دست خودم نبود
جوانی بود و- خریت!
وقتی که عاشق شدم
حس زیبایی وجودم را گرفت
ناخود اگاه سعی می‌کردم
واژه‌ها را صیقل بدهم و کنار هم بچنم
دوست داشتم نرم و با لطافت، زیبا حرف بزنم
سیبل تازه نقش بست و کم موی داشتم
دو تیغش کردم بعد رفتم مغازه «کاکه باقی» سیگار بخرم
کاک باقی شوکه شد
استخفراللەاستخفراللە
فکر کرد که همجنسگرا شدم،
استخفراللە را قط کرد
صدایش را کلفت کرد گفت
“دست ت را کنار بکش٫ دست نمازم باطل می‌شود”

مشکلات دیگه هم سر راهم سبز شد بود
مثل روانیها هر لحظهٔ پای آینه
وسواسی خاصی در نوع پوشیدن لباس،
از عطر و کرم، آرایش خوشم می‌آمد
تا حد که مادرم”این زن ساده روستایی” بدجوری مشکوک شده بود
به زن همسایه مان گفتم اگر زحمت نمی‌شود یک نخی به صورتم بینداز و – ابروهای کلفتم را تنظیم کن یعنی خوشگلش کن
که باعث شوک شدن مادرم شد و زن همسایه گفت “ای وای آخر زمانه”
دختری که عاشقش بودم بی خبر بود
خریت نوجوانی بود فقط یک خوبی داشت البته خوبی‌های خاص!
من را از یک آدم زمخت به یک انسان نرم و لطیف عوض کرد و از هر چی مرد و مردسالار و خداپرسه جدا و تبدیل کرد به یک انسان برابری طلب!

٫٫٫٫
#شمی_صلواتی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)