وقتی به بحران اوکراین نگاه میکنیم، متوجه میشویم در سطح جهان و بویژه در جهان غرب، تصویری، در یک حالت هیپنوتیزم گونه، جا بجا شده است.

ایرج فرزاد

در پی قتل جرج فلوید در آمریکا، جنبش عظیمی آمریکا و سراسر اروپا  را در برگرفت. نمادهای برده داری، که استثمار کار مزدی و سلطه سرمایه آنها را “مدرنیزه” و در ابعاد جهانی گسترش داده است، بزیر کشیده شدند.آن حرکات فقط در مخالفت با چند مجسمه نبود، علیه اساس برده داری در شرایط حاکمیت استبداد سرمایه بر کار و نیروی کار بود. نه فقط مجسمه “کریستف کلمب” به عنوان پدر خوانده استقرار بردگی سیاه پوستان در خود آمریکا بزیر کشیده شد، بلکه در انگلستان، بلژیک و  فرانسه بانیان تجارت بردگی و سیاستهای مستعمراتی بزیر کشیده، آتش زده و به دریا سرازیر و یا تخریب شدند. اتفاقات در آمریکا حکایت از یک تعرض بنیادی تر داشت:

به دستور «نانسی پلوسی» رئیس مجلس نمایندگان آمریکا، تصاویر ۴ نفر از روسای پیشین مجلس این کشور که یادآور دوران برده داری بودند از روی دیوار‌های کنگره  برداشته شد.
با تشدید واکنش‌ها به نژادپرستی در آمریکا، چند مجسمه چهره‌های دوران برده داری آمریکا برچیده شدند.
به گزارش شبکه تلویزیونی سی ان ان، فرماندار ایالت ویرجینیا اعلام کرد قصد دارد مجسمه‌های یکی از فرماندهان ارتش آمریکا در دوران جنگ داخلی این کشور که موافق برده داری بود برچیده شود.

در این زمینه بود که جهان آکادمی و ورزش حرفه ای همگام با سیاستمداران «عاقل»، آن خروش در اعماق جامعه را برسمیت شناختند و به طبقه حاکم هشدار دادند. در پی کشته شدن جرج فلوید، بر تی شرت ورزشکاران حرفه ای، که میلیاردر هم هستند، و بانرهای سالن مسابقات شعارهای: «برابری»  ( equality) و (rally the valley )”شکاف را پر کنید” بر فضای مسابقات بسکتبال  حرفه ای آمریکا ( NBA) نقش بستند.

در کوران بحران کرونا، وضعیت ناپایدار حقوق شهروندان در پی بیکارسازیها و همزمان برجسته شدن شکاف بین اقلیتی انگشت شمار تریلیاردر با انبوه جمعیت فاقد ابتدائی ترین امکانات زندگی و حق بیمه و بازنشستگی، چنان هراسی از یک طغیان اجتماعی را در مغز و قلب حکام دامن زد که چاره ای ندیدند جز اینکه به آن خواستِ سوسیالیسم در اعماق “تمّلُق” بگویند و؛ وعده برخی رفرم ها را رسما بیان کنند. این بیدار شدن غول سوسیالیسم در مهد عروج خود، با توجه به دنیای پس از فروپاشی دیوار برلین، زنگ خطری هشدار دهنده بود. این موج را دیگر نمیتوانستند با اشاره به “اردوگاه پیمان ورشو” و انضمام برخی از کشورهای اروپای شرقی به روسیه فاتح در جنگ علیه فاشیسم و “تقسیم برلین” و به عبارتی دیگر انقیاد “برخی از تمدنهای دیرین غربی تحت دیکتاتوری شرق” و مسلح به زرادخانه اتمی پس بزنند و یا تحت کنترل بگیرند. آن دنیا عملا فروپاشیده بود و بسیاری از کشورهای اقمار قطب “دیکتاتوری”، به اروپای واحد و دامن ناتو و دمکراسی برخاسته از بمباران بلگراد در سال ۱۹۹۹ بازگشته بودند.

در این متن است که باید بحران اوکراین و “تجاوزات پوتین” را به حق حاکمیت اوکراین و تعرض به ارزشهای “دمکراسی” در اوکراین و غرب را در نظر گرفت. غرب بشدت نیازمند یک بهانه و یک مُستمسک برای پس زدن آن موج سوسیالیسم واقعی در کشورهای خود بود.

