انقلاب اسلامی و طنز تلخ پنجره . نویسنده ؛ احمد خلیلی

یکی از همشهریانم می گفت ؛ در سال 2535 تاریخ شاهنشاهی پا به هستی گذاشتم . حدود 2 سال تا رویش گریز ناپذیر قارچ های سمی فرصت باقی مانده بود اما پاندول بد آهنگ زمان ، تخم هشدار می پاشید . مادرم در آن هوای گرگ و میش سیاسی سر به هوا نبود و تصویر مراد در ماه را نفی می کرد . چون قرابتی همزاد بین با الاغ به معراج رفتن رسول الله با قمر نشینی روح الله می دید . دیدگاه او تفکر منهای موج سواری بر جزر و مدهای دریای سیاسی روز و صرفاً خواهان تنفس در اتمسفر شادی بخش بود . لذا نگاهش را به سمت خلیج پارس گره زده بود و به امید ورق برگشتن اخبار تیره ، روزها را تا لنگر انداختن پری دریائی از سرزمین چکمه چوب خط می زد . ( 1 ) اما در زمستانی سیاه ، خورشید غروب کرد و شیر نجیب پرچم آریائی صدای پای تاریکی را شنید و با چشمانی اشک بار به دیار آوارگی ها بال گشود … ( 2 )
روح الله قمر نشین یا همان فرشته ی بدون احساس ؛ با نعلین بدخیم بر قلب گربه ی پیر پا گذاشت . نطفه ی بد طینت جمهوری ولایت فقیه را به پشتیبانی امت نادان الله جو که در توهم مجانی شدن نفت و گاز و اتوبوس بودند بر سر قبرهای بهشت زهرا کارگزاری نمود . پشت بند آن دانه های تسبیح ؛ صدور انقلاب اسلامی به سراسر جهان ، انقلاب فرهنگی ، تسخیر لانه ی جاسوسی شیطان بزرگ ، محو اسرائیل از صحنه ی روزگار ، جنگ 8 ساله ، حذف فیزیکی منتقدین و مخالفین نظام الهی ، بال و پر سوزاندن گنجشکان معصوم در آتش بیداد ، کوچ چکاوک ها ، آوارگی فرزندان میهن و مصادره ی اموال آنان ، خشکانیدن چشمه ها ، پژمرده نمودن دشت ها ،آبادانی قبرستان ها ، تمنای چرک کف دست برای حیات کارخانه ها با وجودی که اقتصاد برای خر تعریف شده بود ، تولید ملی شد طناب دار و کفن !! سپرده شدن تارهای صوتی رسا ( حنجره ها ) به تار و پودهای طناب دار ، میله گذاری پنجره ها که خود گروتسک ( طنز تلخی ) است و در پی می آید و دهها مورد نکبت بار دیگر ، همگی در دست پلید شیخ بی خدا جا خوش کرد .

انقلابی که وعده ی اعتبار بخشی به مستضعفین و ریشه کنی محرومیت ها را نوید می داد ، از همان ابتدای تولدش با دستان ناپاک جیب مردم را خالی می نمود به انضمام آن که از جنگی که به رحمت تعبیر شد ، سهم ما کودکان به فرتوت رسیده حرمان بود . کلاس های شلوغ تمنای نیکمت های آبرو دار داشتند . در هنگامه ای که اشعه ی خورشید بر زمین تفتیده شلاق می زد ، امکان داشتن برق و کولر گازی رویائی دست نیافتنی بود تا سرباز معلمی که با نیل به مدرک دیپلم بدون گذراندن دوره ی آموزش علمی می بایست در کلاس درس با وصله و پینه کردن یک سری مطالب کلیشه ای غیر کاربردی ، تنها در بند آن بود که دندان لق ایام اجباری خدمت مقدس سربازی را بکشد . همانا ما دانش آموزان که در حلقه ی تنگ محرومیت ها اسیر شده بودیم به وجود آن سرباز معلم راضی بودیم اما حاصل خواستن هایمان ، نداشتن های کش دار بود . به عنوان نمونه ؛ درس زبان انگلیسی ، معلمین دیگر دروس به صورت چرخشی و هر کدام با شیوه ی متفاوت خاص خود ، سر ما آینده سازان مملکت اسلامی را گرم می نمودند . یکی از این معلمین ؛ ناظم مدرسه بود که بر اساس علاقه ی شخصی اش دروس امور تربیتی ، ورزش ، قرآن و بینش اسلامی را برعهده گرفته بود و با تیپ فکری و ظاهر یک فرد کمیته ای با ریش بلند و پرپشت ، تسبیح دانه درشت ، انگشتر و جای مهر داغ بر پیشانی و دکمه ی تقوا در بیخ گلو از او در آموزش و پرورش یک کاسب ابن الوقت ساخته بود تا یک معلم !! تکیه کلامش ” سیاسی اش نکنید دیگه !! ” و به زعم او ، در گاه به بیراهه رفتن دانش آموزان به وادی شادی ، برخورد شدید می کرد .

