنجار و غیر اجتماعی در اینست که در اینجا ترس از عواقب این اعمال و احساس گناه و اعتراف به غیر اجتماعی بودن وجود دارد ,همچون روان نژندان. در ساز و کار اندتشیدن نیز تفاوت هایی مشاهده می شود. فرد بیشتر تحت تاثیر جرقه های فکری خویش است تا اندیشه ای منظم و پی گیری که بتواند قآبل بیان باشد. فرد بین مطولب من و من مطلوب , بین بدن نمادین و بدن خیالی چنان در نوسان است که هم چون تازه بالغی است که در این حالت بی پایان ماندگار است. گویی لذت تفکر گم شده است. سردرگم شدگیی که نه نشانی از انفعال دارد نه ملانکولی. علامت مشخصه ضعف و نا پایداری , اختلاف بین درون و بیرون, امر واقع و واقعیت است.. فصل مشترک همه حالت های مرزی , شکل گیری ناقص نماد پردازی فالوس است . فالوس, اختلافی که تولید اختلاف می کند.

معرفی مورد:

سام , در سن بیست سالگی در ابتدای تعطیلات تابستان , سال دوم دانشکده روانشناسی را در شهری دیگر تمام کرده است به من مراجعه می کند. می گوید که دو سالیست در آن شهر زیر نظر یک رواندرمان است ولی بنظرش می رسد که بیشتر به روانکاوی احتیاج دارد تا رواندرمانی. مشکل اصلی خود را اضطرابی دایم و آزار دهنده می نامد. چون بسیاری از دانشجویان در فاصله تابستان به عنوان مربی در اردوگاه تابستانی کودکان استخدام میشود. به زودی آنجا را با ظهور اضطرابی شدید ترک می کند. به این نتیجه می رسد که اگر بماند, ممکن است به دختر بچه ها نظر پیدا کند. اشاره می کند که چند باری چند کودک را زیادی در بغل گرفته است. به راحتی رفتن روی تخت و حالت خوابیده را می پذیرد و آماده کار طولانی می شود. کاری که هژده سال به درازا می کشد, با توقفی یکبار, آنهم چند ماهه. با آنکه با اصطلاحات روانپژوهی آشناست , خوشبختانه وارد حوزه تشخیص نمی شود. می داند که تشخیص در کار روانکاو , آنهم روانکاو لاکانی به زمان نیاز دارد.

پرسش اساسی سام را می توان چنین خلاصه کرد, چگونه است که کودکی چنان شد و خوشوقت به جوانی چنین غمگین و گمگشته تبدیل می شود؟ با تاثیر دال ها بر روان آدمی آشناست و بسیار سریع می گوید: با این نام خانوداگی به جایی نمی توان رسید. نام خانوادگی او در زبان فرانسه , اگر نوشته آن را نبینیم ؛ می تواند به گونه ای چون دو واژه , دیوار – و نوعی اشاره به هم جنس خواهی در زمان عامیانه تلقی گردد. از پدر و مادری , کارمند دولت, خانواده ای متوسط با پیشینه ای روستایی که طبیعتا زخمهای دوران پس از جنگ جهانی دوم و عواقب آن را چون ترس از کمبود , نا امنی را به همراه می کشند.

در خانواده تا ده سالگی با برادری که سه سال از او بزرگ تر است, درحومه دور پاریس زندگی میکند. این دوران را او کودکی شاد می نامد. کودکی که گاه مورد آزار جسمی و روانی برادر بزرگتر قرار می گیرد, ولی بسیار مورد توجه مادر است. مادری که دومین فرزند را دختر می خواسته است . می گوید تا مدتها موهایش مانند یک دختر بلند بوده است. نخستین تجربه های ترس در سام در تابستانهاست که در روستای پدر بزرگ و مادر بزرگ اقامت دارد و از زنبورهای درشت قرمز و مار ,وحشت بی مورد دارد. واهمه دیگر او از استخر و شنا کردن است. درس شنا در دبستان اجباریست.

