مهاجرت مسئله ای است که در سالهای اخیر مخصوصا پس از انتخابات سال ۸۸ ،خیزش مردمی و سرکوب آن، مورد بحث فعالین بوده است. این بحث اکثرا محدود به محافل دوستی و در غالب غُرهای شخصی و غیرشخصی بوده است ولی با توجه به اینکه این مسئله نه تنها ذهن من را به عنوان کسی که خود به خارج از ایران مهاجرت کرده است تسخیر کرده و نه به این علت که همیشه این بحث و این سوال از طرف خودم و دوستان مطرح بوده است بلکه به دلیل تاثیر اجتماعی اش بر جنبش های اجتماعی بحثی مهم است. زهره اسدپور این بحث را با نوشتن مقاله ای(۱) به خوبی باز کرد و بخشی از این نوشته که در پِی می آید تحلیل و نظر نگارنده در مورد مهاجرت و بخشی پاسخ به مقاله ایشان و مقاله دیگری که زینب پیغمبرزاده (۲) در این رابطه نوشته است می باشد. این دو فعال فمنیست این مسئله را از دو دیگاه متفاوت بررسی کرده اند.

چه کسانی مهاجرت کرده اند و چه کسانی مانده اند؟

بررسی پدیده مهاجرت گسترده از ایران بدون در نظر گرفتن شرایط سیاسی-اقتصادی حاکم بر ایران غیر ممکن است. بسیاری از ایرانی هایی که در سالهای گذشته چه به عنوان پناهنده، دانشجو، همسر کسی که اقامت داشته و یا با ویزای کار به کشورهای غربی مهاجرت کرده اند دچار توهمی از “غرب” و آزادی ها و رفاه های غربی بوده اند. کسانی که گرایش های فکری چپ دارند هم از این قانون مستثنا نیستند. ولی نمی توان منکر آزادی های شخصی و رفاه اجتماعی در غرب که بیشتر از ایران است شد.
من بارها از خودم پرسیده ام اگر روزی (که در ساختار قدرت کنونی هیچ وقت فرا نمی رسد) درهای کشورهای غربی به سوی مهاجرین کشورهای شرقی و جنوبی باز شوند و هرکس که بخواهد تنها با گرفتن یک بلیط امکان مهاجرت داشته باشد، آیا میلیون میلیون آدم به این کشورها سرازیر نمی شوند؟ و البته جواب به این سوال هیچ حقیقتی را لاپوشانی نمی کند که بعضی به خواست خود و بعضی از این بعضی برای مبارزه، هرچند محدود، در ایران مانده اند که نه تنها احترام برانگیز هستند بلکه آنها کسانی هستند که روزی بیشترین نقش را در تغییر سرنوشت مردم ایران خواهند داشت.
زهره اسدپور به پناهجویان و دروغهایی که می بافند اشاره می کند. بارها اینجا در مورد دروغهایی که پناهجو های ایرانی می گویند بحث می شود. بحثی که شاید ایرانی های مقیم ایران به دلیل ندانستن شرایط اجتماعی این کشورها از جزئیاتش مطلع نیستند. واقعیت در اینجا سیستمی با خصوصیات راسیسم پنهان (و در بعضی مواقع عریان) است که تو را به دروغ گفتن وا می دارد. بسیاری از پناهجوها بدون داشتن اطلاعات کافی و به امید زندگی بهتر –چه واقعا در خطر بوده اند چه نه- می آیند و بعد با این غول بی شاخ و دم بروکراتیک مواجه می شوند. راهی جز این نیست که دروغ بگویی و داستان سرایی در مورد خطر جانی که برایت وجود داشته کنی و یا سالها در کمپ های پناهجویی بمانی و آخرش معلوم نباشد سرنوشتت چیست (البته این دروغها در اکثر موارد آن قدر ناشیانه گفته می شوند که شرایط آن پناهجو را تغییر نمی دهند). کمپ هایی که مثل زندان برایت غذا می آورند، با تو به عنوان خارجی پناهجو بدرفتاری می کنند، زنان مورد آزارهای جنسی قرار می گیرند، اجازه کار ندارند و غیره. قصد البته این نیست که شکلی منزه به این دروغ ها داده شود ولی اگر ما این تصویر را ناقص و فقط از عینک خودمان ببینیم هیچ وقت قادر به تحلیل و فهم آن نخواهیم بود که البته در این نوشته نمی گنجد و بحثی جدا خواهد بود.
بخشی از مهاجرین ایرانی به کشورهای غربی (بخشی کوچک) را کنشگران سابق تشکیل می دهند که این گروه موضوع اصلی بحث دو نوشته ای که در ابتدا به آنها اشاره کردم بوده اند. زهره اسدپور در نوشته خود به لطمه ای که این نوع مهاجرت به جنبش های درون ایران می زند اشاره می کند و در عین حال از سرمایه اجتماعی که این کنشگران از جنبش های داخل ایران گرفته اند نام می برد. به عقیده او این کنشگران با تصمیم “فردی” خود بر ترکِ ایران پشت پایی به همه آن دستاوردها می زنند و عدم مسئولیت خود را به این جنبش ها نشان می دهند. او می گوید این تصمیم اساسا نمی تواند تصمیمی صرفا فردی باشد.
از طرفی زینب پیغمبرزاده در جواب، اشاره به دلایل اجتماعی و اقتصادی مهاجرت کنشگران که از قاعده کل جامعه مستثنی نیستند می کند و در تقابل با قهرمان سازی از کسانی که در ایران می مانند می گوید “برخی ممکن است بپذیرند که ارزش های خود را در زندگی روزمره شان زیرپا بگذارند تا بتوانند در ایران بمانند.” هر چند این پاراگراف کج فهمی های بسیاری را با خود به همراه داشت و بعضی کلیت بَخشیدن این قضاوت به همه کنشگرانی که در ایران مانده اند را استنباط کردند. ولی می توان به جرات گفت که آن مثالها نقطه خیلی حساس و خوبی از داستان را نشانه می گیرند! بر همه پر واضح است که کسانی که با تصمیم خود در ایران مانده اند و اگر در ایران مشغول فعالیت هستند تصمیمی ارزشمند گرفته اند ولی آیا همه کسانی که در ایران مانده اند با تصمیم خود مانده اند و آیا مشغول فعالیتهایی هستند که همه اش با آرمانهایشان سازگار است؟ و البته از طرفی کسانی که ایران را ترک کرده اند هم وضعیتی مشابه دارند. آیا همه کسانی که رفته اند به دلیل فشارهای اجتماعی و ارزشهای فردی مهاجرت کرده اند؟ اساسا نمی توان گزاره ای کلی برای همه گفت که “هر کنشگری که در ایران مانده است جانش را کف دستش گذاشته است و خالصانه در حال مبارزه است” و یا “هر کس که از ایران مهاجرت کرده است ترسو و بزدلی بوده است که بی مسئولیتی کرده است.” (این جملات را اخیرا شنیده ام) و یا برعکس.

