۱- یکی از سوپرهای معروف ایرانی: حدود صد نفری در فروشگاه هستند. صدای شجریان بدون موزیک فضا را سنگین کرده. صف غذاهای آماده و قصابی به جای خود. یک صف برای نان سن
۲- مسجد امام علی طرف دیگر شهر:
از ۵۰۰ متری خیابانی که مسجد در آنجاست، اتومبیلها راهنما زدهاند برای پیچیدن. پارکینگ بزرگ مقابل مسجد پر شده و همه در پیاده رو پارک کردهاند. مقابل مسجد در آنطرف خیابان در اتومبیل مینشینم تا نظاره کنم. ۲ اتوبوس عمومی شهر از دو طرف در ایستگاه توقف میکنند و تقریبا تمامی مسافران پیاده میشوند و بطرف مسجد میروند. یک گروه بیست و چند نفره دختر و پسر نوجوان، همه سیاهپوش و دخترها با روسری دارند از خیابان اصلی پیاده به طرف مسجد میآیند. یکی از آنطرف خیابان داد میزند که “توی مسجد دیگه جا نیست”! اتومبیلهای بسیاری در خیابان توقف میکنند، زنان و مردان و نوجوانان پیاده میشوند و راننده میرود لابد جای پارکی در خیابانهای اطراف پیدا کند.
ماشین پلیس یکباره پشت سر من چراغش را روشن میکند که چرا یک باند خیابان را بستی. دستی تکان میدهم که یعنی ببخشید و راه میافتم.
۳- رسیدم خانه پلاستیک نانهایی را که خریدم باز میکنم. از بد شانسی بسته نان تافتون هم “غنی شده” است! ماندهام نان “غنی شده” را بخورم یا به “آژانس بینالمللی انرژی اتمی” خبر بدم!
فکر کنم کمبود نوستالژی خونم برای چند ماهی تامین شده است.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.