خانواده به شهرستانی در مرکز استان در نزدیکی روستای زادگاه پدر و مادر باز می گردد. دوران پیش از بلوغ آغاز می شود. سام از فشارهایی که پدرش برای آموختن درسهایش به اومی آورد بسیار رنج می برد و از ترس زبانش بند می آید. بسیار از برادر بزرگ می ترسد. در دوران درس هایش در تمام رشته ها متوسط است. به ورزش بسکتبال علاقمند میشود. در این منطقه این ورزش مورد علاقه جوانان است. با شروع دوران بلوغ و دوران دبیرستان , همزمان چند پدیده پیدا می شوند. روابط با دختران هم کلاس, سیگار آبجو و حشیش , استفاه از موتور سیکلت برای شبگردی ها. دیر به خانه آمدنها , ولگردی ها. دختران چندان زیاد با او نمی مانند. در گروه همسن چندان مورد مهر نیست و بیشتر مسخره می شود . تحت تاثیر رهبر گروه است. جوانی که از او کمی بزرگتر است . نمی تواند با او مخالفت کند, تحقیر می شود , برای او رهبر گروه چون فرمانده بی چون چراست.

در این دوران چند اقدام غیر قانونی هم انجام می دهد. هم چون نوشتن روی سنگ قبر ها در قبرستان. پس از دیپلم دبیرسان تمایل به ادامه تحصیل دررشته روانشانسی دارد و چون در شهر محل اقامت خانواده این رشته تحصیلی تدریس نمی شود به شهرستانی در دو ساعتی رفته و تا انتهای سال دوم می ماند. از ناهمواری روابط اجتماعیش با دیگر دانشجویان رنج می برد. دوست دخترش او را ترک می کند و این اتفاق ضربه محکمی به او می زند. برادرش در زمینه امور تجاری در پاریس درس می خواند. پس از شروع روانکاوی تصمیم می گیرد که ادامه تحصیل ندهد. عملا دچار افسردگیست. تا ظهر می خوابد. عصر ها را در کافه به آبجو خوری می گذراند. پس از چند ماه, از خواب هایش می گوید. بیشتر کودکیست و ترس از زنبور. از زمان بلوغ به خود ارضایی شدید عادت دارد و از این عمل هم رنج می برد و هم خود را تحقیر می کند. روابط جنسیش بسیار رهگذری می شود. با زنان عبوری در کافه ها. در پشت سر , پدرش را بسیار مسخره می کند و او را د لقک می نامد. زیر فشار پدر و مادر شروع به کار می کند. آنچه به ان کارهای موقت ساختمانی می گوییم. در محیط جدید کارگری بسیار ابتدایی , هم مورد تمسخر قرار می گیرد و هم گاه به عنوان کسی که بیشتر می داند مورد احترام. زمینه خشونت در رفتارش با دیگران شکل می گیرد. با استخدام موقت در اداره مادرش و شروع زندگی با یکی از کارمندان همان اداره , کمی آرام می گیرد. بشدت به برادرش و موقعیت او حسادت می ورزد. گاه به گاه افکار نژاد پرستانه سر می دهد.

از زمانی که به یاد دارد, همیشه تنهایی در جلوی آیینه می ایستاده است و بلند- بلند خود را تحسین می کرده است. گویی مطلوب من و من مطلوب شکل نگرفته اند و هر دو نیاز به ظهور در واقعیت دارند. در این دوران چند فعالیت آزار جنسی محدود را تجربه می کند, ولی نه اقدام به خود کشی و نه فراری صورت نمی گیرد.مهمترین نشانه و بروز اضطراب در سام , ترس از نگاه کردن در چشم دیگران است. در حالت چشم به چشم محصور شده و عملا قدرت هیچ کاری را ندارد. بیاد می آورد که در سنین چهار – پنج سالگی در چشمهای نقاشی هایش سوراخ هایی به رنگ قرمز می کشیده است. مدتی تحت تاثیر کافه نشینان فرصت طلب به رمال ها و فال بینها اعتقاد پیدا می کند.

