ساعت سه به بعدِ بیشتر یکشنبه ها کسانی هستند که تنها یا همراهِ دار و دسته و مطالب چاپی ـ بروشور یا کتابچه و اوراق از این قبیل ـ جلو چمن کتابخانه ایالتی باصطلاح اطلاع رسانی یا سخنرانی آزاد میکنند، سنتی که برای فهمیدنش شایسته هست اگر مخصوصا به اسطوره‌های تکوینی یونان قدیم رجوع کنیم. هومر در منظومه ایلیاد (قرن هشتم قبل از میلاد مسیح) یک بیتی دارد با این مضمون که ترجمه و تاویل شکسته بسته اش به نثر میشه: «نقل اندیشه ها و افکار، حق مرد و زن آزاده است.»

اما محبوبیت خیابان بورک و شلوغی تقاطع این خیابان با سوانستون چند صد متری پایین تر از ساختمان کتابخانه که گفتم، از اول صبحِ تعطیلِ یکشنبه تا حدود بعد از ظهر مخصوصا جاذبه خاصی برای طرح ادعاهای باصطلاح کمتر روشنفکرانه و بیشتر پوپولیستی فراهم میکنه، شاید صرفا به این سبب که فرصت تماس مدعی با مخاطب عام تر اینجا بیشتر است! والله اما قصدم این نیست بگم که، من باب مثال، تبلیغ دین و مقابله‌ی عقاید و ادعاهای متصل به اون که موضوع روایت این مختصر نوشته است، کمتر روشنفکرانه و بیشتر عوامانه است! فقط هر چه هست، همین بساط بشیر و نذیر سرِ چهارراه مثل انگشت که بر طبل نواخته اند، باعث شد فکر کنم چقدر عناصر ناساز و اندیشه‌های متفاوت کنار هم گذاشته‌اند تا از یکی یک چیز و چیز دیگر از دیگری بسازند و هیچکس «نپرسید هالو خرت بچند؟» همین محرک ضبط و وثبت این مواجهه شد که در زیر میخوانید.

اردوی مخالفت با سیاست دولتی در امور بومیان

اردوی مخالفت با سیاست دولتی در امور بومیان

پرده اول: معاند

گوشه شمال غربی که مدخل راسته‌ی مراکز خرید معروفِ شهر هست، اغلب این ساعاتِ روز اردوی گروه‌های باصطلاح حامی اقلیت بومیِ مخالف (در اصطلاح فقه اسلامی معاند اطلاق شده) است که روز روشن از ناموس مقامات لشکری و کشوری یکی رو هم بی نصیب نمیگذارند. تی شِرت که به تن میکنند یا روی دیرک نصب کرده‌اند یکی از دو چیز رو نشون میدهد: لوگوی ساکنان اولیه، باصطلاح صاحبان اصلی زمین، یا فحش ناموس به نخست وزیر. امضاء میگیرند برای بیانیه شان و طومار جمع میکنند. عداوت این طایفه با دولت مرکزی کنونی که راست و لیبرال است، بقول جامعه الحِکمتین «از علم حساب هم مبرهن تر» است. برای آدم استدلالی مثل من که گرفتار استنباط دو معنی از آزادی بیان، یکی «حق» و دومی «مسئولیت» ملازم با آن است، آسان نیست درک و نقد منصفانه‌ی تهور و بی طاعتی این قوم در بیان آزادانه و بی ادبانه آراء شان. اما فکر کردم شاید همین باصطلاح یک بام و دو هوایی بودن است که تفویض اختیار و مسئولیت به نوع من نشد: که آزاد نبودم. در حال مکاشفه عکسی میگرفتم که یکی صدا کرد: «دوست من از این کتابها بردار، ببر و بخوان.»

پرده دوم: مرتد
سر که برمی گردونم احمد که بعدتر گفت نوکیش مسیحی لبنانی تبار هست، با لبخند و با دست به من که بیکار و احتمالا کمی کنجکاو به نظرش آمدم اشاره کرد: بیا!

