بیش از 120 روز از زلزله آذربایجان می گذرد. زلزله ای که در شهرستان‌های اهر، ورزقان و هریس، ۳۰۶ نفر کشته و بیش از پنج هزار نفر مجروح شدند. در مجموع ۴۱۰ روستا تخریب شدند و ۶۵ روستا به طور کامل از بین رفته‌اند.

اما سوای این آمار، زندگی روستاییان به ویژه زنان، بعد از وقوع زلزله چگونه بوده است؟ آیا نیازهای زنان روستایی زلزله زده از مرداد ماه و زمان وقوع زلزله نسبت به آذر ماه و زمستان در پیش رو تفاوتی کرده است؟ آیا کمک های یکی دو هفته اول برای روستاییان زلزله زده کافی بوده است؟

سر زدن به چهار روستای زلزله زده کمانج علیا از توابع دهستان اسپیران، دو روستای چوپانلار و باجه باج از توابع ورزقان و روستای داغالیان اولیا از توابع اهر و صحبت با زنان این روستاها، شرایط زندگی شان را به خوبی نشان می دهد.

این روزها روستاییان زلزله زده سخت درگیر شایعه ی شب چله هستند که هر کدام وقتی به تو می رسند روایتی از این شایعه را بازگو می کنند. این روزها یکی از دغدغه های اصلی روستاییان، شیرهای آبی هستند که به خاطر برف یخ زده است. این روزها روستاییان زلزله زده سخت درگیر ترس و وحشت اتصالی سیم های بخاری برقی و نگران آتش سوزی عایق پشم شیشه های کانکس ها و چادرهایشان هستند و البته مهم ترین نگرانی شان این است که دوباره زلزله بیاید منتهی این بار در برف و سرما…..

زلزله حجاب‌مان را تغییر داده است

“شب ها با روسری و شلوار و دامن می خوابم.دوست ندارم وقتی زلزله می آید بی حجاب باشم و کسی موهایم را ببیند.تازه اگر حجاب داشته باشم با آمدن زلزله راحت تر می توانم فرار کنم.” این حرف های وحیده 20 ساله است.زن جوانی که در 120 شب بعد از زلزله، هرگز روسری خود را از سر باز نکرد؛ از ترس اینکه مبادا با آمدن زلزله کسی او را بدون روسری و لباس ببیند.

این تنها حرف وحیده نیست چرا که همه 16 زن روستای کمانج علیا که در خانه زهرا خانم جمع شده اند؛این موضوع را تایید می کنند. فرخنده 46 ساله که سه فرزند دارد؛ می گوید:” زلزله ما را رسوای جهان کرده است. فقط یک روسری سرمان است و چادری که به کمر بسته ایم. تا قبل از زلزله ، با چادر رو می گرفتیم اما الان به خاطر سنگینی کارهایمان، پوششمان تغییر کرده است.”

فرخنده با چشمانی درشت و رنگی که میان سبز و آبی ست؛ می داند که پوشش کنونی اش راحت تر از پوشش قبل از زلزله است ؛اما پذیرش پوشش جدید برایش سخت است:” الان، بیشترمان چادر را به کمر می بندیم. هر چند اینطوری راحت تر هستیم اما از اینکه نا محرم ما را اینگونه ببیند؛ ناراحتیم. زلزله پوشش دیرینه و پیشنیه ما را تغییر داده است.”

اهالی روستای کمانج علیا بعد از زلزله دو جشن عروسی به پا کرده اند. زنان این روستا از این اتفاق و جشن با شادی می گویند. رقیه می گوید:” در جشن عروسی همه دور هم بودیم و خیلی خوش گذشت اما از ترس اینکه نکند زلزله بیاید؛همه مان شلوار پوشیده بودیم. فکر کنید در مراسم عروسی پیراهن بپوشی و زیرش هم برای اطمینان و ترس از زلزله، شلوار بپوشی! چند بار هم وسط جشن و شادی عروسی فکر کردیم دارد زلزله می آید.”

فرخنده با لحن طعنه آمیز زمزمه می کند:”خودتان حدس بزنید و جشنی را مجسم کنید که از یک طرف می گوییم و می خندیم و از طرف دیگر اضطراب آمدن زلزله درونمان خیمه زده. پشت این این خنده های شاد،ترس را می بینی.”

