رضا مقصدی

رضا مقصدی

 

چه کسی گفت
فصل
فصل تنهاییِ گلها نیست ؟
دشت ، بی رقصِ نفس های تو سرگردان ست
یا س ها
بوی دستانِ ترا می جویند.

از تو با خنده ی آب
از تو با ناب ترین زمزمه،در لحظه ی تنهایی
از تو با همهمه ی پنجره ی دورترین خانه ،سخن می گویم.

در زمستانم.
وقتی آن چشم نه ،آن آتش
ازمن وُ دل ،دور ست
در زمستانم.

آه…می دانم ، میدانم
این هراسی که میان من وُ ما می گذرد
زخمهایی ست که بر عاطفه، می مانَد.

فصل
فصل تنهایی گلها نیست؟
از تو می پرسم ای تنها !
اینهمه ، فاصله ، نامش چیست ؟

برف می بارد در من ،برف
چشمهای تو کجاست؟

 

سال 68خورشیدی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)