علی حامد ایمان
«به بهانه سفر روحانی به تبریز»
1
تو به سرزمین من آمدی اما افسوس که حسرت های مرا نخواندی. حسرت های مرا نخواندی و ندانستی که حسرت های من با چه زبانی با تو سخن می گویند. حسرت های مرا ندیدی تا ببینی که چگونه در قلب سنگین ساوالان آتش می گیرد، در عصیان آراز جاری می شود و در نمکزارهای ارومیه جان می دهد.
تو به تبریز آمدی و من حسرت های بسیاری برای گفتن داشتم اما تمامی حسرت های ام را دزدیدند، بردند، خمیر کردند، و آن گاه قورت اش دادند. یعنی در برابر چشمان این سرزمین، حسرت های مرا قورت دادند. آخر می دانی! من برای سرودن حسرت های این سرزمین، روح ام را عریان کرده بودم و دهان ام را با آتش شسته بودم، اما حسرت های ام قورت داده شدند. باز ما در این سرزمین می مانیم تا از حسرت های آن سخن بگوییم و به رویاها، امیدها، و آرزوهای خود دست یابیم. ما برای این آرزو، همه چیز خود را از دست داده ایم، همه چیز و همه چیز. حتی تمامی دستان مان را داده ایم تا چیزی برای تسلیم نداشته باشیم و تمامی پاهای مان را، تا نتوانیم زانو زنیم. ما این همه را کرده ایم و روزگار زیست مان را صرف آن کرده ایم تا حسرت های این سرزمین را در آغوش ارک زیستن آموزیم. اما حسرت های ما را قورت دادند و ندانستند که بادهای تبریز، حسرت های ما را به آغوش می کشند، بلند می کنند و می رقصانند تا حسرت های ما رو به خورشید به تمامی زبان های دنیا سخن گویند.
آخر می دانی! تو حسرت های این سرزمین را ندیده ای و اندوه های بلند آن را نزیسته ای و ندیده ای که این همه چگونه تبریز را دیوانه می کنند.
آخر می دانی! حسرت های ما، نام دیگر تبریز است و تبریز را با حسرت های اش می شناسند.

2
دو سال گذشت! دو سال از زمانی که تو به سرزمین من آمدی. تو آن زمان هنوز رئیس جمهور نبودی اما چشمان ما را خوب خوانده بودی. آن روز چشمان ما پر از اشک بود، اشکی که برای پر کردن دریاچه ارومیه در چشمان ما می رقصید. اما هنوز هم چشمان مان پر از اشک است. پر از حرف، پر از زخم، پر از رنج، پر از حسرت، و نیز پر از عصیان.
تو چشمان ما را دیدی و اشک آن را خواندی، اما از زخم های این سرزمین چه می دانی! زخم های این سرزمین بسیار اند. زخم های این سرزمین را نمی توان شمرد، نمی توان فراموش کرد، نمی توان به تبعیدشان فرستاد. زخم های این سرزمین را نمی توان به اسارت کشید.
زخم های این سرزمین نمی ترسند، نمی سوزند، نمی روند، رام نمی شوند. چه گویم! زخم های این سرزمین بزرگتر از آتش اند، بلند تر از «ارک»، سیاه تر از ابرهای «ساوالان»، غمگین تر از قلب «سارا»ی، تیزتر از گلوله «سردار». آخر می دانی! زخم های این سرزمین قحطی دیده اند، برای آزادی یونجه خورده اند، در روز عاشورا به دار کشیده شده اند، در پارک اتابک به گلوله بسته شدند، در چالدران به خون نشستند، در آراز عصیان کردند، در ارومیه خشکیدند، در قلعه دستانش بریده شدند، در ساوالان آتش به دل نشستند، در ترکمنچای تکه تکه شدند. آه… آه… آه… تو چشمان ما را دیدی اما چگونه می خواهی زخم های ما را ببینی! و من چگونه می توانم این همه را به تصویر کشم؟ چگونه می خواهی من حسرت های این سرزمین را بسرایم؟ و تو چگونه می خواهی حسرت های این سرزمین را در چشمان «آراز» بخوانی! چگونه می خواهی آیریلیق را در آغوش «سارا»ی بسرایی؟ چگونه می خواهی عصیان ماهی سیاه اش را فرا خوانی؟ چگونه می خواهی ساز «آشیق» ها را به سخن درآوری؟ آخر می دانی! عصیان این سرزمین، تنها در آغوش «ارک» آرام می گیرد.
تو آن روز به سرزمین من آمدی و همه اشک های ما را دیدی. تو به سرزمین من آمدی، به سرزمین آتش، به سرزمین عصیان، به سرزمین سهند و ساوالان، به سرزمین دیوارهای بلند، به سرزمین چالدران، به سرزمین گلستان و ترکمنچای،. تو آن روز به سرزمین من آمدی، به سرزمینی که انقلاب می زاید و استبداد می کشد. تو آن روز آمدی و از چشمان ما سخن راندی. و من اکنون از این سرزمین سخن می گویم، از سرزمین غیرت، از سرزمین انقلاب، از مشروطه، از آزادیستان، از تنباکو، و از آنهایی که نمی توانم سخن گویم.
