مشهدى الهوردى بقال سر راه مدرسه مان بود،هميشه به آخوند مشهور شهرمان(نقده) كه مرجع تقليد عده زيادى از اهالى شهر بود فحش مى داد.ناگفته نماند كه آيت الله مورد نظر از طرف حكومت هم ممنوع المنبر بود و متهم بود به تمايلات ضدانقلابى و بهمين دليل بيشتر مورد احترام اهالى شهر بود كه آخوند حكومتى نيست!
يك روز از ازش دليل مخالفتش را با آخوند موردالذكر پرسيدم.گفت:منهم مثل تمام اهالى شهر مريدش بودم و هيچ كارى را بدون اجازه ايشان انجام نمى دادم،حول و حوش سال ١٣٤٠ بعد از نماز صدايم زد و گفت:مشهدى الهوردى شنيدم بى غيرت و

فتواى اخوند شهر،عكس تزيينى

فتواى اخوند ،عكس تزيينى

قواد شدى!بعنوان يك مريد گفتم،حاج آقا چه اشتباهى از من سر زده؟حاج آقا جواب داد چه اتفاقى مى خواستى سربزنه،ميگين دخترتو فرستادى مدرسه!سرم با حالت زارى و اندوه داد زد كه مگه چند بار نگفتم حرامه!
مشهدى الهوردى گفت:با خشم آمدم خانه و به خانم و دخترم گفتم ديگه دختر حق نداره بره مدرسه!ميگفت دخترم چند ماه گريه كرد،ولى گفتم ديگه وظيفه شرعى است و نمى توانم رسواى شهر و مسجد بشوم و متهم به بى دينى و بى غيرتى!مى گفت چند سال گذشت دخترم و عروس داديم و رفت.اما مسله اين نبود كه من دخترومو از مدرسه برگردوندم،مسله اين بود خود قوادش،دخترى همسن دختر من داشت كه بعدا فهميدم دختر خودش را مدرسه فرستاده و در دانشگاه قبول شده!د(فحش) همزمان كه بمن گفت دخترتو از مدرسه برگردون ،خودش دختروشو به مدرسه مى فرستاد.
أشك گوشه چشمش را پاك كرد و گفت،وقتى حالا هم كه دخترم كه خودش نوه دار شده است را مى بينم ،از خجالت مى خواهم آب بشم برم زير زمين،مسجد و نماز هم از همآن روز گذاشتم كنار.

قهرمان قنبرى

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)