همزیستى مسالمت‏آمیز و صلح، که این روزها شعار و دستاویز همگان شده است، نیازمند مبنا و محورى است که افراد، ملتها و قدرتها را در حول آن کنترل و محدود کند و از طرفى به آنها پویایى ببخشد. نویسنده مقاله، پل تیلیخ، دانشمند الهیاتى معاصر، معتقد است‏بهترین مبنا براى رسیدن به چنین هدفى، دین است. مشخصات کتابشناسى مقاله چنین است:
Tillch, paul, “Frantiers” in The uture of Religions, (New York: Harper and Row, 1966), PP.52 – 63

برگردان: احمدرضا جلیلی 

منبع: الشیعه 

مرزها

بخش اول

براى افتخار بزرگى که اکنون نصیبم شده است، معتقدم که باید سپاسگزار مرزشکنیهاى سه‏گانه‏اى باشم که هیات اجرایى اتحادیه بازاریابى تجارت کتاب در آلمان انجام داده است. این هیات، مرز قومیت را درهم شکسته و مانند غالب موارد درگذشته، جایزه صلح را به شهروند کشورى دیگر اعطا کرده‏اند. آنان مرز بین اقدام سیاسى و کار معنوى را به فراموشى سپرده و جایز صلح را به کسى اعطا کرده‏اند، که اگر اصلا کارى کرده باشد، به صلح – یعنى به تحقق جامعه انسانى جهانى – بیشتر از طریق کار فکرى خدمت کرده است تا از طریق عمل سیاسى، و آنان سد بین فرهنگ و دین را که هر دو طرف آن را به شدت استحکام بخشیده بودند درهم شکسته‏اند، و در مقام یک سازمان فرهنگى، جایزه صلح را به یک عالم الهیات اعطا کرده‏اند. این مرز شکنیهاى سه‏گانه، نشانه بسیار مشهودى است از حال و هوایى که در آن جایزه صلح بنیانگذارى شد. حق شناسى من در این هنگام، فقط تلاشى مى‏تواند در این جهت‏باشد که با سخنانم بیانى فلسفى و در نتیجه بیانى دینى و سیاسى از این حال و هوا به دست دهم – زیرا در اینجا نیز، مرزبندیها، قطعى نیستند.
مایلم که از «مرزها» گفتگو کنم – مفهومى که در زمانى دلبستگیهاى فلسفى و شخصى مرا برانگیخته است. «روى خط مرزى‏» ” Auf der Grenz ” عنوانى بود که به کتاب کوچکى در باب توصیف نفس دادم و با آن خود را اندکى پس از مهاجرت به آمریکا معرفى کردم; و کتاب کوچکى [نیز] که Evangelisches Verlags werk براى جشن امروز از چاپ درآورده; ” Auf der Grenz ” [«روى خط مرزى‏»] نام دارد. این کتاب چاپ آمریکا، گزارشى بود در باب مرزهاى فراوانى که به طور کلى سرنوشت‏بشرى و در عین حال سرنوشت فردى بودند: حدود مرز بین روستا و شهر، بین بزرگ مالکى و دستگاه کشورى، بین جامعه بورژوایى و قلندرمآبى، بین کلیسا و جامعه، بین دین و فرهنگ، بین کلام و فلسفه و بالاخره از جنبه شخصى بین دو قاره.
روى مرز بودن، یعنى در اوضاع و احوال مرزى بودن، آکنده از کشاکش و جنبش است. روى مرز بودن، در واقع، آرام نماندن است، بلکه گذشتن، تکرار بازگشتن و گذشتن، و پس و پیش رفتنى است که هدف آن، ایجاد منطقه سومى آن سوى قلمروهاى فروبسته است; منطقه‏اى که در آن بتوان، بدون محصور شدن در چیزى که شدیدا فروبسته است، لختى آرام گرفت. این اوضاع و احوال مرزى، هنوز اوضاع و احوالى که بتوان آن را «صلح‏» نامید، نیست; و با این همه دروازه‏اى است که هر فردى باید از آن عبور کند، و ملتها باید از آن عبور کنند تا به صلح دست‏یابند، زیرا صلح، قرارگرفتن در آن امر جامع (Ubergreifenden) است که با گذشتن از مرزها و بازگشتن به آنها در جستجوى آنیم. تنها کسى که در هر دو سوى خط مرزى حضور داشته باشد، مى‏تواند به امر جامع و در نتیجه به صلح خدمت کند – نه آن کسى که در آرامش خود خواسته چیزى که شدیدا فروبسته است، احساس امنیت مى‏کند. صلح در جایى – در زندگى شخصى و زندگى سیاسى – پدیدار مى‏شود که حد و مرز پیشین – ولو اینکه هنوز به عنوان حد و مرزى جزئى باقى باشد – اهمیت و در نتیجه نیروى خود را براى ایجاد آشوب از دست داده باشد. صلح، زندگى بى کشمکش در کنار یکدیگر نیست، وحدتى است در درون چیزى که جامع طرفین است، و در آن تقابل قوا و تعارضات حیاتى بین امور قدیم و امور گهگاه جدید، از میان نرفته است; اما این قوا و تعارضات به صورت ویرانگرى درگیر نمى‏شوند، بلکه در آرامش امر جامع حفظ مى‏شوند.
