«هفده تناقض و پايان سرمايه‌داري» آخرين كتاب ديويد هاروي استاد برجسته انسان‌شناسي و جغرافيا در مركز فارغ‌التحصيلان دانشگاه نيويورك است. البته ماه گذشته كتاب جديدي از او منتشر شده كه هنوز در محافل آكادميك و روشنفكري خوانده نشده است. «هفده تناقض» را مي‌توان در ادامه «معماي سرمايه و بحران‌هاي سرمايه‌داري» خواند. دو كتابي كه، برخلاف ديگر آثار هاروي، اينك ترجمه‌اي موثق از آنها در دست است، اولي به قلم مجيد اميني و خسرو كلانتري و دومي به قلم خود مجيد اميني. هاروي در «معماي سرمايه» تبييني از بحران ۲۰۰۸ بر مبناي نظريه گردش سرمايه ارائه و حركت سرمايه را به جريان گردش خون در بدن تشبيه مي‌كند: «سرمایه، خونی است که در کالبد تمامی جوامعی که سرمایه‌داری می‌خوانیم جریان دارد». در «هفده تناقض» همين جريان خون جوامع سرمايه‌داري بررسي مي‌شود منتها از منظر تناقض‌هايي كه ذاتي سرمايه‌اند. كتاب با بصيرتي ماركسي شروع مي‌شود: «بحران‌هاي ادواري يا گاه‌و‌بيگاه مختص اقتصادهاي سرمايه‌سالارند». او بيش از ۴۰ سال است كلاس‌هايي را درباره «سرمايه» ماركس برگزار مي‌كند و نويسنده دو جلد «راهنماي» خواندن سرمايه است. با ترجمه «معماي سرمايه» و «هفده تناقض» مي‌توان اميدوار بود باب بحث درباره هاروي به اتكاي دو متن مذكور باز شود. بحثي كه در سال‌هاي اخير به‌واسطه ترجمه‌هاي مغلوط از اين متفكر برجسته به تعويق افتاده بود. مصاحبه مذكور را جاناتان دربيشاير از مجله پراسپكت با هاروي انجام داده است.
Harvey oaf9568_816x544

در ابتداي كتاب شما نيز مثل خيلي‌هاي ديگر اشاره مي‌كنيد به يك نكته غيرعادي درباره آخرين بحران سرمايه‌داري، بحران مالي ۲۰۰۸ در سراسر جهان: «تا به امروز، ديگر بايد تشخيص‌هاي متعارضي براي بروز مشكلات موجود و پيشنهادهاي فراواني براي بهبود اوضاع مطرح شده باشد. ولي آنچه تعجب‌آور است كمبود تفكر يا سياست‌هاي جديد است.» به نظرتان چرا چنين است؟

يك فرضيه اين است كه تمركز بالاي قدرت طبقاتي هم‌اكنون چنان است كه اصلا لزومي ندارد طبقه سرمايه‌دار دنبال شيوه‌هاي جديدي از تفكر بگردد. گرچه اوضاع مخل فرايند اقتصاد است لزوماً مخل توانايي سرمايه‌داران براي جمع‌آوري ثروت و قدرت بيشتر نيست. بنابراين منفعت بسياري در اين است كه اوضاع به همين منوال بماند. شگفت آنكه در دهه ۱۹۳۰ نيز قطعا منفعت بسياري در اين بود كه اوضاع همان‌طور كه هست بماند ولي روزولت، تفكر كينزي و نظاير آن همه چيز را عوض كرد.
مسأله تقاضاي كل، كه كانون تفكرات دهه ۱۹۳۰ بود، در اصطلاحات ماركس همان مسأله تحقق‌يافتن سود در بازار است. مردم به اين مساله واكنش نشان دادند و بعد به مسأله توليد برخوردند كه پاسخ‌اش پول‌گرايي و اقتصادهاي عرضه‌محور بود. همين الان دنيا تقسيم شده به طرف‌هاي عرضه كه مي‌خواهند رياضت اقتصادي ادامه يابد و ديگران – چين، تركيه و اكثر اقتصادهاي درحال‌توسعه – كه خط كينزي را در پيش گرفته‌اند. ولي اين‌طور به‌نظر مي‌رسد كه تنها دو پاسخ وجود دارد – هيچ «راه سومي» در كار نيست. بنابراين، امكان‌ها در گستره سرمايه‌داري محدودند. تنها راهي كه مي‌توان پاسخ ديگري يافت بيرون‌رفتن از سرمايه‌داري است. صدالبته هيچ‌كس نمي‌خواهد اين حرف به گوشش بخورد.

