God

آیا هیچگاه از خودپرسیده اید که “خداچه دینی دارد؟” اگرتاکنون چنین سؤالی رااز خود نکرده اید، پس بیآئید با همفکری برای این معما پاسخ منطقی پیداکنیم. از شما چه پنهان که مدتی پیش افکار بزرگان را مرور میکردم تا به افکار مهاتما گاندی رسیدم. فردی ازاو سئوال کرده بود که “خدا چه دینی دارد؟” گاندی پاسخ داده بود که “خدا دین ندارد!” تاآن لحظه هرگز به دین خدا فکرنکرده بودم واین سؤال وجواب تامدتها ذهن مرا مشغول کرده بود. به نوشته های هراندیشمندی که میتوانست به این سؤال پاسخ منطقی دهد، مراجعه کردم. ولی هرچه بیشترگشتم، کمتریافتم. پس درفرصتهای گوناگون به اندیشیدن پرداختم تا بلکه حس کنجکاوی خود را ارضاء نمایم. حال حاصل اندیشۀ خودرا باشما خواننده ای که لابد چون من کنجکاو دریافتن پاسخی درمقابل این سئوال هستید، درمیان میگذارم. پس ازمشاهدۀ پرسش وپاسخ مربوط به گاندی ومطالعۀ نوشتۀ حاضر، به من بگوئید که برداشت ونتیجۀ اندیشۀ شما دربارۀ این موضوع چیست؟ گمان میکنم این موضوع ارزش اندیشیدن را داشته باشد وازاین زاویه به خدا نگریستن، ممکنست بتواند معمای وجود یاعدم وجود “خالق هستی” رابرای ما حل کرده ونقطۀ پایانی برخیمه شب بازی دینکاران و دکانداران دین باشد.

بازهم توجه میدهم که وقتی از گاندی سئوال کردند که خدا چه دینی دارد؟ پاسخ داد “خدا دین ندارد!” واین گوهر اندیشۀ مردیست که مستعمرۀ هند را در مبارزه با استعمار انگلیس که آفتاب درمستعمراتش هرگز غروب نمیکرد، به استقلال رساند. و این گوهر اندیشۀ مردیست که هنوز هم باوجود هزاران اعتقادات دینی وحتی بت پرستی درهند، یک پارچگی آن حفظ شده است. حال به بینیم که این گفتۀ گاندی مصداق دارد یا نه.

قبل از ورود به بحث، لازم به یادآوری چند تعریف میباشیم:

دین چیست، ایمان کدام است واعتقادات دینی چگونه بوجود میآیند؟ بنا به تعریف، دین عبارت از باورانسان به موجود یا موجودات فوق تصور یا توانائی اواست. این موجود یا موجودات به نام خدا یا خدایان نامیده میشوند وباوربدون قید وشرط به وجود وتوانائی هرکدام ازآنها ایمان به خدا نام دارد. براساس چنین باوری، گروههائی از مردم گرد هم آمده و با برپا کردن مراسم مخصوص، به پرستش خدا یا خدایان خود پرداخته وبه ساختن احکام وقواعد معینی برای دینشان میپردازند.

درارتباط با “خدای نادیده،” ایمان عبارت از باورمطلق، کورکورانه و بدون توسل به استدلال، نسبت به وجود خدای نادیده است. بنابراین ایمان را نمیتوان با استدلال منطقی وقابل لمس، نفی یا اثبات نمود، زیراکه “معلولِ ایمان” براساسِ “علتِ باور” به وجود خدای لامکان، غیر قابل رؤیت وغیرقابل لمس قرار دارد.
اعتقادات دینی از ایمان به خدا به وجود میآیند. درواقع، دین، ایمان واعتقادات دینی باهم دارای پیوندی ناگسستنی هستند.