اگر گذشتن از مرزها و بازگشتن به آنها راهى به سوى صلح و آرامش است، در این صورت، ریشه آشوب و جنگ، نگرانى در مورد آن چیزى است که در طرف دیگر قرار دارد، و عزم به از میان برداشتن آن چیزى است که از آن نشات مى‏گیرد.

بخش دوم

هنگامى که سرنوشت، آدمى را به مرز هستى‏اش سوق مى‏دهد، او را شخصا آگاه مى‏سازد به اینکه وى در آستانه این تصمیم گیرى است که آیا به همان چیزى که هم اینک هست، تمسک جوید، یا اینکه از خود فراتر رود. هر شخصى در آن لحظه به مرز هستى‏اش سوق داده مى‏شود. او غیرى را در وراى خودش ادراک مى‏کند و آن غیر در نظر او به صورت یک ممکن پدیدار مى‏شود و در او دلواپسى نسبت‏به امر بالقوه را بیدار مى‏سازد. در آیینه غیر محدودیت‏خودش را مى‏بیند و واپس مى‏نشیند; چرا که در عین حال این محدودیت، امنیت او بود و اکنون این امنیت‏به مخاطره افتاده است. دلواپسى نسبت‏به امربالقوه، او را به واقعیت فرو بسته خود و سکون زودگذر آن واقعیت‏بازپس مى‏کشاند. اما اوضاع و احوالى که بدان باز خواهد گشت، دیگر آن اوضاع و احوال پیشین نیست. تجربه او از امر بالقوه و واماندگى‏اش در برابر آن، دغدغه خاطرى براى او برجاى مى‏گذارد که ریشه کن شدنى نیست و تنها با سرکوبى از ضمیر بیرون رانده مى‏شود. و در جایى که چنین اتفاقى روى دهد، آن پدیده روحى‏اى پدید مى‏آید که Fanaticism [ تعصب ورزى] مى‏نامیم. معناى اصلى واژه Fanaticism «الهام یافته از ناحیه خدا» است. این همان امرى است که متعصب احساس مى‏کند; اما معناى خود این واژه تغییر یافته است و به جاى آن مى‏توان «الهام یافته از ناحیه شیطان‏» گفت، یعنى ناشى از یک ساختار روحى آشفته، و از این رهگذر واجد واقعیتى ویرانگر. این حالت ممکن است‏به درجات کمتر، بیشتر یا بسیار زیاد در افراد و در گروهها به ظهور رسد.
من به دانشجویان جوان، دانشمندان الهیات یا شاید دانشمندان علوم طبیعى، مى‏اندیشم که از آن امنیت‏خاطر ناشى از تفکر و اعتقاد شدیدا فروبسته پا به دانشگاه گذاشته‏اند; و در دانشگاه به مرز تفکر و اعتقادى دیگر رهنمون مى‏شوند; و در آیینه غیر به سرشت‏خویش پى مى‏برند، و امر بالقوه را تجربه مى‏کنند، اما مرد آن نیستند; و به همان مسلمات قدیمى مى‏آویزند، اما اینک با هدف از میان برداشتن مرزهایى که نمى‏توانند از آنها عبور کنند، و با هدف اینکه همه امکانات معنوى را تابع امکانات معنوى خود کنند، و با هدف منحل ساختن آنها در هویت‏خودشان، متعصبانه به تایید آن مسلمات مى‏پردازند.
