همانگونه که دگرگونیهای آب و هوا، خشکسالی‌ها و تر سالی‌ها و یخبندان ها و توفان های بزرگ پدید می آورند و چهره زمین را دگرگون می کنند، بارها دیده شده است که گروهی از مردم بیابانگرد بی فرهنگ از دل بیابانهای سرد یا گرم برخاسته و تمدن های بزرگ را در هم کوبیده اند، گاه نیز دیده شده است که ابر سیاه باران زایی از کرانه ای از جهان برخاسته و با ریزش باران دانش و فرهنگ، دیو  بیدانشی را تارانده و سیمای جهان را شکوهی دوباره بخشیده است

جهان امروز دستاوردهای تمدن شکوهمند خود را به جُنبش روشنگری در اروپا بدهکار است، جنبشی که در کوتاه زمانی توانست چرخشی بزرگ در پویش تاریخ پدید آورد و رنگ و رخسار جهان را دگرگون کند.

personal

در پی آن جُنبش روشنگری بود که مردم توانستند بی هراس از شکنجه شدن، نوشته های دینی را بخوانند و شایست از نا شایست، و هوده از بیهوده باز شناسند.

در گرماگرم جنبش روشنگری بود که نیکولاس کُپرنیک ستاره شناس لهستانی، نا درستی باور پیشینیان { که زمین را کانون سپهر می دانستند}  نشان داد و خورشید را میانگاه فلک شمرد.  از آن پس دیگر نه زمین گرانیگاه جهان دانسته شد و نه آدمی برترین آفریده.

گالیله یکی دیگر از اندیشمندان برجسته ی آن دوران، با دریافتی نُوین از جهان هستی، شالوده های بنیادین باورهای پیشین را بهم ریخت!!. او می گفت: جهان هستی بی هیچ پرده پوشی خود را در برابر دید ما برهنه کرده و هیچ رازی را در پس پرده نگه نداشته است، به سخن دیگر پرده ای در کار نیست که بتوان رازهای مگو را در پس آن از دیده ها پنهان نگهداشت!!.. این خویشکاری ما است که با کار و کوشش، در پرتو خرد و اندیشه ی نیک، چیستی و چگونگی جهان هستی را در یابیم و بر توانمندیهای خود بیفزاییم…

او می گفت:  آیین نامه ی سپهر را با زبان گیتی نوشته اند نه با آیه های آسمانی!!..

آتش جنبش روشنگری اگر چه در اروپا بر افروخته شد، ولی دیری نپایید که پرتو آن در کران تا کران زمین دامن گسترانید و سیمای جهان را دگرگونه کرد.

با کوتاه شدن دست خونریزِ کیش بانان ستم پیشه از سر مردم، خوان دانش فرا روی همگان گسترانیده شد…  دانش پژوهان توانستند بی هراس از فرمانهای دُژخیمانه ی پدران کلیسا به کند و کاو در زمینه های ناشناخته بپردازند… هنر چاپ نردبانی پیش پای جویندگان دانش گذاشت… نیروی بخار کار دریانوردی و ترابری و بازرگانی را سامانی شایسته تر بخشید…  خشکسار بزرگ آمریکا شناخته شد… ماندمانهای جهان باستان یکی از پس از دیگری از زیر خاک سر برون کشیدند و مردم را با فرهنگ و آیین های شهریگری نیاکانشان آشنا کردند…  دانش پزشکی با توانمندی روز افزون از شمار مرگ های نا بهنگام کاست و بر درازای زندگی افزود.

شوربختانه پرتو این خورشید به سرزمین ما نرسید. در میهن بلا دیده ی ما دیر زمانی بود که خورشیدِ دانش فرو نشسته و توان سر برون کشیدن از ژرفای تاریک خرافه باوریهای هزار و چهارسد ساله را نداشت.