در میان صداها،زنی با صدای بلند لحظه آمدن زلزله را اینگونه به حجابش ربط می دهد:” زمان زلزله در چارچوب درماندم و از خانه بیرون نرفتم. هرگز امکان نداشت که بدون روسری از خانه بیرون بروم حالا هر شرایطی که می خواست باشد.”

روستای کمانج علیا از توابع دهستان اسپیران ، همه ی خانه هایش جز یک خانه صددرصد تخریب شد و اکنون 64 خانوار در کانکسها زندگی می کنند.

گل و لای روستا و سختی تامین آب برای زنان روستا

زنان روستای کمانج علیا در تنها خانه ی تخریب نشده ی روستا؛ خانه ی زهرا خانم که همسرش از اعضای شورای روستاست، جمع شده اند. هر کسی که وارد خانه می شود همه به پایش بلند می شوند و تازه وارد با همه دست می دهد و وقتی این دست ها را لمس می کنی بدون استثنا، خشن اند. پوستی ضخیم با شیار های عمیق. در میان صحبت ها دلیل زمختی دست ها را درک می کنی.این زنان در ساختمان سازی به مردان شان کمک می کنند.سیاره خانم یکی از زنان این روستا به فارسی حرف می زند و سعی می کند کلمات را به درستی ادا کند:” همه زن های این روستا در ساخت خانه کمک می کنند. ما حتی بیشتر از کارگران کار می کنیم.”

با کمی مکث ادامه می دهد:” تا قبل از زلزله بیشتر زنان این روستا،زمستان ها فرش می بافتند اما بعد از زلزله کارهای سخت و سنگین بر عهده آنان است. کارهایی مثل کمک در ساخت خانه ها و آوردن آب از چشمه.”

تا سیاره از چشمه و آب آوردن می گوید، همهمه ای میان زنان برپا می شود. سکینه جوان نیز حرف های همسایه خود را دنبال می کند:” زنان مسئول تامین آب روستا هستند. فقط یک چشمه وجود دارد که یک زن سالم و قوی یک ربع طول می کشد به چشمه برسد. برای پر کردن دبه های آب هم معمولا یک ساعت توی صف می ایستیم و تا به روستا نرسیده باید دوباره برگردیم تا دیگر دبه ها را پر کنیم.”

اشاره ای به کوچه های روستا می کند:” این گل و لای را می بینید؟ از وقتی ساخت و سازها شروع شده همه جای این روستا کثیف شده است. آب باران و آب چشمه و برفی که قرار است زمستان بیاید شرایط اینجا را برای ما زنان سخت تر می کند. مجبوری در این گل و لای انر‍ژی بیشتری مصرف کنی تا خودت را به آن بالا و لب چشمه برسانی.” اما زنان این روستا از آوردن آب گلایه دارند.سکینه دو دستش را جلو می آورد و به ترکی می گوید:” روزی سه چهار بار و حتی پنج بار مجبورم تا چشمه بروم و با دبه های پر از آب برگردم. گل و لای مسیر چشمه هم سختی کار را چند برابر می کند. دستانم دیگر نا ندارد و گردنم هم درد می کند.”

زلیخا از روستای چوپانلار هم همین را تکرار می کند با این تفاوت که او یک دختر هشت ماهه به نام محدثه نیز دارد:” برای آوردن آب، محدثه را با چادر به پشتم می بندم و دو دبه آب را نیز با دستانم حمل می کنم.این کار را تا پنج بار در روز تکرار می کنم.”

زلیخا که هنوز 30 سالگی را پشت سر نگذاشته از کمر درد و گردن درد گلایه دارد:” ای کاش می شد با فرغون بتوانیم آب را حمل کنیم اما در برف و سرما اصلا امکان استفاده از فرغون وجود ندارد.”

چرا دختر کوچکت را داخل کانکس نمی گذاری؟ با شنیدن این سوال فوری به چراغ خوراک پزی داخل کانکس اشاره می کند:” به این پیلاته ها (چراغ خوراک پزی) اصلا اطمینانی نیست و محدثه هم در سنی نیست که تنها بگذارمش. او چهار دست و پا می رود و کافی است یک لحظه از او غفلت کنم تا اینجا و خودش را آتش بزند.”