 و اگر سیر رویدادها را به دقت تعقیب کنیم متوجه خواهیم شد که غرب و آمریکا بویژه در تحریک روسیه و پوتین برای دست زدن به اقدام نظامی، بسیار نقشه مند حرکت کرده اند. ظاهر بحث این است که گویا پوتین از درخواست اوکراین برای پیوستن به ناتو، ناراضی و احساس خطر کرده است. بحث ها این بود که دولت اوکراین باید انضمام “کریمه” را به روسیه و نیز دو ایالت دیگر که در دنباس اعلام خودمختاری یک جانبه کرده اند، “لوهانسک” و “دونتسک”، برسمیت بشناسد. هنری کیسنجر، از همان آغاز بحران اوکراین و کودتای دست راستی و شبه فاشیستی علیه دولت پرو روس در اوکراین، به زمامداران آمریکا توصیه کرده بود، که نباید خواهان پیوستن اوکراین به ناتو باشند، چه، از نظر او روابط دیرین و تاریخی و «فرهنگی» تنگاتنگی بین مردم روسیه و اوکراین وجود دارد. با اینحال، دیدیم که غرب و خود آمریکا، فی الحال و حتی بدون پذیرش درخواست اوکراین، این کشور را متحد ناتو بشمار می آورند. غرب و بویژه آمریکا، به این ترتیب در تحریک پوتین به حرکتی از موضع ضعف و در تنگنا و در حلقه محاصره و پیشروی ناتو و حکومت نازنین اوکراین به مناطق سنتا تحت نفوذ خویش، نقش اساسی داشتند. خیلی روشن است اگر پوتین در آن شرایط «تهاجم» را آغاز نمیکرد، با پیوستن اوکراین به ناتو، قطعا این اوکراین و ناتو بودند که ادعای خود بر کریمه، و لوهانسک و دونتسک را، جدی تر و از موضع قدرت مطرح میکردند که در آن صورت باز هم «حرکت تجاوزکارانه» پوتین را دامن میزد. در هر حال و در هر صورت نقشه حرکت دفاعی و از موضع استیصال پوتین در برابر تعرض ناتو، سر جای خود بود. چه، در هر حال واضح بود که این غرب و اوکراین بودند که، نه اکنون که چندسال است چاقو و قمه بدست سرکوچه را قُرُق کرده اند.

 اکنون برای هر کس، که عقل خود را از مغز به چشم و از تعقل به تحریک احساسات زودگذر تغییر نداده است، روشن است که غرب و آمریکا و دستگاههای مهندسی افکار آنان و میدیاها و «تحلیلگران» نوکر و چشم به دهان این دوایر، در فوکوس سازی بر موضع «قلدرانه»، «شرقی» و تجاوزگر پوتین، و چرخاندن افکار عمومی به سمت سیاستهای دنیای جنگ سرد، نقشه مند حرکت    کرده اند. اروپا محوری و نوعی نژاد پرستی اروپا محور را در قبال تحرک دگر باره «دیکتاتوری شرقی» پوتین چنان دامن زدند که تصویرها را کلا زیر و رو کردند. آن موج در اعماق که متوجه «شکاف» طبقاتی در خود غرب بود را با دامن زدن به یک هجوم ناسیونالیسم اروپا محور، تا  اندازه ای پس زدند. شعارهای «برابری» و”پر کردن شکاف” بر تی شرت ورزشکاران حرفه ای به تبع از «باشگاههای» مربوطه یکباره عوض شد. همه پرچم اوکراین را زمینه آرم تیم و باشگاه خود ساختند و چشمها در میان قشر آکادمی و ورزشکاران حرفه ای و سیاستمداران «عاقل» و نان به نرخ روز خور، از تلاطم امواج در اعماق فاصله گرفتند.

حتما یادمان هست که یک حربه و «بهانه» حکومت تاچر برای منکوب کردن نهائی اعتصاب معدنچیان انگلیس، تحریک ناسیونالیسم انگلیسی به بهانه «تجاوز» آرژانتین به جزایر فالکلند بود؟ و ناسیونالیسم که در میان کارگران انگلیسی نیز ریشه دار بود، سمّ خود را به جنبش کارگری و «چپ» بریتانیا وارد کرد وکارگران معدن ذغال سنگ را پس از مصافهای سخت و تحمل جریمه های سنگین و دودستگی و نفرت ناشی از اقدامات اعتصاب شکنان، زمینگیر کرد.

غرب و آمریکا میدانند و میدانستند که پس از فروپاشی دیوار برلین، اعاده یک شبه بلوک «شرقی»، اگر نه بکلی ناممکن که بسیار نامحتمل است. با اینحال برای غرب و آمریکا، مهمترین مساله برگرداندن موج سوسیالیسم نه در پس دیوارها که در بیخ گوششان، نقطه حرکت و سناریوئی جدی بود.

و متاسفانه، «چپ»ی که سنتا مرغ عزا و عروسی تحولات سیاسی است، اینجا هم عقل خود را از مغز به احساسات «دمکراتیک» و ضد دیکتاتوری سپرد. این چپ و این نوع از «سوسیالیسم» در دَم گرفتن با تصویری که سران کشورهای سرمایه داری از بحران اوکراین در سناریوها مهندسی کرده بودند، به یک مسابقه مُضحک وارد شدند. فلان «فعال کارگری» و طرفدار دو خرداد و «اصلاح طلبان» در ایران، شناسنامه ضد کمونیستی را در پوشش فاصله گرفتن از «موضع ایدئولوژیک»،  متعلق به”جهان سپری شده”، روی میز گذاشت و فلان روشنفکر هپروت هم فرمود که پوتین، «پرورش یافته بلشویسم» است!

