از مجموعه افاضات فلسفی

بنده تازگیها به این نتیجه رسیده ام که ما ایرانیها بر خلاف آنچه دکتر عباس کاظمی در مقاله ای در مجله اندیشه پویا و ایرج کریمی در فیلم “باغهای کندلوس” می گوید بیشتر از اینکه پیکان باشیم، پیکان بار هستیم. در واقع نه پیکان هستیم و نه سایپا(نیسان گاوی). نه کار آیی پیکان را داریم که مثلا بتوانیم در فصل سرما هشت نفر الی نه نفر را در خود جا بدهیم و از شدت تراکم گرمشان شود و از طرف

ی نه ساپیا هستیم که بتوانیم میزان قابل توجهی بار حمل کنیم. مثلا شما اگر با پیکان بار بخواهید اسباب کشی کنید باید سه و سی بار از مبدا بروید مقصد تا همه وسایل جا به جا شوند. در واقع میزان قابل توجهی بار نمی توانیم حمل کنیم. این خیلی بی ربط به رابطه ما با دموکراسی نیست. یعنی بالاخره به دموکراسی می رسیم اما همچون اسباب کشی با پیکان بار دویست سالی طول می کشد. از طرفی به پیکان بودن خودمان هم قانع نیستیم. یعنی اینکه یک ماشین بی خاصیت باشیم که در فصل گرما از گرما بپزاند آدم را و در فصل سرما آدم پی پی در ماتحتش بشود آلاسکا. در واقع به آنچیز بی خاصیتی که هستیم قانع نیستیم و به چیز با خاصیتی هم تبدیل نمی شویم. به هر حال آن پشتمان را باز می کنیم و سقفش را بر می داریم تا از پیکانیت رهانیده شده به پیکان باریت سیر و سلوک کنیم تا بگوییم مقدار مشخص اما اندکی بار امانت را می توانیم بر دوش بکشیم.
از آن طرف پیکان بار نه مثل پیکان قیافه موقر و بدبخت و مظلومی دارد که آدم دلش برایش کباب شود و بگوید از این تن نحیف و مظلوم واقعه ای هیجان انگیز رخ نمی دهد و نه مثل سایپا وحشی و بدوی و با ابهت است تا آدم شیفته سیکس پکش بشود لااقل. یک قیافه بیخود و نا به سامان و بی ریخت دارد که توی هیچ خیابان و اتوبانی آدم جلب تماشایش نمی شود. نه مثل پیکان اینطوری است که پشت چراغ قرمز هیچ کس آدم حسابش نکند نه مثل سایپاست که همه بگویند حق تقدم با شماست بفرما برو. از آن طرف ماشین بلاتکلیفی هستیم. نه مثل سایپا می توانیم سرمان را بیندازیم پایین مثل گاو پشت کنیم به قوانین شهری، مدنی و قوانین راهنمایی رانندگی و در کل پشت به تاریخ و سنت کنیم و افسار گسیخته برویم پیش به سوی مدرنیته و آنارشیسم و هر چیز ایسم دار دیگری نه مثل پیکانیم که اصلا توان نداشته باشیم قوانین را حالا در هر زمینه یی زیر پا بگذاریم و گیر کرده باشیم توی یکجور خوبی از سنت. سرعتپ یکان بار از پیکان بیشتر است و از سایپا کمتر. نه می تواند صدای جواد یساری و عباس قادری و در موازات آن ساسی مانکن و علیشمس ازش پخش شود مثل سایپا(راننده های سایپا موزیکهای مورد علاقه شان در این دو دسته جای دارد بنا به تحقیق میدانی) نه مثل پیکان است که مرضی هازش پخش شود و داریوش و گوگوش. دقیقا پیکان بار جایی ست که باید از آن صدای خواجه امیری و چاووشی و هنگامه پخش شود. یک صدای بلاتکلیف بین خوب بودن و بد بودن، روشنفکر بودن و بازاری بودن. بدتر از همه نه مثل پیکان در سهمیه بندی بنزین اندازه همه ماشینها بنزین نصیبش می شود نه مثل سایپا اِن لیتر بنزین در سهمیه بندی دارد. باز این وسطها سیر می کند. نه سهم زیادی دارد و نه سهم کمی.در کل پیکان بار یک چیز متوسط، متوسط الحال است که تقریبا ماشینِ سواری است، تقریبا بار حمل می کند، تقریبا به درد می خورد و در کل هم به دردی نمی خورد. مثل زندگی همه ما ملت آریایی که همه چیزمان تقریبا است. آدمهای تقریبا هستیم ما. تقریبا آدم هستیم ما

ا.  بلاغتی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)