روزگار سپری شده نسلی سوخته (۶)
شهر فرنگ از همه رنگ
منیژه حبشی

در قسمت پیش به اقامت دوساله ام قبل از رفتن به عراق و به استراتژی “خلق جدید، رهبری از راه دورِ” ابداعی آقای مسعود رجوی اشاره کردم که بقول زنده یاد کمال رفعت صفائی، رابط این خلق جدید و رهبری از راهِ دور آن، سیم تلفنی بود که عالم و آدم میدانستند که رژیم آنرا به تمامی در کنترل دارد. نتیجه فاجعه بار آن روشها که دو سال و اندی هم ادامه یافت و ظاهرا قرار بوده تا پایان سال ۶۳، رژیم را سرنگون کند، متلاشی‌شدن هسته های هوادار و دستگیری و شکنجه و اعدام بسیار کسانی بود که به اعتبار نام نیک و مبارزات مجاهدین در زمان شاه، به رهبری مسعود رجوی باور کرده بودند.

در بخش پیش همچنین از محاکمه پرویز یعقوبی هم گفتم که (مانند سعادتی و بعدها علی زرکش) به تصمیم گیریهای تکنفره رجوی و درنتیجه اشتباهات فراوان او مانند شروع زودرس مبارزه مسلحانه و بی دفاع ماندن بدنه عظیم سازمان (که همه هم علنی بودند) دربرابر رژیم خونخوار و ضد بشری خمینی اعتراض داشت و تعطیل شدن اصل سانترالیسم دموکراتیک را به درستی نشانه انحراف رهبری سازمان میدانست.

در این بخش به ادامه وقایع این دوران میپردازم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مریم قجر عضدانلو همردیف مسئول اول سازمان می‌شود

۷ بهمن سال ۶۳ سازمان طی اطلاعیه ای همردیفی مریم قجر عضدانلو را با مسعود رجوی بعنوان مسئول اول سازمان به همه اعلام کرد. من که نه او را میشناختم و نه اساسا از سیستم های تعیین رهبری در سازمانهائی که ادعای انقلابی بودن داشتند خبر داشتم، به این انتخاب بصورت اتفاقی بیرون از خود نگاه کرده و بنوعی بی تفاوت نسبت به آن بودم. هرچند بعدها دانستم که در میان زنان مجاهد، وی هیچ سابقه مبارزاتی خاصی نداشته است و این انتخاب فقط قدمی بوده برای اجرای طرح بعدی مسعود رجوی.

دو هفته بعد از آنهم جدائی فیروزه بنی صدر از رجوی اعلام شد که آنهم باعث تعجب من نبود. من از ابتدا از اینکه او وجه المصالحهُ بده بستان سیاسی شده بود دل چرکین بودم و حال برای خود او احساس بهتری داشتم که از این دام جسته‌است. اساسا بعد از جدایی بنی صدر و رجوی همه میدانستیم که نوبت این جدائی نیز خواهد رسید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشکلات مبارزه با ازدواجهای مسعود رجوی حل می‌شود

در همین ایام، تلاطم عظیمی در سازمان بوده و ما طبق معمول بی خبر از همه جا.

عید رسیده بود که حسین مهدوی که مسئول پایگاه شکری در پاریس بود به من و چند نفر دیگر گفت که آماده شویم که به اورسوراواز میرویم. او در اتومبیل گفت که همه عیدی بزرگی از رهبرمان مسعود گرفته ایم و شما هم بزودی خواهید دانست. من با ساده لوحی با خود گفتم حتما خبر بزرگی درمورد برنامه سقوط رژیم خواهد داد. آخر در استراتژی رهبری از راه دور (با به تاخیر انداختن تاریخ موعود سقوط رژیم) حداکثر زمان را تا آخر سال ۶۳ دانسته بودند!

دقیق بیاد ندارم که چگونه خبر را به ما دادند اما بهرحال ما که جزو اعضاء نبودیم، طبعا جزو آخرین نفرات بوده ایم که خبر این انقلاب ایدئولوژیک با نام رمز ازدواج فداکارانه با همسر یک “برادر” را می‌شنیدیم.

