مترجم :ایمان احسانی*

IMG_0001_vice_670

 اشاره مترجم: نشریه ی «اشپیگل» به تازگی با «اسلاوی ژیژک» یکی از برجسته ترین فیلسوفان و منتقدان فرهنگی عصر ما مصاحبه ای انجام داده است پیرامون وضعیت دنیای معاصر و چالشها و تناقضات  آن که کم یا زیاد بر سرنوشت هر یک از ما به عنوان شهروندانش تاثیر گذار خواهد بود. در دنیایی که روز به روز زبان محاوره در قالب پیامک ها ، کامنتها و گفتگوهای مجازی بیشتر و بیشتر وارد زبان نوشتار ی ما می شود زبان روشنفکری با فرم  رسمی اش بیش از پیش به عنوان امری فاخر یا دست نیافتنی از سوی عموم پس زده می شود. داریوش آشوری می نویسد :«بزرگ‌ترین گرفتاریِ نثرِ فارسی جداییِ اندک اندکِ زبانِ گفتار و نوشتار از یکدیگر است، که کارِ آن سرانجام به جایی رسید که گویی دو زبانِ جدا از هم اند. بی‌گمان در هر زبانی این جدایی تا حدودی هست، امّا در زبانِ فارسی به صورت یک بیماریِ کهنه درآمده است.»

 

من نیز بر این باورم که علیرغم همه ی دلائل ساختاری جدایی زبان روشنفکری و زبان عامه، چه بسا ژست تخصصی شدن همه چیز در عصر ما از جمله سیاست ( politics ) و   فلسفه که از اساس خاستگاه شان ریشه در عشق به دانش داشته و  برای مشارکت شهروندان (polis) در تدبیر امور جمعی شان، در یونان باستان بنا شده بودند ، به  این شکاف دامن می زند. شکافی که صرفا انتزاعی نبوده و عواقب عینی و سیاسی این جدایی،در جایی مثل دور دوم انتخابات 84 بیرون می زند. وقتی که روشنفکران از راست تا چپ در مورد “صدای پای فاشیسم» هشدار می دهند اما نتیجه به کلی چیزی دیگر می شود و خوشباشی عمومی ،به کلی از آرمانهای روشنگری دور می افتد. باری! شاید تلاش برای  ترجمه ی محاوره ایِ این دست مصاحبه ها ،که  مفاهیم بنیادی و آرمانهای اصیل را با زبانی ساده تر بیان می کنند بتواند ذره ای از این شکاف بکاهد و سویه ی رهایی بخش و عمومی سیاست و فلسفه را از چنبره ی انحصاری و تخصصی شدن در دنیای امروز رها کند و آنها را به مردم و سیاست مردمی بازگرداند.

*************************

اشپیگل :آقای ژیژک بحران مالی و اقتصادی دقیقا نشون داد که سیستم بازار آزاد چقدر میتونه آسیب پذیر باشه. شما تناقضات سرمایه داری معاصر رو بررسی می کنی. آیا انقلاب تازه ای پیش بینی می کنی؟

 ژیژک :متاسفانه نه.

اشپیگل : اما مایل بودی که یک انقلاب رو تجربه کنی؟ آیا هنوز یه کمونیستی؟

ژیژک : خیلی ها من رو یه مارکسیست دیوونه می دونن که منتظر آخرالزمانه. ممکنه من آدم عجیب و غریبی باشم اما دیوونه نیستم. من یه کمونیستم چون چیز بهتری غیر از این وضعیت یاس آور اروپا میخوام.شش ماه قبل در کره جنوبی بودم تا در مورد بحران سرمایه داری جهانی سخنرانی کنم. بعد از حرفام یه شنونده شروع کرد به خندیدن و گفت : «در مورد چی داری حرف می زنی؟ یه نگاه به ما بنداز – چین ،کره جنوبی، سنگاپور ،ویتنام – همه ی ما از نظر اقتصادی عالی هستیم. پس کی تو بحرانه؟ این شمائید که در اروپای غربی تو بحرانید؟» یا اگه بخوام دقیقتر بگم در بخشهایی از اروپای غربی.

اشپیگل : خب ،قضیه به این سادگی نیست.