ستیزه‏جویى انسان متعصب، ناشى از ضعف و ناتوانى او و دلواپسى او نسبت‏به شکستن حد و مرز خودش و عجز او از درک آن چیزى است که در غیر تحقق یافته، و او در خودش سرکوب کرده است. این هم پیش مى‏آید که فرد، در حالت دودلى در مورد جهان معنوى خودش، بتواند مرزشکنى کند، در اعتقاد جدید، امنیت‏شدیدا فروبسته تازه‏اى بیابد، هرگز عقب نشینى نکند، ستیزه‏جویى‏اى در جهت مقابل آغاز کند – و این همان تعصب ورزى غالبا بسیار شدیدى است که یاغیان متدین و یاغیان دین ستیز دارند. این امر زمینه‏اى است که جنگهاى دینى از آن ناشى مى‏شوند; و اگر امروز این جنگها دیگر توام با خون و خونریزى نیستند، با این همه پیکارهایى هستند که دل و جان آدمیان را به لرزه مى‏اندازند، و در آنها اسلحه تنفر – یعنى دروغ، تحریف، طرد، سرکوبى – به منظور از میان برداشتن مرزهایى به کار گرفته مى‏شوند که در اثر ضعف مفرط، قادر به گذشتن از آنها نبودیم. گروههاى دینى و همه دستگاههاى دینى، ممکن است‏به چنین موضعى کشیده شوند. بى مناسبت نیست که در اینجا سخنى درباره دستگاههاى دینى پروتستانى آلمان بگویم.
چه بسا پیش از [آغاز] کشمکش میان دستگاههاى دینى، گروههایى در بین آنان وجود داشت که واقعا از مرز گذشته، اما راه بازگشت را نیافته بودند، و تنگنایى را که بدان وارد شده بودند – یعنى مسیحیتى را که نقادى تهى‏اش ساخته بود – به جایى که رفتند با تنگنایى که از آن درآمده بودند – یعنى مسیحیتى که عرف و سنت‏به انجمادش کشیده بود – معاوضه کردند. دستگاههاى دینى مسیحى، ناگزیر بودند در مقابل یورشهاى از بیخ و بن ضد مسیحى نازیسم به سنت توسل جویند، و از هویت‏خود به قیمت تنگتر کردن حد و مرز حیاتشان دفاع کنند. اما وظیفه آنان امروز بازگشت‏به مرز، گذشتن از آن و دست و پنجه نرم کردن براى رسیدن به امر ماوراء در رفت و برگشت‏بین دستگاه دینى و فرهنگ است. اگر دستگاههاى دینى تن به مخاطره این گذشتن از مرز هویت‏خود ندهند، براى افراد بیشمارى که اساسا وابسته به آنها هستند، اثر و خاصیتى نخواهند داشت و دغدغه شکست‏خوردن مى‏تواند خودپسندى متعصبانه‏اى به بارآورد که بر آن مى‏شود که فرهنگ را در خود بگنجاند و حد و مرزى را که در مقابل آن است، از میان بردارد.
مى‏توان نمونه دیگرى از دعوت به مرزشکنى ارائه داد. این دعوت نیز با فرد آغاز مى‏شود و به اوضاع و احوال گروههاى همین زمان مى‏رسد. به افرادى مى‏اندیشم، که چه به علت مطالعه و چه در اثر مواجهات شخصى، در دیار خودشان یا در دیارى بیگانه، با امکان بیرون رفتن از حد و مرزهاى ملى یا فرهنگى مواجه‏اند. لحظه‏اى حدود و ثغور حیات فرهنگى خودشان محدودیت ملت‏یا قاره خودشان، براى آنان مشاهده پذیر مى‏گردد; اما نمى‏توانند این منظره را تحمل کنند، نمى‏توانند مرز شکنى کنند و در جستجوى امرى ماوراء برآیند.
دلواپسى نسبت‏به امربالقوه آنان را در قبضه خود مى‏گیرد و به عقب مى‏راند و مواجهه با امر بیگانه، که چالشى براى مرز شکنى است، سبب تعصب ورزى‏اى بیزار از بیگانه مى‏شود. آدمى بر آن مى‏شود که حد و مرزى را که یاراى شکستن آن را ندارد، با نابود ساختن آنچه غریب و بیگانه است، از میان بردارد.
در میان همه اهل صنعت، طبقه‏اى اجتماعى وجود دارد که به نحو تحسین آمیزى با این چارچوب نظرى قابل توصیف است: طبقه میانه فرودست، خرده بورژوا یا – در یک تمثیل که به لحاظ جامعه شناختى جامع است – طبقه بى‏فرهنگ. با قطع نظر از اینکه آدمى در چه طبقه اجتماعى ظاهر مى‏شود، مى‏توان او را دقیقا به منزله کسى توصیف کرد که – به سبب تشویش در رسیدن به مرز خودش و دیدن خود در آیینه دیگرى – هرگز نمى‏تواند با فراتر رفتن از مرز امور معهود، امور مقبول و امور مرسوم خود را به مخاطره اندازد. وى امکاناتى را که گهگاه به هر فردى داده مى‏شود تا از خود فراتر رود – خواه فردى باشد که امکان داشت‏خودش را ازتنگناى خود بیرون بکشد، یا یک اثر هنرى غیر متعارف باشد که امکان داشت امنیت مبتنى برخود او را به آشوب بکشاند – تحقق نایافته، رها مى‏سازد. اما همه جا در اطراف خویش افرادى را مشاهده مى‏کند که پا از مرزهایى بیرون گذاشته‏اند که او را یاراى عبور از آنها نیست، و این رشک خفى به تنفر مى‏گراید.
