به نظر کسانی که در انتخابات شرکت نمیکنند، دلایل این امر واضح و مبرهن است ولی؛ بسیاری از آن ها تا به حال به صورت مشخص، به جمع بندی این دلایل نپرداخته اند. از سال ۹۲ که آیت الله خامنه ای در سخنرانی گفت: شاید عده ای با بنده مشکل داشته باشند یا حتی نظام جمهوری اسلامی را قبول ندارند، از آن ها میخواهم برای کشور و سربلندی و امنیت ایران در انتخابات شرکت کنند. (نقل به مضمون) جدال تازه ای پیرامون شرکت یا عدم شرکت در انتخابات باز شده است. من همیشه موضع خودم را در مورد نظام به صورت کاملا شفاف و روشن بیان کرده ام و از تکرار آن نیز هیچ ترسی ندارم. من دقیقا در دسته ای هستم که نظام جمهوری اسلامی را به عنوان مدل حکومتی و سیاسی مقبول نمیدانم و دلایلش را نیز شاید در متن دیگری به تفضیل شرح دهم. حال برآنم به عنوان یکی از افرادی که، رهبر نظام سیاسی کشور زادگاه و محل سکونتش؛ به عنوان بالاترین مرجع سیاسی آن کشور، نه دستوری بلکه به صورت درخواست، خواهان مشارکت در انتخابات نظامش شده است، دلایل عدم اقبال به این خواست را بیان دارم.
نه به انتخابات
اولین دلیل عدم شرکت من در انتخابات، نحوه برگزاری آن است. وقتی نهادی (شورای نگهبان قانون اساسی)، تمامی فرآیند انتخابات از نام نویسی، تایید صلاحیت آن هم به روش استصوابی (که خود محل بحث و بررسی فراوان دارد)، نظارت به نحوه اجرای انتخابات، تایید نتیجه انتخابات، مرجع رسیدگی به شکایات احتمالی و دست آخر تایید سلامت انتخابات را به عهده دارد؛ نهادی که به هیچ وجه دمکراتیک نیست و اعضایش توسط رهبر نظام تعیین یا تایید می شوند. در این صورت موضوع دیگر انتخاب آزاد نیست بلکه انتخاب بین انتصابات شورای نگهبان است. این نوع انتصابات در واقع فقط شوی دمکراسی میباشد. رد صلاحیت های گسترده ای که صدای حتی رئیس جمهور نظام را در میاورد دیگر فضایی برای انتخاب نمیگذارد. از آنجا که هیچ نهادی قدرت دخل و تصرف در تصمیم های این شورا را ندارد، در واقع تمامیت خواهی نتیجه ی این فرآیند میباشد و من هیچ میلی به شرکت در این سیستم انتصابی ندارم.
دلیل دوم عدم شرکت در انتخابات، بی ارزش بودن رای ماست. وقتی شورای نگهبان هم مجری و هم ناظر است، در صورت بروز هرگونه تقلب چگونه میتوان از مجری انتظار محکومیت خود را داشت. در این صورت شائبه مهندسی آرا چه قبل از رای گیری و چه بعد از آن همواره وجود دارد. بی اعتمادی به این سیستم انتصابی را در سال ٨٨ میتوان دید وقتی نظر شورای نگهبان در خصوص سلامت انتخابات مردم را نه تنها راضی و آرام نکرد بلکه، موضوع تقلب را در بین توده مسلم تر نمود. مشروعت را به زور سرکوب و اختناق و سرنیزه نمیتوان کسب کرد. واقعیت این است که افرادی به علت عدم اطمینان از نحوه ی خوانش و همچنین سلامت آرایشان در انتخابات شرکت نمیکنند.