مبلغان مسیحی گوشه شمال شرق چهارراه

مبلغان مسیحی گوشه شمال شرق چهارراه

شکل آدمهای پاپتی و یک لاقبا و دخترهای روبنده پوش را کنار افاضاتی مثل (ترجمه) «مسلمان پیش عیسی عزیزست [پس] در نظر ماهم گرامیست» که روی پارچه نوشته شان هست نگاه میکنی، اونهم در هوای تب کرده از مسلمانی این روزها در دنیا، میدانی مقصد و مقصود این بساط اِملال اهل اسلام است و بس.

(اشاره به تبلیغات میکنم) میپرسم: منظور چیست؟ احمد آقا لابد فکر کرد «نگاه دار سرِ رشته را تا نگه دارد» که بدو به اینطرف میز آمد، دستی داد و گرفت و نطقش باز شد که فلان و فلان! استدعا کرد یک چندتایی کتاب بردارم بلکه دعوت عیسی مسیح رو بشنوم و خلاص. یعنی فرض اش اصلاً این بود که بیچاره مسلمان است و این روزها مسلمانی در مملکت نامسلمان هزار و یک بحران فردی و شخصی و اجتماعی و هویتی یدک میکشد، و اینکه نگاه به این طرف کرده است یعنی که مستعد و مهیا است برای تغییر دین! و مثل عیسی مسیح که گفت به انصار «بیایید، و خود ببینید» و اونها رفتند و ایمان آوردند، گفت: بیا و بخوان برادر. راستی اسم ات چیست؟
– محمدرضا.
– برادر محمد (!) کتابها مجانی است، بردار و ببر!
– (تبسمی میکنم) والله دولت باخبر بشه فتنه بپا میکنه!
– (ناله میکنه) خبردار نمیشه برادر محمد؛ اهل کجایی؟
– ایران.
– آ… میشناسم. اون دوستمان هم ایرانی است (به دختر جوان اشاره میکنه). کجا ساکنی؟
– دونکسترِِ شرقی.
– ایرانیهای مسیحی زیاد اون اطراف زندگی میکنند.
– بنظرم بیشتر ایرانی‌های این شهر ساکن محلات شرقی اند!
– چندتا از دوستان را به تو معرفی میکنم. همزبان هستید، بسیار شریف اند و به تو برای فهم انجیل کمک میکنند.
– (مودبانه اشاره میکنم) اما انجیل تنها بخشی از کتاب مقدس مسیحی است؟! به هر حال اما اگر نیتِ خواندن باشه به انگلیسی مطالعه میکنم . . . تنها!
– (سهل و ممتنع از کنار کنایه ها میگذشت. دست دراز کرد و نسخه جیبی از کتاب مقدس چاپ هزاره نو به فارسی انتخاب کرد) این رو بخوان محمد(!) بعد بیا حرف میزنیم.

به او نگفتم ترجمه را پیش از این به شیوه مقابله با سه نسخه انگلیسی و یک نسخه عربی مرور کرده‌ام. احمد رفت سرگرم چند جوان عرب تبار شد که نزدیک میز شدند و در جواب سلام و علیک احمد به عربی، تنها دو سه کلمه «چی» و «چه» انگلیسی بیرون انداختند، نگاهی تند به او و به هم کردند و رفتند. ما عرض خیابان را گذشته‌ایم و به گوشه جنوب شرقی رسیده‌ایم.

پرده آخر: مسلمانی
در این بلاد سالهاست اعتقاد به حقوق شهروندیِ برابر باعث تبلیغ چیزهایی مثل نسبی گرایی و کثرت گرایی و تسامح شده تا اسباب حل اختلافات یا (حتا بهتر!) باصطلاح تبدیل اختلافات به محسنات شود، مثل برقراری تالارها و موسسات گفتگو بین ادیان و اقوام و تشویق به فعالیت‌های اجتماعی مشترک. مع هذا قریب به پنجسالی که به معیت خانواده به اینجا درآمدیم خاطرم همیشه ملتفت یک اختلافی بوده است مخصوصا بین مبلغ مسلمان و مسیحی. مسیحی که معتقد است راه و رسم پیامبری با بعثت یحیی و پیشگویی‌هایش درباره مسیح تعطیل و وعده سعادت و رستگاری در آمدن عیسی میان مردم محقق شده، ترمینولوژی حاکم را به اعتبار «هر که شد محرم دل در حرم یار بماند» به تعلیمات دینی بند میکند. ظاهراً تکثرگرایی دینی را قبول میکند و در عوض جد و جهد میکند با تمرکز قوا بر امور خیریه (بشر دوستانه؟) در همه جا خصوصا بلاد غیر مسیحی، دلمشغول انتشار عقیده به عیسی به عنوان «عقیده‌ی درست» یا «ارجح» باشد باعتبار اینکه باصطلاح (شعر) «از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر/یادگاری که در این گنبد دوار بماند». این صدای سخن عشق برای مسیحی در چهار کتاب و مقداری رساله به یادگار مانده است.