سدها سال جنگ و ستیزِ با اُزبَک ها در شمال، و تُرک ها در باختر، و شورش های پی در پی سران ایل ها و تبارهای گوناگون ایرانی در درون کشور، زمان برای پدید آمدن آرامش و بی هراسی، که بایسته پیشرفت فرهنگ و نیروی سازنده آینده نگر است بر جای نگذاشت، و از سوی دیگر سدِ سِتُرگ امپراتوری عثمانی در باختر – برای چندین سده ی پیاپی، پیوندهای سیاسی و فرهنگی ایران را با کشورهای در راه پیشرفت از بیخ و بُن بریده بود. چنین شد فروغ آن تکاپوی جهانی و پرتو خورشید روشنگری به ایران نرسید.

 

در پی یورش تازیان بیابانگرد بی فرهنگ به نیابوم اهورایی ما، و پس از آن  تُرکتازیهای تُرکان مُغول و دیگر تبارهای بیابانی، نه تنها خورشیدِ خرد، بلکه خورشیدِ آزادگی نیز در آسمان فرهنگ ایران فرو کش کرد!. در این دوره ی دراز هزار و چهارسد ساله، ستاره های فراوانی در آسمان فرهنگ ایران درخشیدند، ولی فروغ آنها چاره ساز آن شب قیرگون، و رهایی بخش سیمرغ اندیشه از سیاهچال خرافه باوریهای خانمانسوز نشد… شاهنامه فردوسی که دستاورد سی سال کار و کوشش پیر خردمند توس بود از دست دینکاران دُژ مَنِش و ایران ستیزان بد سرنوشت به قهوه خانه ها پناه برد!!.. دیوان حافظ آرام بخش دل جویندگان فال گردید!!.. از عبید زاکانی چیزی جز موش و گربه اش آنهم تنها برای سرگرمی کودکان بر جای نماند!!…منصور حلاج بجای اینکه مایه ی سربلندی مردمش را فراهم بیاورد، « دار» را سر بلند کرد!!..

با روی کار آمدن فتحعلی شاه قاجار برگ نوینی در دفتر تاریخ  ایران گشوده شد که می توان آن را دوره ی شترنگ سیاسی و یا دوره ی تاخت و تاز سیاست پیشه گان بیگانه در ایرانشهر نامید.

در این دوره {که شاید بتوان آن را سیاه ترین دوره ی تاریخ ایران بشمار آورد}، شترنگ بازان کهنه کار سیاسی که پیش از رسیدن به ایران، بسیاری از سرزمین های بزرگتر و آباد تر از میهن ما را از پای درآورده، و فرهنگ و زبان و شناسه ی مردمی آنها را تباه کرده بودند، پایشان به ایران رسید. اینها با بهره گیری از خرافه پردازی دینکاران، و دین باوری مردم ساده دل،  و فزونخواهی فرمانروایان خود کامه، همه ی آنچه را که از پس یورش تازیان و تُرکان و ایلخانان و سرداران و دینکاران برجای مانده بود بتاراج بردند،  و مغز و خرد و اندیشه ی ما را تباه تر از آنچه بود کردند.

گزارش حاج سیاح پس از باز گشت از اروپا، گوشه ای از سیه روزگاری مردم ایران را در آن روزگار قیر گون فرا دید ما می گذارد:

{…جماعت عمامه بسرها همه جا را پر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد، همه نام آیت الله و حجت الاسلام و شیخ و ملا دارند، و کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلوهر چه را نمی خواهند بگیرند. مومن می سازند، تکفیر می کنند، معامله ی بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد بگوید آقا دروغ می گوید، زیرا بیرق وا شریعتا بلند می شود، به آنها ایراد می گیری، می گویند ایراد به مجتهد جایز نیست، تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده ای، به هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند… و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته است،  رنگها زرد، بدنها  لاغر، لباسها  کثیف، لب ها  آویخته، چشم ها بر زمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته  و بجز نوحه و زاری چیزی برجای نمانده است، آنچه باقی  مانده است  زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن است..}.

سر انجام همین مردمی که جز زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن کاری نداشتند!! با همان بدنهای لاغر و جامه های چرکین و لبهای آویخته، به جنبش مشروطه پیوستند تا خود را از زیر تیغ و تازیانه فرمانروایان ستم پیشه برهانند، ولی این بار هم آنکه پیروز از میدان بدر آمد آخوند بود نه مردم!!..

