وقتی که درد به سراغت می آید و از زمین و زمان گله می کنی وجالب است که نمیتوانی درد را بیان کنی و یا یک جورایی داری زیر بار این درد مچاله میشی نمی دونی به کجا پناه ببری. قضیه درد من به قول شاملو: زیستن در بین مردمانی است که مزد گورکن از بهایی آزادی آدمی افزون است .نمیشود درد رادر خود نگه داشت چرا که آدم با نگه داشتن درد یک جورایی رو دل می کند و احتمالا سکته که الان مد شده حتی جوانان و نو جوانان زیر بیست سال هم دارند به آن مبتلا می شوند و یک جورایی حق حیات از آنها گرفته می شود در جوامع پیشرفته دنیا و الان که قرن تبادل اطلاعات و اندیشه هاست و همه چیز برروی گفتمان دارد شکل می گیرد جامعه بلوچ در کجای این معادله قرار گرفته است؟ و دارد به کجا می رود جالب است درد من درد دانستن است و همیشه بر این اعتقاد داشته ام که میشود یک زمانی یک کاری کرد .چند شب  پیش به اصرار یکی ازدوستان به یک مراسم عروسی دعوت شدیم که مراسم حنا بندا ن بود و قرار بود که جوانی راهی خانه بخت شود ولی چقدر دلم درد می کرد با دیدن اوضاع آشفته جوانان و حتی بزرگسالان آن مجلس که در محوطه ایی که هزار نفر وجود داشتند تنها چیزی که دیده نشد شادی بودومتاسفانه فضا ی بازآن مجلس آنچنان دلگیر شده بود وکه اگر یک شخص از بالای یک بلندی به این مراسم نگاه می کرد توده های بهم فشرده دود آنجا را اغشته کرده بود ومجالی دیگر برای هیچ حرفی نمی گذاشت و جالب است این افراد ازآن دسته بودند که در مقاله قبلی ثروت ورسانه به وضوح ازآنهایاد کردم جامعه ثروتی بلوچ .آنها با پخش مواد افیونی  از انواع و اقسام ان به خیال خویش حاتم طایی را دارند شرمنده می کنند و مانند نقل و نبات در این مراسم عروسی داشتند مواد مخدر بین همه ی افراد توضیح می کردند تا به قول خوشان مهمان نوازهای خوبی باشند واین است درد که من دچار آن شده ام و مبتلا به آن. و این درد را عزیران آیا درمان و یا علاجی هست؟ مواد مخدر نقل مجلسهای عروسی و عزا در بلوچستان است و هر کس در این مراسمات مواد مخدر ندهد یه جورایی امل فرض می شود و جالب است افراد کم درامد و بی بضاعت بلوچ هم باید این کار را بکنند وگرنه مورد شماطتت و پوزخند قرار میگیرند .چه می شود این همه هزینه که صرف تهیه مواد مخدرمی کنند به جای آن در یک کار فرهنگی هزینه شود وجالب است عزیزان با آوردن گروه ارکستر از استانهای مجاور دارند تیشه  برریشه موسیقی محلی ما می زنند وجالبتر این است در همین مراسم از گروه موسیقی محلی بلوچستان هم دعوت کرده بودنند که چه بی احترامیها دیدم  ونگذاشتند این عزیزان حتی یک ساعت برنامه اجرا کنند و همه خلاصه شده بود موسیقی ارگ و …واین درد است که جامعه بلوچستان هزینه ها برای آوردن گروه ارکستر از سایر استانها مبادرت می ورزدولی به فرهنگ وهنر بومی اعتنایی نمیکنند.وهزینه می کنند برای پخش مواد مخدر همانند نقل ونبات در مراسم های عروسی ودارند با این کار نسلهارا فلج میکند واین درد است. الان که دارم می نویسم مانده ام کی تغییر درما شکل می گیرد عزیزان وبلاگ نویس می گوند تغییر خیلی دیر صورت می گیرد ولی من بر این باورم اگر این روند ادامه یابد تا چند صباحی دیگر نسل سومی نخواهد بود ومن به شما هاییکه دارید می نویسد و اهل فکر وفن هستید دارم اخطار می کنم حتی به خودم که یک کاری بکنید لااقل راه کاری بدهید چرا که جوان ما همانند پیر های هفتاد ساله دارد می شود.شما عزیزان بگویید با تو به وضعیت موجود چه باید کرد؟ راه کارآن چیست؟البته من آدم منفی بافی نیستم  ولی باور بفرمایید دلم دارد درد می کنند که هیچ شربت آرامبخشی  یا شربت سوءهاضمه ایی آن را نمی تواند درمان کنند.احساس می کنم که در سراشیبی سقوط هستیم  .درزمانه ایی که سگ هم صاحبش را نمی شناسد به نظر شما که روشنگر و روشنفکر و هستید برای این مردم چه کاری باید بکنیم؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)