برگزاری امتحانات نهائی شفاهی و کتبی درس زبان انگلیسی در تاریخ 13 خرداد سال 1368 تازی- کلاس دوم راهنمائی ؛

هرچند پرسش ها سطحی و کلیشه ای بود اما یک برداشت سیاسی از اوضاع کشور در آن امتحان هویدا گردید . آن کاسب کمیته ای با اشاره به پنجره ی درب و داغون کلاس از محمود پرسید ؛ « What is this ? » اما فرشید که به شیرین مغزی مشهور بود از ته کلاس پیش دستی کرد و بجای این که بگوید ؛ « it is a window » گفت ؛ « دیم بل ء دیم بووو !! » پشت بند آن با انفجار خنده کلاس رفت رو هوا ! فوراً صدای خش دار ناظم مدرسه بر خنده ها مستولی گردید و در حالی که رگ های گردنش بیرون زده بود ، گفت ؛ « شما بچه مسلمون هستید و خوب می دانید خداوند در قرآن کریم فرموده اند ؛ لاتفرح ان الله لایحب الفرحین !! ( 3 ) چون چنین تکلیفی بر دوش من سنگینی می کند که شغل معلمی انبیاء دارم تا شما را به راه راست هدایت نمایم ، پس سیاسی اش نکنید دیگه !! … »

حوالی ظهر در گرمای خرداد ماه بوشهر که آدمی زاد پوست می انداخت ، امتحان کتبی آن درس برگزار شد . سئوالات عمدتاً چهار جوابی بودند . ناظم مدرسه که برادر زاده اش نیز جزء افراد چشم روشنی آن کلاس بود از تقلب در امتحان او را بهره مند می نمود . جواب یکی از سئوالات از بین گزینه های was , were , am, can باید was انتخاب می شد . اما آن همکلاسی از ما بهتران – علی آقا – در حین انتخاب گزینه ی غلط were بود که ناظم مدرسه گفت ؛ « ور نزن !! » اما علی آقا در کلافگی ناشی از گرمای هوا در بین پچ پچه ها ، بدون تفکر گفت ؛ « آقا من چیزی نگفتم ! … بچه ها من حرفی زدم ؟! » اما آن حماقت باعث شد که آشکارا دست متقلب ناظم برای ما رو شود …

پس از پایان جلسه ی امتحان خبر رسید ؛ خمینی مرده است ! همان روز در خفا شادی نمودیم . اندک کسانی بر این باور بودند که ورق سیاهی ها برمی گردد . اما آن چه عمیقاً مرا به فکر فرو می برد ؛ چگونگی ارتباط محکم بین « دیم بل ء دیم بووو ! » و « ور نزدن » با « بسته ماندن پنجره های سیاسی کشور » به انضمام پاسخ « ولیکن خفه !! » از جانب خمینی به مخالفین و منتقدین نظام الهی بود … ولی بعد از انتخاب شیادانه ی خامنه ای به رهبری نظام ( 4 ) و اعلام این که « خامنه ای خمینی دیگر است » همه ی آن امیدها رنگ باخت و با تداوم بسته ماندن پنجره ها و اعمال قوی سانسور ، قتل های زنجیره ای و دهها مورد مشابهه بر همگان اثبات گردید ، ایران یک زندان بزرگ می باشد که حاکمیت دینی ، پنجره های آن را میله گذاری و مسدود کرده و طبیعی است با استنشاق هوای ملول ، همگان افسرده گردند . به طوری که بتازگی یکی از وکیل الحاکمیت های در مجلس شورای اسلامی اظهار داشته است ؛ « در کشور 12 میلیون نفر روانی داریم ! » ( 5 )
حالیا در شرایط خفقان فعلی که پیران جاهل سردمدار مملکت با متناقض گوئی زیاد « ور می زنند » و حتی آن سوی نوار خش دار در لابلای پچ پچه های مردم افسرده ، پنجره ی رو به کوچه ، یک تصویر کاریکاتورگونه از آزادی خلق نموده است و کماکان تعبیر جوک سیاسی « دیم بل ء دیم بووو » را برایم تداعی می کند .

…………………………..
پی نویس متن ؛

1 ) . کشتی تفریحی رافائل در ویکی پدیا
2 ) . خروج بدون بازگشت شاهنشاه ایران زمین از کشور در تاریخ 26 دی ماه 2537 شاهنشاهی
3 ) . سوره القصص آیه 76 با معنی « شادی مکن که خدا شادی کنندگان را دوست نمی دارد . »
4 ) . ویدئوی نقل قول بدون ارائه ی سند کتبی از سوی هاشمی رفسنجانی نسبت به سپردن صندلی رهبری نظام آخوندی به خامنه ای https://www.youtube.com/watch?v=DFi_N3ZNcP0
5 ) . http://www.radiodirooz.com/vdcgwq9q.ak9t74prra.html

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)