با اين‌حال، شما در كتاب تصديق مي‌كنيد عناصري در طبقه سرمايه‌دار، طبقه روشنفكران، هستند كه اذعان دارند آنچه شما «تناقض‌ها»ي سرمايه‌داري مي‌ناميد تهديدي جدي براي نظام است. مثال بارز آن بحث از مشكل نابرابري است.

من براي جنبش اشغال به‌خاطر راه‌انداختن اين بحث اعتبار قائلم. اين واقعيت كه ما الان شهرداري در نيويورك داريم كاملاً متفاوت از شهردار قبلي كه مي‌گويد هركاري از دستش بر بيايد براي رفع نابرابري انجام مي‌دهد، اين تغييرشكل حرف‌زدن چيزي است كه از دل جنبش اشغال بيرون آمده. جالب است كه وقتي به «يك درصدي‌ها» اشاره مي‌كنيد همه مي‌دانند از چه حرف مي‌زنيد. موضوع يك‌درصدي‌ها الان در دستور كار است و تحقيق‌هايي همچون «سرمايه در قرن بيست‌ويكم» توماس پيكتي به آن عمق بخشيده. جوزف استيگليتز هم درباره نابرابري كتابي دارد و چندين و چند اقتصاددان ديگر هم به اين قضيه پرداخته‌اند. الان حتي صندوق بين‌المللي پول مي‌گويد وقتي نابرابري به سطح مشخصي مي‌رسد خطرناك است.

حتي اوباما هم همين را مي‌گويد.

اگر جنبش اشغال پيش‌تر اين قضيه را جا نينداخته بود اوباما اين را نمي‌گفت. ولي چه كسي كاري مي‌كند و در واقعيت نابرابري قرار است به چه شيوه‌اي تغيير كند؟ وقتي به سياست‌گذاري‌هاي واقعي مي‌نگريد مي‌بينيد اينها نابرابري را بيشتر و عميق‌تر مي‌كنند. در حرف اين مشكل به رسميت شناخته مي‌شود ولي در عمل سياسي نه، يعني برحسب خط‌مشي‌هاي فعال و بازتوزيع فعال.

به جنبش اشغال اشاره كرديد. در خود كتاب نسبت به آنچه «باقيمانده چپ راديكال» مي‌خوانيد برخورد انتقادي داريد، چپي كه از نظر شما، عمدتاً اختيارگرا و دولت‌ستيز است.

من يك قاعده كلي خام و حاضر‌آماده دارم: هر وجه توليد غالب و مفصل‌بندي سياسي متناسب با آن شكل مخالفت با خود را تعيين و ايجاد مي‌كند. همان‌طور كه كارخانه‌هاي عظيم و شركت‌هاي بزرگ – جنرال موتورز، فورد و امثال آن – مخالفتي ايجاد كردند كه ريشه در جنبش كارگري و احزاب سياسي دموكراتيك داشت، ازهم‌پاشيدن همه آنها و چيزي هم كه الان داريم اين شكل از مخالفت پراكنده را ايجاد كرد كه فقط مي‌تواند زبان خاصي به كار گيرد تا ادعاهاي خود را بيان كند. چپ نفهميده كه بخش زيادي از آنچه مي‌گويد مخالفت عميق با اخلاق نوليبرالي نيست بلكه با اين اخلاق جور در مي‌آيد. بخشي از ضديت چپ با دولت‌گرايي گره مي‌خورد به ضديت سرمايه شركتي با دولت‌گرايي. خيلي نگرانم كه فكرهاي زيادي در جريان چپ به چشم نمي‌خورد، فكرهايي از اين قبيل كه: «بياييد برگرديم عقب و به اوضاع در مقام يك كل بنگريم». اميدوارم كتابم بتواند به چنين بحثي كمك كند.

كتاب جاي جذابي پايان مي‌يابد – با چيزي شبيه يك برنامه، هفده «پيشنهاد براي عمل سياسي». گرچه امكان عملي اين برنامه تلويحا در چيزي كه همين الان گفتيد هست، ولي آنچه ناگفته مي‌ماند اين سوال است: ابزار مناسب براي تحقق چنين برنامه‌اي چه مي‌تواند باشد؟ معلوم نيست اين ابزار را كجا مي‌توان يافت.