ژیژک : با این حال حرفش تا حدی حقیقت داره. چرا ما اروپایی ها احساس می کنیم که وضعیت تاسف بارمون یه بحران تمام عیاره؟ من فکر می کنم چیزی که ما احساس می کنیم یه سوال بله یا خیر  در مورد سرمایه داری نیست بلکه سوالی درباره ی آینده ی دموکراسی غربیه.چیز تاریکی در افق در حال شکل گیریه و اولین بادهای این طوفان به ما رسیده.

اشپیگل : شما میگی که بحران اقتصادی میتونه به بحران سیاسی منجر شه؟

ژیژک : چین ،سنگاپور ،هند یا – نزدیکتر به ما – اخیرا ترکیه  آینده ی خوبی رو نوید نمیدن. به باور من سرمایه داری مدرن داره به سمتی میره که بدون دموکراسی تام و تمام، بهتر عمل می کنه. در ده سال اخیر خیزش چیزی که بهش سرمایه داری با ارزشهای آسیایی گفته میشه دست کم شک و شبهه هایی رو بوجود میاره. اگه سرمایه داری اقتدارگرا در مدل چینی خودش، نشونه ای از این باشه که آنطور که ما می فهمیم دموکراسی لیبرال دیگه شرط رشد اقتصادی نیست و در عوض سرمایه داری به راه خودش میره، چی میشه؟

اشپیگل : دموکراسی اینجا برای این نیست که جاده صاف کن سرمایه داری باشه. دموکراسی اینجاست تا با خطرات پنهان سرمایه داری مقابله کنه .این اون چیزیه که دموکراسی رو غیرقابل جایگزین می کنه.

 ژیژک : اما برای چنین دموکراسی ای که تو میگی به چیزی بیش از انتخابات آزاد صرف نیازه.آزادی انتخاب میتونه جامعه رو به هر سمتی ببره. به این معنا من یه لنینیستم . لنین همیشه با کنایه می پرسید :«آزادی ،اما برای کی؟ برای چی؟».

اشپیگل : برای آزادی تعیین سرنوشت. و قبل از هر چیز، آزادی بیان و عقیده  هم بخشی از این آزادیه.

ژیژک : عالی! من استالینیست نیستم که آزادی های مدنی رو تحقیر کنم و اعلام کنم که فقط مرام حزب  آزادی حقیقی و واقعیه. آزادی انتخاب در حوزه های شخصی و خصوصی ،حتی در چین رو به فزونیه. به حوزه هایی مثل آزادی جنسی ،آزادی سفر، آزادی تجارت و آزادی ثروتمند شدن ارجاع میدم. اما اگه همین آزادی ها برای دموکراسی کافی باشه تعجب خواهم کرد و چه بسا این نوع آزادی شخصیِ انتخاب، در واقع یه تله باشه. چیزهایی که در آزادی شخصی بدست میاریم از دست دادن آزادی اجتماعی رو پنهان می کنه. دولت رفاه کلاسیک در حال نابود شدنه. ما داریم چشم انداز این که فرایند اجتماعی شدن به کجا میره و چه نوع جامعه ای میخوایم رو  از دست می دیم .نیاز داریم گزینه هایی که بیرون از آزادی های فردی بتونیم درشون زندگی کنیم رو بازتعریف کنیم.

اشپیگل: به عبارت دیگه،شما دلت برای یه مناقشه ی بزرگتر علیه سیستم تنگ شده. یه مورد از این مناقشه رو در شورش های دانشجویی سال 1968 دیدیم که به جز آزادی های مدنیِ فردی، به نتایج واقعی منجر نشد. بر خلاف میل به آزادی فردی، آیا در پشت بسیج میل جمعی برای غلبه کردن بر سیستم موجود، وسوسه ای توتالیتر پنهان نشده؟

