به نظر می رسد که در سال های اخیر، زنجیری در اطراف نسل هزاره سوم بافته شده که آنها را به عنوان گروهی خودخواه، تنبل، حق به جانب، خام و آشغال هایِ دیجیتالِ بی اطلاع از دنیای واقعی طبقه بندی می کند. هر چند همواره نسل های قدیمی تر از دردسرهایی که جوان تر ها درست می کنند شکایت دارند، اما عنادی که نسبت به نسل هزاره سوم وجود دارد تقریباً منحصر به فرد به نظر می رسد، خصوصاً به خاطر آنکه هزاره سومی ها – تقریباً – منحصر به فرد نیز هستند.

آنها اولین نسلی به حساب می آیند که در عصر دیجیتال رشد کرده اند و در دوران زندگی شان تکنولوژی با سرعتی فوق العاده خطرناک پیشرفت کرده است. زمانی که اینترنت مراحل رشد ابتدای اش را طی می کرد، مسن ترین افرادِ این نسل در سنین کودکی به سر می بردند و پس از آن پا به پای اینترنت رشد کردند: از «آی.او.ال» تا «مای اسپِیس» و از «فیسبوک» تا «آی- فون». این نسل اولین نسلی است که نمی تواند تصور کند زندگی روزانه زمانی بدون کمک اینترنت، جی.پی.اس و تلفن همراه جریان داشت. شاید بعضی از قسمت های سریال تلویزیونی «ساینفیلد[۱]» جوان های هزاره سومی را گیج کند: شخصیت های این سریال چطور می توانستند در اوقات فراغت بدون استفاده از تلفن همراه، و یا دیگر ابزارهای دیجیتال، یکدیگر را پیدا کنند؟

نسل هزاره سوم همچنین نسلی محسوب می شود که با ابراز تأسف عمیقِ تشویق کنندگانش روبرو است. والدین، معلم ها و مشاوران تحصیلی شان آنها را به بهانه آنکه «برای حضور در جهانِ واقعی آمادگی ندارند» به سادگی مورد نوازش قرار می دهند در عین حال که آنها را طرد می کنند و به سختی می شکنند.

به واسطه تمامی این نفرت ها گاهی این نکته که نسل هزاره سوم در سطح سرسام آوری از بدهی قرار دارد به سادگی به دست فراموشی سپرده می شود. در یک چشم انداز کلی امکان موفقیت افراد این نسل در آینده – حتی برای فردی که از کالج فارغ التحصیل شده باشد – بسیار کمتر از موفقیت والدین شان در گذشته است؛ این موضوع یکی شاهکارهای بازار را نشان می دهد. در حالی که امروز گروه سنی بین ۱۸ تا ۳۴ سال تحصیل کرده ترین نسل تاریخ ایالات متحد آمریکا به حساب می آید (۲۲.۳ درصد این نسل موفق به اخذ مدرک لیسانس شده اند)، اما، میانگین درآمدشان از افراد بین ۱۸ تا ۳۴ ساله در دهه ۱۹۸۰ – که تنها ۱۵.۷ درصدشان موفق به اخذ مدرک لیسانس شده بودند – کمتر است.

علاوه بر این، تحصیل کرده ترین نسل به بدهکارترین نسل نیز تبدیل شده است. در سال ۱۹۹۳، زمانی که مسن ترین افراد نسل هزاره سوم سرگرم ویدئو گیم های دستگاه «سِگا» بودند، میانگین بدهی فارغ التحصیل ها از ده هزار دلار کمتر بود، اما در سال ۲۰۱۵ رقم بدهی فارغ التحصیل ها بیش از سه برابر شده است: سی و پنج هزار دلار. بنابراین، این نسل می تواند افتخار بدهکارترین نسل تمامی دوران ها را نیز یدک بکشد.

«والمارتیزه[۲]» شدن کالج ها و دانشگاه ها

بدتر از این حالت حتی زمانی به وقوع می پیوندد که فردی تحصیلات عالیه را انتخاب نکند. چنین انتخابی چشم انداز بدهی های در راه را بدتر می کند. به عنوان مثال نرخ بیکاری فارغ التحصیل های دبیرستان – که بین ۲۵ تا ۳۲ سال سن دارند – سه برابر افرادی است – که در همین گروه سنی – موفق به اخذ مدرک لیسانس شده اند. به همین ترتیب، نرخ فارغ التحصیل های دبیرستان که در فقر زندگی می کنند ۵.۸ درصد بیشتر از افرادی است که موفق به اخذ مدرک لیسانس، و یا بالاتر از آن، شده اند؛ یعنی ۲۱.۸ دهم درصد.