“من” و مسئولیت “من”

صحبت از “من” در بحثی این چنینی معمول نیست ولی این بار این “من” کسی است که خود سوژه بحث است.

“من” یک سال قبل از انتخابات سال ۸۸ برای ادامه تحصیل به یک کشور اروپایی مهاجرت کرد. در ابتدا تصمیم و تصوری برای ماندن برای همیشه و یا بازگشت پس از اتمام تحصیلش نداشت. “من” از جنبش زنان ایران بوده است و البته تمام مسئولیتی که بر دوشش بوده و به آن “پشت پا زده است” محدود به جنبش های اجتماعی نمی شود بلکه او از تحصیل رایگان در یکی از مدارس خوب و بعدتر در دانشگاهی خوب بهره برده است و همه را در جیبش گذاشته است و مهاجرت کرده است. آیا “من” هیچ مسئولیتی نسبت به آن آموزش رایگان نداشته است؟ آموزشی که هر چند یکی از بدترین سیستم های آموزش دنیا است ولی “من” از آن به صورت رایگان استفاده برده است، چیزی که در خیلی کشورهای غربی دانشجوها و مردم عادی برای به دست آوردنش می جنگند؟ آیا ذهن “من” مشغول به همه این سوالها نیست و هیچ وقت نبوده است؟ چه چیزی حق قضاوت اخلاقی این تصمیم را به دیگری می دهد و سوالهای “من” را نادیده می گیرد؟
یک سال بعد: انتخابات، خیزش مردمی. “من” در آنجا حضور ندارد ولی مثل خیلی دیگر از ایرانی های خارج از کشور هر روز تظاهرات ها را با صدها ویدئو و عکس دنبال می کند و در گروه های خارج از کشور که برای همبستگی شکل می گیرند فعالیت می کند. جنبش سرکوب می شود. مردم به خانه باز می گردند و البته بعضی به زندانها! با احتساب اعدامها، صد و چهل یا پنجاه نفر کشته می شوند و موج جدید مهاجرت آغاز می شود. و البته همزمان با آن موج دیگری هم شروع می شود! موجی پر از دلخوری و گوشه و کنایه از طرف دوستانی که در ایران مانده اند. این روند تا امروز پیش رفته است و دستاورد آن چیزی جز جدایی فکری بین کسانی که در ایران مانده اند و کسانی که رفته اند نبوده است. “من” با اعتقاد به جهانی بودن مبارزه و فعالیت در گروه های محلی شهری که زندگی می کند دِین و مسئولیتش را برای تغییری که آرزویش را دارد انجام می دهد. شاید اگر در ایران بود این دِین را تمام عیارتر ادا می کرد، شاید هم نه. شاید دیگر کنشگرانی که مهاجرت کردند کار مفیدی نمی کنند و شاید هم می کنند. اگر بخواهیم وارد دالان هزار تویِ این سوالها و قضاوت تصمیمات شویم، چیزی دستگیرمان نمی شود، همان طور که پس از چهار سال چیزی دستگیر “من” نشده است. ولی چیزی که این بین برای همه می ماند و مهم است جنبش های اجتماعی ای هستند که وجود داشته اند.

