” بابام و ایرج میرزا ”
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدا رحمت کنه ایرج میرزا رو ، یه شعری داره که می گه :

سن که رسید به پنجاه فشار می آد به چند جا
اول به چشم و چاره دوم ………………..

حتما خیلی زحمت کشیده بود تا تمام این اوصافی که در سنین پیری به سر آدم می آد رو با وزن و قافیه بغل هم ردیف کنه تا شعر قابلی از آب در بیاد که اومد ، قصدم اصلا و ابدا کوچک شمردن کار بزرگ اون استاد گرانمایه نیست ، ولی خدا بیامرز بابام تمام این اوصافی رو که ایرج میرزا با اون همه زحمت و رعایت وزن و قافیه به نظم در آورده بود رو در دو جمله ی کوتاه بیان می کرد ، خدا بیامرز بابام می گفت :
آدم پیر که می شه خداوند دو تا چیز مهم رو ازش میگیره و به جاش دو تا چیز دیگه بهش میده که تا آخر عمر باعث خفت و سرشکستگی برای آدم می شه .
وقتی می پرسیدیم ؛ اون دو تا چیز که از آدم می گیره چیه ؟ و اون دو تا چیز که میده چیه ؟
می گفت :
خدا در سنین پیری چشم و دندون رو از آدم می گیره و گوز و آروغ رو بهش میده ، تا آدم همیشه تا آخر عمر یادش باشه که خدا خلقش کرده و همه چیزش از آن خداست ، هر وقت بخواد میده ، هر وقت هم بخواد می گیره ……..
پس تا به روزگار پیری نرسیدین دعا کنین که عاقبت همه مون به خیر بشه . آمین ، یا رب العالمین .

اون موقع نفهمیدم بابام چی میگه ، شاید هم شور و شوق جوانی اجازه درک و فهم و تجزیه و تحلیل این جملات رو که واقعا باید با آب طلا نوشت رو بهم نمیداد ، ولی حالا که بیشتر فرصت فکر کردن به گذشته ها و وقایعی که بر همه مون گذشته رو دارم و می بینم آدم هایی رو که تو جوونی شون هزار تا کثافتکاری کردن حالا که سنی ازشون گذشته همچین از خدا و پیغبر یاد میکنن که اصلا شک می کنی که این همون آدمه ………
تازه می فهمم بابام چی می گفت ………….

( مهرداد تقربی )

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)