بخش قابل توجهی از منتقدانِ هزاره سومی ها، تمایل دارند که مشکل آموزش عالی را در وضعیت وخیمِ «تصحیح سیاسی[۳]» خلاصه کنند. با این حال به سختی می توان وضعیت رو به وخامت «تصحیح سیاسی» را بزرگ ترین مشکل آکادمی به حساب آورد. در چند دهه گذشته آموزش عالی تقریباً به طور کامل به خدمت اهداف شرکت های بزرگ در آمده است. [در چنین شرایطی] می توان به مقاله «ژوزف.ای.دومینو» – پروفسور بازنشسته – در «هافینگتون پست» ارجاع داد و ادعا کرد که کالج ها و دانشگاه های ما «والمارتیزه» شده اند.

به بیان ساده، [امروزه] کالج از مکانی که می بایست جوانان در آنجا تفکر انتقادی و به پرسش کشیدن همه چیز – حتی قدرت مسلط – را بیاموزند به مکانی تغییر کرده که جوانان صرفاً برای ورود به بازار کار و به دست آوردن موفقیت های پولی تربیت می شوند؛ همین موضوع نشان می دهد که به چه علت رشته تحصیلی بیزینس رتبه نخست را در بین تمام رشته های دیگر دارد. در این فرایند، دانشگاه ها وانمود می کنند که کانون توجه شان را نسبت به همه چیز تغییر داده اند، با این حال، نه تنها آموزش، بلکه میدان ها و امکانات ورزشی، سالن های غذاخوری و ارتش مدیران اداری نیز به جذب دانش آموزان ثروتمند امید بسته اند. «رابرت رایش» – وزیر کارِ دولت «بیل کلینتون» – در یکی از مصاحبه هایش می گوید:«این امکانات به شدت گران هستند و به بالا رفتن هزینه های تحصیل در کالج کمک می کنند. علاوه بر این، چنین امکاناتی برای آموزش بسیاری از جوانان به شدت کوچک و ناچیزاند».

در همین حال، در بین سال های ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۰ در آمد مدیرهای ارشد ۳۹ درصد افزایش داشته در حالی که این نرخ برای استادهای تمام وقت دانشگاه ها تنها ۱۹ درصد بوده است. همچنین بین سال های ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۴ فرصت های شغلی اداری ۳۶۹ درصد افزایش داشته در صورتی که نرخ استخدام استادان رسمی تنها ۲۳ درصد افزایش یافته است. در تازه ترین بررسی های انجام شده، درآمد رؤسای ۳۲ دانشگاه خصوصی در سال ۲۰۱۳ یک میلیون دلار و یا بیشتر از این مبلغ بوده است، در حالی که دستمزد بسیاری از استادهای دانشگاه غیر قابل اتکا و با نوسان های بسیار همراه است؛ [باید توجه داشت که] در اینجا درباره کارگرهای رستوران های فست فوود – کسانی که در وضعیت تنازع بقا به سر می برند – صحبت نمی شود.

[در اینجا] می بایست واضح و روشن بیان کرد که بها دادن به مدیرها به علت فراهم ساختن آموزش مناسب برای جوان های آمریکایی نیست، بلکه چنین کاری برنامه ای است برای جذب دانش آموزان ثروتمند که بتوان در فرایند جذب آنها هزینه های تحصیل را نیز بالا برد.

ارثیه نئولیبرالیسم

روند هماهنگ کردن سیستم آموزش عالی با منافع شرکت های بزرگ، که بیش از هر چیز نسل هزاره سوم را تحت تأثیر قرار داده است، نشانه ای از بیماری کل اقتصاد سیاسی ماست. با آغاز دوران نئولیبرالیسم از دهه هفتاد، و انفجار این دوران با انتخاب «مارگارت تاچر» در انگلستان و «رونالد ریگان» در ایالات متحد آمریکا، کار اقتصاد سیاسی ما ساخته شد. ایدئولوژی نئولیبرال – یعنی خصوصی سازی، مقررات زدایی، تجارت آزاد و امپریالیزم تجاری – که از یک سو توسط ریگان، بوشِ پدر و بوشِ پسرِ جمهوری خواه و از سوی دیگر توسط بیل کلینتون و اوبامایِ دموکرات ترویج شد، وضعیتِ ایالات متحد آمریکا را به جایی رسانده است که در حال حاضر شاهد آن هستیم. رشد و تغییر اندازه غیر طبیعی مؤسسه های مالی در اقتصاد ما، دگردیسی ای را در پی داشت که در نهایت به سقوط اقتصادی سال های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ و گسترش نابرابری های عمیق ختم شد.

بنابراین آیا می بایست تعجب کرد که هزاره سومی ها – به خصوص فارغ التحصیل ها و کسانی که در حال تحصیل در کالج هستند – بزرگ ترین حامیان «برنی ساندرز» را تشکیل دهند؟ آنها که در بزرگ ترین رکود اقتصادی حوالی این قرن رشد کرده اند و شاهد بوده اند که چگونه حرص و طمع اقلیتی کوچک به پیکر جامعه زخم انداخته است. هزاره سومی ها وارث اقتصادی ذاتاً ناعادلانه و سیستم سیاسیِ فاسدِ ناشی از چهار دهه تسلط نئولیبرال ها هستند. به بیان دیگر نئولیبرالیزم نسل هزاره سوم را به خاک سیاه نشانده است، و در مقابل، «برنی ساندرز» آنتی تزِ یک گزینه نئولیبرال محسوب می شود.

