زندگى در بطنِ فقدان شكل مى گيرد. فقدان به معناى غيبت يا گم شدن مى باشد و يكى از مسلط ترين مفاهيم جارى در زندكى ست .
شروع حيات بشر ،نه در اتمام يك نياز بلكه با استيلاى يك فقدان بر جسم و روحِ دو انسان آغاز مى شود و در نقطه ى تلاقى اين فقدان مى توان در انتظارِ خلقِ يك موجودِ گم گشته ى ديگر بود. ترسِ ناشى از بى دنبالگى و بى معنا بودنِ زندگى هرگز تمامى ندارد اما چگونه است كه بشر مى تواند بذر آرزوهاى جاودانگى اش را در زمين سوخته ى فقدان بكارد درحاليكه مى داند حاصلش چيزى جز تكرارِ تنهايى اش نيست؟
نوزاد آدمى حتى پيش از تولد به دنبال غلبه بر موجوديت ناتمام اش در مسيرِ تكامل قدم مى گذارد اما در بدو تولد با ناتوانى بى سابق ى ديگرى مواجه مى شود كه او را گام به گام پيش ميبرد با اميد به اينكه روزى با ايستادن بر روى پاهايش و تسلط بر انديشه ى خويش قادر شود آخرين قله هاى ناتوانى را فتح كند،اما نيازهاى بشر با تسلط بر انديشه اش پايان نمى يابد ،درست زمانى كه از عهده ى خود بر مى آيد ميلِ تسلط بر ديگران در او شروع به رشد ميكند و نيازهايش دچار دگرديسى مى شوند.
فقدان ،مادرِ نياز است و نيازهاى ما بى پايان هستند. ما در جهانى زيست مى كنيم كه تمام اجزاء آن به هم پيوسته اند و اين پيوستگى نه تنها ايستا و متكى به زمان و مكان نيست بلكه سيال و بى انتهاست و اين پيوستگىِ سيال به جهان و كائنات،همان حلقه ى گم گشته ايى است كه از آن به عنوانِ فقدان ياد مى كنيم . ما به دنبالِ نقطه ايى در اين جهانيم كه معناى هستى مان با آن تكميل شود،در حاليكه هيچ نقطه ى واضحى و جود ندارد،درست مثل يك خط كه هر نقطه اش مى تواند در امتدادِ نقطه ايى ديگر باشد.
فقدان مى تواند به مثابه ى نيروهاى خير و شر يا مثبت و منفى باشد . جنبش و هياهوى ما و حركت در مسيرِ پيش رونده ى زندگى همان نيروى ناشى از فقدان است كه دستاوردهايى براى ما به همراه دارد كه آنها را ثمره ى زندگى مى ناميم و برعكس ،رخوت و دلمردگى در گاه گاه هاى زندگى ،تسلطِ بى چون و چراى فقدان بر ساحتِ وجود و انديشه ى ماست. به عبارت ساده تر ( فقدان ،گاه در وجودِ ماست ) كه به شكلِ يك نياز ما را به تكاپو واميدارد تا به آن پاسخ مناسبى بدهيم و ( فقدان، گاه بر وجودِ ماست ) و به معناى درهم ريختگىِ نقاطِ اتصال ما به جهان است و مى تواند به شكل واقعى منجر به گم گشتگى ما در جهان شود.
واضح است كه در يك ارتباط خطى،هرچه نيازهاى بشر از نظر كمّى محدودتر و به لحاظ محتوايى ساده تر باشند،پاسخ گويى به آنها روشن تر و سريع تر است اما هرچقدر نيازها از لحاظ ساختارى پيچيده تر و به لحاظ محتوايى درهم تنيده تر باشند،نقاط اتصال و در هم ريختگى انسانها با جهان اطراف هم بيشر مى شود و نتيجه اينكه فقدان بر ما تسلط مى يابد و گم گشتگى بى پايان ما با رنج هاى ديگران پيوند مى خورد به نحوى كه هياهو و شور زندگى ما به دلمردگى و جانكاهى ديگران ،متصل مى شود .