و هنگامى که در آلمان دوره هیتلر، تنفر براى به ظهور رساندن خود قدرت نامحدودى یافت، مرزها بسته بودند، به طورى که کل یک ملت نتوانستند فراسوى خود را ببینند. در آن زمان تلاشهایى صورت گرفت تا مرزها از میان برداشته شود، یا با تسخیر یا با تخریب آنچه در آن سوى مرز قرار داشت; و آن چیز، خواه نژادهاى دیگر باشد یا اقوام همجوارى که با نظامهاى سیاسى یا سبکهاى هنرى جدید مخالفت مى‏ورزیدند، خواه طبقات اجتماعى برتر باشد یا فروتر، یا شخصیتهایى که با مرزشکنى مجال بروز یافته بودند. چه بسا در هر فردى این میل اهریمنى هست که‏مرزهاى‏خودراکاملامحوکند،تابه‏تنهایى همه چیز شود.
بنابراین، احساس مى‏کنم که به عنوان یک عالم الهیات وظیفه خود را به انجام نمى‏رساندم، اگر نکته دومى را اضافه نمى‏کردم: نخست اینکه در همه دیارها، و در ایالات متحده نیز، عواملى هستند که با آن نوع بى‏فرهنگى که توصیف آن رفت همخوانى دارند. این عوامل گهگاه، کما بیش با موفقیت، سر بر مى‏آورند، اما امروزه به صورتهاى جدید و با پیروان بسیار زیاد چهره کریه خود را نشان مى‏دهند. دومین نکته‏اى که فقط با ترس و لرز، به عنوان کسى که در سالیانى از عمرش، برلین برایش نه تنها موطن، بلکه مفهومى دینى بود، مى‏گویم: هر سخنى درباره مرزشکنى گفته‏ام در مورد عبور از خطى که امروز عبور از آن براى جهان غرب از هرکار دیگر دشوارتر است، یعنى شکستن مرزى که ما را از شرق جدا مى‏کند، نیز صادق است. خطاست که تعلیم و تربیت، ادبیات و تبلیغات، مانع عبور غربیان از این مرز مى‏شوند; و این وضعى نیست که تنها در برلین برقرار باشد. از این گذشته، باید ببینیم که در ژرفاى جهان شرق چه مى‏گذرد، و درصدد برآییم که آن را از دیدگاهى انسانى – نه صرفا به قصد بحث و نزاع – درک کنیم; و اى کاش مى‏توانستم این مطلب را با کسانى که آن سوى این خط هستند، در میان بگذارم.
غربیانى که مسئولیتهاى سیاسى و معنوى دارند، باید از این مطلب دفاع کنند که تعلیم و تربیت اقوام و ملتها تنها براى ترسیخ و تعمیق آنچه از آن خودشان است نافع نیست – هر چقدر هم که این ترسیخ و تعمیق مهم باشد – بلکه براى این هم هست که آنان را از مرز عبور دهد – از حیث علم، از حیث فهم، و از حیث مواجهه، ولو اینکه آنچه با آن مواجه مى‏شوند، در ظاهر فقط چیزى مخالف و ضد باشد. ترغیب به عبور از آنچه که صرفا از آن خود یک قوم و ملت است، همان چیزى است که تعلیم و تربیت مى‏تواند در جهت نیل به صلح ارائه کند; و از هر چیز دیگر مهمتر در این لحظه، آگاه ساختن اقوام و ملل از تاریخ است که معرفت تاریخى را با فهم تاریخى تثبیت مى‏کند و به هیچ وجه محدود و منحصرنیست‏به‏کارهایى‏که‏درمدارس‏درباب‏تاریخ‏مى‏شود.