خبر؛ بهت آور و باور نکردنی بود. عکس العمل همسرم جالب بود که بعد از شنیدن خبر و اینکه این فداکاری برای پیشبرد سریع تر مبارزه است گفته بود: می‌شود بگوئید چرا مشکلات مبارزه با ازدواجهای مکرر مسعود رجوی باید حل شود؟

در ذهن غیر مذهبی من اگر می‌گفتند که مریم و مسعود دلباخته هم شده اند و او از ابریشمچی جدا شده که با رجوی ازدواج کند، هرچند اینهم در فرهنگ غالب جامعه چندش آور است، ولی باز پذیرفتنی تر بود تا اینکه بگویند چون مریم همردیف مسعود شده و تمام وقت باید باهم کار کنند باید این ازدواج صورت میگرفت تا محرم باشند و مریم نباید بدیگری متعهد باشد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل میلیونها نفر از هموطنانم «نمی‌فهمم» و چه خوب که نمی‌فهمم!

حرف من این بود که مگر ایندو اولین زن و مردی هستند که تمام وقت کار مشترک دارند. میشود باهم کار کرد ولی زندگی شخصی مستقل از هم داشت. اما به من می‌گفتند که درک درستی از رابطه ایدئولوژیک ندارم که البته اینرا درست هم می‌گفتند، من هوادار ایدئولوژیک سازمان نبودم و چه خوب که نبودم!

نکته دیگری که سخت تو ذوق من میزد تغییر نام مریم از قجر عضدانلو به رجوی بود. در ایران علیرغم تمام عقب ماندگیهای فرهنگیمان این نکته مثبت را از نظر من داشتیم که زن با ازدواج، هویت رسمیش تغییر نمیکرد و نامش عوض نمی‌شد. در جواب من گفتند که این نیاز مبارزه است که رهبرش با یک نام شناخته شود و این نام در میان مردم جا بیفتد.

گفتند که مهمترین دلیل عدم پیروزی ما بر رژیم تا این لحظه، تیز و شاخص نبودن رهبری جنبش بوده و بهمین دلیل هم باید شعار “ایران رجوی- رجوی ایران ” را در میان مردم جا انداخت که هر که به آلترناتیو رژیم میاندیشد، بلافاصله نام رهبر مبارزه با رژیم به ذهنش برسد و ما تاکنون دراین ارتباط کوتاهی کرده ایم. انقلاب کوبا بدون جا افتادن نام کاسترو و چین بدون نام مائو، بعنوان رهبر، هرگز نمی توانست به ثمر بنشیند. رهبر باید شاخص باشد و سازمان در این انقلاب ایدئولوژیک درحقیقت رهبریش را به همه معرفی میکند.

البته سالها بعد از خروج از سازمان فهمیدم که همان موقع با صرف انرژی بسیار و یا بهتر بگویم تلف کردن انرژی بسیار از افرادی که برای مبارزه با رژیم حاکم بر ایران پا به سازمان گذاشته بودند، بر روی یک تپه نقشه ایران و نام رجوی را شکل داده بودند! یعنی همان شعار : ایران رجوی – رجوی ایران

ایران رجوی – رجوی ایران

بخشی از حرفهایشان در مورد جا انداختن روشن تر رهبری، برایم منطقی بود ولی ارتباطش با ازدواج را نمی توانستم بفهمم و قبول کنم. حالا هم مثل میلیونها نفر از هموطنانم نمی‌فهمم و چه خوب که نمی‌فهمم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

“بالا آوردم و بقیه خندیدند!

در ادامه این “بازی” ما را به نشستی عمومی بردند که اصلا یادم نمیآید که چه کسی اداره اش میکرد ولی خاطرم هست که ۷۰-۸۰ نفری بودیم. درآنجا برحسب انتظار، از تعاریف بسیار از توان درک ایدئولوژیک مسعود و فدای بی حد و حصر او در همه زمینه ها شروع کردند و اینکه او میداند که با این ازدواج آماج بدترین حملات خواهد بود ولی برای مسعود که همه چیز خود را در راه مردم فدا کرده هیچ اهمیتی ندارد. آیا هیچیک از شما قادرید ذره ای از این فدای مسعود را درخود ببینید؟ گذشتن از نام… نه نمیتوانید. البته مهم نیست، حتی اگر شما الان قادر به درک آنچه او کرده نباشید، ثمراتش را بعدا خواهید دید…

من باتوجه به عدم پذیرش خودم و در شرایط بی خبری از همسرم و اینکه نمیدانستم او چه میکند؟ آیا اگر یکی از ما اینرا قبول داشته باشد و دیگری نه، چه بر سر خانواده ما با سه فرزندمان خواهد آمد؟ سخت نگران بودم.