طبق آخرین نظرسنجی مؤسسه سیاسی دانشگاه هاروارد «برنی ساندرز» – کسی که با بیست و پنج درصد آرا کلینتون را تعقیب می کند[۴] – توانسته در زمینه جذب آرای دموکرات های بین ۱۸ تا ۲۹ سال «هیلاری کلینتون» را شکست بدهد: چهل و یک درصد در برابر سی و پنج درصد. همچنین ۶۶ درصد از این گروه سنی بر این باور است که اصطلاح «سوسیالیستِ دموکرات» تفاوتی در حمایت شان از برنی ساندرز ایجاد نمی کند، ۲۴ درصد نیز گفته اند این اصطلاح باعث می شود تا با اشتیاق بیشتری از ساندرز حمایت کنند و تنها ۹ درصد بر این باورند که اصطلاح سوسیالیستِ دموکرات احتمال حمایت از وی را کمتر می کند. این موضوع نشان می دهد که هزاره سومی ها – نسبت به نظرسنجی های گذشته – به «سوسیالیزم» تمایل بیشتری دارند تا «سرمایه داری».

هزاره سومی ها می بینند که جامعه گروگانِ گروهی از نخبگان سیاسی است که به طور قانونی توسط میلیاردرها و شرکت های بزرگ خریده شده اند. آنها می بینند که حکومت به اندازه ای ضعیف شده که حتی از پس تأمین بودجه هم بر نمی آید چه برسد به آنکه قصد مقابله با صورت مسائل مهمی چون تغییرات آب و هوایی را داشته باشد. خاصه زمانی که مؤسسه های خصوصی می توانند هر قانونی را به تصویب برسانند. اغلب آنها به اندازه ای خوش شانس نیستند که از خانواده هایی ثروتمند بیایند. آنها یک آینده پر از بدهی را پیش رو دارند که تنها می توانند امیدوار باشند – آن هم نه به شکلی قطعی – که به واسطه آموزش، شغلی دست و پا می کنند و می توانند قسط های ماهیانه بدهی ها را بپردازند.

تعجبی ندارد که «سوسیالیزم دموکراتیک» در حال محبوب شدن است. تجربه نئولیبرال، تأثیرات مخربی برای اکثریت مردم – همان ها که جزو یک درصد بالای جامعه نیستند – در پی داشته است و می توان بزرگ ترین مشکلات پیش رو را با درجات مختلف به فلسفه و تجربه عینی نئولیبرالیزم نسبت داد : از تغییرات آب و هوایی تا نابرابری در سطح درآمد و توزیع ثروت، از عدم ثبات اقتصادی تا آشفتگی جغرافیای سیاسی و بدهکار شدن هزاره سومی ها. هزاره سومی ها وارث تمامی این مشکلات دهشتناک اند، ولی به طور حتم آنها فلسفه ای را که باعث و بانی به وجود آمدن چنین مشکلاتی است به ارث نمی برند. «برنی ساندرز» و فلسفه سیاسی اش آلترناتیوی را پیش روی هزاره سومی ها قرار می دهد که به واسطه آن می توانند به آینده ای، که در حال حاضر تاریک و دلگیر به نظر می رسد، امیدوار باشند و در زمانی که یک فاشیست در حال به دست آوردن نمایندگی حزب جمهوری خواه است، این امید کمترین چیز ممکن است.[۵]

[۱] Seinfeld یکی از سه سریال برتر و محبوب تاریخ تلویزیون های ایالات متحد آمریکا که از جولای ۱۹۸۹ تا می ۱۹۹۸ از شبکه NBC پخش می شد.
[۲] Wal-Mart بزرگ ترین و ثروتمندترین فروشگاه جهان که بیش از دو میلیون و دویست هزار کارگر و کارمند دارد و با این حال کارگران این کمپانی حق تشکیل اتحادیه را ندارند. این کمپانیِ بزرگ توسط خانواده «والتون» اداره می شود که ثروت شان برابر با ثروت چهارده درصد از جمعیت ساکن ایالات متحد آمریکاست.
Political Correctness[3]به روش و گفتار، رفتار و سیاست فردی اطلاق می شود که در آن فرد در بیان منظور و یا ارائه دیدگاه خود سعی می کند تا اقلیت ها و یا گروه های آسیب پذیر اجتماعی را مورد آزار کلامی قرار ندهد.
[۴] در حد فاصل انتشار این مقاله و ترجمه آن آرای برنی ساندرز ۱۲ درصد افزایش داشته و در مقابل آرای هیلاری کلینتون ۸ درصد کاهش.
[۵] این مقاله ترجمه ای است از «Millennials have gotten royally screwed: That’s why they’re voting for Bernie Sanders» که در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۵ در سایت Salon منتشر شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)