بخش سوم

تا کنون درباره مرزشکنى گفتگو کردیم; اما مرز نه فقط چیزى است که باید از آن عبور کرد، بلکه چیزى است که باید آن را به ثمر رسانید. مرز یکى از ابعاد صورت است و صورت، هر چیزى را آن چه که هست، مى‏سازد. [اشاره دارد به قاعده فلسفى شیئیه‏الشى‏ء بصورته: چیز بودن هر چیز به صورت آن است]. انسان و حیوان این امکان را به ما مى‏دهد که از انسانها چیزهایى مطالبه و درباره آنان چیزهایى اظهار کنیم که از حیوان نه مى‏توان مطالبه کرد و نه توقع داشت. مرز بین انگلستان و فرانسه، رشد و تحول دو فرهنگ بزرگ و از اساس متفاوت را امکانپذیر ساخت و مرز بین دین و فلسفه، آزادى تفکر فلسفى و شور و شوق تسلیم دینى را امکانپذیر مى‏سازد. تحدید حدود [در اینجا مراد از definition معناى لغوى آن، یعنى تحدید است ab – grenzung ] است، و بدون آن درک یا تشخیص واقعیت امکانپذیر نیست.
هیچ فرهنگى به اندازه یونانیان از اهمیت‏خط مرزى آگاه نبوده است. افلاطون و اسلاف فیثاغورثى‏اش، هر چیز ایجابى‏اى را به امور محدود و هر چیز سلبى‏اى را به امور نامحدود نسبت مى‏دادند. فضا، حتى خود نفس محدود است. شمایل خدایان و معبدى که در آنها پیکر این خدایان را مى‏تراشند، همواره با معیار امور انسانى حد گذارى مى‏شوند. اندیشه حدگذار باید شور و شوقى را که انسان را به سوى امور نامحدودمى‏کشاند، محدود سازد. قهرمان تراژدى را که حد و مرز ذاتى را درهم مى‏شکند، خدایان – محافظان مرزها – به عقب مى‏رانند و نابود مى‏سازند. حدود و ثغور ذاتى آدمى، موضوع بحث‏سروشان غیب و راز بینان، تراژدى نویسان و فیلسوفان است. اینان مى‏خواهند انسان را از حدود و ثغور کاذبى که در عالم واقع دارد و زیاده از حد تنگ یا فراخ‏اند، به حدود و ثغور ذاتى‏اش باز گردانند، چون حد و مرز ذاتى و حد و مرز واقعى برهم منطبق نمى‏شوند و حد و مرز ذاتى مطالبه‏گر است، حکم مى‏کند، و اهدافى فراسوى حد و مرز واقعى عرضه مى‏کند.
در میان نسل جوانتر، در ایالات متحده آمریکا و خارج از آمریکا در سالهاى اخیر مشکلى پدید آمده است که در نوشته‏ها و بحثها به کرات بدان پرداخته مى‏شود: «جستجوى هویت‏». جستجوى هویت، زبان حال دوره‏اى است که در آن بسیارى، نه فقط به تنهایى و به عنوان فرد، بلکه به عنوان عضو اجتماع ملى، فرهنگى و دینى، از یافتن حد و مرز ذاتى در درون و بیرون از حدود و ثغور واقعى موقت‏خود ناتوانند. چگونه افراد، اقوام و ملتها مى‏توانند هویت و در نتیجه، حدود و ثغور حقیقى‏شان را، هنگامى که معنا و مقصود نهایى‏شان را در حدود و ثغور واقعى از دست مى‏دهند، بیابند؟ اینجا همان جایى است که مساله مرز و مساله صلح و آرامش درهم مى‏آمیزند. چون کسى که هویت‏خود و در نتیجه مرز سرشت‏خود را یافته است، لزومى نمى‏بیند که خود را محصور کند یا منفجر شود، او سرشت‏خویش را فعلیت‏خواهد بخشید. البته، در این فعلیت‏بخشى، همه آن مسائل مربوط به مرزشکنیها، باز مى‏گردند – اما این بار همراه با آگاهى از خود و از بالقوگى خودش. در همه زمانها و در همه مکانها، نوع بشر عهده‏دار کارى شده که فراتر از سرشت ذاتى و حدود و ثغورش بوده است. مبلغان این نگرشها که تجربیات دینى، مکاشفات اساسى و نیز فرهنگهاى خلاق به آنان بستگى دارد، ازطریق قوانین و فرمانها به انحاء مختلف، حدود و ثغور ذاتى هر چیزى را که انسانى است، بیان کرده‏اند. این مبلغان وجدان فرد، یعنى نداى سرشت ذاتى او را بیان کرده و دیر زمانى به خلقیات گروههاى انسانى شکل بخشیده‏اند، اما حق روند حیات در قالب قانون ادا نمى‏شود. سرشت ذاتى شامل هدف هم هست و واژه‏هاى معادل مرز – نظیر واژه لاتین ” finis ” و واژه یونانى ” telos ” ، غالبابیانگر غایتى هم هستند که روند حیات به سوى آن در تکاپوست.
