دختران سر مي كشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشين از شرم ديدار
سينه ها لرزان و پُر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
“فروغ”

نزديك سقّاخونه كه رسيد، پا سست كرد و آروم روبنده رو كنار زد. نسيم ملايم غروب، كه از سمت باغ اشرف الدوله، بيرون دروازه دولت مي وزيد، گونه هاشو نوازش مي داد. دستشو زير چادر، توي ليفه پيرهنش برد و شمعي كه از زير بازارچه خريده بود، در آورد. به دو سمت سقّاخونه نگاهي انداخت و شمع رو با شعله يكي از شمع هاي ديگه كه پِت پِت مي كرد و عمرش به آخر رسيده بود، روشن كرد. پيشوني رو به ديوار گلي تكيه داد و به نور شمعا خيره شد… چهره “مامان نُزهت” كه يك سال پيش به بيماري سينه پهلو از دنيا رفته بود، تو نظرش اومد… شباي زمستون زير كُرسي درد امان مامان نزهت رو مي بُريد و بخودش مي پيچيد. پدر كه چهره پُر چين و چروكش زير نور كم سُوي گِردسوز، خسته تر از هميشه به نظر ميرسيد، سِگرمه هاشو تو هم مي كرد و با تـغٓيير ميگفت:
” چقدر بهت گفتم دست از شستن لباس هاي مردم، اونم توي اين سرماي استخوان سوز بردار! يه لقمه كمتر كه ما رو نكشته. گوش كردي؟! نه… كو گوش شنوا “. حرفا و خاطرات چه خوب گوشه ذهنش نشسته بودن.
و مامان نُزهت تو اينجور مواقع ترجيح ميداد چيزي نگه. آخه زمانه، تمام زير و روي زندگي رو به جفتشون نشون داده بود و پدر هم ميدونست بدون كار كردن مامان نُزهت امورات زندگي نمي گذره و عايدي زنبه كشي بابا در صابون پَز خونه اونقدر بود كه هزينه خورد و خوراك بخور نمير ما رو تامين كنه و مامان نُزهت دنبال تامين عايدي براي سهم ماهانه دو در اتاق و حياط كوچيكي بود كه پشت سراي معظم غلامعلي خان قرار داشت . پدر با التماس زياد و واسطه تراشي، سه سال پيش از خان اجازه اقامت به شرط پرداخت به موقع عايدي ماهانه رو گرفته بود… دلمشغولي هاي مامان نُزهت كم نبودند. منجمله تدارك جهاز من كه ديگه داشتم از آب و گِل در ميومدم و به سن و سالي رسيده بودم كه درد رو، نوك سينه هام و آشفتگي رو در اندامم حس ميكردم. مامان نُزهت ميگفت: ” اِنسيه، ديگه يواش يواش وقتشه” و من توي اينجور مواقع صورتم گُل مينداخت و زودي خودمو از تير رس نگاه مامان نُزهت دور مي كردم.
.
.
ديگه هوا داشت رو به تاريكي مي رفت . برگشت و روبنده رو پايين انداخت. پيچ كوچه رو كه گذروند، به تيمچه حاجب الدوله رسيد. بوي عود و زعفران و هل، فضا رو پُر كرده بود.عمدن مسيرش رو عوض كرد تا از جلوي حجره آهنگري رد بشه … تندي ضربان قلبش رو احساس مي كرد. وقتي رد ميشد، سرش رو برگردوند به سمت داخل حجره آهنگري، و در يك لحظه نگاهش با نگاه صادق تلاقي كرد … چهره صادق – كه نور ساطع شده از كوره آهنگري جذبه و هيبت خاصي بهش بخشيده بود – هوش و حواس اِنسيه رو برد و چنان منقلبش كرد، كه نزديك بود از حال بره. ولي هر طور بود خودش رو كشوند و از جلوي حجره رد شد و از تيمچه زد بيرون. حس ميكرد قلبش ميخواد از جا كنده بشه. اول بار صادق رو چند وقت پيش ، يه شب جمعه كه از سر خاك مامان نُزهت بر ميگشت، ديده بود و همچين بگي نگي دلش غنج زده بود . بعد از اون هم يكي دو بار عبوري زير گذر بازارچه هم ديده بودش. ولي هيچوقت حس امروز بهش دست نداده بود.
.
.
مجمع و كاسه شام پدر رو كنار اتاق گذاشت و سفره پارچه اي رو جمع كرد. نشست كنار سماور تا طبق معمول چايي بعد از شام پدر رو بريزه.
“ميدوني اِنسيه تو ديگه برا خودت خانمي شدي. وقتشه شوهر كني پدر جان. ديروز غروب كه ميخواستم از صابون پز خونه بزنم بيرون، ميرزاي غلامعلي خان فرستاد دنبالم كه برم حجره. وارد كه شدم خود غلامعلي خان هم اون بالاي حجره به مخده تكيه داده بود. سلام و تعظيم كردم و همون جلوي پادري حجره واستادم. خان گفت: آ سيد ممد ، ميرزا ميگه شيش ماههِ عايدي ملك رو ندادي! عرض كردم: درسته خان! ولي ميدونيد كه از وقتي نُزهت عمرش رو داد به شما، عايدي ما هم كفاف دخل و خرج زندگي رو نمي ده. ولي چشم بزودي. خان گفت: ميدونم ميدونم. حالا اونو يك كاريش ميكنيم. ديشب حاجيه عندليب خانم فرمودند جمعه شب، دست اِنسيه خانم رو بگيرين و بياين سراي ما. عرض كردم به چشم و عقب عقب از حجره زدم بيرون. هنوز چند قدم دور نشده بودم كه ميرزا اومد پي ام و صِدام زد. آهسته درگوشم گفت شانست گفته آسيد ممد! صَبيه شما، چِشم كامران ميرزا، فرزند خان رو گرفته و از حاجيه عندليب خانم خواسته ترتيب اين وصلت رو بِدن. خان هم گفته اين وصلت سر بگيره از پرداخت عايدي ماهانه معافي. برو آسيد خدا رو شكر كن”.
حرف پدر كه تمام شد نگاهي به اِنسيه انداخت و گفت: چرا لُپ هات مثل انار گُل انداختن؟!
اِنسيه با شرم زير لب گفت: چشم! هرچي شما بگين.
پاشد تا مجمع و ظرفاي شام رو ببره كنار حوض خاكسترشُور كنه. نشست كنار حوض. نور مهتاب توي حوض افتاده بود. احساس كرد سوز سرما صورتش رو آزار ميده. يه نگاه به عكس ماه توي حوض انداخت … صداي مامان نُزهت توي گوشش پيچيد:
” اِنسيه، ديگه يواش يواش وقتشه” و خط يه قطره اشكو روي گونه اش حس كرد.

14684_850120691711541_7346178260589850660_n

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)