این نکته نیز قابل ذکر است که شرکت در انتخابات به واسطه ی نحوه ی برخورد و بهره برداری نظام از آن، به نوعی مهر تایید زدن بر اصل، کارکرد، مشروعیت و مقبولیت جمهوری اسلامی تلقی می شود. شخصا علاقه ای ندارم تا اینگونه مورد بهره برداری قرار بگیرم. در واقع اکثر انتخابات از بعد جنگ، نوعی عکس این موضوع را نشان میدهد. همگان در سال ۷۶ میدانستند نظر رهبری چه کسی بود در حالی که ۲۰ میلیون نفر بر خلاف نظر ایشان رای دادند. مثال های سال های دیگر را خود مرور کنید. در کل برای فرار از اینگونه استفاده های ابزاری، ترجیح میدهم در انتخابات شرکت نکنم.
موضوع دیگر خود کاندیداها هستند. وقتی کاندیدایی ملزم است در اولین قدم، التزام عملی خود به ولایت مطلقه فقیه را به منصوبان ایشان در شورای نگهبان اثبات نماید؛ بدین طریق تنها کسانی می توانند زمامدار امور کشور گردند که هیچ اندیشه ی انتقادی ای نسبت به عملکرد رهبری نداشته باشند و این خود اولین سنگ بنای استبداد است. از سوی دیگر شاید نظر رهبر اینگونه قلع و قمع مخالفین نباشد ولی اعضای شورا برای احراز صلاحیت خویش، عرصه خودی و غیر خودی را تنگتر میکنند تا از این راه، امکان هرگونه دگر اندیشی حتی در سطوح داخلی سیستم و حتی از انقلابیون قدیمی گرفته شود. از طرف دیگر کاندیدایی که صلاحیتش توسط این سیستم دیکتاتور مابانه تابید گردد هیچ وقت نماینده منافع طبقه زحمتکش جامعه نخواهد بود زیرا برای کسی که حفظ نظام و اطاعت از رهبر اوجب واجبات است، تفکر معنایی ندارد و در کنار آن هر گونه انحراف از مسیر صداقت و امانت؛ به دلیل دارا بودن آپشن فرمانبرداری، لغزشی ساده تلقی خواهد شد و قابل گذشت. کارنامه فساد در بدنه نظام بعد از پایان یافتن جنگ؛ خود نشان دهنده ی میزان اهمیت و ارجعیت اطاعت بر صداقت است. رفتار نظام در قبال عملکرد دولت نهم و دهم، با آن حجم از فساد و اختلاس و رانت و زمین خواری؛ نمونه ای از این خروار است.
عدم امکان کاندیداتوری دگر اندیشان، ایجاد فضای خفقان در جامعه، بازداشت و زندانی کردن مخالفان رویه موجود، معصوم انگاری رهبری و عدم امکان نظارت بر عملکرد ایشان، معیارهای نامشخص و سلیقه ای برای رد یا تایید صلاحیت نامزدان، پاسخگو نبودن نهادهای درون حکومتی به خواست مردم، انتصابات فامیلی و خویشاوند سالاری، دخالت علنی نیروهای شبه نظامی در سیاست و از همه مهمتر؛ دسته بندی توده مردم به خودی و غیر خودی، با بصیرت و بی بصیرت، انقلابی و نفوذی یا منحرف یا فتنه گر روی دیگر سکه برای همان مخالفانی است که آیت الله خامنه ای از آنها میخواهد در انتخابات ایشان شرکت کنند. نمیتوان هر گاه به نمایش مشروعیت نیاز داشت به یاد مردم افتاد ولی فردای انتخابات مردمی را که پیگیر مطالباتشان هستند، با استفاده از انواع اتهامات به شدیدترین شکل ممکن سرکوب نمود. نمیتوان از مردم فقط انتظار اطاعت و تکریم داشت در حالی که از اولیه ترین نیازهای بشری که آب و غذا و هوای سالم است محروم اند. توده های آگاه در بازی کسانی که فقط برای منافع خودشان کار میکنند شرکت نخواهند کرد.