در نظر سقراط، آگاهى از این هدف، نداى روح محافظ و الهامگر او بود که حد و مرز ذاتى او را در تصمیم گیریهاى دشوار به اونشان مى‏داد. در مسیحیت، این آگاهى، از هدایت‏یافتگى دینى -یا به صورت پوینده‏ترى- برانگیخته روح‏القدس بودن است. در میان اقوام و ملل، این آگاهى، همانا وظیفه -آگاهى است، که در آن، هویت- و همراه با آن حد و مرز ذاتى -یک ملت آشکار مى‏شود. آثار و نتایج جهانى -تاریخى وظیفه آگاهى خارق‏العاده‏اند. این آثار و نتایج‏براى چند و چون صلح و آشوب در عالم روابط ملتها بسیار سرنوشت‏ساز بوده‏اند. آگاهى رم از وظیفه خود، که ابلاغ اندیشه قانون بود، وحدت فرهنگ مدیترانه‏اى را به وجود آورد. وظیفه – آگاهى بنى اسرائیل، شالوده سه دین پیامبرانه غرب است. وظیفه – آگاهى امپراطورى آلمان وحدت دینى – سیاسى قرون وسطى را به وجود آورد. وظیفه – آگاهى ایتالیایى دربارهاى عهد رنسانس، نوزایى ( رنسانس) جهان غرب را از درون عهد باستان روحى و مسیحى، و وظیفه – آگاهى فرانسویان تمدن طبقه‏هاى فرادست و آزادسازى شهروندان را و وظیفه – آگاهى روسها قبل و بعد از انقلاب بلشویکى، امید به نجات غرب را از انحطاط فرد باورانه از رهگذر وحدتى مبتنى بر دین یا ایدئولوژى به ارمغان آورد; و وظیفه – آگاهى آمریکاییان، باور به آغازى تازه و شور و نشاط یک جنگ صلیبى [دیگرى] را براى دستاورد همگانى‏اش به وجود آورده است. در همه این موارد، وظیفه – آگاهى یک قوم و ملت، حدود و ثغور ذاتى‏اش را یافته است و در صدد بر آمده است تا آنها را به صورت حدود و ثغور واقعى درآورد.
اما از این رهگذر، آن چیزى اتفاق افتاد که مسبب فقدان صلح و [وجود] تراژدى تاریخ جهان است. نیرویى که براى به ثمر رساندن هر چیز زنده‏اى لازم است، – در بعد سیاسى همچون بعد شخصى – این گرایش را دارد که خود را از قید آن هدفى که باید تامین کند، یعنى تحقق آن وظیفه، برهاند، و مراد از آن وظیفه این است که موجود زنده مستقل شود، و آنگاه واقعیتى را به وجود آورد که مخرب مرزها و مخالف طبیعت است. هر نیرویى شر نیست، نیرویى شر است که از قید حد و مرز ذاتى خودش رها شده باشد. چنین نیرویى زمانى که وظیفه – آگاهى، نیروى خلاقش را از دست داده باشد و گاهى نیز زمانى که وظیفه – آگاهى یکسره از دست مى‏رود، به نهایت قوت و شدت خود مى‏رسد.
به نظر مى‏رسد که در مورد آلمان سده‏هاى نوزدهم و بیستم، قضیه از همین قرار باشد. شکست آلمان از اواسط سده نوزدهم بدین سو، ناشى از این واقعیت‏بود که آلمان قدرت خود را گسترش داد، بى آنکه این قدرت در خدمت وظیفه‏اى قرار گیرد. آنچه بیسمارک Politik Real [سیاست واقعى] نامید، سیاست مبتنى بر قدرت و بدون وظیفه – آگاهى هدایتگرانه بود. و از این رهگذر، هیتلر توانست‏به سهولت هر چه تمامتر [یعنى چنان آسان که گویى خدا مى‏خواست کارى را انجام دهد] وظیفه – آگاهى نژادى نامعقولى را به گروههاى وسیعى از مردم آلمان القا کند – صورت ظاهرى کاذب و فریبنده و در عین حال مؤثر از گسترش قدرتى که هیچ وظیفه – آگاهى واقعى‏اى هدایتش نمى‏کرد.