بايد بپذيريم شيوه نويني از سياست در حال بروز است. هم‌اكنون اين سياست عمدتاً خودجوش، ناپايدار و اراده‌گرايانه است و اكراه دارد خود را در قالب نهادي ببرد. اينكه چه شكل نهادي به خود خواهد گرفت به گمانم قابل بحث است. من هم پاسخي به آن ندارم. گرچه واضح است كه اين سياست بايد شكل نهادي به خود بدهد. ولي احزاب سياسي جديدي بروز و ظهور كرده‌اند، مثلاً سيريزا در يونان [اين مصاحبه در آوريل ۲۰۱۴، پيش از قدرت‌گرفتن سيريزا و سازش نهايي آن صورت گرفته]. نگراني من اين است كه جريان راست از فرايندي كه در كتاب حالت بيگانگي توده‌اي مي‌خوانم تاحد زيادي بهره‌برداري كند. بنابراين، جريان چپ بايد فوري‌و‌فوتي به اين مسأله بپردازد كه چطور خودمان را در مقام يك نيروي سياسي نهادينه كنيم، تا هم در برابر چرخش به راست بايستيم و هم بخش زيادي از نارضايتي‌هايي را كه در جريان است به سوي خود جلب و به سمت‌و‌سويي مترقي و نه نئوفاشيستي جهت دهيم.

شما كتاب خود را تلاشي توصيف مي‌كنيد براي روشن‌كردن تناقض‌هاي «سرمايه» نه «سرمايه‌داري». ممكن است اين تمايز را توضيح دهيد.

اين تمايز ناشي از خوانش من از ماركس است. اغلب گمان كرده‌اند ماركس دركي تماميت‌گرا از سرمايه«داري» دارد، ولي در واقع اصلاً چنين نيست. او دست از اقتصاد سياسي برنداشت و استدلال‌هاي خود را محدود كرد به شيوه‌اي كه به‌موجب آن موتور اقتصادي يك اقتصاد سرمايه‌سالار كار مي‌كند. اگر موتور اقتصادي را از يك نظام مجزا كنيد خواهيد ديد آن اقتصاد چه مشكلاتي مي‌تواند داشته باشد. اين بدان معنا نيست كه در يك جامعه سرمايه‌سالار خبري از انواع و اقسام مشكلات ديگر نيست – مسلما مسائلي همچون نژادپرستي، تبعيض جنسي و مشكلات جغرافيايي-سياسي هست. ولي دغدغه من يك پرسش محدودتر بود: موتور انباشت سرمايه چگونه كار مي‌كند؟ بعد از انفجار ۸-۲۰۰۷ تقريبا روشن شد كه يك جاي كار اين موتور مي‌لنگد. پس كالبدشكافي خرابي نظام گامي است به سوي يك سياست گسترده‌تر. موتور اقتصادي علي‌الظاهر پيچيده و تودرتو است. ماركس شيوه‌اي به دست داد براي درك اين موتور اقتصادي از طريق نظراتي همچون تناقض و شكل‌گيري بحران.

سوال ديگري درباره تعريف يك واژه: سرمايه چيست؟

فرايندي پولي است كه در آن از پول استفاده مي‌شود تا پول بيشتري حاصل شود. ولي بايد مراقب باشيد فقط از پول حرف نزنيد. چون از نظر ماركس رابطه‌اي پيچيده و تودرتو ميان ارزش و پول هست، در كتاب هم به اين نكته اشاره كردم. سرمايه جستجوي ارزش است تا ارزش بيشتر ايجاد و مصادره شود – سرمايه همين فرايند است. البته اين فرايند شكل‌هاي متفاوتي به‌خود مي‌گيرد؛ شكل پولي، كالاها و محصولات، فرايندهاي توليدي، زمين. بنابراين تجلي‌هاي فيزيكي و شيء‌مانندي دارد، ولي از اساس نه يك شيء بلكه يك فرايند است.

بگذاريد به مفهوم «تناقض» بپردازيم كه مقوله مركزي تحليل شما در كتاب است. شما تمايزي قائل مي‌شويد بين شوك‌هاي بيروني كه يك اقتصاد سرمايه‌سالار دستخوش آنها مي‌شود (مثلاً جنگ‌ها) و تناقض‌ها در برداشتي كه شما داريد. پس، به‌موجب تعريف، تناقض‌ها دروني نظام سرمايه‌داري هستند؟

بله. اگر مي‌خواهيد در وجه توليد تجديدنظر كنيد بايد به مسائلي كه تناقض‌هاي دروني پيش مي‌كشند پاسخ دهيد.