من از سرزمین شاعران سخن می گویم، از سرزمین شهریار که «حیدر بابا» یش مرزها را درنوردید. از سرزمین «نسیمی» که پوست تن اش در کوچه های شهر عصیان می آموزد، از سرزمینی که آیریلیق را در قلب شاعران می سراید. من از سرزمین سرداران سخن می گویم، از سرزمینی که شیخ اش را در روز عاشورا بر دار کردند، و سالار اش را در غربت سر بریدند. از سرزمین سرداری که پای اش را در غربت به گلوله بستند. من از سرزمین باکری سخن می گویم، از سرزمین و از روزهایی که شهرهای تو در محاصره بود، روزهایی که «باکری» خمپاره می زد و «شفیع زاده» گرا می داد. از آن روزهایی که سهمیه گلوله خمپاره شان فقط سه تا بود. از روزهایی که گلوله ای نبود تا به هدر دهند و آن قدر جلو می رفتند تا گلوله را به هدف زنند. از روزهایی که شفیع زاده برای زدن یک هدف خوب گلوله می خواست و اما آقا مهدی گفته بود که سهمیه امروزمان تمام شده.
آه چه می گویم! چه سخن را می پیچانم، همچون پیچ های پیچ در پیچ راه های «قیزل اوزن». چه بی راهه می روم، همچون راه های بی راهه این سرزمین که راه به جایی نمی برند. اما هنوز به یاد دارم ترا، که آن روز به سرزمین من آمدی و اشک چشمان ما را دیدی. آن روز چشمان آذربایجان پر از اشک بود. تو اشک ما را دیدی. دیدی و گفتی «من به فدای چشمان همه آذربایجان هستم». ما آن روز کف زدیم و بلند گریستیم و در درون چشمان خود رقصیدیم، اما هنوز به آرامی سخن می گفتیم. به آرامی درون چشمان خویش سکوت کرده بودیم و به گیسوان طلایی خورشید می نگریستیم. نگاه های ما آرام بود، آرام اما سنگین. آن چنان سنگین که هیچ شانه ای آن را تاب نمی آورد. نگاه های ما بر روی زمین مانده بود، و در جستجوی راه. هنوز راه های ناپیموده بسیاری داشتیم، مثل هنوز که راه های بسیاری داریم برای پیمودن.
اکنون دو سال گذشت و تو بار دیگر به سرزمین من آمدی. این بار نیز می آییم، می اییم همچون سالیان پیش. چشمان مان را نیز می آوریم. هنوز هم چشمان مان پر از اشک است، پر از درد، پر از زخم، و پر از حسرت. آخر می دانی! حسرت را که از چشمان ما بگیری، چشمان ما نمی خندد. ما در این سرزمین همه چیز خود را از دست داده ایم. همه چیز را از دست داده ایم و همه چیز آموخته ایم اما چه کنیم که هر چه کردیم نیاموختیم که چگونه باید زانو زنیم برای آزادی خویش! اما اکنون آزادی نمی خواهیم، ما آزادی را درون خویش سروده ایم. اکنون می خواهیم تعریف شویم و نهراسیم از اندیشیدن. نهراسیم از اندیشیدن در راه هایی که رویاهای ما را می زایند. و این بار می خواهیم که باز سازیم و به بازسازی بیندیشیم، به بازسازی تمام اندیشه هایی که تمامی اندیشه های ما را سد کرده اند. ما این بار می خواهیم به بازسازی و واسازی بنیان های فرهنگی و فکری خود بیندیشیم. می خواهیم تفسیر متفاوتی یابیم، تفسیری متفاوت تر از آنچه بوده است. می خواهیم به تفسیر اندیشه ها بنشینیم، به تفسیر اندیشه هایی که باز می دارند ما را از باز سازی. می خواهیم شناخته شویم و از شناخته نشدن بگریزیم. می خواهیم دیده شویم و از دیده نشدن رها شویم. می خواهیم اکنون عصیان کنیم، عصیان بر علیخ این نشناختگی تا همچون دیگران به رسمیت شناخته شویم.
تو اکنون باز، باز آمدی تا به بازسازی بنیان های من بیندیشی و اندیشه های مرا باز باز سازی. تو که چنین بیایی و فدای چشمان ما شوی ما نیز چشمان خویش را به دست می گیریم. چشمان خویش را همچون آتشی به دست می گیریم تا حسرت تبریز را برایت به ارمغان بیاوریم. تو که چنین بیایی آتش ساوالان را برایت برمی افروزیم، غروب عینالی را آذین می بندیم، ناقوس شهر را به صدا درمی آوریم، کوچه های تبریز را آتش می زنیم، خنده را بر لبان دیوار شهر می کاریم، به بادهای شهر رقصیدن می آموزیم، فریادهای محراب را فرا می خوانیم و آوازهای آراز را می سراییم.
اکنون که می آیی، ما نیز می آییم. می آییم با همان چشمان خویش، با همان چشمان پر از اشک درناهای ارومیه. راستی درناهای ارومیه را دیده ای؟ دیده ای که چگونه می رقصند در سوگ دریاچه خویش. آنها در مرگ معشوق خویش سوگ نمی گیرند، به ماتم نمی نشینند، از پای نمی افتند، کوچ نمی کنند. آنها تنها می رقصند، می رقصند تا آسمان ها را به وجد آورند تا شاید اسمان شهر نیز به رقص درآید و ببارد بر زخم های این سرزمین.
راستی به تمام تبریز گفته ام که تو اکنون می آیی. راستی به تبریز که بیایی، تبریز تب اش می ریزد، عصیان اش می خوابد، فریاد اش آرام می گیرد، آشوب اش فرو می نشیند، ساز اش آتش می گیرد، گرگ های اش زوزه می کشد، بادهای اش دیوانگی می کند، رویاهای اش مهربان می شود.
چه می دانم! تو که به تبریز بیایی و حسرت های ما را بسرایی، ما هم چشمان تبریز را به دست می گیریم و تبریز را تمام می کنیم!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)