زیبا کاظمی
تقریبا دو هفته قبل بود که با کیان جانم، نوه ام تنها بودم. پسرک نازنینم کمى حال ندار بود و بیحوصله، کنارش نشستم و بغلش کردم. او هم آرام بغلم نشست و بعد از چند دقیقه اى گفت: مامان بزرگ می خواى فیلم نگاه کنیم؟ گفتم بله! گفت فیلمى دیدم که مى دونم تو عاشقش میشى!

کلى از پیشنهادش، حساسیت و توجه اش بمن کیف کردم. با هیجان کامپیوتر را روشن و فیلم را پیدا کرد. انیمیشن بلند و فوق العاده “کتاب زندگى” ساخته هنرمند مکزیکى خورخه آر گوتیرز. داستانى عاشقانه لبریز از رنگ و زیبایى بر مبناى سنت جشن روز مردگان مکزیک. از فیلم خیلى نمی نویسم چون قصد نقد فیلم ندارم. اما قبل از پرداختن به اصل مطلب بدم نمى آید اشاره کوتاهى به چرایی وجود جشن روز مردگان داشته باشم. نکته اى که من هم تا کنون به این ظرافت در موردش نمی دانستم. روز مردگان، روز یادآورى و شادی، زندکى و احترام بیاد و خاطره انانى که دیگر در کنار ما نیستند. مکزیکى ها روز مردگان را جشن می گیرند زیرا بر این باورند انسانها تنها وقتى می میرند که کسى بفکرش نباشد و دوستشان نداشته باشد. در واقع مرگ واقعى نتیجه فراموشیست. بدین دلیل جشن مردگان یکی از بزرگترین و زیباترین جشنهای مکزیک است. در این روز یاد و خاطره مردگانشان را جشن می گیرند تا جاودانه شوند.

فیلم “کتاب زندگى” کاملا مرا مجزوب خود کرد، نه فقط براى زیبای و ساخت هنریش بلکه توجه ام را به خودم و به نسلم بیشر جلب کرد. نسلى که در ٣۵ سال گذشته عزیزان بیشمارى را از دست داده. برایم روشن روشن تر شد که چرا حداقل در ٢٠ -٢۵ سال گذشته به هر وسیله و بهانه اى با نوشتن، فیلم ساختن، آواز خواندن، ساز زدن، داستان گفتن، جلسه و برنامه بزرگداشت، اجازه نمی دهیم عزیزانى را که رژیم غیر انسانی جمهورى اسلامی از ما گرفته است از یاد بروند. با صداى بلند و بدون وقفه در جدال با فراموشى براى زنده نگهداشتن یادشان تلاش مى کنیم. میخواهیم جاودانه شوند!

هشت ژوئیه ١٢ سال قبل برای اولین بار اسم زهرا (زیبا) کاظمی را ساعت ٨ صبح از اخبار رادیوى مونترال شنیدم. گوینده ای که سالها بود همراه قهوه صبح صدایش را میشنیدم، ان صبح هشت ژوئیه با شنیدن صدایش و خبری را که می خواند فنجان قهوه در دستم خشک شد!

“زهرا کاظمی خبرنکار عکاس مونترالی جلوی زندان اوین هنگام عکاسی از خانواده زندانیان سیاسی، دستگیر شده و بر اثر شکنجه شدید در کما بسر می برد.”

در آن صبح دوازده سال قبل هیچ آشنایی با زهرا کاظمی نداشتم و حتى تصورش را هم نمی کردم که در کمتر از یک ماه تمام هر آنچه که به زیبا تعلق داشت بدست من سپرده شود! بارها در مورد آشنای با زیبا و پسرش آستفان در گفتگوهای مختلف گفته و نوشته ام و شاید لزومی برای تکرار نباشد. فردا ١١ ژوئیه ٢٠١۵ دوازده سال از این جنایت جمهوری اسلامی می گذرد! در صبح ١١ ژوئیه ٢٠٠٣ در بیمارستان بقیه الله ماموران بدون اطلاع خانواده اش اکسیژن زیبا را قطع کردند.

زیبا زنى پرشور، مرموز، و شجاع که در سن ۴۵ سالگی با ورودش به کانادا عکاسی را بطور حرفه ای آغاز کرد. دوربین برای زیبا ابزاری شد برای ثبت زیبای ها و هم تلخی ها و سختی های که در جهان می گذرد و او سخت دلنگرانشان بود.

بارها و بارها برای انتخاب عکس و کار براى نمایشگاههایش غرق عکسها و نگاتیوهای زیبا شدم! دنیاى که شاید کلام از توضیحش ناتوان باشد. زیبا عکاس مستندساز بود، تقریبا به همه جاهاى خطرناک دنیا سفر کرد مثل افغانستان (در دورانی که هنوز طالبان در بسیار از مناطق افغانستان حاکم بود)، عراق، فلسطین ، اسرائیل، افریقا، هایتی و….
حضور زیبا در شرایت جنگى و بمباران و مرگ براى ثبت هیجانتان مورد پسند خبرگزاریها نبود. تمرکز زیبا تنها روى مردم بود و بیش از هر چیز لنز و دوربینش راوی داستانهاى زنان و کودکانى که فریادهایشان به گوش کسی نمی رسید و نمی رسد! اهمیت به جزئیات خیلی کوچک اما در نگاه او مهم راه گزارشگری او بود. زیبا عکاسى بااستعداد, راوی صادق و پر جرئت که با دوربینش داستان می نوشت.

یکى از محبوب ترین عکسهایم از مجموعه کارهای زیبا کاظمی، عکسیست که در اکتبر ٢٠٠٠ در فلسطین گرفته است. صحنه ای سوریالیستی، خیابانی را نشان می دهد پر از ماشین و لاستیک سوخته که نشان از درگیرى روز یاشب قبل دارد. در گوشه راست عکس هنوز لاستیکى در حال سوختن است. اما راوی ما تنها هدفش گزارش خرابى و جنگ نیست بلکه در میان این همه سیاهی و مرگ او بدنبال ثبت زنگى ست. دختر کوچکى با کوله پشتی مدرسه بر پشت براى رفتن به مدرسه از میان انهمه وحشت و تباهی در حال عبور است.

زیبا جاودانه شد!

شهرزاد ارشدى
١٠ ژوئیه ٢٠١۵ مونترال

عکس از زیبا کاظمی

عکس از زیبا کاظمی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)