زلیخا چند هفته پیش تجربه ای این چنینی را پشت سر گذاشته است. از آن اتفاق به بعد، محدثه را لحظه ای تنها در کانکس نمی گذارد:” داخل کانکس خیلی کوچک است و جمعیت ما هم پنج نفر است. آب را روی چراغ جوشانده بودم تا برای کارگران ساختمان چایی دم کنم. لحظه ای غفلت کردم دیدم محدثه دستش را به کتری آب جوش انداخته. خوشبختانه اتفاقی نیفتاد اما می توانست برایمان فاجعه بسازد.”

گلی خانم از روستای چوپانلار هم آب آوردن را یکی از سخت ترین کارهایی می داند که زنان روستایی مجبورند انجامش دهند:” در این روستا مردان بیکارند و زنان آب می آورند. صبح که بیدار می شوم باید صبحانه همسر و فرزدانم را درست کنم. پسرانم که قبل از زلزله دامدار بودند حالا بیکارند اما آب نمی آورند.”

می پرسم چرا از پسرانت نمی خواهی که از چشمه آب بیاورند می گوید:” ما زنها عادت نداریم از مردان کاری را بخواهیم. چه قبل و چه بعد از زلزله مردان عادت کرده اند همه چیزشان آماده باشد. مثلا من چگونه از پسرم که تا حالا صبحانه درست نکرده بخواهم که صبحانه آماده کند؟ ”

سکینه خانم نیز مدام سرش را بالا و پایین می کند و می گوید:” نه اصلا این در عرف و فرهنگ زنان روستای ما نیست که از مردان بخواهیم در کارهای خانه به ما کمک کنند. درست است که الان مردان ما بیکارند اما خیلی زشت است اگر از آنها بخواهیم کاری انجام دهند.”

به گفته سکینه خانم هنوز بعضی از خانواده های روستای چوپانلار دام هایشان را نفروخته اند و یا چند تایی دام برای نگهداری دارند و مردان معمولا برای دام هایشان از چشمه آب می آورند.

در روستای باجه باج هم در سه جای مختلف روستا، سه شیر آب وجود دارد. اما داستان مسئولیت زنان در حمل آب در این روستا نیز تکرار می شود. زهرا خانم با دو بچه معلول هم یکی از زنان روستاست که روزی چند بار در صف طولانی آب می ایستد. داخل کانکس زهرا خانم تمیز است. گوشه ای از کانکس را طنابی کشیده تا لباس هایی را که می شوید؛آویزان کند:” آب برای ما روستایی ها اهمیت زیادی دارد . از قدیم گفته اند ارزش آب به اندازه عمر آدمی است و هر جای دنیا که باشی حتی بالای کوه باید تمیز و مرتب باشی .”

تا از تمیزی حرف می افتد؛ یکی از زنان میانسال روستای باجه باج از بهداشت عمومی گلایه می کند:” این روستا فقط دو توالت صحرایی دارد و من هم اصلا نمی توانم از توالتی که همه استفاده می کنند؛ استفاده کنم. از کجا بدانم کسی که قبل از من از توالت استفاده کرده آدم تمیزی بوده است؟ برای همین بعد از زلزله سعی می کنم کمتر بخورم و کمتر بنوشم تا کمتر از توالت ها استفاده کنم. هر کسی که مرا می بیند می گوید بعد از زلزله خیلی لاغر شده ام.”

رعایت بهداشت برای زنان روستاهای آسیب دیده خیلی سخت است. رقیه خانم از اهالی روستای چوپانلار که چند دختر دارد؛ می گوید:” نبودن آب برای دختر بچه ها خیلی سخت است. دخترانم مدت هاست حمام نرفته اند. زمانی هم که عادت ماهیانه هستند اینقدر روزهای بدی را می گذرانند که نگو.”

او می گوید دختران از شرم شان نوارهای بهداشتی مصرف شده را در گوشه ای از روستا که کسی رفت و آمد نمی کند جمع می کنند و می سوزانند.