مسلمانها اما غیرتی تَر اند! «فبشِّر عباد الذین یستمعون» میخوانند و «أشِدّاءُ علی الکفارِ رُحماءُ بَینهُم» رفتار میکنند. یعنی هم توصیه شده‌اند به همه نظرات گوش کنند و به بهترین آن عمل کنند، و هم توصیه شده‌اند دلهاشان را تنها با هم صاف و مهربان و با کافران دشمنی کنند. یعنی مصادره به مطلوب میکنند. برای همین، امور عام المنفعه شان هم عموما محدود و مختص به طایفه مسلمین است، اینجا یا جای دیگر. البته برای رد دیگران هم دلیل متقن دارند که خُب انحراف سایرین، به زعم خودشان، و حجت و حقانیت ادعا، باز به زعم خودشان، بخشی از آن همه مدعاست. مع ذالک در کنار آنچه که رسما و طبعاً و عقلاً و شرعاً آمده، خودشان را مکلف کرده‌اند مقالات و مطالعات مدون کنند تا باصطلاح «حقیقت حال مبرهن شود و اسرار دعوی معین گردد». برای همین هم به انطباق قرآن و روایات با نظریات علمی جدید روی کرده‌اند «چنانکه از آن بلیغ تر نباشد» به قول بیهقی.

هیأت جهانی آشنایی با اسلام، آنطور که اسم این طایفه روی بنر تبلیغات آن ثبت شده، مجموعه ای از کتاب و سی دی درباره پیشگویی‌های علمی در متن قرآن به مردم به رایگان اهدا میکرد که «ای سنگدلان لجوج بترسید و ایمان بیاورید اگر نه که خدا به خدمت شما میرسد!». والله دروغ نمیگم . . . بَنِر تبلیغاتی به همین آیه ۷۴ البقره مزین شده که «ثمَّ قَسّت قلوبُکم من بعد ذالکَ فهیَ کالحِجارهِ أَو أَشدُّ قسوهَ و أِنّ من الحجارهِ لما یتفجّرُ منه الأَنهٰرُو …»، یعنی «چنان دلهاتان بعد از آن [معجزات بزرگ]سخت شده مثل سنگ و بدتر از آن، که از لا به لای سنگها نهرها میجوشند و عبور میکنند و بعضی از هول خدا فرو میریزند [و شما هنوز منکر اید!] ولی خدا از کردار شما غافل نیست». یعنی اینطور تبلیغ دین مبین میکردند که: از سنگ صدا در می آید از شما نه! آیه را که در متن اصلی ملاحظه کنیم اشاره به معجزاتی میکند که یهود، از نجات از مصر گرفته تا عبور از دریا و دریافت قانون (تورات) و غلبه بر کنعان و فلسطین و نجات دوباره از بندگی و زدنده شدن مردگان و بسیار دیگر دیده‌اند و تجربه کرده‌اند و باز با پیامبران عناد میکنند. از این نظر اصلا متضمن فحوای بشارتی نیست و بیشتر جنبه‌ی انذار به مسلمین در آن نهفته است که یاایها المسلمون از جهود بپرهیزید که منافق‌اند؛ کتاب و نوشته‌های خودشان که تحریف شده ست هیچ، شما را هم به خطا میکشند!