حال به بینیم خدا چه دینی دارد؟ اگرفرض را براین پایه قراردهیم که خدای یکتائی وجود داشته ودین هم دارد، پس پیش ازهمه باید اعتقاد دینی او را به اثبات برسانیم. طبق تعریف بالا، این خدای دیندارباید به خدای بالاتری باورمند بوده وبه وجود او ایمان داشته باشد، زیرا که لازمۀ دینداری اعتقاد به وجود خدای مقتدریست که در مرتبۀ بالا ومقام والاتری قراردارد. ولی چون فرض مابراین اساس است که خدا دینداراست، برهمین اساس این خدای مقتدرتر نیز خدائی دیندارمیباشد که به وجود خدای بالاتر و دیندارتری ایمان دارد. چنانچه چنین فرضی را بسط وادامه دهیم، لذا درنهایت به وجود مجموعه ای از خدایان میرسیم که تعدادآنها غیرقابل شمارش میباشد. دراین صورت، دچارتسلسل دراستدلال شده و وحدت وجودی خدای مفروض ما به کثرت وجودخدایان منتهی میشود که ازنظرمنطقی وحتی از نظردینداران چنین استدلالی باطل است. درنتیجه برپایۀ این فرض، امکان دین داشتن خدا منتفی است.

ازسوی دیگرو به شهادت ادیان موجود، این پیغمبران آنها بودند که خودرا رسول خدای یکتای نادیده نامیده و اکنون چندهزارسال است که پیروان آنها برروی این کُرۀ خاکی وجودداشته وبر دین وباورخود همواره پافشاری کرده اند. درحالیکه درابتدای ادعای بعثت، هریک از آن پیغمبران ادعا میکردند که دین آنها همان دین خدای یکتای نادیده است. آیا آن همه ادعاهای آن پیغمبران نادرست ودروغ بوده اند؟ ازجنبۀ منطقی میتوان ثابت کرد که ادعاهای آن مدعیان پیغمبری بی پایه وچیزی جز دروغ نبوده است.

درمورد ادعای ارتباط پیغمبران باخدای نادیده، ادیان مختلف را براساس شواهد موجود میتوان به دوگروه زیردسته بندی کرد:

۱- دینهائی که خودمحوربوده و ادیان دیگر را برحق نمیدانند،

۲- دینهائی نظیریهودیت، اسلام ومسیحیت که خودمحور بوده ولی ادیان پیشین را نیز برحق میدانند.

درمورد پیغمبران دینهای گروه ۱ فوق مبنای استدلال ما براینست که بطور مثال پیغمبردین (الف) پیغمبران دینهای (ب)، (پ)، (ت) الا آخر را برحق نمیداند. پیغمبردین (ب) نیز پیغمبران دینهای (الف)، (پ)، (ت) الا آخر را برحق بشمار نمیآورد. وبهمین ترتیب نگاه پیغمبردین (پ) وغیره درموردپیغمبران دینهای دیگرنیز چینین است. بنابراین پیروان هر یک از این ادیان، باورمندان به دینهای دیگر را برحق نمیدانند. پس رسالت همۀ پیغمبران این گروه مورد شک وتردید قرارمیگیرد. نتیجه اینکه هیچ کدام از پیغمبران این گروه نمایندۀ دین خدا نمیتوانند محسوب شوند، چون وجودخدا ونیزبرحق بودن دین اوجنبۀ مطلق دارد ونه نسبی. نمیتوانیم دین پیغمبرمدعی رسالت از جانب خدای قادرمتعال که به عنوان دین خدا ظاهرشده است را هم برحق بشمار آوریم وهم ناحق. درچنین حالتی شک به جای یقین نشسته و مطلقیت دین خدا مورد سئوال قرارمیگیرد.

