1620567_1402272020029918_759430133_nبیشتر از چهل سال پیش ، یه امام زاده بود (البته هنوز هم هست ) تو یه ده کوچیک و دور افتاده ، جغرافیای ده جوری بود که کنار سه تا تپه ی سنگی واقع شده بود . دو تا از این تپه هاکه بزرگتر بودند کنار هم قرار داشتن و بهشون “چغا” میگفتن ، یکی بزرگتر و بلندتر و یکی کوچکتر و کوتاه تر ، برای همین به ” چغا بزرگه ” و ” چغا کوچیکه ” معروف بودن و تپه ی سنگی سوم که از همه کوچکتر و کوتاهتر بود روبروی اونها قرار داشت ، چیزی که این تپه ی کوچیک سنگی رو متمایز میکرد اتاقک کوچک و گلی ای بود که روی این تپه ی سنگی قرار داشت .
یه اتاقک کوچیک گلی با سقف ضربی (گنبدی) و در چوبی و کلون (قفل از جنس چوب و فلز ) که بالای اون روی گنبد یه بیرق (پرچم) سبز رنگ که همیشه در حال اهتزاز بود …….
روبروی در ورودی این اتاقک کوچک هم یه تخت سنگ سفید کج و معوج از دل زمین بیرون زده بود که میگفتن شبیه شتر میمونه و باور ها بر این بود که این شتر شبهای جمعه میره کربلا و برمیگرده !!!
داخل اتاقک که میشدی ضریحی وجود نداشت یه اتاق ده ، دوازه متری گلی که رو دیوارهاش پر طاقچه بود و رو هر طاقچه هم چند تا کتاب قدیمی ، که همه قرآن بود و کتب مذهبی ……
درست وسط اتاق به جای ضریح یه سنگ یه تیکه به رنگ خاکستری تیره بود که روش آیه های قرآن حکاکی شده بود ، ارتفاع این سنگ از کف اتاق حدود ۷۵ سانتیمتر عرضش هم حدود ۷۵ سانتیمتر وطولش هم بین ۱.۵ تا دو متر بود و درست وسط اتاق تعبییه شده بود.
روی دیواره های این سنگ هم حکاکی شده بود و علاوه بر آیات قرآن و اسامی الله و معصومین ، گودی هایی به شکل دایره و عمق چند میلیمتر (یه چیزی شبیه کره ی برعکس) و خیلی صیقلی کنده کاری شده بود، روی کف زمین دور تا دور این سنگ حکاکی شده پر بود از “ریگ” ، ریگ هایی که در نگاه اول آدم رو یاد نونوایی سنگکی می انداخت !!!
روال زیارت این بقعه هم به این شکل بود ، پس از ورود و خواندن فاتحه و ادعیه مختلف یکی از این ریگ ها رو برمیداشتی و روی یکی از این گودی ها قرار میدادی و با انگشت نگه میداشتی و آرزو ، درد دل یا مشکلت رو با امام زاده مطرح میکردی و ازش حاجت میخواستی ، بعد هم خیلی آروم انگشتت رو از روی ریگ برمیداشتی ، اگه ریگ میچسبید و نمیافتاد معنی اش این بود که مشکلت حل شدنی است و امام زاده در راه حل اون مشکل کمکت خواهد کرد !!!
یادم نمیره بچه که بودم از سر شیطنت ریگ رو برمیداشتم و یه طرفش رو با آب دهن خیس میکردم که بچسبه ، البته خیلی ریگ بود که توسط اشخاص دیگر چسبیده بود و روی دیواره خودنمایی میکرد ، ولی ریگ من هیچوقت نچسبید ، حتی با آب دهن !!!
چند سال بعد از دگرگونی هایی که در جامعه اتفاق افتاد ، روزی خبر رسید این سنگ خاکستری که در این امام زاده قرار داشت رو شبانه دزدیدن و زیر سنگ رو هم خالی کردن ، حالا چیزی هم اون زیر پیدا کرده بودن یا نه ؟ هیچکس خبر ندارد و شاید برای کسی هم مهم نباشد ، مهم این بود که اون سنگ با اون قدمت تاریخی و مذهبی که داشت و مرهمی بود برای درد دل کسانی که سنگ صبوری نداشتند ، دیگر نبود……
خبر دزدیده شدن سنگ امام زاده هنوز داغ بود که خبر دیکری غم فاجعه رو دو چندان کرد ، دزدان دوباره و شبانه به امام زاده دستبرد زده بودند و اون تخته سنگی که روبروی درب ورودی قرار داشت و شبیه شتر بود را هم از بیخ در آورده و برده بودند چیزی که هیچوقت معلوم نشد و کسی هم پیگیری نکرد این بود که اون تخته سنگ به آن بزرگی و سنگینی رو چطور و بدون سرو صدا و با چی برده بودن !!!
بعد از این واقعه بود که اهالی به فکر افتادن و با کمک سازمان اوقاف مقبره دیگری بنا کردند ، شکیل تر و پر طمطراق تر از روز اول و داخلش هم مثل تمام امام زاده های دیگر ضریح زیبایی نسب کردند ، اسمش هم دیگر “امامزاده ریگ چسبون ” نبود، اسمش شد ” یحیی پیغمبر “.
الان داخل مقبره که میشی همه چیز سر جای خودش است ولی نبود آن سنگ به وضوح احساس میشه …….
هر چند ساختمان امام زاده نوسازی شد و حتی زیبا تر از قبل هنوز سر جای خوش هست ، ولی دیگر آن احساس بی غل و غش نیست .
از روزی که سنگ امام زاده رو دزدیدن ، پنداری برکت هم از اون ده رفت ، دیگه هیچ ریگی به سنگ امام زاده نچسبید (مال من که ار اول هم نمی چسبید ) و هیچ درد دلی ابراز نشد ، درد دلها شد بغض و بغض ها شد کینه و کینه در رفتار مردم اثر گذاشت.‬

( مهرداد تقربی )

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)