شما سه دسته تناقض را تشخيص مي‌دهيد و آنها را «بنيادين»، «متحرك» و «خطرناك» مي‌ناميد. بگذاريد با دسته اول شروع كنيم: چه چيزي اين تناقضات را «بنيادين» مي‌كند؟

مهم نيست كجا با سرمايه‌داري و وجه توليد سرمايه‌سالار رويارو شويد، هر كجا كه باشد اين تناقض‌ها در كارند. بنابراين در هر اقتصادي – خواه به چين كنوني بنگريم يا شيلي يا ايالات متحده – مثلاً مسأله ارزش مصرف و ارزش مبادله هميشه در جريان است. تناقض‌هاي خاصي هست كه ويژگي‌هاي دائمي نحوه ايجاد و كار موتور اقتصادي‌اند. تناقض‌هايي هم هست كه به مرور زمان مدام تغيير مي‌كنند. پس مي‌خواهم تناقض‌هايي را كه نسبتاً دائمي‌اند از آنها كه پوياترند تشخيص دهم.

آيا برخي تناقض‌هاي بنيادين از برخي ديگر بنيادين‌ترند؟ يكي از چيزهاي چشمگير درباره كتاب اين است كه در چارچوب تحليلي شما ظاهراً همه چيز در نهايت از تمايز ميان ارزش مبادله و ارزش مصرف ناشي مي‌شود.

خب، اين نقطه شروع تحليل من است. برايم جالب بود كه ماركس اين‌همه وقت گذاشت تا دريابد تحليل خود را از كجا آغاز كند. او تصميم گرفت از تمايز ميان ارزش مبادله و ارزش مصرف شروع كند چون جهاني‌ترين نقطه شروع ممكن بود. خب، من مدت‌هاست درباره ماركس كار مي‌كنم، ولي چيزي كه مرا تحت‌تأثير قرار دارد اين است كه چطور تناقض‌هايي كه او مي‌گويد تا اين حد به‌هم‌پيوسته‌اند. محض نمونه، در مي‌يابيد كه تمايز بين ارزش مصرف و ارزش مبادله حاوي پيش‌فرضي درباره مالكيت خصوصي و دولت است.

يكي ديگر از تناقض‌هاي بنيادين كه به آن اشاره مي‌كنيد، تناقض ميان «مالكيت خصوصي و دولت سرمايه‌داري» است. يعني، تنش يا تناقض ميان حقوق مالكيت فردي و قدرت قاهره دولت. حال، مي‌توان تصور كرد كسي مثل رابرت نوزيك، كسي كه در سنت ليبرال جان لاك بار آمده، بگويد اين تناقض نيست. برعكس، نقش دولت «حداقلي» درست حمايت از مالكيت خصوصي است.

يكي از چيزهايي كه من درباره تناقض‌ها مي‌گويم اين است كه تناقض‌ها همواره پنهان‌اند. بنابراين، وجود يك تناقض لزوما بحران به بار نمي‌آورد. تنها تحت شرايط خاصي به بحران مي‌رسد. بنابراين، مي‌توان نظريه‌اي بنا كرد بر اين اساس كه تنها كار يك دولت «نگهبان شب»۱ حمايت از مالكيت خصوصي است. ولي مي‌دانيم يك دولت «نگهبان شب» بايد به واقع كاري بيش از اين بكند. برخي اثرات جانبي در بازار هست كه بايد بر آنها نظارت شود، برخي مواهب عمومي هست كه بايد براي همه فراهم شود – بنابراين، زودتر از آنچه فكرش را بكنيد دولت بايد درگير همه‌جور فعاليتي بشود، فراتر از اينكه صرفا چارچوب حقوقي قرارداد و حقوق مالكيت خصوصي را تنظيم كند.

شما قبول نداريد كه ارتباطي ضروري ميان سرمايه‌داري و دموكراسي هست. چرا؟

مساله دموكراسي خيلي بسته به تعريفي است كه ما از آن داريم. از قرار معلوم، ما در ايالات متحده دموكراسي داريم ولي روشن است كه اين بخشي از يك سياه‌بازي است – اين دموكراسي مبتني بر قدرت پول است و نه قدرت مردم. به نظر من، از دهه ۱۹۷۰ به بعد، ديوان عالي ايالات متحده با قدرت پول به فساد فرايند سياسي شكل قانوني بخشيده.