در نشست جمعی هم هرکس به انتقادی از خود میپرداخت. من هرچه فکر میکردم در آنزمان نمیدانستم چه بگویم، یا بهتر بگویم نمیدانستم از چه بگویم که راضیشان کند. اما میدانستم که باید حتما چیزی مییافتم که با نظرات سازمان نخواند و انتقاد محسوب شود.

یادم آمد که من (بدلیل عدم اعتقاد مذهبی) اساسا اهل نماز و روزه مرتب نبودم. البته روزه را از جهت اینکه فرد خود را با وجود داشتن امکان خوردن و نوشیدن، کنترل میکند و نفسش را دراختیار میگیرد، بیش از نماز مفید میدانستم. سر نماز آنهم به زبان عربی حتی با دانستن معانی، اکثرا حواسم پرت میشد، درحال تکرار جملات نماز، افکار خودم را دنبال میکردم. تازه بدلیل عدم باورم به حجاب، وقتی تنها میخواستم نماز بخوانم بی حجاب میخواندم و فکر میکردم که اگر خدا واقعا هست و ما آفریدهُ او هستیم، پس معنی ندارد در سخن گفتن با او خود را در چادر و روسری بپوشانیم!

خلاصه بقول خودشان اینها را که گفتم “بالا آوردم” که با خنده بقیه روبرو شد و من با وجود این فضای جمع، نادرستی بی حجاب نماز خواندن را اصلا در دل قبول نداشتم ولی در جبر جو، دلیلی هم بر ادامه دادن نمی‌دیدم و از اینکه با این حرف دست از سرم بردارند خوشحالتر بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر دو نفر که کار مشترک دارند باید زن و شوهر باشند؟

بعد از این جلسه با توجه به دوستی قدیمی ما و نادر (رفیعی نژاد)، سازمان او را مسئول انقلاب کردن من برگزید. او نشستهای متعددی با من گذاشت. من هم راحت تر از بقیه عدم باورم را برایش بیان میکردم.

او اما در این زمینه با توجه به شناختش از من و زندگی ما تمام تلاشش این بود که به من بگوید تو نمیتوانی برای امور ایدئولوژیک منطق معمول را بجویی. دلیل نباید خواست. باید مسعود را با گذشته اش بشناسی و به عملش و صلاحیتش باور کنی.

میگفت: به گذشته او نگاه کن دیگر چه باید میکرد که از نظر تو قابل تکیه میبود؟ سالها مبارزه با شاه، مبارزه با خمینی از همان ابتدا با بهترین سیاستهای افشاگرانه. در دوران مبارزه سیاسی هیچیک از گروه ها نتوانستند در جامعه، نفوذ سازمان را بیابند. اینها همه در اثر رهبری مسعود بوده.

به او گفتم خوب باشد قبول، من در اینکه مسعود از جوانی زندگیش را در مبارزه با شاه و شیخ گذاشته حرفی ندارم و در جایگاهی هم نیستم که درمورد صلاحیت او بعنوان رهبر سازمان نظر بدهم، اما چرا در قرن بیستم یک مرد و یک زن اگر تمام وقت هم با هم کار کنند، باید محرم باشند؟ مگر هر دو نفر که کار مشترک و تمام وقت دارند باید حتما زن و شوهر باشند؟ این معنی ندارد.

او میگفت تو نمیتوانی درک کنی که دراین سطح کار کردن دیگر زندگی فردی اساسا باقی نمیماند و بعد تازه، او صلاحیت مریم را کشف کرده و ۲۴ ساعته هم با هم خواهد بود، حتی اگر این ازدواج هم نمیشد باز کلی پشت سر هردو لیچار می‌بافتند. آنها هم با جسارت این تصمیم را میگیرند و اجرا میکنند! و در پاسخ تعجب من گفت بله حتی با او میخوابد!…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فشار برای اعلام آمادگی جدائی از همسر بعنوان نشانه انقلاب کردن!

