این داستانی کوتاهی است از یک همجنسگرای بی هویت و بی سرپناه در مورد کوچکترین و ریز ترین خواسته یک موجود از این هستی / اری حق / حق حرف زدن حق نفس کشیدن حق بشریت حق زندگی اری اری اری من یک همجنسگرای ایرانی هستم.
دوران هنرستان خود را در رشته گرافیک گذراندم.
lgbt1
همیشه به خواطر رفتارهایم و به گفته خانواده مورد سرزنش و تحقیر قرار میگرفتم که من حالتی دارم و رفتارهایم ملایم و دخترانه وار است. اوایل دوران ورود به دانشگاه اولین عشق واقعی خودم را تجربه کردم و با او به شناخت بهتر خودم و علایقم نسبت به همجنس خودم پی بردم.روزهای خوبی را با او تجربه کردم و به ارامش درونی رسیده بودم همان ارامشی که همه افراد و موجودات تجربه میکنند. تا این که او به دلایل خانوادگی از من جدا شد. من ماندم و سکوت و ترس و تفکرات نا بجا و خفقان کامل به طوری که حتی به خودم شک کرده بودم و خودم را یک فاسد میشمردم.
رفته رفته به جایی رسیدم که به اسرار خانواده باید برای ادامه زندگیم تصمیم میگرفتم و روی پای خود می ایستادم.بحث های همیشگی ازداج و دعواهای یک خانواده نسبتا مذهبی.
به هیچ عنوان نتوانستم و نخواستم به این امر تن دهم و این برای من هر روز همانند مردن بود که نمیتوانم حتی دلیلی برای این کار به خانواده ی خودم که نزدیکانم هستند بدهم.
شاید باید این را بگویم که بسیار به این فکر کردم که شاید من اشتباه کرده باشم و یک حس گذرا در من بوده باشد و هر بار با دخترانی که در دانشگاه بودم ارتباط برقرار کردم و حتی رابطه نزدیک و حتی سکس ، اما هر بار که تلاش میکردم که این حس را در خود خفه کنم بیشتر و بیشتر از جنس مخالف خودم متنفر میشدم.
مشکلات و فشار ها و حرف های تحقیر آمیز خانواده هر روز بیش تر و بیشتر شد حتی حرف های پدرم که میگفت با این رفتار دخترانه ات و طرز لباس پوشیدنت برای تو کاری پیدا نمیشود جامعه برای امثال تو جایی ندارد . به هر حال کم کم از خانواده به خواطر فشار های روحی خارج شدم و در کنار درسم مشغول به کار شدم. شغلی که دوست دارم و باز هم خانواده ام با ان مشکل داشتند. ارایشگری : به هر حال من ادامه دادم و اهمیتی ندادم و سکوت و سکوت تا این که در محل کارم با فردی دیگر که تنها زندگی میکرد اشنا شدم و هم نوع خودم بود رابطه جدیدی را شروع کردم. از خانواده جدا شدم و پدرم به راحتی با کلمه ای سنگین گفت برو باید بروی …..
و من جایگزین کلمه ای شدم به نام عابرو که از همه چیز برای خانواده ام مهم تر بود.
از خانواده جدا شدم و ٣ سال است که تنها کار میکنم و به قول پدرم روی پای خودم هستم.اما در خفا و ترس از به زبان اوردن هویتم ترس از جامعه ای که در ان زندگی میکنم ترس از اعدام ترس از همه کس و همه چیز بی هویت اما با انگیزه.
با کسی که دوستش دارم زندگی میکنم و او مرا دوست دارد و درک میکند. حتی بهتر از پدرم.
این عشق است و فقط عشق است که میتواند چنان قدرتی داشته باشد من به این باور دارم.
این داستانی مختصر از زندگی من بود و حال پیامی که خواستم از این طریق به شما تمامی انسان ها و کسانی که ادعای حقوق بشریت و روشن فکری میکنید این است:
چند وقتی است که ماه رمضان است و افراد گوناگونی از تفکرات مذهبی و غیره در این ماه روزه میگرند اما کسانی هم هستند که به دلایل مختلف مانند بیماری و کهولت سن یا غیره نمیتوانند روزه بگیرند. فرد ۴٠ ساله ای را چند روز پیش دیدم که توسط پلیس نیروی انتظامی بااعمال ضرب و شتم و نا سزا تسگیر شده بود به دلیل خوردن اب در ماشین شخصی خود و هر چه بیان میکرد مشکل کلیه دارد بی اهمیت بود. در جامعه ای که حتی دین حتی روزه حتی نفس کشیدن را باید گدایی کنی و بدون اجازه حکومت فاشیستی که وجود دارد نمیتوانی راحت به امور زندگی بپردازی من که یک همجنس گرا هستم و زندگی دروغین و بی هویت را تجربه میکنم باید چه دل خوشی داشته باشم. اری من یک همجنسگرا هستم و به این مسئله افتخار میکنم و همانند شما که میگویید در کتاب خدا ارتباط جنسی با همسرتان در ماه رمضان سواب دارد و به بهشتی که خود ساخته اید مشرف میشوید با هم نوع و هم بستر خودم ارتباط دارم و به این اعتقاد که خدای من دوست دار عشق واقعی است نه دروغ نه بی عدالتی و نه بی هویتی ، اری من یک همجنسگرا هستم. به امید روزی که فقط و فقط من هم بتوانم از هویتم و انچه را که میخواهم تغییر دهم بدون ترس و با افتخار صحبت کنم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)