از مراسم خاکسپاری خسرو شاکری می آیم

دوستان و آشنایان و آقوام و بسیاری از اهل فرهنگ و هنر و نیز کوشندگان سیاسی به ویژه آنها که تعلق فکری یا تشکیلاتی یا عاطفی به جنبش چپ دارند آمده بودند که خسرو تنها مورخ جدی و کوشای این عرصه در ایران بود.
هوا آفتابی و گرم بود اما غم انگیز به خصوص از لحظه ای که پا داخل فضای پر لا شز می نهی و روی سنگفرش خیابانک ها و سایه درختان کهنسال و از کنار یا در میان مقابر سنگی و اشکال و مجسمه های دیر سال یا تازه تر می گذری هزاران نکته و سخن و خاطره در ذهنت زنده می شوند و با تو به گفتگو در می آیند .
ایرانی هایی که در این سی وشش سال زخم تیغ توحش حکومت آخوندی را بر پیکر خود تجربه کرده و ناگزیر از ماندن در غربت شده اند ، و هرسال یا هر از چندگاه یکی از یاران و عزیزان و همراهان خود را به این شهر سنگی آورده اند ، هنگام بدرقۀ تابوت عزیزی که قرار است زیر یکی از آن سنگ ها به امانت خاک سپرده شود اندوهی ناگفتنی دارند.
قطعا عزا داری آنان شکل خاصی و معتای ویژه ای دارد که با مردم عادی این شهر و دیار تفاوت کیفی و اساسی دارد.
ایرانیان حتی اگر به زبان نیاورند نمی توانند این حسرت خود را پتهان کنند که :« ای وای دیدید که باز هم یکی دیگرمان را در خاک بیگانه جا گذاشتیم؟» و این احساس هرگز به سراع آنها که در وطن و در زادگاه خود می میرند نمی آید. ایرانیان گریخته از ماتمسرا و عزاخانه خفقان آور روحانیت زیاده خواه شیعه غمی دارند که هرگز آن را هموطنان آنان که در وطن مألوف روزگار می گذرانند در نخواهند یافت. که به زبان مولوی :
دردی ست غیر مردن ، کانرا دوا نباشد !
به هرحال امروز پیکر خسرو شاکری مورخ و کوششگر فکری و فرهنگی و سیاسی ،انسان شریف ، آزادیخواه و میهندوستی که بیش از پنجاه سال از عمر خود را بیرون از وطن اما با وطن گذرانده بود در میان دوستان و دوستداران و هم فکران و همراهان و هموطنانش (که جمعی از آنان از شهرهای دیگر اروپا آمده بودند) مشایعت شد و گورستان پرلاشز ،این اقامتگاه ابدی هدایت ، ساعدی و بسیاری دیگر از ایرانیان اهل هنر و قلم و قدم گوشه ای از خاک خود را مآوای ابدی او ساخت
یادش زنده باد
م.سحر
17.7.2015 پاریس

این شعر را من چهار سال پیش در باره مرگ سروده ام و در اینجا درج می کنم.
…………………………….
عاقبت مرگ می‌بَرد همه را
………………………………..
عاقبت مرگ می‌بَرد همه را
گرگ تقدیر می‌درَد همه را
چون زمان، رحم بر نمی‌تابد
کس ز تیغش امان نمی‌یابد
بعد ازین رفته، نوبت بعدی ست
سخن راست، گفتهء سعدی ست: ـ
ـ «نیک و بد چون همی بباید مُرد
خنک آنکس که گوی نیکی بُرد!» ـ
خُنُک انکس که در مسیر زمان
پیش ِدونان نگشت بندهء نان
جسم ِ آزرده در جهنم سوخت
لیک، وجدان به سکه‌ای نفروخت
غم ِعالم چو ابر ِبارانی
شد همه عمر بر وی ارزانی
لیک هرگز نباخت دل به دروغ
یاوه در باورش نیافت فروغ
به زمین شوکرانِ وَهم نکاشت
دست در سفرهء فریب نداشت
نه به دین داد روح یخزده‌اش
نه خدا شد کلاهِ شعبده‌اش
نه کسان را سوی سراب کشید
نه بر اوهام، نقش ِ خواب کشید
خنک آن کس که ظلم پیشه نکرد
بوته‌اش در فساد ریشه نکرد
خاصه ظلمی که جامهء دین داشت
با خدا بود و بر خدا کین داشت
تا ندیدیم مرگ بعدی را
بازگوییم حرف سعدی را: ـ
ـ «نیک و بد چون همی بباید مُرد
خُنک آنکس که گوی نیکی برد!» ـ
م. سحر
پاریس ۳۰. ۹. ۲۰۱۱

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)