ژیژک : قرن بیستم تموم شده. یه رژیم توتالیتر دیگه نمیتونه خیلی دووم بیاره.اگر ما میخوایم تصویر مناسبی که از خودمون  در  غرب داریم رو  همچنان حفظ کنیم باید دوباره سوالهای بزرگی در مورد بسط دموکراسی و فرایند رهاییِ فردیِ خودمون مطرح کنیم.  اروپا بیش از همه در خطره. من یه چپ اروپامحورم. مد شده که در محفل های چپ گرا به اسم چندفرهنگی گرایی،اروپامحوری رو نقد میکنن. اما من اعتقاد دارم که ما بیشتر از همیشه به اروپا نیاز داریم. فقط یه دنیای بدون اروپا رو تصور کن. در این صورت فقط دو قطب باقی میمونه – یکی آمریکا با نئولیبرالیسم وحشیانه اش و اون یکی چیزی که سرمایه داری آسیایی  نام داره با اون ساختارهای سیاسی اقتدارگراش. بین این دوتا شما روسیه ی پوتین رو خواهید داشت با جاه طلبی های توسعه طلبانه اش. در جایی که دموکراسی و آزادی مستلزم یه کنش جمعیه که برابری و انصاف بدون اون ناممکنه، شما باارزش ترین میراث اروپا  رو از دست خواهید داد.

اشپیگل : چیزی که میگی همون میراث روشنگریه – گذار از نابالغی خودخواسته2 به خودمختاری در تعیین سرنوشت.

ژیژک : دقیقا!من از بهترین دوستان یورگن هابرماس نیستم اما کاملا با این دیدگاهش موافقم. باید بیشتر از هر زمان دیگه ای محکم از پروژه ی روشنگری اروپایی دفاع کرد و اون رو پیش برد. این تنها چیزیه که به ما اجازه خواهد داد مسیرهایی که برای ما امکان پذیر یا شدنیه رو تغییر بدیم.

اشپیگل : آیا این انتظار زیادی از  لیبرال دموکراسی نیست؟

ژیژک : بله . باید از دموکراسی لیبرال فراتر رفت. دمکراسی رایج این طور پیش میره: اکثریت رای دهندگان با تظاهر به داشتن  آزادی انتخاب ، راضی  به نظر می رسند. اما در واقع اونها چیزی رو که بهشون گفته شده انجام میدن.گفته می شود که انتخاب مطلوب آلمانها «ائتلاف بزرگه»(توضیح : منظور ائتلاف حاکم است که شامل بزرگترین دو حزب آلمان یعنی سوسیال دموکراتهای چپ میانه و دموکرات مسیحی های محافظه کار می باشد).مردم برای این که از ترس گرفتن تصمیمات واقعا رادیکال و پیشروانه دور بشن،جوری وانمود می کنند که انگار این خودشون هستن که بر حسب شرایط،محدودیتهای عملی و شرایط از پیش تعیین شده تصمیم میگیرن.اما گاهی اوقات شما باید به جای اینکه فقط ماهرانه چیزها رو تحلیل کنید و خودتون رو باهاشون تطبیق بدید ، کل میدان معنا رو تغییر بدین. اراده ی عمومی به معنای «روسو» یی با این شیوه ی غیررادیکال اش ایجاد نمیشه.  اینطوری اراده ی عمومی، فردی و خصوصی و نهایتا غیرسیاسی باقی میمونه. این وضعیت محیط فوق العاده ای برای سرمایه داریه چون آزادی دموکراتیک لیبرال و خوشباشی فردی ، با تبدیل کردن مردم  به افرادی معتاد به کار کردن ،اونها رو برای اهداف خودش بسیج می کنه.

اشپیگل : شما چه آلترناتیوی داری؟

ژیژک :راهی برای بازگشت به کمونیسم وجود نداره. استالینیسم مشخصا بدتر از فاشیسم بود،بویژه با در نظر گرفتن این که ایده آل کمونیستی حمایت از روشنگری ای بود که نهایتا به خود-رهایی3 منجر میشه.اما این تراژدی دیالکتیک روشنگری هم هست.. استالینیسم برای من هنوزم به صورت یه معما باقی مونده.فاشیسم هرگز جاه طلبی های روشنگری رو نداشت و فقط مدرنیزاسیون محافظه کارانه ای رو با استفاده از ابزارهای جنایتکارانه دنبال می کرد. تا حدی، هیتلر به اندازه ی کافی رادیکال یا خشن نبود.

