به خاطر بوی گلی در جنگلی دور
آنطرف آبهای گرم
زیر چتر هوای مه آلوده فصل سرد
که دلم می طلبد….»
[آشناست!!
مرا به سرزمینهای دور،
به ساحل دریا ودشتهای وسیع مهربانی می برد
با لطافت خاص غرق رویا می کند.

«من زندگی را دوست دارم»
فقط به خاطر دو چشم نسبتا بزرگ یک آهوی گریخته از دست صیاد که لبانی جذاب به شکر دارد.
تا یک بار از نزدیکترین خط مقدس عبور کنم
تابوها را بشکنم وغرق نگاهش بشوم
چون همچون گلوله‌ای پرتاب شد از دور،
دل که مرا نشانه می رود
تا من عاشقانه تر از همیشه
سروده تازه‌ی از رازهای زندگانی را
با تصویری تازه تر از عشق نثارش کنم.
می بویمش، می بوسمش و-
شب را با تصویری از زیبائی چشمهایش
در خلوت خود نثری یا شعری هر آن چه که از دل بر آید بنویسم.

«من زندگی را دوست دارم»
به خاطر گسیوانش که هر تارش معجزه ای از لطافتهای زندگی است.
به خاطر اینکه چشمهایش نشان زیبائی ها در قصه هااست
به خاطر گردن بلورینش
به این امید تا شاید روزی گل بچینم از ان،
زیباترین رویاست، مگر نه رفیق
من با این رویاها شادمان خواهم زیست و- بوسه‌ها را با لطافت در اوج مهربانی نثارش میکنم
او نازنین نازنین هاست.
که چشمهای آتشین دارد و-
گردین بلورینی که
در سینه باغ دلم
جای گرفته و پیام دل را می رباید.
بدون اغراق رفیق!!
خداوندگار لطافت هاست….»

تابستان ۱۳۶۷خورشید 
#شمی_صلواتی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)