درمورد پیامبران دینهای گروه ۲ که هرکدام ازآنها دینهای پیشترازخودرا برحق دانسته ولی دین خودرادرمقیاس جهانی متکاملتر از دینهای قبلی وانمودمیکنند، باید دید که منظورازدین کاملترچیست و درقیاس نسبت به چه دین دیگری کامل تراست. اصولاً باید مطالعه کرد که آن دینی که ادعای کاملتربودن را دارد براساس کدام نیازهای بشری، درکدام برهۀ تاریخی، درچه مکانی وبراساس کدام مقتضیات اجتماعی ظاهرشده است؟ گذشته ازهمۀ اینها، واژۀ کاملتر خبراز تکامل وبرتری راهبرد [دین جدید] میدهد. ولی اگرفی المثل راهبرد ب که متعلق به زمان پسین است نسبت به راهبرد الف کاملتربوده وبرآن برتری داشته باشد، پس شکل راهبرد از نقطۀ الف به نقطۀ ب دچارتغییرشده است.دراین صورت با راهبردی روبرو هستیم که دیگرشکل راهبرد پیشین رادارانبوده ونسبت به آن کاملتراست. حال سؤال اینست که چرا پیغمبرمتعلق به نقطۀ ب مدعی پیشنهاد راهبرد کاملتری بوده وآنراتبلیغ میکند؟ تغییرراهبرد باید برپایۀ تغییروضعیت صورت پذیرد. بنابراین اگروضعیت ب نسبت به وضعیت الف متفاوت باشد، پس راهبرد دینی که برای وضعیت الف پیشنهادشده است دیگر برای وضعیت ب قابل عملکردن نیست، و به همین ترتیب راهبرد دینی که مطابق باوضعیت ب برنامه ریزی شده است برای وضعیت پ که با ب متفاوت است، صدق نمیکند. حال اگر مبنای دینِ آن پیغمبر پیروی ازتغییرچیزی (جامعه) بوده است، پس براین اساس نظریۀ تغییر درنقطۀ ب نمیتواند متوقف شود. درصورت متوقف شدن، فرضیۀ تکامل مورد ادعای چنین پیغمبری که نیاز به تغییر را دربطن خوددارد، باطل میشود. زیرا تغییرادعائی که حرکت رادرذات خوددارد، باید به عنوان نیروی محرکه وجودداشته باشد. درصورت نگهداشتن دین درنقطۀ ب، موتور تغییر را ازکارانداخته و لذا تغییر تبدیل به سکون وبیحرکتی میشود. درنتیجه از نظرزمانی چنین دینی نمیتواند به زمان آینده امتداد داده شده و ابدی باشد. پس دینِ پیشین برای زمان حال مفید نبوده ودینِ زمان حال نیز برای آینده مفید نخواهدبود. بنابراین به اقتضای نیاززمانی ومکانی هرجامعه ای باید دین دستخوش تغییرقرارگرفته و به روز شود. دراین حالت دین ضمن نزول به درجۀ فقد خصوصیتِ الهی، زمینی شده وارتباطش راباخدا ازدست میدهد. لذا دین از حالت تبعیت [از خدا] به حالت غیرمتبع درآمده وباخدا بی ارتباط میشود. در نتیجه این گروه ازدینها زمینی شده و ارتباطشان با خدای مورد ادعایشان قطع میشود. بنابراین، دینهای گروه ۲ نیز نمیتوانند مدعی دین خدا باشند ودینی که دینِ خدا نباشد به منزلۀ دین محسوب نمیشود.

درمورد دینهای گروه ۲ نظیر یهودیت، مسیحیت واسلام، استدلال دیگری ازجانب دینداران این گروه ارائه میشود. این استدلال براین اساس است که خدا در تمام زمانها از قدیم الایام تابه حال، یکی بوده ودارای شریک وانبازی نمیباشد. ولی [تکامل جامعه یا تکامل بشر] ایجاب نموده است تا خداوند درهربرهۀ زمانی به تناسب و مقتضای نیاز بشر درپیروی ازراهنمائی راستین که بتواند اورا به راه راست مطابقِ جامعه ای که درآن زندگی میکند هدایت کرده واز ارتکاب اعمال مخالف منویات وخواست خدابازدارد، پیغمبرانی را مأمورارشاد بشرنموده است. لُب کلام اینکه معتقدین این سه دین چنین استدلال میکنند که به تناسب تکامل بشر وجامعه درشناخت خدا، خداوند نیز پیغمبران خود را بروفق همان تکامل گسیل داشته و بهمین خاطراست که ۱۲۴ هزار پیغمبر طی سالهای متمادی برای هدایت بشرظاهرشده اند. از جنبۀ منطقی چنین استدلالی قابل قبول نیست چون درجوامعی که پیغمبران یهودی ومسیحی و مسلمان ظاهرشده اند، همۀ مردمان آنها بت پرست بوده وبه پرستش بتهای ساخت بشرمیپرداخته اند. بنابراین از نظرخداشناسی و اعتقادات دینی هیچ کدام از مردمان نامبرده برمردمان پیشین ارجحیتی نداشته وهمۀ آنها بت پرست بوده اند. پس چنین استدلالی نیزباتوجه به شواهد تاریخی بی پایه واساس است.