جنبه‌اي از قدرت دولت هست كه در بحران اخير و بعد از آن به مركز صحنه آمده، به‌خصوص طي بحران بدهي منطقه اروپا، و آن قدرت بانك‌هاي مركزي است. آيا فكر مي‌كنيد كاركرد بانك‌هاي مركزي در دوره «بسته‌هاي كمك بانكي» تغيير محسوسي كرده است؟

معلوم است كه تغيير كرده. تاريخ كار بانك مركزي هم خود بسيار جذاب است. مطمئن نيستم كارهاي فدرال رزرو طي بحران اصلاً مبناي قانوني داشته باشد. از سوي ديگر، بانك مركزي اروپا نمونه كلاسيك چيزي است كه ماركس درباره آن صحبت مي‌كند، يعني وقتي او از قانون بانكي ۱۸۴۴ مي‌گويد كه به نظر او بحران ۸-۱۸۴۷ را در بريتانيا عميق‌تر و گسترده‌تر كرد. ولي در هر دو مورد، هم فدرال رزرو و هم بانك مركزي اروپا، چيزي كه ما ديده‌ايم نوعي تعديل ‌بي‌برنامه نهادهاي كلان و ظهور خط‌مشي‌هايي است كه فقط بعد از انجام‌شان توجيه‌پذيرند. بنابراين، در جبهه بانك مركزي هم تحرك‌هايي بوده است.

يك مفهوم هست كه شما در كتاب بارها و بارها بدان بر مي‌گرديد: كالايي‌سازي.

سرمايه ناظر است به توليد كالاها. اگر جايي كالايي نشده باشد سرمايه نمي‌تواند آنجا به گردش درآيد. يكي از ساده‌ترين شيوه‌هايي كه سرمايه راهي بدان بيابد اين است كه دولت نظام خصوصي‌سازي راه بيندازد، تا حدي كه حتي چيزهاي موهوم را هم خصوصي كند. مثلاً تجارت كربن را در نظر بگيريد – تجارت حق آلوده‌كردن محيط زيست۲، مثال بارزي است از ايجاد كالاهاي موهومي كه برحسب مقدار دي‌اكسيد كربن موجود در هوا و اين دست مسائل اثراتي بس واقعي دارند. ايجاد بازارها درجايي كه پيش از آن بازاري نبوده يكي از شيوه‌هاي گسترش سرمايه‌داري در طول تاريخ بوده است.

در اين زمينه سخت تحت‌تأثير آثار كارل پولاني هستيد، نه؟ به‌خصوص شاهكار او، «دگرگوني بزرگ».

پولاني ماركسيست نبود ولي مثل ماركس اين ايده را دريافت كه زمين، كار و سرمايه به معناي متعارف كالا نيستند ولي شكل كالايي به خود مي‌گيرند.

يكي از گيراترين و حتي تأثيرگذارترين جنبه‌هاي كتاب شرح شما از هزينه‌هاي انساني كالايي‌سازي است – به‌خصوص كالايي‌سازي ساحت‌هايي از تجربه انساني كه پيش‌تر جزو رابطه نقدي نبودند. اين قضيه در پيوند است با آنچه «بيگانگي جهاني» مي‌ناميد. منظورتان از اين اصطلاح چيست؟

ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه در آن سرمايه بي‌وقفه كوشيده نيروي كار و قدرت آن را با افزايش بهره‌وري و زدودن جنبه روحي-رواني هر شغلي تضعيف كند. وقتي در چنين جامعه‌اي زندگي مي‌كنيد سؤال اين است: با توجه به كاري كه افراد در محيط‌هاي كاري مي‌كنند، چگونه مي‌توانند معنايي براي زندگي خود بيابند؟ مثلاً ، ۷۰ درصد جمعيت آمريكا يا از سر كار رفتن متنفرند يا به كاري كه مي‌كنند هيچ اعتنايي ندارند. در چنين دنيايي مردم بايد براي خود هويتي بيابند كه بسته به تجربه كاري‌شان نباشد. اگر قضيه از اين قرار باشد، پس سوال اين است كه آنها چه جور هويتي مي‌توانند به دست آورند. يكي از پاسخ‌ها مصرف است. آن‌وقت با نوعي مصرف‌گرايي كور روبرو مي‌شويم كه مي‌كوشد جبراني باشد براي فقدان معنا در دنيايي كه شغل‌هاي معنادار به عدد انگشتان دست‌اند. خيلي عصباني مي‌شوم وقتي مي‌شنوم سياستمداران مي‌گويند مي‌خواهيم شغل‌هاي بيشتري ايجاد كنيم. آخر، چه جور شغلي؟
به گمان من، بيگانگي از يك احساس مي‌آيد؛ اين احساس كه ما قابليت و قدرت لازم را داشته باشيم كسي باشيم بس متفاوت از آنچه الان به موجب امكان‌هاي موجود هستيم. سؤال اين است: قدرت سياسي تا چه حد نسبت به ايجاد امكان‌هاي ديگر حساس است؟ مردم به احزاب سياسي مي‌نگرند و مي‌گويند «خبري نيست كه نيست». بنابراين، نوعي بيگانگي از فرايند سياسي هست كه خود را در عدم مشاركت در انتخابات نشان مي‌دهد، نوعي بيگانگي از فرهنگ كالايي هست كه شوق نوع ديگري از آزادي را در دل مي‌كارد. فوران‌هاي گاه‌و‌بيگاهي كه در سرتاسر جهان مي‌بينيم – پارك گزي در استانبول، اعتراض‌هاي برزيل، شورش‌هاي ۲۰۱۱ لندن – اين سوال را پيش مي‌آورد كه آيا بيگانگي مي‌تواند به يك نيروي سياسي ايجابي بدل شود. پاسخ مثبت است، امكان آن هست ولي نه در قالب احزاب يا جنبش‌هاي سياسي. اجزايي از اين امكان را در نحوه بسيج‌كردن جنبش اشغال يا جنبش خشمگينان در اسپانيا ديديد، ولي ناپايدار است؛ هنوز به چيزي جوهري بدل و با آن يكي نشده. با اين‌حال، جوش و خروش زيادي در محافل فرهنگي مخالفان هست؛ چيزي در جريان است كه منبع اميد است.

وقتي از تناقض‌هاي «خطرناك» بحث مي‌كنيد، چيزي ارائه مي‌دهيد كه از نظر من شبيه ماترياليسم تاريخي ماركس است. يعني شما، همچون ماركس، بر اين باوريد كه حال حاضر آبستن آينده است، گرچه اين قضيه را به نحوي ناگزيرگرايانه تعبير نمي‌كنيد – در واقع شما بر اين باور نيستيد كه خود ماركس هم اين‌گونه تعبير كرده باشد، چنين نيست؟

بله. آدم‌هايي هستند كه فكر مي‌كنند ماركس گفته سرمايه زير بار تناقض‌هاي خود فرو مي‌پاشد و نظريه‌اي مكانيكي از بحران سرمايه‌داري دارد. ولي من هيچ‌جاي آثار ماركس چنين چيزي را پيدا نكردم. چيزي كه او مي‌گويد اين است: تناقض‌ها در كنه بحران‌ها جاي دارند و بحران‌ها لحظه‌هايي هستند كه فرصت خوبي به دست مي‌دهند. او در ضمن گفت انسان‌ها تاريخ خود را مي‌سازند ولي نه در شرايطي كه مي‌خواهند. بنابراين، من ماركسي را در نظر دارم كه، اگر اختيارگرا نباشد، لااقل مي‌گويد انسان‌ها قادرند به‌طور جمعي تصميم بگيرند تا جهت اوضاع را عوض كنند. ماركس منتقد سوسياليسم تخيلي بود چون فكر مي‌كرد به جايي كه شما هستيد كاري ندارد. ماركس گفت، بايد تحليل كنيد كجا هستيد، ببينيد چه چيزي در دسترس‌تان است و آن‌وقت بكوشيد چيزي از بيخ‌و‌بن متفاوت بسازيد.

پي‌نوشت‌ها:
۱. دولت نگهبان شب يا دولت حداقلي، در فلسفه سياسي شكلي از حكومت است كه تنها كاركرد مشروع آن حمايت از افراد در برابر تهاجم، دزدي، پيمان‌شكني و تقلب است و تنها نهادهاي قانوني آن ارتش، پليس و دادگاه‌هاست. اين اصطلاح را براي اولين‌بار فردينان لاسال در انتقاد از دولت محدود ليبرال-‌بورژوايي جعل و آن را با نوعي نگهبان شب مقايسه كرد كه تنها وظيفه‌اش ممانعت از دزدي است. رابرت نوزيك در كتاب «آنارشي، دولت و اتوپيا» معتقد است دولت نگهبان شب چارچوبي به دست مي‌دهد تا هر نظام سياسي به حقوق فردي پايه‌اي احترام بگذارد.
۲. اين ايده که باید گواهی‌هایی صادر و به دارنده آن «حق آلودگی» محیط زیست مثلاً یک رودخانه اعطا شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)