مضمون تنبیهی آیه ۷۴ البقره برای تنویر (تهدید؟) اذهان خلق

مضمون تنبیهی آیه ۷۴ البقره برای تنویر (تهدید؟) اذهان خلق

معهذا نگاه به روی میز میکنی و به چشمان واعظ که «من چو تو سرگشته ام با من بساز/ پرده کن از روی این مقصود باز» که جوانک بنگلادشی لب باز میکنه که:

− برادر میدانی چقدر معجزات هست در قرآن که تازه تازه کشف میکنند؟ این یکی کتاب رو بخوان: داستان گروه دانشمندان زیست شناس است که تحقیقشان که تمام شد گروه گروه توبه کردند، مسلمان شدند، همه هم فرنگی (ولله تاکید کرد «غربی :Western»!)، یا اون کتاب که معلوم ات میکنه چهارده قرن قبل از هاوکینگ نظریه انفجار بزرگ در قرآن ثبت شد.

داشتم منفجر می شدم از تصور خزعبلات که می گفت. پرسیدم:
– یعنی استیون هاوکینگ قرآن بدست در کمبریج از راه مکاشفه (و نه کشف) نظریه خلق کرده است؟ خیر ندیده موقعی که داشت جایزه نوبل میگرفت و نه هیچوقت تا امروز اشاره هم به منبع اصلی نکرد! (لبخند می زنم)
– (با خوشرویی ادامه میده) نه! یعنی همه آنچه باید بدانیم در قرآن هست.
– اما میدانی امروز نقد میکنند نظریه انفجار با همه اختراعات بعدی اش درباره ‹چاله سیاه› و ‹ماده سیاه› و ‹انرژی سیاه› به نوعی موهوم پرستی شبیه شده که نیرو یا عامل غیبی (انرژی سیاه) را به جای واجب الوجود ادیان یا نیروهای قدسی سایر کیش‌ها و نحله‌ها گذاشته است؟
– (بگمانم فکر معقول کرد دید این حرفها از تخصص اش خارج است و مثال دیگه پیش کشید «باشد کز آن میانه یکی کارگر شود») پرسید: میدانی علقه که در قرآن آمده همان رویان (گفت embryo) است که تازه کشف کرده اند؟ (قرائت از حفظ نکرد، به سوره داخل کتاب اشاره کرد:) «ثُمَّ خلقنا النُّطفه علقه فَخلقْنا الْعَلقهَ مُضغه فخلَقْنَا الْمُضغهَ…» (المومنون، ۱۴). (کتاب و سی دی برداشت و بعد کتابچه و اوراق دیگر که روی هم گذاشت و به دست من داد. ادامه داد) اینها را بخوان؛ تحقیقات در غرب است (یعنی معتبر است؟!) و همین محققان خود یا ایمان آوردند [مسلمان شدند؟] یا لااقل اذعان کرده اند به جمع این دانش ها در قرآن.
– (معترض میشوم) ارسطو، برای اطلاع ات بگم، ۱۰۰۰ سال قبل از درج واژه‌‌ی ‹علقه› در قرآن که هیچ دو تا مفسری تا امروز یک معادل قطعی براش نداده اند، به شیوه روشمندی این امور را در کتاب ‹درباره ی تولید مثل حیوانات› بررسی کرده است. او در این کتاب این واژه  (embryo) را تولید و استفاده کرد و آنطور که معمول محققان هست به تشریح منظور خودش از کاربرد واژه و مکانیسم مرتبط با آن پرداخته. (دست و پا میزد به وسط حرف بیاد) ادامه دادم: میدانی جالینوس چهار صد سال پیش از اسلام در حدود سده دوم بعد میلاد مسیح مفصل درباره آن حرف زده؟ میدانی جالینوس بیشترین نفوذ را در حکمت و طب در جامعه مسلمانهای اولیه داشته است؟
– (مینالید که:) گوش نمیدهی برادر، یعنی کله‌ات پر از قضاوت جهت دار هست. فکر میکنی چیزی بارت هست اما در قرآن درباره امثال تو آمده (قرائت میکنه، البته بدون کلمه داخل کروشه!) «صُمٌ بُکم [عُمْی] فَهمْ لاَ یَرجعُونَ» (بی تعارف یعنی کور و کر و نفهمی و هیج حالی ات نیست).
– یعنی اگر به چیزی که بهم میگویی یکراست بگم «عجب!» با شعور ترم؟
– نه برادر! خوبه سوال کنی تا بفهمی. رسول الله گفته برای فهمیدن به چین برو.
– (کمی برافروخته ام؛ قرار بر ادله آوری است نه توهین) چطور هست برای تحصیل علم توصیه شد به چین بروند اما شهرها را در ایران و مصر که فتح میکردند کتابخانه و کتاب به آتش کشیده شد یا به آب انداختند؟ (موضوع البته توسط ابن خلدون و ابوریحان و ابوالفرج و برخی دیگر طرح شده و مورد مناقشه هست اما این بنده خدا از اساس هم از آن بی اطلاع بود)
– (صورتش شکسته و خسته میشود) دروغ هست… نمیخواهی بشنوی(!)