از این نظر وارد شدن به مسابقه «محکومیت» پوتین، فقط بازی در میدان سناریوهای چندین ساله دولتهای غربی و ماشین مهندسی افکار آنها است. روشن است که نه پوتین حتی کوچکترین ربطی به همان «سوسیالیسم واقعا موجود» دارد، که خود بارها اذعان کرده است، بلکه در یک توهم به قدرت ناسیونالیسم روسی، به «تله» ناتو و غرب افتاده است؛ و نه غرب بطور واقعی از اعاده قدرت «مخوف» دیکتاتوری «شرق»، نگران است. در این معادله، و در راستای سناریوها و یا توهمات خود، برای هر دو سو مهم نیست که شهروند معمولی و سرباز روسی و یا اوکراینی قربانی شوند. به باور من بسیار بعید است که پوتین بتواند با توهم به قدرت جاذبه ناسیونالیسم روس و از «پس انداز» ناموجود و خیالبافانه خاطرات جنگ ضد فاشیستی شوروی سابق، نیروی قابل توجهی را پشت سیاستهای خود بکشاند. نارضایتی در میان خود مردم روسیه، و در میان نیروهای مسلح تشدید خواهد شد و بیم یک شکاف و انشقاق، ناسیونالیسم روس را در برابر تعرض «دمکراسی» غربی که آن را «تمدن» در قبال بی تفاوتی دیکتاتوری شرق آراسته اند، زمینگیر خواهد کرد. پوتین، به توهمی شبیه به توهم صدام حسین به ناسیونالیسم عرب در دوران جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱ دچار شده است که بر اثر یک شکست سخت، مجبور خواهد شد سند تسلیم شبیه به سندی که صدام با «شوراتسکف»، فرمانده آمریکائی عملیات توفان صحرا، از موضع ضعف، پذیرفت امضاء کند. و این نیز چون سناریو عملیات توفان صحرا، در سناریو  آمریکا و غرب در مورد بحران اوکراین، از قبل طراحی و پیش بینی شده است.

سوال این است که آیا با قربانی کردن تعدادی دیگر از شهروندان که هیچ ربطی به سناریوهای دو طرف کشمکش و بحران ندارند، آیا غرب و آمریکا قادر خواهند بود تصویر های این دوره گذرا را به شهروندان خود برای مدتی دیگر بخورانند؟ آیا جهان غرب و اکثریت قریب به اتفاق شهروندان، خواست و مطالبه برخاسته از تلاطم در اعماق را برای «برابری» و «پر کردن شکاف اجتماعی» به جمال گل نازنین «دمکراسی» که در یک جنایت جنگی دیگر علیه بشریت متمدن، شکوفا شده است، بایگانی خواهند کرد؟ آیا «ناتو»، با فتح آخرین سنگرها از آوار بجامانده دیوار برلین، در برابر یک غول عظیم اجتماعی و طبقاتی که در خود غرب و علیه بنیادهای بردگی مزدی و مدرن سرمایه داری سر برفراشته است، دچار تردید، شکاف و فروپاشی نخواهد بود؟

ریشه عمیق خشم میلیونها برده جهان سرمایه، آن هم در یک قدمی  کاخ ها و مقرهای برده داران بسیار “دمکرات”، با پیچیده ترین دستگاههای مهندسی افکار و کنترل و سانسور شهروندان و مثله کردن حقیقت، قطعا خشک نخواهد شد. این خشم تلنبار شده با فروکش کردن فضای هیستریکی که دنیای سرمایه با احضار روح خدایان دوران سپری شده جنگ سرد، قصد دارند از این ستون تا آن ستون فَرَجی برای تحکیم و بقاءسلطه بردگی مزدی جستجو کنند، زیر پایشان را در “خانه” داغ خواهد کرد. خاصیت و ظرفیت “دمکراسی” برای تداوم خرافی کردن اذهان مردم در برابر “تهدید” خفقان شرقی، با فروپاشی دیوار برلین همانوقتها رنگ باخت. غرب و آمریکا بروی خود نمی آورند که این پوتین “متجاوز”، همه ارزشهای طبقه بورژوا و سرمایه دار، از مذهب و کلیسا گرفته تا تقّدُس بازار و کارگر ارزان را گاه فراتر از خود زمامداران غرب پاس داشته است. شیطان سازی از این “شریک” تازه، در راستای پیاده کردن سناریوهائی است که مورد اشاره قرار گرفت.

با همه اینها تلاش برای بازسازی دستگاه تولید انبوه خرافه، آنهم در اوضاعی که آخرین ویرانه های بلوک فروپاشیده، بی پرده و عیان به ناسیونالیسم، پرچم واقعی طبقه بورژوا در همه عالم، روی آورده است و سالهاست که سوسیالیسم از هر نوع آن را تقبیح است، گره بر باد است.

 

 ایرج فرزاد

۸ مارس ۲۰۲۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)