مسئول من (نادر) دوباره برمیگشت به توصیف اینکه مسعود چه ها که نکرده و فداکاریهای بی حد او و … و اینکه اساسا یک مبارز جز نام نیک چه چیزی در زندگی دارد که به آن بیآویزد و کسی با سابقه رجوی در مبارزه با شاه و خمینی چرا باید با نام خود قماری چنین وحشتناک کند؟

آیا دلیلی میتوانی برای چنین ریسک عظیمی بیابی؟

اگر مسئله مسعود تمایلات جنسی و امثالهم بود، آیا امکان دارد به نظر تو که با بودن اینهمه دختر جوان و زیبا در سازمان، که مسعود هریک را بخواهد با کمال میل حاضر به ازدواج با او خواهد بود، بیاید زنی را که همسر و یک فرزند دارد و یکی هم سقط کرده را برای زیبائیش و سکس بخواهد؟ اصلا این فکر قابل پذیرش است؟

پس باور کن که حکمتی دارد ولو تو آنرا درک نمیکنی. او جز برای پیشبرد مبارزه مردم حرکتی نمیکند.

و سرانجام در نشست آخر بازهم براساس شناختش از زندگی عاطفی من و همسرم گفت که اصلا مشکل تو وابستگی خانوادگی تو و اوست ( یعنی همسرم) و برای اینکه انقلاب کنی باید حاضر شوی او را طلاق بدهی! به او گفتم من دلیلی برای اینکار ندارم و چرا باید از او جدا بشوم. من و او سه فرزند داریم که مسئول آینده آنها هم هستیم. علت آمدنمان به مبارزه با خمینی هم ساختن آینده ای بهتر برای بچه های ایران و همچنین فرزندان خود ماست که هنوز هم در ایران هستند.

او گفت ولی او حاضر شده که تو را طلاق بدهد! من گفتم باور نمیکنم. او گفت اگر او این تصمیم را گرفته باشد حاضری تو هم درخواست جدائی بکنی؟ گفتم مطمئن نیستم. او کشوی میزی در اطاق را بیرون کشید و نامه کوتاهی به خط همسرم به من نشان داد که در آن او اعلام کرده بود که اگر سازمان بگوید، حاضر است از من جدا شود.

من با احساسی متناقض ولی آسوده به صدای بلند گریستم و احساس رهایی عجیبی کردم. می‌توانم بگویم که از فشار نگرانی راحت شدم. آخر با وجود اینکه این ازدواج عجیب و غریب برایم قابل هضم نبود، ولی برای مبارزه در این سازمان و در همین راهی که تا به آنوقت آمده بودم، همه چیز خود را داده بودم. از زندگی که داشتم و کارم و تمامی امکاناتم و با پذیرش بالاترین ریسکها برای تمامی خانواده ام در دوران زندگی مخفی و حتی دو پسر کوچکم که در آنزمان دو سال و اندی بود از ما جدا بودند. در راه این سازمان برادرم جانش را داده بود و…

لذا گفتن خداحافظ و رها کردن سازمان ساده نبود. درعین حال نگران بودم که همسرم نخواسته باشد که بماند و اگر نماند چه بر ما خواهد رسید و بچه ها چه خواهند شد؟ که همه اینها با نامه ای که به من نشان داد (ولو موقت) از سر ما میگذشت!

بهرحال ظاهرا همین نشست را انقلاب من نامیدند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعور به محاق رفت و «جبر جو»، برهمه اثر گذاشت

فضا آنقدر پرشور بود که شعور به محاق میرفت. فضای ساخته شده یا بهتر بگویم «جبر جو»، برهمه اثر میگذاشت. البته آنها که باور ایدئولوژیک داشتند سریعتر به این شور پاسخ میدادند. درنهایت من به خود باوراندم که هرچند نمیفهمم چرا؟ اما اینکه تا به حال مسعود از جوانی جز نبرد با دو رژیم، در پرونده خود چیزی ندارد را که میدانم. من که در دوران شاه از ترس ساواک جراُت ورود به مبارزه را نداشتم، منکه از ترس، شهامت جستجوی خواندن کتب ممنوعه آن دوران و تلاش بیشتر برای شناخت راه مبارزه را نداشته ام، حق زیر سوال بردن مسعود را نمیتوانم داشته باشم. شاید بقول اینها بعدا بفهمم.