مرد دوم در حدود پنجاه، درشت هیکل. تا این لحظه اطراف ما دور میگشت، اوراق بین مردم پخش میکرد، حرفهای ما را می پایید. معلوم شد ملای افغان است در کُت کِرمی رنگ و شلوار جین با ریش باصطلاح ‹سَلفی›. حالا جلو آمده؛ نوچه اش به بهانه پخش ورقه و کتاب از ما فاصله گرفت.
– (خوش و بشی میکنه و دستم رو مثل مشت زنها روی رینگ محکم فشار میده، بنظرم یعنی یه چیزی!) مال کجایی؟
– ایران!
– (ملای افغان سلام فارسی داد و به انگلیسی ادامه داد) سوال چیه؟
– از دوستت بپرس، به نظرم رسالتش نیمه تمام ماند!
– به من بگو.
– گفت «توصیه شده مسلمان علم آموزی کند اگر شده برود به چین»، من پرسیدم شاید لازم نبود بروند چین اگر کتابها را در همسایگی آتش نمیزدند؟
– مزخرفه؛ چرا میگی؟
– معروفه سعد ابن وقاص و عمرو عاص که هر دو بعد فتح شهرها درباره کتاب استعلام کردند و عمر…
– (خشونت زیاد خطوط صورتش را درهم میکنه) امیرالمومنین عمر رضی الله عنه!
(عادت به دیدن آدمها با هلال ماه و خورشید ندارم اما قصد تخطئه هم نداشتم، مع ذلک اما با تذکرش حضور ناخواسته ام یکبار در جشن تولد فاطمه یادم آمد. موقعی که سال سوم دبیرستان بودم و نجاری پدر همکلاسیم رضا خ. طرح کاد کار میکردم دعوت شدم بمانم برای جشن. میانه‌ی بلبشوی شیرینی خوری و سرودخوانی و مبارکه مبارکه بود که جماعت دست زدند و فحش بد و بیراه نثار عمر کردند. اول نفهمیدم و بعد باور نکردم. به شاهین ا. گفتم مزخرفات چیست؟ با لودگی همیشگی و با خنده گفت «بدبخت! عمرکُشونه دیگه». ولله یک لحظه فکر کردم با مردم غریبه‌ام؛ هیچ جای تعلیمات دینی مدرسه اشاره سربسته هم به تکلیف برای مذمت برادر دینی نبود تا برسد به عُمر کشان. زود رفتم. حالا اما دلیل خشونت ملای افغان برام روشنه و بیشتر خودم رو جمع تر میکنم). ملا ادامه داد:
– مسلمان نیستی تو، شیعه‌ای (!) از اسلام هیچ نمیدانی(!)
– (با ادب و به آرامش جواب میدهم:) شاید کفایت کنه بگم از معتقدات سنت بی اطلاع هم نیستم. میدانی فارسی غنی از آثار ممتاز اهل سنت است.
– کی؟
– حلاج، سنایی، عین القضات…
– کافرند اینها(!)
– مولوی…
– کافره مولوی(!)
زبانم بند آمد. فکر کردم شیخ هارون یا همان آیت الله محمد حسن منطقی، مدتی پیش – قبل از سوء قصدش به جان شهروندان بی گناه – جایی نوشته بود: قبلا رافضی [شیعه] بودم، اما دیگر نیستم. اکنون الحمدلله مسلمانم(!) مشتی سی دی و کتابچه که جوونک بزور به دستم داده بود روی میز گذاشتم، آرام دور شدم. مثنوی زمزمه میکردم:
ای شغال بی جمال و بی هنر/هیچ بر خود ظن طاوسی مبر
زانکه طاوسان کنندت امتحان/خوار و بی رونق بمانی در جهان .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)