عفونت در روشنفکری ایران به کجا رسیده است؟
به بهانۀ انتشار تصویری از مانی حقیقی
سیامک صبوری
عادت کرده ایم که به طور میانگین هر دو سال یک بار شاهد حضور “روشنفکرانی” باشیم که در کارناوال انتخابات های جمهوری اسلامی، “صف مستقلی” از خود فروشی را تشکیل می دهند. کاسبان و بساز و بفروش های عرصۀ اندیشه و هنر که در بخش “گروه های مرجعِ” ویترین “دمکراسی” نظام مقدس، به گرمی معرکۀ فریب انتخاباتی حکومت می پردازند. خاتمی 76، معین و رفسنجانی 84، موسوی و کروبی 88، روحانی 92 و حالا رفسنجانی 94 همگی شان صفی از حقیران و سازش خویان و سفلگان را با نام “روشنفکر” در رکاب و چنته داشته اند.
مانی حقیقی این فیلم ساز فلسفه خواندۀ مدعیِ اپوزیسیون فکری حاکمیت، همین چند روز پیش اما نشان داد که عفونت و چرک تا کجای مغز و شرافت بخشی از جامعۀ هنری و ادبی و فکری ایران را آلوده است. او نشان داد بی شرمی آنقدر پرده در شده که می توان به قاتل رأی داد و همزمان از مقتول اسم برد و با یاد و نام جعفر پوینده و محمد مختاری، انگشت تأیید بر نام هاشمی رفسنجانی و ریشهری و دّری نجف آبادی گذاشت. مانی حقیقی اثبات کرد که قباحت همسویی و همنشینی با قدرتمندان و ستمگران در این مملکت تا به کجا ریخته است.
البته صراحت او در اعتراف به این وقاحت نه از جنس حقارت های خرده بورژوازی مذبذب ایران بلکه از جوهر اعتماد به نفس دریدۀ بورژوازی نو کیسه است. این نمایندگان ادبی و سیاسی بورژوازی بروکرات می دانند که برای غلبه بر تردیدها و گیج سری های “طبقه متوسط شهری” باید در روشنای روز و در چشم همگان تشت رسوایی و بی آبرویی را بر سر و صورت خالی کنند تا هیچ جای شک و شبهه ای برای بیعت کردن با فلان وزیر اطلاعات و بهمان رئیس جمهور جنایتکار باقی نماند. بله شما به قاتلین و جنایتکاران رأی داده اید. تکرار می کنیم، و ما می دانیم که شما به قاتلین و جنایتکاران رأی داده اید.
همچنین می دانیم نام بردن از امثال مانی حقیقی به عنوان “روشنفکر” چه جفای سهمگینی است به تاریخ روشنفکری ایران. اما چه کنیم که در این زمانه ی افول موج مقاومت و انقلاب، سقف انتظارات و افق آرمان ها چنان سخیف است که با ترانه-سرود آفتابکاران جنگل برای نخست وزیر شصت و هفتی خمینی کیلیپ می سازند و نوحه خوان های دو پولیِ انجمن حجتیه از پس توافقات ژنو لقب “امید ایران” می گیرند و عنوان “سردار” هم از نام بلند ستار خان به لجن امثال قاسم سلیمانی سقوط کرده است. این را محمود دولت آبادی که دیر زمانی است خود به صف حامیان قاتلین گل ممد و زیور پیوسته، گفته است.
روشنفکری مدرن ایران در عمر صد و چند ساله اش هر چه بود و هر چه کرد، هر آینه علیه حکومتیان و رو در روی ستمگران ایستاد و شرافت اندیشه و هنر و قلمش را به همپالکی با رجالگان نفروخت. سند و خونبهای این شرافت، سال های زندان و پیکرهای خونین میرزا آقا خان کرمانی و فرخی یزدی و میرزادۀ عشقی، تقی ارانی و غلامحسین ساعدی و خسرو گلسرخی، سعید سلطانپور و محمد مختاری و پوینده و ده ها و ده ها نام دیگر است.
بر سنگ مزار محمد جعفر پوینده نوشته شده است: «نویسنده باید بار دو مسئولیت بزرگ را که مایۀ عظمت کار او است بر دوش گیرد؛ خدمتگزاری حقیقت و خدمتگزاری آزادی و نویسنده باید شرف هنر را پاس بدارد». و اینک فقط بیست سال پس از قتل او، دلالان حوزۀ فرهنگ و ناروشنفکرانی از قماش حقیقی و دولت آبادی و ابتهاج، انگشت در خون کشتگان و شهیدان فرو می کنند و با یاد و نام آنان به قاتلان و آمران شکنجه و جنایت رأی اعتماد و امید می دهند.
شرم بر همگی شان باد!
اسفند 1394
mani-haghighi

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)