اين پيوند در نقطه ى صفر اتفاق نمى افتد و ما در زنجيره ى حيات،داراى زمان و مكان هستيم لذا مانند هر نيروى خير و شرِ ديگرى مى توانيم فقدان را كوبنده يا سازنده بدانيم. تصور ما از فقدان هميشه و در همه ى حالات يكسان نيست ،همانگونه كه هيچ كجا و هرگز نمى توانيم از فقدان خلاصى يابيم،
چه چيزى باعث مى شود كه ما به سياليتِ نقشِ فقدان در حيات بشر و ارتباط اش با دنياى اطرافش دقت كنيم؟
كيفيت زندگى اجتماعى بشر به نحوى شكل گرفته است كه معطوف به افزايشِ روز افزونِ نقاط اتصالِ حيات ما به ديگران و با جهان هستى است ، به اين معنا كه زندگى ِ مثبت، آرام و توأم با رضايت خاطر براى عده ايى از افراد بشر به زندگى ِ همراه با مشقت و رنج و نااميدى ساير افراد بشر مرتبط مى باشد، ما مانندحلقه هاى يك زنجير با ديگر انسانهاى اين كره ى خاكى در ارتباطِ تنگاتنگ هستيم و چه خوشحال باشيم و چه غمگين اين يك واقعيتِ انكارناپذير است و در هيچ كجاى اين زنجيره ى انسانى ،نشانى از گسست ،براساس فاكتورهاى ساختگى ،مثل نژاد،رنگ،مذهب و جنسيت ديده نمى شود.
تصور اينكه جهان داراى روح يگانه اى است و ما با تمام جهان در ارتباطِ حياتى بسر مى بريم نمى تواند در ماهيت فقدان تاثيرى بگذارد اما قادر است به زندگى ما و احساس فقدان مان معنا ببخشد و ما را براى عبور از نيازهاى فردى مهيا سازد. تمركز و ايستايى بر فقدان هاى شخصى و راه هاى غلبه بر نيازهاى شخصى ،حاصلى جز احساس تنهايى و عسرت براى بشر نداشته و ندارد در حاليكه احساس اتصال به جهان ،منجر به تغيير نگاه ما نسبت به فقدان مى شود .
زندكى براى بسيارى از افراد بشر تبديل به صحنه ى مسابقه ايى ناتمام شده است كه هدف از شركت در آن رسيدن به جايگاه ديگران است به هر قيمتى .
پذيرش اين نكته ى كليدى كه همه ى ما در اتصال با جهان ،مشترك ،برابر و يگانه هستيم فرصت درنگ در رفتار و انديشه را به ما خواهد بخشيد و زندگى را از صحنه ى يك مسابقه ى بى برنده ،تبديل به جاده ايى هموار براى عبورِ همه ى ما مى كند بى آنكه ملزم باشيم مسير ديگران را مسدود كرده يا مسير خود را عوض كنيم .
حيات بشر در بسترى از فقدان واقع شده است و نياز درونى براى تسلط بر فقدان ،انرژى اساسى براى حركت در مسير زندگى را بازتوليد مى كند. انسان مى تواند با تمركز بى بايان بر احساس فقدانِ شخصى ،تمام انرژى حيات اش را صرف كند تا نيازهاى بى پايان خويش را بر طرف كند در حاليكه روزبروز بيشتر احساس تنهايى و گم شدن در جهان را تجربه خواهد كرد يا اينكه مى تواند خود را جزيى كوچك از زنجيره ى هستى بداند و فرصت زندگى را به عنوان راهى براى تحكيمِ ارتباط خود به جهانِ اطرافش دانسته و بر احساس تنهايى بى حد و حصرش غلبه نموده و زندگى را معنا دار بداند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)