نکتۀ دیگری که باید مورد توجه قرارگیرد، اقرارهای مکرردرکتاب عهدعتیق قوم یهود مبنی براین واقعیت است که ازعهد باستان اندیشمندان این قوم کوشش داشته اند تا خرافات وموهومات را از یهودیت زدوده و این آئین را بجای آسمانی جلوه دادن، زمینی سازند. تذکر این نکته به این خاطراست که دینهای مسیحیت ونیز اسلام محتویات عهدعتیق را الهی دانسته ودرموارد بسیاری ازنوشته هاواحکام آن پیروی میکنند. ازاین رو، درزیربه چندمورد ازنفرت وبیزاری خدا نسبت به دین ومراسم دینی درکتاب عهد عتیق اشاره میشود.

درفصل ۱ :۱۴- ۱۳ خدا به اشعیاء پیغمبرخوابنماشده وبه او چنین میگوید:

” ديگر اين هدايای باطل را نياوريد. من از بُخوری که می سوزانيد نفرت دارم و ازاجتماعات مذهبی و مراسمی که در اول ماه و درروز سَبَت بجا می آوريد بيزارم . نمی توانم اين اجتماعات گناه آلود را تحمل کنم . از همه ء آنها متنفرم و تحمل ديدن هيچكدام را ندارم.”

مجدداً در مزامیر، فصل ۴۰:۶ داوود پیامبر خطاب به خدا میگوید:

” تو از من قربانی و هدیه نطلبيدی؛ از من نخواستی که برای پاک شدن گناهم حيوانی ذبح کنم…”

ودرعاموس، فصل ۵:۲۱ خدا از تظاهر وریاکاری قوم یهود ابرازانزجارنموده وبه این قوم نهیب میزند که:

” من ازظاهرسازی وریاکاری شما نفرت دارم که باعیدها ومجالس مذهبی خود وانمودمیکنید که به من احترام میگذارید.”

از جنبۀ تاریخی شواهد بالا به روشنی نشان میدهند که یهودیان اوّلیه برای خشنودی خدا به پیشگاه او هدایای زیادی تقدیم کرده وحتی برای رضای خاطر اوبه قربانی کردن گاو وگوسفند یا فرزندان ارشد خود میپرداخته اند. ولی همانطور که از متون پیش گفتۀ عهد عتیق برمیآید، خدا با این گونه اعمال آنها به مخالفت پرداخته وتظاهرات دینی آنان را تحت نام خود نفرت انگیز بشمار آورده ودینشان را که خدائی وانمودکرده بودند چیزی جز گناه نمیداند:

” دیگر اين هدايای باطل را نياوريد. من از بُخوری که می سوزانيد نفرت دارم و ازاجتماعات مذهبی و مراسمی که در اول ماه و درروز سَبَط بجا می آوريد بيزارم . نمی توانم اين اجتماعات گناه آلود را تحمل کنم . از همۀ آنها متنفرم و تحمل ديدن هيچكدام را ندارم. ”