مسئولیت اخلاقی یا مبارزه برای تغییر؟

ما نباید و نمی توانیم وارد بحث اخلاقی در مورد مسئولیت آدمها شویم. ما نمی توانیم مسئولیت های اجتماعی آدم ها را در قالب وظیفه اخلاقی مطرح کنیم و در پِی اش مهاجرت را بررسی اخلاقی کنیم. آیا کسی با این استدلال به ایران باز می گردد؟ جنبشی جان می گیرد؟ قضاوت اخلاقی در مورد این مسئله اشتباه است و نمی توان به آن چنگ انداخت. همانطور که پیش تر نوشته شده است، وضعیت کسانی که مهاجرت کرده اند و کسانی که مانده اند هیچ کدام شامل یک قانون کلی نمی شود.
مهاجرت کردن برای خیلی از ما تصمیم سختی بوده است. برای بعضی اجبار بوده است. مشکلات بعد از آن گاهی تمامی ندارند. چه آنها که سالها سر در گم کارهای پناهندگی شان و یادگیری زبان و پیدا کردن کار هستند، چه آنها که درگیر با دانشگاه و کار و جا پیدا کردن در جامعه ای که آنها را با روی باز نمی پذیرد.
در مقابل، ماندن در ایران نیز برای خیلی تصمیم سختی بوده است. آنها بعضی اوقات به مهاجرت فکر می کنند، با شرایط سخت اقتصادی و سیاسی و حتی محیط زیستی (آلودگی های عجیب و غریب) دست و پنجه نرم می کنند و فشار امنیتی را در صورت مبارزه به جان می خرند.
ضربه اصلی به جنبش وقتی شروع می شود که این جدایی ها راه هر گونه دیالوگ را سد کنند. وقتی شروع می شود که فعالین خارج از کشور احساس کنند جایی در بحث ها ندارند و به محض ابراز ایده ای و یا حرفی انگ “تو که اونجایی” را بشنوند. وقتی شروع می شود که کسانی که خارج از کشور هستند بدون سعی برای فهم شرایط داخل و بدون اطلاع از یک سری فعالیتها انگ کار نکردن را به داخل کشوری ها بزنند. من نیز مانند زهره اسدپور معتقدم تغییر اصلی از داخل ایران شکل می گیرد ولی در تاریخ مثالهای زیادی از شکل گیری ایدئولوژی ها و راه های مبارزاتی از خارج از خاک آن کشورها بوده است.

در این بین، یک چیز بی شک یکسان می ماند و آن پیدا کردن راهی برای تقویت دوباره جنبش ها است.جنبشی که بخش اعظم خود در خارج از کشور را حذف کند و یا جنبشی که فقط از خارج از کشور یک سری فعالیت های همیشگی بی حاصل کند، جنبش نیست و قابلیت تغییر ندارد. هرچند بحث های زهره اسدپور و زینب پیغمبرزاده در مورد مسئولیت های جمعی و ارزشهای فردی آدم ها در بسیاری موارد درست است ولی من ضرورت این بحث را در اینجا زیر سوال می برم. هدف از نوشتن آن ها مطمئنا تحلیل مهاجرت نبوده است (که ده ها کتاب به زبانهای مختلف در این مورد نوشته شده است) بلکه فهم رابطه جنبش ها با مهاجرت کنشگران در شرایط خاص ایران بوده است. جنبش های اجتماعی درون ایران نه به دلیل مهاجرت کنشگران (که ممکن است در بعضی موارد تاثیر روانی منفی داشته) بلکه بیشتر به دلیل سرکوب، ناامیدی، وضعیت اقتصادی و سایه جنگ وارد فاز منفعل شده اند و باید به فکر فعال کردن و زندگی بخشیدن دوباره به آنها بود. جایی که مسئله مهاجرت و جنبش های درون ایران به هم گره می خورند ارتباط فعالین خارج از کشور و داخل کشور است. آیا می توان از تجربیات کسانی که رفته اند در راستای تقویت و بیداری جنبش زنان استفاده کرد؟ آیا تجربه فعالیت برای خواسته های نسرین ستوده که همزمان بین فعالین داخل و خارج صورت گرفت به ما نشان نداد که فعالیت همزمان و هم راستا شدنی است؟ آیا ارتباط قوی تر بین فعالین داخل و خارج باعث جلوگیری از توهم ذهنی فعالین خارج از کشور نمی شود؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)