مدرسه فمینیستی: از این پهلو به آن پهلو می شدم و می گفتم: “مامان فقط یک دونه دیگه خواهش می کنم.”

 

مادر خسته و کلافه ام با بی حوصلگی می گفت: “باشه اما فقط یکی دیگه. یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود دختر زیبایی بود به اسم سیندرلا. دو خواهر حسود و یک نامادری بدجنس داشت…”

 

هر شب با قصه دختری که باید قبل از اینکه ساعت ۱۲ بار بنوازد به خانه برمی گشت به خواب می رفتم و هر بار قبل از اینکه بپرسم چرا، خوابم می برد.  در خواب شاهزاده ای را می دیدم سوار بر اسب سفید آزاد و رها می تاخت بدون اینکه نگران نواختن بانگ ساعت باشد.

 

سالها گذشت و دور شدم از آن شبهای سرد و سیاه که قصه های مادرم آنها را گرم و رنگین میکرد. روزها و سالها به من می فهماندند که باید منتظر آن شاهزاده با اسب سفید باشم. من باز هر شب همان رویاها را می دیدم شاهزاده ای که می تازد و زنگ ساعت او را پریشان  نمی کند اما جرات نداشتم بگویم: “من می خواهم خود آن شاهزاده باشم و با اسب سفیدم بتازم، نه زیبایی خفته یا چمباتمه زده در کنج مطبخ چشم به راه شاهزاده”. کم کم می فهمیدم که فقط باید انتظار کشید و کار زیادی نمی شود کرد.

 

حالا من ماندم و چشمی به انتظار، که چون خواب خرگوشی چشمان مرا آرام آرام میبندد و پاهایم را سست می کند. فرشته عدالت که در لباس دیو سیاه نزدیک می شود، ترازو به یک دست و زنجیر بر دست دیگر دارد. پاهای سستم را با زنجیر می بندد. فریاد می کشم و مقاومت می کنم اما پاهایم سست و سنگین است. فرشته سیاه عدالت نفس اش را به صورتم می پاشد و می گوید: “این زنجیرها از تو محافظت می کند. باید مثل سیندرلا آسته بری آسته بیای که گربه شاخت نزنه.”

 

صدای سم اسبهای شاهزاده در گوشم می پیچد و فریاد می زنم: “چرا همه زنجیرها مال پای من است. چرا کسی به گربه های شاخدار کاری ندارد؟”

 

روزنامه ها هر روز خبر از زنجیرهای تازه می دهند. حالا دیگر می گویند قبل از چهل سالگی بدون اجازه نمی توانی پرواز کنی. به زنجیرهای پایم خیره می شوم که روز به روز تنگتر و کوتاه تر می شود. حتی زنجیرهای چشم به راه هم بوی مطبخ گرفته اند. اسب شاهزاده دو بال زیبا درآورده و پرواز می کند. به افق خیره می شوم و در افق به پروازش چشم می دوزم. به زنجیرها عادت نمی کنم هرچند تنگتر شوند.

 

دخترکم در تختخوابش از این پهلو به آن پهلو میشود و می گوید: “مامان فقط یه قصه دیگه.” من خسته و کلافه به زنجیرهای بسته به پای هر دویمان نگاه می کنم و می گویم: “باشه اما فقط یکی دیگه. یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود دختر زیبایی بود به اسم سیندرلا. دو خواهر حسود و یک نامادری بدجنس داشت. سیندرلا دختر بااراده ای بود. او زندگی سختی داشت اما هیچ وقت دست از تلاش برنمیداشت. او آرزو داشت تا اسب سفیدی داشته باشد و سوار بر آن در جنگل بتازد…” زنجیرها قصه تازه را دوست ندارند، تنگتر و تنگتر می شوند.

 

صبح که پرده را کنار میزنم آفتاب میتابد به صورتش، دخترم چشمانش را می مالد و می گوید: “مامان خواب دیدم سوار بر اسب سفید شدم و از جنگل گذشتم به دشتی رسیدم که آخرش آسمان بود. اسبم دو تا بال سفید در آورد و من پرواز کردم.”

پوزخندی به زنجیرها می زنم و پوسیدنشان را حس می کنم.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)