این درست است که شیخ فضل الله نوری بفرمان رهبران جنبش مشروطه بر دار کشیده شد، ولی اینهم درست است که دستگاه خرافه پرور آخوندی بیش از هزار سال مغز ما را خوراک مارهای روی دوش خود کرده و موریانه وار خرد ما را جویده بود.  سالها پس از هنگامه مشروطه خواهی،  جلال آل احمد در « خدمت و خیانت روشنفکران » نوشت:

از آن روز بود که نقش غرب زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند و من نعش آن بزرگوار!!( شیخ فضل الله نوری)  را بر سردار همچون پرچمی می ‌دانم که به علامت استیلای غرب ‌زدگی پس از ۲۰۰ سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد!!..

آری، شیخ فضل الله نوری بفرمان رهبران جنبش مشروطه بر دار کشیده شد، ولی دانش آموختگان پرورش نیافته ی ما پیروزی فرجامین را ارمغان او کردند، امروز نام شیخ فضل الله نوری و شیخ حسن مدرس زینت بخش خیابانها و بزرگراه های میهن ما است نه نام احمد کسروی و بابک خرمدین و یعقوب لیث و مازیار و  کوروش آریا منش و آریو برزن و دیگران…

اندیشمندان و بینشوران ما یکی پس از دیگری  در راه رهایی میهن از چنگال دیو بیدانشی جان باختند و بس بسیارانی که نامشان نیز در غبار تاریخ گم شد.  دامنه ی نُخبه کُشی از میرزا آقا خان کرمانی و احمد کسروی فرا گذشت و سدها فرزانه دلباخته ی فرهنگ ایرانشهری را در درون و برون از مرزهای میهن به خاک و خون کشید.

انقلاب بد شگون اسلامی در سال 57 یکبار دیگر نشان داد که هنر خواندن و نوشتن بتنهایی چاره ساز یک ملت بیگانه مانده با خویشتن نخواهد شد، هنری برتر از خواندن و نوشتن، و دانشی فرخنده تر باید تا بتوان کشور را از گزند دین کاران سیه دل و دین باوران ساده اندیش رهایی بخشید.

امروزه ما سد ها هزار پزشک و کارد پزشک ورزیده داریم که هر یک در رشته ی خود از بهترین های جهان اند، ولی یک پزشک کار آزموده که نسخه ای برای دردهای بی درمان ما بنویسد نداریم!!..

سدها هزار مهندس راهساز داریم که توان ساختن پیشرفته ترین جاده ها را دارند، ولی یک مهندس کار کُشته که راهی برای رهایی از این روزگار بد هنجار پیش پای ما بگذارد نداریم!!..

سدها هزار مهندس خانه ساز داریم که می توانند با شکوه ترین کاخ ها را در جهان بنا کنند، ولی یک مهراز کارشناس که بتواند خانه ای برای روان سرگردان ما بسازد نداریم!!..

سد ها هزار سیاست کار داریم، ولی یک سیاست مدار چاره ساز نداریم!!…

ما با شتابی سر سام آور بسوی نا کجا آباد می رویم و نمی دانیم که با خود چه می کنیم!!..

اگر بپذیریم که خاستگاه این پریشان روزگاری، همان بیدانشی و خرافه باوری و نا آگاهی ما است{ که جز پذیرش چاره ای هم نداریم} آنگاه باید این سخن را نیز بپذیریم  که یگانه راه رهایی از این روزگار نا بسامان پدید آوردن یک کانون توانمند دانش افشانی است.

در اینجا سخن از دانش پزشکی و مهندسی و زمین شناسی و کیهان شناسی و دیگر دانشهایی از این دست در میان نیست، در اینجا سخن از آنگونه دانش در میان است که رهایی بخش میهن از این پریشان روزگاری باشد.

فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بیارمندی گروهی از دوستداران فر و فرهنگ ایرانشهر در راستای چنین آرمان والایی بنیاد گذاری شد.

به این فرهنگستان بپیوندید تا همه با هم بیاری میهن بلا دیده  بر خیزیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)