صلح و آرامش در جایى امکانپذیر است که قدرت در خدمت وظیفه – آگاهى اصیل قرار گیرد و شناخت‏حد و مرز ذاتى، نفوذ حدود و ثغور واقعى را محدود سازد. این واقعیت که این اساس و شالوده سیاست پذیرفته نشد، منشا فقدان صلح در آلمان قرن بیستم است. هدف همه تلاشهاى صلح‏جویانه در ادبیات و سیاست، باید این باشد که آن اساس و شالوده از نو پذیرفته شود. از مذاکرات صلح اجتناب ورزیم، که چون مددکار نمى‏توانند بود، ضرر مى‏زنند، چرا که تاریخ جهان عمیقا در کارهاى اهریمنى ریشه دارد. قانون باورى صلح طلبانه مقتضى پایبندى محکم و بى قید و شرط به مرزهاست، به همان صورتى که در واقع امروزه رسم شده‏اند. این قانون باورى صلح طلبانه، پویایى تاریخ جهان و تاثیر خلاقانه و اصلاحگر مرز ذاتى را به دست فراموشى مى‏سپارد.
از این مطلب، اشکال دومى به تعلیم و تربیت‏سیاسى آلمان و در نهایت‏به خود سیاست وارد مى‏آید. اولین اشکال این بود: سوق دادن به مرز شکنى، یعنى عبور از حد و مرز واقعى و غلبه بر دلواپسى نسبت‏به آن چیزى که در طرف دیگر قرار دارد. دومین اشکال این است: سوق دادن به پذیرش حد و مرز ذاتى خود و در پرتو آن داورى درباره ارزش بیشتر یا کمتر حدود و ثغور واقعى. در این پرتو، حد و مرزهاى تنگ سیاسى ممکن است‏بیشتر از حد و مرزهاى گشاده‏تر مناسب حال یک قوم و ملت‏باشند. مرزهاى مختلف ممکن است نشان دهنده اجزاى یک گروه انسانى باشند، که در ذات تاریخى گروه وحدت زبانى دارند، ولى وحدت سیاسى ندارند. پذیرش مرزهاى تنگ مى‏تواند در جلو بردن ذاتى و نیز مسیرى که در امتداد آن ملتى هویتش را کشف و حفظ کند، جامع‏تر باشد. این قضیه بارها در جریان تاریخ به اثبات رسیده است و امروز ما در لحظه تاریخى‏اى قرار گرفته‏ایم که در آن تحقق مرزهاى ذاتى در مورد بیشتر سرزمینها، دست کم در جهان غرب، بستگى به آن دارد که این سرزمینها، خود را وقف مرزهاى واقعى جامع‏تر سازند.
آیا مرزهاى کاملا جامعى وجود مى‏تواند داشت؟ نظرا بلى; زیرا حدود و ثغور ذاتى همه گروههاى انسانى در مرزهاى ذاتى انسانیت منطوى است. هویت هر گروه واحد، تجلى هویت انسانیت و تجلى سرشت‏حیات انسانى است; اما امروزه اوضاع و احوال در مورد مرزهاى واقعى فرق مى‏کند. مرزهاى واقعى را یکى از عمیق‏ترین انشقاقها در تاریخ جهان رسم کرده است، یعنى انشقاق بین شرق و غرب به معناى سیاسى، که هم شامل اراده معطوف به قدرت و هم شامل -وظیفه آگاهى است. – در واقع وظیفه آگاهى‏اى که در هر دو خصیصه انحصارطلبى دارد و بنابراین، با در نظر گرفتن اوضاع وشرایط تکنولوژى معاصر: نوع بشر را به خود ویرانگرى تهدید مى‏کند.

بخش چهارم

این مطلب به عمیق‏ترین و تعیین کننده‏ترین مشکلات خط مرزى مى‏انجامد. همه حیات یک مرز مشترک دارد: کرانمندى. واژه لاتین ” finis ” هم به معناى «مرز» است و هم به معناى «انتها».
مرز نهایى [به ترتیب] پشت هر مرز دیگر قرار دارد و به مرز دیگرى صبغه ناپایدارى مى‏بخشد. ما همواره روى این خط مرزى قرار داریم، اما هیچ کس را یاراى گذشتن از آن نیست. تنها یک موضع نسبت‏به آن هست و آن هم موضع پذیرش است. این امر درباره افراد، گروهها، خانواده‏ها، نژادها، و اقوام و ملل صادق; است اما هیچ امرى دشوارتر از پذیرش آخرین مرز گذرناپذیر نیست. هر چیز کرانمند گرایش به این دارد که خود را تا ناکرانمندى بگسترد. فرد مى‏خواهد که حیات خود را تا بى‏نهایت ادامه دهد، و در بسیارى از دیارهاى مسیحى نشین، در درون و بیرون دستگاههاى دینى مسیحى، خرافه‏اى شکل گرفته است که حیات جاویدان را به غلط، به دیمومت [ ماندگارى] بى انتها سوء تفسیر مى‏کند و نمى‏فهمد که ناکرانمندى امر کرانمند مى‏تواند رمز دوزخ باشد. به همین نحو، خانواده‏ها به قبول کرانمندى زمانى و مکانى‏شان تن در نمى‏دهند و همدیگر را در نبردى دو جانبه براى از میان برداشتن این مرز از پاى در مى‏آورند. اما مهمترین مساله براى امکان [برقرارى] صلح، این است که ملتها کرانمندى خودشان – یعنى کرانمندى زمانى، مکانى، و کرانمندى قدر و ارزششان – را بپذیرند.