از این می ترسد که به گداهای بی خان و مان تبدیل شود. براحتی در مورد حالت وابستگیش به الکل و سیگار صحبت می کند. بدلیل اثرات بسیار منفی حشیش , بتدریج از حشیش دور میشود, گروه دوستان دوران بلوغ سر گروه و وابستگی به آنها را ترک می کند. در تمام این مدت کار روانکاوی به خوبی پیش می رود. حالت انتقال و وابستگی قوی تر می شود. به چند دوست تازه به گفتگوهای فلسفی روی می آورد. ولی به روشنی خود را بیمار می نامد. از اضطراب بسیار و اینکه از آن خلاصی ندارد به شدت رنج می برد. راجع به بدن و سلامتی خودش حساس می شود. می ترسد که با الکل و سیگار بسمت بیماری های غیر قابل علاج برود. خودش به داشتن بیماری هیپوکندری , مریض خیالی مشکوک می شود. این حالت , چون افسردگی, چون غمگینی, چون احساس پوچی , کم و یا زیاد با اوست. تقریبا آینده , بلند پروازی , ادامه تحصیل , در او مرده است. گاه در خلال روانکاوی نسبت به دیگران بسیار خشمگین می شود. از خود کشی سخن نمی گوید, مگر وقتی که از خشم دیگری را بکشد , که خودش را نیز خواهد کشت. پس از چهار سال کار روانکاوی در دورانی آرام , به ذهنش می رسد که دوست دارد معمار شود. با کمی تشویق ترس را کنار می گذارد و مقدمات را آماده می کند. شروع دوران جدیدیست که هفت سال به طول می کشد. دانشگاه را شروع می کند, روانکاوی, کار, زندگی مشترک با دختران , او را کمی پخته تر کرده است. با دگر دانشجویان می تواند رابطه متعادلی پیدا کند. گاه به گاه با استادان در می افتد.به الکل و سیگار وبیماری خیالی در پاریس , آشنایی های گذرا با کافه نشینان روشنفکر نمای پاریسی نیز افزوده می شود. در نوع نیاز جنسی خود شک می کند. به تجربه های کوچکی نیز روی می آورد که به زودی از آن ها دوری می کند.

محیط دانشکده معماری او ر ا به هنر حساس می کند. نشانه های ظاهری رفتار روانی او , جز اضطراب کمتر خود می نمایند. در پروژه های معماری پیشرفت می کند. ولی محیط های کار طولانی مدت و روابط خانوادگی و دوستی های طولانی را دوست ندارد. به تقاضای خود به جلسات باز می گردد ولی در رو بروی من می نشیند. به مسایل نظری روانی علاقمند می شود. از دیگران بیشتر می داند و دانش خود را عرضه می کند. یکسال روانکاوی را قطع می کند. دوباره آغاز می کند بر روی دیوان, و این بار می گوید که می خواهد خودش را بفهمد. درسش تمام شده با دختری از خانواده با فرهنگی زندگی می کند که قصد بچه دار شدن دارد. کار های کوتاه مدت می گیرد. از این به بعد با حفظ, تمامی نشانه های روانی گذشته خود , به شاخت جدی تر خود می پردازد می نویسد, می خواند, به دال های خود حساس می شود. می توان گفت که با ورودش به دنیای حساسیت های نقاشی,هنر و سینما ,به بالا بر شدن فرهنگی نزدیک می شود. بچه دار می شود, خانه می خرد , کار ثابت می گیرد و تمایل پیدا می کند که درس ناتمام خود را در روانشناسی ادامه دهد و به خیل روانکاوان لاکانی بپیوندد.

یکی از خصیصه های سام , زودرنجی فوق العاده است. گویی کلام و واژه همچون آزاریست جسمی , فرق زیادی بین یک تو گوشی و یک واژه خشن برای او وجود ندارد. از خود شیفتگی بالایی بر خوردار است. یکی از مشکلاتی که دو سال نخست را می پوشاند, عدم اعتماد به خود به ویژه , عدم اطمینان به نوع نیاز جنسی خود است. براحتی و در پشت سر دیگران آنها را تحقیر می کند. هیچگونه اثری از هذیان , شنیدن صدا, دیدن های خیالی دراو نیست. درده سال نخست و در بحران ها , با حالتی بسیار کودکانه و گاه با گریه می پرسد, چرا حتما باید بزرگ شد , من نمی خواهم بزرگ شوم. نشانه ای از زخم روانی در کودکی مشاهده نمی شود. در خواب هایش گاه به گاه دعواهایی با لات ها صورت می گیرد. اگر چه انتقال احساسات با روانکاو به خوبی صورت می گرفت ولی اطمینان به نتیجه تا سومین مرحله , پس از بازگشت دوباره به دیوان , همیشه در شک بوده است. از همان روز اول جلسات را بسیار مرتب و سر وقت آمده است. جالب است که درتمام مدت کار نظری , نمی خواهد در مورد ساختار خودش صحبت کند, چون گویی فرار می کند, تنها می گوید , جریان ساختار ناخود آگاه را نمی فهمد. امروزه برای من کاملا روش است که چرا. ساختار متزلزل نمی تواند تزلزل خود را بفهمد. در ذهن سام خوب شدن , شفا یافتن , به این معناست که بتواند در چشم دیگران بدون ترس نگاه کند, بتواند از خود دفاع کند, به سیگار و الکل وابسته نباشد و بتواند با دختری زندگی کند که او را دوست بدارد.دوستان زیادی داشته باشد خلاصه یک بزرگسال شود..