در کدام انتخابات، مردم توانستند حاکمیت را مجبور نمایند درآمدهای ملی را صرف بازسازی، نوسازی و توسعه داخلی کشور کند نه هزینه گسترش نفوذ ایدئولوژیک، کمک به همپیمانان یا سفارت ساختن برای کشورهای بی نام و نشانی که با اشارتی با ایران قطع رابطه می کنند؟ در کدام انتخابات از مردم پرسیده شد آیا انرژی هسته ای به قیمت تحریم و ورشکستگی کشور میخواهید یا موازنه منفی در سیاست بین الملل و صلح جهانی؟ نظام چه وقت از مردم در خصوص حجاب اجباری، کمک به سوریه و حماس و جیبوتی، آبادسازی جنوب لبنان و … نظر خواهی کرد؟ چرا جواب خواسته ای صریح مانند نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران محاربه با امام زمان است؟؟ مگر نظام صدای مخالفان در سال ٨٨ را شنید که اکنون از آنها انتظار یاری دارد؟ مردمی که همواره نامحرم بوده اند، چگونه فقط در زمان انتخابات غیور و دلاور و انقلابی هستند؟؟ پارادوکس هایی از این دست در کارنامه نظام جمهوری اسلامی فراوان است. با معلمان، پرستاران، کارگران و باقی زحمتکشانی که تنها خواسته شان زندگی بهتر است (کسانی که به اعتراف خود مسئولین زیر خط فقر دو میلیون و ششصد هزار تومانی زندگی میکنند) در جواب اعتراضات مسالمت آمیزشان به شدت برخورد می شود ولی با متجاوزین و اتش زنندگان سفارت خانه ها نمیتوان برخورد کرد؟! این چه دوگانگی غریبی است که تنها پای صندوق رای همگان مساوی اند؟ هر چند تجربه نشان داده است که باز آنجا هم بعضی برابر تر هستند!!
من در انتخابات شرکت نمیکنم. چون به دلیل عدم همگرایی فکری با نظام مقدس جمهوری اسلامی از حق تحصیل محروم شده ام. زیرا به دلیل مخالفت با رویه اقتصادی و نظامی حاکم طعم بازداشت و انفرادی را چشیده ام. زیرا هر گاه که به دنبال خواست هایم بوده ام با باتوم و فحش و لگد پاسخ شنیده ام. چون فقط در زمان انتخابات شهروند محسوب می شوم ولی پس از آن اگر به نتایج اعلامی معترض باشم، با برچسب خس و خاشاک، معاند و ضد انقلاب باید در کهریزک جان بسپارم یا به مدت مدیدی مهمان اوین شوم. زیرا به سیستم خود خوانده ی شورای نگهبان معترضم، به مصادره رایم به عنوان مهر تایید مشروعیت نظام اعتراض دارم. به نداشتن حق تحزب، اجتماع، ایجاد سندیکا و دیگر نهادهای اجتماعی مستقل اعتراض دارم و تا تغییری در این ساختار فاسد و مستبد روی ندهد، در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهم کرد.