در روستای کمانج علیا هم زنان همین کار را می کنند و یکی از زنان این روستا می گوید:” مردم و ملت خیلی لطف داشتند و بعد از زلزله کمک مان کردند. منتهی نمی دانند که زنان روستا شرم دارند که از گرفتن کمک هایی مثل وسایل بهداشتی مثل لباس زیر و نوار بهداشتی امتناع می کنند. وقتی این نوع کمک ها در پلاستیک مشکی بود؛ زنان آنها را قبول می کردند اما وقتی جلوی چشم همه این نوع وسایل را به زنان می دادند آنها نه تنها نمی گرفتند بلکه می گفتند ما به این وسایل احتیاجی نداریم.”

زنان روستای کمانج علیا هر سه هفته و شاید هر یک ماه یک بار به حمام به تبریز می روند. فرخنده می گوید:” ما هر چند وقت یک بار خانوادگی به تبریز می رویم تا حمام کنیم منتهی برایمان خیلی گران تمام می شود.”

همکارم، از زنانی که منزل زهرا خانم جمع شده اند می پرسد که آیا حاضرند با مینی بوس و به طور دسته جمعی هر هفته به حمام بروند؟ رقیه خانم در جوابش می گوید:” ما احساس امنیت نمی کنیم. از این به بعد به خاطر برف جاده ها مسدود می شود.”

زلیخا هم می گوید:” هزینه رفت و آمد به شهر برای رفتن به حمام خیلی بالاست و برای مایی که درآمدی نداریم حمام رفتن کار پر هزینه ای محسوب می شود.”

زنی دیگر می گوید:” زلزله به جانمان ولوله انداخته.”

زن جوان دیگری از این طرح استقبال می کند:” اگر مینی بوس می خواهد این کار را بکند باید زمان ثابت و مشخصی داشته باشد تا ما زن ها بر اساس آن برنامه زندگی مان را تنظیم کنیم.”

دیگری که نام او هم سکینه است؛ کودک شیرخواره اش را با کمک مادرشوهرش داخل کانکس می شوید.او می گوید:” داخل کانکس یک نایلون بزرگ پهن می کنیم و بیرون از کانکس آب را روی پیلاته ها گرم می کنیم و کودک را به سختی می شوییم.”

به گفته او داخل کانکس گرم است و می توان کودک را شست اما درهای کانکس بزرگ است و با یک مرتبه باز و بسته شدن همه گرمای داخل کانکس بیرون می رود.

گلی خانم از روستای چوپانلار هم از تمیزی زن های ترک می گوید اینکه با وجود هر نوع سرما و برف و نبود آب باید تمیز باشند و اگر غیر از این باشد مردان خیلی فوری شاکی می شوند:” به خاطر اینکه بچه هایمان مریض نشوند هر روز دست و پای آنها را می شوییم و هر چند روز یک بار هم آنها را کنار کانکس هایمان حمام می کنیم. هر هفته هم رویه ی بالش هایمان را می شوییم تا کثیفی بالش ها منتقل نشود.”

به گفته او مردان و زنان به خاطر اینکه دسترسی به حمام ندارند؛ کثیف هستند و این کثیفی به رویه ی بالش ها منتقل می شود و اگر آنها را مدام نشویی قطعا دچار بیماری می شوی.

بازار داغ شایعه ی وقوع زلزله ای دوباره در شب چله

روستای داغالیان اولیا یکی از معدود روستاهایی است که مقابل هر کانکس یک شیر آب می بینی. چون فاصله چشمه تا روستا بسیار زیاد است و عملا تامین آب روستا از طریق چشمه امکان پذیر نیست. اما مشکل این روستاییان این است که در سرمای زمستانی شیرهای آب همیشه یخ زده است.

فرزانه 18 ساله که خانه اش در زلزله آسیب جدی ای ندیده است؛ پذیرای ما و سایر زنان روستا در خانه اش می شود. حدود 10 زن در این خانه دور هم جمع می شوند که بیشترشان زنان جوانی هستند که بچه شیرخواره تا پنج ساله دارند. مهم ترین نگرانی شان را می پرسم. الناز فوری می گوید: ” خانم! راست است که قرار است شب چله از آسمان سنگ ببارد و زمین دهان باز کند و همه ما بمیریم؟” مریم 30 ساله هم ادامه حرف های همسایه اش را می گیرد:” بچه هایمان از ترس شب ها خواب ندارند.”