می توان مطالب فوق را چنین خلاصه کرد, در این حالت, من ضعیف است, فقدان مدارا در مقابل اضطراب , فقدان کنترل احساسات , فقدان راهگشایی به بالا برشدن فرهنگی. که گویی مشکلی در رابطه با مادر در ابتدای کودکیست. به گفته فروید در کنفرانس های نوین در باره روانکاوی: اگر تکه سنگ نمکی بیفتد, ترک ها در نقاط ضعیفی که به ساختار کریستال های نمک مربوط هستند, بروز می کنند. ” روان نیز در دوران اولیه زندگی فرد به ایجاد یک ساختار می پردازد. در زمانی که , زخم روانی, درگیری شدید پیش آید یا نا سازگاری, ساختار شکسته شده, پاره می شود آنهم بر محور خطوطی ویژه. ورود بسیار سریع و خشن سوژه به دوران ادیپی می تواند به حالت مرزی , میان روانپریشی و روان نژندی منتهی شود.

به هر شکل , می توان تصور کرد که سه ساختار ناخود آگاه می توانند کاملا شکل گرفته و از قوانین مربوط به این شکل گیری تبعیت کنند و یا در نیمه راه به هر دلیل در آنها خللی ایجاد شده و ضعیف شکل گیرند. از این نظر حالت مرزی بسیار به حالت تازه بالغی می ماند که میان کودکی و بزرگی گرفتارست و در حال شکل گیریست. در این حالت مرزی, سوژه روان پریش نیست چرا که رابطه اش با واقعیت روشن است ولی متزلزل , روان نژند نیست برای آنکه رابطه اش با ابژه مولد خواهش , نام پدر, فالوس و دیگری بزرگ , مخزن زنجیره دال ها شکل گرفته ولی نه به گونه ای ثابت. به طور قطع کژنهاد هم نیست , چرا که در رابطه به دیگری نمی تواند از هویت قاطع خویش دفاع کند و خواهش خویش را , فانتاسم خود را به عمل نزدیک کند.

رسیدگی روانکاوانه به فردی در حالت مرزی, طولانیست, به هنر و ابتکار نیازمند است. چرا که مراحل شکل گیری ناخود آگاه فرد , یکی پس از دیگری می بایست تکمیل گردند. از آابژه مولد خواهش, تا نقش دال ها , تا اختگی نمادین, جاگیری نقش فالوس. روانکاو , چون مادر در نخست, چون پدر به پیوست , فرد را تا اشراف به ریشه اضطراب اش که همان ترس بدون ابژه است می برد. از حالت آیینه ای تا شکل گیری هویت , از حالت خودشیفتگی تا خروج از آن , می بایست دوباره مرور شود. و نهایت همان ورود به دنیای فرهنگ و بالا بر شدن فرهنگیست که فرد را کمی از بدنش خارج کرده و با دیگری , نزدیک می کند.

روانکاوی فرد درحالت مرزی را شاید بتوان بی انتها نامید. اگر کژ نهاد به روانکاوی تن نمیدهد, روانپریش حتی به ادای تداعی آزاد مقدور نیست , زنجیره ها نا متصلند, و روان نژند را در یک مرحله روانکاوی می توان تا سر منزل برتری روان از بدن که هدف نهایی روانکاویست رساند, در حالت مرزی می بایست به روانکاوی بی انتها بیندیشیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)