گمان می کنم کسانی هستند که مانند من فکر میکنند و با همین دلایل در انتخابات شرکت نخواهند کرد. پس اگر خواهان آشتی با مخالفانید، تغییر را آغاز نمایید. همیشه نمیشود از مردم انتظار یاری داشت وقتی خود هیچ گامی برای همراهی با منافعشان بر نداشته اید. انتخاباتی که حامل تغییر نباشد، اقبالی به آن نخواهد شد. تنها میتوان افسوس خورد به حال کسانی که اینهمه را میبینند ولی باز در پای صندوق ها در خط مقدم هستند. آنانی که با تئوری بد و بدتر، تحقیر خود را توجیه میکنند. افرادی که حتی از مدنی ترین شکل اعتراض خودداری میکنند. تحلیل دارند که احمدی نژاد ثمره ی تحریم انتخابات بود. تحلیل دارند که اگر در ۹۲ رای نمیدادیم جلیلی رئیس جمهور میشد. ولی کسی نمیپرسد در ٨٨ که رای دادید چرا احمدی نژاد دوباره از صندوق ها بیرون آمد؟! این دو قطبی بد و بدتر طراحی نهادهای درون سیستمی جهت حداکثرسازی مشارکت است. این تحلیل به غایت غلط سرچشمه در مهندسی انتخابات دارد. این دوقطبی سازی در ساختاری که راس آن ولایت مطلقه فقیه وجود دارد قدری غیر معقول نیست؟ سوال دیگر، چرا در زمانی که نه بد و نه بدتر، هیچکدام نماینده خواسته های ما، نماینده طبقاتی ما و یا حتی صنفی و هویتی ما نیستند؛ باید به این دو قطبی تن داد؟ چون یکی با چک و دیگری با لگد خواستار ارشاد زنان ماست؟ چون یکی در خیابان و دیگری در زندان دگراندیشان را ترور میکنند؟ و یا به دلیل اینکه هر کدام به سبک خود در پیاده سازی اقتصاد سیاسی نئولیبرال با یکدیگر مسابقه گذاشته اند؟ در طول تاریخ پس از جنگ، رابطه ما با غرب همیشه در نوسان بوده است. مشابه وضعیت سال ۹۰ تا ۹۴ را در سال های ۷٣ تا ۷۶ تجربه کرده بودیم. شاید تحریم ها اینچنین بی سابقه نبود ولی گرد جنگ و کوپنیسم هنوز بر چهره کشور نشسته بود. شاید برای بسیاری این ایده دائی جان ناپلئونی باشد ولی برای حاکمیت فرق چندان بین خاتمی و ناطق نوری، جز پاره ای روش ها؛ وجود نداشته و ندارد، کما اینکه هم اکنون اصلاح طلبان دست به دامان ناطقی هستند که در سال ۷۶ رقیب اطلاحات بود یا زیر سایه ی اکبر رفسنجانی طی طریق میکنند که سال ۷٨ اقاسی مینامیدند.
این تلورانس های میان جناحی در جمهوری اسلامی عموما از نظر ها دور میماند. خصوصا در جامعه ای که سرنوشت فاطما گل از کشور مهمتر است. در جایی که چیزی به نام حافظه تاریخی وجود ندارد و در هر انتخابات، افراد فعال سیاسی میشود و بعد از آن به زندگی روزمره و پرمشغله خود، تلگرام و جم و فارسی وان میپردازند. تاریخچه جومونگ و سلطان سلیمان از سرگذشت چهل ساله اخیر مهمتر است. ولی برای یک بار هم که شده بیایید به خاطر اوریم که بر ما چه گذشت. از سال ۱٣۷۰ مرورکنید تا شاید به دلایل پوچی انتخاب اجباری بین بد و بدتر واقف شویم. فکر کنیم چرا باید به هر میزی که چیده شد و به خواست و روش و قوانین دیگران بازی کنیم؟ چرا تجربه اجبار روش بازی توسط خودمان در ٨٨ را اینبار بصورت کاملا بی خطرتر و با تحریم انتخابات به حاکمیتی دیکته نکنیم که از یک طرف خواستار مشارکت همه است و از سوی دیگر چنان عرصه خودی و غیر خودی را تنگ کرده که نماینده ی کنونی مجلس اش یا رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظامش را رد صلاحیت میکند. این پوزخند به صورت ما، توهین به شعور ما و ماشین رای دادن بودن و مشروعیت بخشی به حاکم است.
در پایان تنها خواسته من این است:
با تفکر به تحلیلی درست برسیم و بگونه ای رفتار کنیم که باعث تحمیق و تحقیرمان نشود. رای ما دارای ارزش است، آن را در صندوقی بریزیم که برایمان ارزش دارد و به همان اندازه برایش ارزش قائل اند. تایید کننده ای برای انتصابی نباشیم و در آخر، به کم خطر ترین روش ممکن نشان دهیم که معترضیم.
من رای نمیدهم، امیدوارم شما نیز رای ندهید.

فرزاد حسن زاده – مشهد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)