شواهد بالا مؤید آنست که یهودیان عهد عتیق رابطۀ قلبی با خدارا فراموش نموده و بجای آن به تقلید بت پرستان به ایجاد پرستشگاههائی بنام کنیسا پرداخته و با دود کردن کُندرواسفند و بُخورهای مختلف ونیزنذورات وقربانی کردن حیوانات برای خشنودی خدا وبراساسِ بینش خود، سعی در تحکیم دین یهود نموده بودند. در مقابل، با ملاحظۀ نوشته های پیش گفته درعهد عتیق میتوان چنین نتیجه گیری کرد که اندیشمندان یهودی باستان نیزبه دنبال راهی جهت رهائی ازخرافات مذهبی که به منظور تحمیق یهودیان آن برهه از تاریخ بوجودآمده بودند، باآوردن فصل ۱ :۱۴- ۱۳ از اشعیاء نبی، کوشش درتوقف کنیساسازی، قربانی کردن حیوانات بی پناه وحتی قربانی نمودن فرزندان بیگناه برای رضای خدا ومردود کردن اجتماعات وبرپانمودن مراسمی به نام دینِ خدا، کرده بودند.

درمقابل شاهدیم که برخلاف کوششهای بعمل آمده، ساخت وسازکنیساها وکلیساها ومساجد ونیز بُخوراسفند وکُندردرسه دین منتسب به ابراهیمی از قدیم الایام رواج داشته است. درموردِ خاص اسلام حتی کاراز این هم فراتررفته وبا استناد به دستورخداوند به ابراهیم پیغمبر، اسماعیل فرزند خودرا به قربانگاه میبرد. ولی هنگامی که کارد را برحلق اوگذاشته وقصد قربانی کردن او رامیکند، خدااز طریق جبرئیل وی را از این عمل بازداشته و بجای اسماعیل گوسفندی را سرمیبُرد. به تأسی ازقرآن که چنین روایتی را آورده است، هرساله درمراسم حج بی دلیل وبدون نیازبه خوردن گوشت، چند میلیون گوسفند بطرزفجیعی ازسوی مسلمانان به عناوین مختلف درمکّه ذبح اسلامی میشوند. مضافاً با اینکه به دور یک خانۀ سنگی چند متردرچند متر بنام خانۀ خدا همچون اسبان عصاری یورتمه رفته واگردراین مراسم عده ای درمیان جمعیت ازنفس افتاده ونقش زمین شوند، بدون توجه به حفظ جانشان، همچو گاوهای وحشی آنهارا لگدمال کرده واز زندگی ساقط میکنند.

قابل ذکراست که درمذهب شیعه، عده ای دستاربند شیّاد بی کاره وبی هنر بنام سیّد اولاد پیغمبربطور مرتب شیعیان را سروکیسه کرده وکسی هم پیدانمیشود تاازآنها بپرسد که برچه اساسی مردم باید به این جمع درهر مناسبتی باج بدهند واصولاً شجره نامۀ اینان را مشخص کنند که چگونه نسبشان به پیغمبر میرسد؟ شک نیست که دستاربندان با ساختن امامزاده ها وتشویق پیروان نادان برای زیارت واهدای نذورات به آنها وساخت وسازمداوم وبدون وقفۀ امامزاده ها برقبرهای ناشناخته ای بنام مقبره های ایل وتبارامامان، به اوامر ومنویات خدا پشت کرده وبجای خداپرستی مردم را به امامزاده پرستی ومرده پرستی ودرنهایت به بت پرستی ترغیب میکنند.

نتیجۀ نوشتۀ حاضراینست که حتی اگر خدائی هم وجودداشته باشد، چنین خدائی فاقد دین بوده واینهمه جماعتی که ادیان مختلفی را بنام دین خدا وانمودمیکنند، جز جمعی فریبکار ودروغگو وشیّاد نیستند. وقت آن رسیده تا بساط این دین سازان جمع شده ودکانهای دین سازی ودینکاری بکل تخته شوند. مردم برای ارتباط با خدای خود نیازی به این همه دم ودستگاه و دلال وواسطه بنام خاخام وکشیش وآخوند ومفتی ندارند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)