وسوسه عدم پذیرش کرانمندى، و ارتقاى نفس خود به مرتبه ذات نامشروط، یعنى ذات الهى، در سرتاسر تاریخ سریان دارد. هر کسى که به دام این اغوا بیفتد، خود و دنیاى خویش را به نابودى مى‏کشاند. از این روست که پیامبران اقوام را و بالاتر از همه، قوم خود را محکوم مى‏کردند و از این‏روست که مرثیه‏هایى که در آوازهاى دسته جمعى یونانیان مى‏آمد، نسبت‏به عجب و نخوت نوع بشر هشدار مى‏داد. اینجاست که باید از نظام مطلق باورى سیاسى عصرمان این توصیف را به دست دهیم که: آنها مخوفترین مظاهر نیروهاى اهریمنى و مخرب نهفته در اعماق [وجود] آدمى هستند. همه قدرتهاى روزگاران گذشته که انسانها را قربانى خود مى‏کردند، روى هم رفته، مجموع تعداد قربانیانى که گرفته‏اند از حد حساب و شمار بیرون است.
و بار دیگر انسانیت در برابر وسوسه‏اى شیطانى قرار مى‏گیرد – یعنى اینکه در یک لحظه تاریخى عمل آفرینش را که در طى میلیونها سال آدمى را به عرصه وجود آورده است، به عقب بازگرداند. هیچ گروه انسانى‏اى نیست که حق داشته باشد به خاطر مرزهاى خودش کارى را شروع کند که ادامه آن ناگزیر به نابودى خودش و هر واقعیت انسانى دیگرى مى‏انجامد. معکوس کردن عمل الهى آفرینش، یک نوع مرزشکنى شیطانى و شورش و طغیانى بر ضد مبناى الهى هستى ما و هدفى است که خدا براى هستى ما تعیین کرده است. مقاومت در برابر تلاش در جهت کنار گذاشتن همه حدود و ثغور چیز دیگرى است; این مقاومت ضرورى است، زیرا باید نشان داد که آن [کس] که آغازگر چیزى است، صاحب اختیار مرگ و زندگى همه بشریت نشده است، بلکه خودش گرفتار فروپاشى‏اى است که مسبب آن است.
هیچ چیز کرانمندى نمى‏تواند از مرز میان کرانمندى و بى‏کرانگى عبور کند; اما امر دیگرى امکانپذیر است. ذات ابدى مى‏تواند از جانب خودش، از مرز بگذرد و به امر کرانمند برسد. اگر امر کرانمند حد و مرز ذات ابدى مى‏بود، این ذات ابدى نمى‏بود. همه این ادیان به این مرزشکنى گواهى مى‏دهند، ادیانى که درباره آنها مى‏گوییم که قانون و احساس وظیفه را به اقوام و ملل ابلاغ مى‏کنند. این ادیان عوامل کمال بخشى‏اند که از ناحیه موجود نامحدود، موجود قانونگذار، بنیانگذار و هدایتگر همه موجودات آمده‏اند و صلح و آرامش را امکانپذیر مى‏سازند. این ادیانند که از تنگناها به عبور از مرز رهنمون مى‏شوند. این ادیانند که وظیفه – آگاهى مى‏بخشند و از این رهگذر خط مرزى ذاتى را از میان کلاف سردرگم خطوط مرزى واقعى آشکار مى‏سازند. این ادیانند که ما را از اینکه آرزوى هجوم به آخرین خط مرزى، یعنى مرز ذات ابدى را در سر بپروریم، بر حذر مى‏دارند. این عوامل کمال بخش همیشه دست‏اندرکارند; اما تنها هنگامى مى‏توانند منشا اثر باشند که خودمان پذیراى آنها باشیم; و آرزوى من براى مردم آلمان، که خود از آنانم و آنان را به خاطر این افتخارى که نصیبم کرده‏اند سپاسگزارم، این است که آلمان همیشه خود را پذیرا نگاه دارد، مرز ذاتى و وظیفه‏اش را بشناسد و مرزهاى واقعى‏اش را رفته رفته احراز کند.

مدخل پل تلیش در ویکیپدیای فارسی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)