کاشک اپلکیشنی وجود داشت که بشود در زمان سفر کرد و قطعاً و یقیناً البته باز هم در این مورد احتیاج به کمی یا حداقل پنجاه،پنجاه احتمال وجود دارد به زمان انقلاب سفر نمی کردم و اصلا قرار هم نبود انقلابی در کار باشد و مستقیما به خانه شان میرفتم،خانه خودش که نه،خانه پدر و مادرش،اگر تولد هر نوزاد نرمال با رحمِ سالمِ مادر را در نظر بگیریم و درگیر مسائل و استثناهای پزشکی نشویم در ٩ ماه و ٩ روز به دنیا می آید.
پس،از تاریخِ ١ مهر ١٢٨١ به تاریخِ ٢٣ آذر ١٢٨٠ سفر می کنم و برای اطمینان بیشتر و یقین ١٠٠٪ چون مشخص نیست در روز ٢٣ آذر ١٢٨٠ عملِ جِماع در ظهر و یا بعدازظهر و یا غروب،سرِشب یا نیمه شب یا بعد از نمازِ صبح اتفاق بیافتد،یک روز قبل یعنی در تاریخ ٢٢ آذر ساعت ١٢:٣٠ شب دقیقا جلوی دربِ خانه شان می رسم،کوچه ای خاکی و تاریک،نوری زرد رنگ و کم حال از دور سوسو می کند،با توجه به اینکه سیگار،کبریت، ٢ عدد چهارلیتری بنزین و یک کتاب و یک کوله پشتی و یک چمدان پُر از گلهای میخکِ سفید همراهِ من است کوله پشتی ام را زیرم میگذارم و می نشینم،دقیقا جلوی دربِ خانه شان.
سیگارم را روشن میکنم،قانونا و حکما من مرتکب قتل می شوم،قتلی خاموش در قلبِ تاریخ یا هر واژه یا اصطلاح و هرچیزی که خودتان صلاح
می دانید می شود آن را نام گذاری کرد،که شاید در این زمان مسئله قابل توجهی نباشد و فقط آتش گرفتن یک خانه و سوختن زن و شوهری مذهبی و دو دختر و دو پسر باشد.همچنان به سیگارم پُک میزنم و هیچ گزینه و یا راهِ دیگه ای به ذهنم خطور نمی کند و تنها چیزی که حالت سادیسمِ من رو نسبتا،کمی،تا حدودی و به اندازه ای تسکین می دهد سوختن این خانه است،خانه ای که فردا بدونِ استثناهای پزشکی و حدس و گمانه زنی نطفه تاریخی در آن کاشته می شود و زخمی به وسعتِ یک تاریخ به بزرگی ایران به دلهایمان می زند. قاطع،سراسیمه،بدون تردید،با عجله،با نفرت خانه را آتش می زنم،شعله های آتش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و دوباره سیگاری روشن میکنم و فکر می کنم به…و البته چند قطره اشکی،لطفا شما هم سوختن این خانه را تماشا کنید و فکر کنید،هر فکری که دوست دارید،به خودتان به خانوادتان به فرزندانتان به همسرتان به دوستانتان به انقلاب به هشت سال جنگ به اعدام ها به خاوران به زندان ها به شکنجه ها به اشک ها به حسرت ها به مادرانِ داغ دیده به جوان های به خون غلطیده،سیگارم را خاموش می کنم و وارد اپلیکیشن(سفر در زمان)می شوم در منوی آپشن(optione) روی گزینه های زمان،مصر باستان را انتخاب میکنم، چون از کودکی اهرام مصر برای من یکی از پُر رمز و راز ترین مکان ها بود و دیدن آن از نزدیک در زمانِ خودش فراتر از رویاست.
در بازگشت از سفر به مصر تاریخ ١٣۵٠ شمسی را تنظیم و انتخاب می کنم،کتابی که همراهم بود را به کاخِ نیاوران ارسال می کنم و روی بسته اش مینویسم: حد دلامکان لطفا بسته را باز نکنید و با تمامِ احترام برسد به دستِ پادشاه و اگر هم به خاطر مسائل امنیتی آن را باز کردید بعد از دیدن آن و تعجبِ بسیار زیاد باز هم آن را به دستِ پادشاه برسانید با احترام (ه.ت) از سال ۴مرداد ١٣٩۴.
در بازگشت از تهران به تاریخِ فروردینِ ١٣٩۴ میروم،لحظه سال تحویل که در کنار مادرم بودم،چمدان را باز میکنم و گل های میخک سفید را به روی دامنش می ریزم،دستانش را می بوسم و کوله پشتی سفرم را برای همیشه در انباری خانه مان می گذارم.
هاتف

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)