ظاهرا اهالی این روستا تازه شایعه به آخر رسیدن دنیا و وقوع دوباره زلزله را شنیده اند. نگرانی در چهره هایشان موج می زند. نماینده هلال احمر ،خانم داداشی سعی می کند توضیح دهد که این حرف ها و حدیث ها فقط شایعه است و باید سعی کنید این ترس را به بچه ها منتقل نکنید .

یکی از زنان میانسال با شنیدن این دلداری فوری جواب می دهد:” وقتی که خودمان این حرف ها را باور داریم چطور می توانیم کودکانمان را آرام کنیم؟”

اما رقیه خانم تنها زن روستای داغالیان اولیا که به تازگی یک تنور برقی خریده است و کمتر در روستا با زنان دیگر می چرخد می گوید:” خدا هر چه صلاح بداند همان می شود. با ترس و وحشت ما هم چیزی درست نمی شود.”

الناز دوباره ادامه می دهد:” تنها نگرانی ما این است که زلزله زمانی بیاید که برف میبارد.” سوای این نگرانی ها، آب هم مشکل عمده اهالی این روستاست. شیرهای یخ زده که فرزانه و رقیه خانم سعی می کنند با نشان دادنش ،بگویند استفاده از این شیرهای آب عملا غیر ممکن است.

مادرشوهر فرزانه که به همراه پنج عضو دیگر خانواده در کانکس کوچکی زندگی می کنند؛ صبح برای شستن چند تکه گوشت ساعت ها درگیر آب بوده است. می گوید:” تا این چند تکه را بشویم دستانم سر شد.”

و فریبا که پسر بچه ای پنج ساله دارد؛ از شستن لباس های کودکش گلایه دارد. لباس هایی که در سرمای زمستان و بیرون از کانکس خشک نمی شوند و داخل هم که جایی برای پهن کردن رخت وجود ندارد.

در روستای داغالیان اولیا هنوز دو خانواده در چادر زندگی می کنند. زن میانسالی که به خانه فرزانه آمده است می گوید با همسر و پسر بیست و یک ساله اش هنوز در چادر زندگی می کنند:” شب‌ها از سرمای زیاد دست هایم را به هم می مالم تا خوابم ببرد.”

زنان زلزله زده و نبود امنیت روانی

یکی دیگراز زنان روستا نیز شبی را به یاد می آورد که نیمه های شب گرگ پشت چادرشان آمده بود:” وقتی متوجه شدم گرگ نزدیک چادرمان است از ترس داشتم می مردم. آن شب از بس گریه کردم که صبح چشمانم از هم باز نمی شد.”

در این روستا نیز مانند سه روستای دیگر ساخت هیچ خانه ای به پایان نرسیده بود . زارعی یکی از اهالی روستای داغالیان با نشان دادن خانه ی نوسازش می گوید:” به خاطر سرمای زیاد گچ روی دیوارها خشک نمی شود . تا بهار هم نمی توانیم به خانه جدیدمان برویم.”

اما بیشتر روستاییان از ساخت خانه جدید در زمستان امسال نا امیدند. یکی از اهالی روستای چوپانلار می گوید:” بعید می دانم تا بهار کسی بتواند خانه اش را تمام کند. بیشتر ساخت و سازها به بعد از بهار مولکول شده است.”

اما یکی دیگر از اهالی روستای قراجه که در این سفر همراه ما بود از آسیب های زلزله در روستای قراجه می گوید:” اول زلزله آمد بعد به خاطر وزش باد آتش سوزی شد و چندین چادر سوختند و بعد برف آمد.”

وقتی از این روستاها خارج می شوم این حس را به همراه دارم: حس نا امنی شدید. روستاییان و به ویژه زنان آسیب دیده در زلزله امنیت روانی ندارند به طوری کهشایعه ای همچون ویران شدن دنیا و زلزله دوباره شب یلدا زندگی آنها را تحت تاثیر قرار داده است.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)