البته این که سازمانِ مبارزِ پیشرو باید که نَه فرسنگها، بلکه فقط قدمی جلوتر از مردم باشد، که مردم بتوانند بدنبالش بیایند را هم بشکل یک تناقض دیگر به صندوقخانه ذهنم فرستادم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مریم و مسعود رجوی جشن ازدواج می‌گیرند

بعد از تئاتر به‌اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک، جشن ازدواج مریم و مسعود تدارک دیده شد. نادر که میدانست من همیشه برای مناسبتهای خانوادگیمان کیک و شیرینی می‌پختم و بقول فرنگی ها “hobby” من یا سرگرمی من بود، پیشنهاد داد که کیکی برای ازدواج آنها درست کنم. البته این کیک نه برای تقسیم بین آنهمه جمعیت بلکه بطور سمبلیک در میان سایر دکورهای مراسم مانند سبد گلها و… قرار بگیرد.

گفتم اگر میخواهند آرم سازمان را دکور کیک کنم. او گفت اگر میتوانی یک کیک هم با عکس آندو درست کن که هردو را درست کردم.

عکس کیک دوم را درمیان عکسهایم نیافتم ولی اولی را یافتم:


سرودها و اشعار سروده شده فضای غریبی ایجاد کرده بود، چنانکه دختر من که زیر یکسال داشت و هنوز حرف هم نمیزد، آهنگ سرود ساخته شده برای این مراسم را با آآآآآ میخواند! نام سرود را بیاد ندارم ولی بخشی از متن آن این بود: “بر می‌خیزیم بپا- صف در صف پر شور و غوغا- من فرزند خلقم…” شاید سروده آقای اسماعیل یغمائی بود. نمی‌دانم.

این دوران تب آلود با دادن سردوشیهایی تحت نام رده و تقریبا به همه، گذشت. مرا هم MN خواندند و به مدرسه سازمان فرستادند. در آنجا قرار بود با مسئولیت محمد قرائی برای بچه های سازمان و آینده ایران کتابهای درسی نوشته شود!

آنزمان که این کار فقط حرف بود حالا که بیش از یک ربع قرن گذشته لابد سازمان انبوهی کتاب درسی نوشته و آماده کرده‌است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تلاش برای آوردن دو پسرمان از ایران

ما با گذشت بیش از دو سال و نیم از جدائی بچه ها و باقی ماندنشان در ایران و اینکه چشم انداز نزدیکی هم برای سقوط رژیم نمی‌دیدیم، با سازمان درمورد آوردن بچه ها از ایران حرف زدیم. سازمان گفت که میتواند بچه ها را بیآورد ولی باید ریسک زیادی را بپذیریم. چون تیمی که بچه ها را خواهد آورد، اگر در راه بهردلیل مورد سوء ظن قرار بگیرند، برای اینکه زنده به دام نیفتند با کشیدن ضامن نارنجک همه شهید خواهند شد.

طبعا ما نخواستیم که سازمان آنها را بیآورد، اما خواستیم که امکان تماس با خانواده را به ما بدهند تا از طریق خود آنها راه حلی پیدا کنیم. این را پذیرفتند. با تماسهای مکرر با فامیل راه های مختلف را در نظر گرفتیم. ابتدا دوستانی حاضر شدند که بچه ها را بنام فرزند خوانده بپذیرند و بعد با خودشان گذرنامه بگیرند و به ترکیه بیآورند ولی وقتی قدری جلوتر رفتند، ترسیدند و پا پس کشیدند.

مادر و خواهر همسرم که زحمت نگهداری بچه ها را با مهر فراوان بدوش کشیده بودند، شروع به یافتن قاچاقچی برای فرستادن بچه ها کردند. کاری بس سخت و سنگین. چطور دو بچه را به دست ناشناس ها بسپارند. ریسک بسیار بزرگی بود ولی متاسفانه همانطور که گذشت زمان نشان داد، چاره دیگری نبود.

هرکه را مییافتند در توان خود تلاش میکردند که شناسایی کنند که آیا قابل اعتماد هستند که بچه ها را به آنان بدهند؟ بعد از رد کردن بسیاری از آنان، بالاخره احتمالا با سفارش آشنائی، قاچاقچی اندک قابل اطمینانی را یافتند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامان و بابا که این شکلی نبودند!

مادر همسرم خود با بچه ها و همراه قاچاقچی ها تا مرز رفت. میزان فشار و استرس این قضییه را شاید بیش از همه، کسانیکه خود فرزند دارند یا مسئولیت فرزند امانت دیگری را برعهده داشته اند بتوانند حس کنند. آنها در داخل و ما در این سو اضطرابی مرگ آور را تحمل میکردیم.

قاچاقچی ها موی کوتاه سر پسر بزرگمان فرهنگ ۹ سال و نیمه را بدلیل صاف بودن و بقول خودشان بچه شهری بودنش، کج و کوله در بالای سر کوتاه و بلند کرده بودند! اما موی امین ۵ سال و ۹ ماهه را چون تابدار بود بی مسئله دانسته بودند.

بعد از برگشت مادر قرار بود شبانه بچه ها را از مرز رد کنند اما قاچاقچیان بدلیل خبردار شدن از اینکه پاسداران قصد بازرسی از آن دهکده را دارند، دو فرزند ما را در طویله ای و در میان گوسفندان پنهان کرده بودند. فرهنگ که بزرگتر بود وقتی هیاهو و صدای حرف زدن پاسداران را میشنود، دست بر دهان امین گذاشته و او را محکم بغل میکند که امین یکوقت سروصدایی نکند. پاسداران بدون بازرسی طویله از ده خارج میشوند ولی خروج بچه ها بهمین دلیل به تاخیر میفتد. فرهنگ همه فشارها را به عشق رسیدن به ما تحمل میکرد و تازه تکیه گاه برادرش هم بود و نقش برادر بزرگتر را به تمام و کمال ایفاء میکرد. ولی امین بیچاره که اصلا ما را بیاد نداشت گیج از این تغییرات و فشارها بود. او در ۵ سال و ۹ ماه زندگی، برای بار دوم تکیه گاهش را از دست میداد.

ما میبایست با تماس با خواهر همسرم که خبر رد شدن بچه ها از مرز را از قاچاقچی ها دریافت میکرد، رد آنها را در شهر “وان” ترکیه به سازمان میدادیم که آنها را تحویل بگیرند.

اما همان یک شب ماندن اضافی بدلیل حمله پاسداران، باعث شد که ما رد بچه ها را به مدت ۲۴ ساعت از دست دادیم. ۲۴ ساعت جهنمی. تصور کردنی نیست.

اما سرانجام خبر ردشدنشان را از مرز دریافت کردیم و به سازمان خبر دادیم و بچه ها در وان تحویل سازمان شدند. آنها دو هفته بعد بتنهائی با داشتن پلاکهائی به گردن، بعنوان کودک بدون همراه وارد فرانسه شدند.

مادر همسرم که تا رسیدن به خانه خبر از سلامتی بچه ها نداشت، آنچنان آشفته بود که وقتی میرسد با گریه و فریاد مرتب تکرار میکند که خودم بچه ها را دادم و رفتند و خدا میداند چه بر سرشان خواهد آمد. او آنقدر بهم ریخته بود که حتی نمیشنید که خواهر همسرم مرتب تکرار میکرده : “مامان بچه ها سالم رسیدند. مامان، مامان گریه نکنید، گوش کنید بچه ها سالم رسیده اند… ” تا بالاخره آرام میگیرد.

بچه ها در شهریور ۶۴ بعد از سه سال رسیدند. در فرودگاه فرهنگ به سمت ما دوید و به آغوش ما فرو رفت، اما امین به ما چون دو غریبه نگاه میکرد. فرهنگ به او گفت امین، مامان و بابا هستند! اما امین به آهستگی به او گفته بود : نه ! مامان و بابا این شکلی نبودند! او درست میگفت! ما را باعکسهایمان میشناخت که طبعا با قیافه فعلیمان و بخصوص روسری من هیچ تناسبی نداشت.

این داستان ادامه خواهد داشت…

لینک قسمتهای قبل :

بخش پنجم

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-71906.html

بخش چهارم

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-70909.html

بخش سوم

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-70770.html

بخش دوم

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-70646.html

بخش اول

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-70489.html

منیژه حبشی

سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴ / ۲۵ اوت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)