اشپیگل: چی؟ اینو جدی نمیگی،میگی؟

 ژیژک : چیزی که من سعی می کنم بگم اینه که فاشیسم رو میشه  واکنشی به ابتذال و از خود راضی بودن بورژوازی دونست اما  فاشیسم درون افق جامعه ی بورژوا گرفتار موند و باعث تداوم این از خود راضی بودن شد. با والتر بنیامین هم عقیده ام که ظهور هر فاشیسمی محصول انقلابی شکست خورده س. موفقیت فاشیسم ناشی از شکست چپه و این ثابت می کنه که پتانسیل انقلابی ای وجود داشت اما چپ نمی دونست چطور ازش استفاده کنه.

اشپیگل : وضعیت فعلی ارزشهای بنیادین لیبرالیسم : آزادی ،برابری و انصاف چطوره؟ آیا دموکراسی لیبرال به اندازه ی کافی برای حفاظت خودش در برابر ارزشهای غیرلیبرال قوی هست؟

ژیژک:شک دارم که بتونه در برابر چالش ها مقاومت کنه. سیستم سرمایه داری جهانی به نقطه صفر خطرناکی رسیده.«چهار سوار آخرالزمانِ» سرمایه داری عبارتند از :فاجعه ی زیست محیطی، نتایج صریح تحقیقات بیوژنتیک، نبود خود تنظیمی در بازارهای آزاد  و افزایش تعداد افرادی که بازنده ی سیستم  هستند. هر چه بازارها جهانی تر میشن ،نیروهای تبعیض اجتماعی قوی تر خواهند شد.

اشپیگل : خطرها تشخیص داده شده و به طور وسیعی در موردشون بحث میشه.با این وجود شما فکر می کنی که ما به طرز بی دفاعی به پرتگاه می افتیم؟

ژیژک : نبود یک آلترناتیو روشن نمی تونه به این معنی باشه که ما به راحتی وضع موجود رو ادامه میدیم.اگه سیستم  موجود به بازتولید خودش ادامه بده ما به سمت انفجار از درون خواهیم رفت.تنها چیزی که میتونه دموکراسی رو نجات بده بازسازی چپه. اگه چپ گراها این شانس رو از دست بدن خطر فاشیسم یا دست کم یه اقتدارگرایی جدید زیاد میشه.

اشپیگل: این روندها رو همین امروز میشه دید : در بنیادگرایی مذهبی، در پوپولیسم دست راستی و در ملی گرایی خشونت بار.

ژیژک : درسته و نمیشه با واکنش های چپ گرایانه ی رایج  یعنی تساهل و فهم متقابل ،به این مسائل پاسخ داد.نه! با این کار لیبرالیسم خودش رو گام به گام تضعیف می کنه.ما حق داریم محدوده ها رو تعیین کنیم.ما در اروپا زیادی احساس گناه می کنیم – تساهل چندفرهنگ گرایانه ی ما جریان متعفنی از وجدان معذب و احساس گناهه که میتونه اروپا رو نابود کنه.بزرگترین خطر برای اروپا سکون و بی عملی و عقب نشینیش به  سمت فرهنگ بی تفاوتی و نسبی انگاری عامه. به این معنا من متعصب (دگماتیک/جزم گرا) ام.نمی خوام به همه چیز شک کنم و همه چیز رو زیر سوال ببرم. جزم گرایی لیبرال بر مبنای چیزیه که هگل بهش «جوهر اخلاقی» میگه. به خاطر همینه که من مخالف هرگونه نزاکت سیاسی ای4  هستم که سعی می کنه چیزی رو که باید بخشی از جوهر اخلاقی باشه با  ممنوعیت های اجتماعی یا حقوقی  کنترل کنه.

اشپیگل : هر فرهنگی یه آستانه ی تحمل ای برای مدارا نکردن داره ،نداره؟

 ژیژک : چیزهایی هست که ناممکنه باهاشون مدارا کرد.همون «تحمل ناپذیر» ای که ژاک لاکان میگه.چه اتفاقی میفته اگه مجله ای صریحا با هولوکاست شوخی کنه؟ یا در مورد جوکهایی که احساس میشه جنسیتی یا نژادی هستند چطور؟موضع چپ-لیبرال یا رویکرد آزادیخواهانه در مورد طنز رایج یا شوخی گزنده تمایل داره به سمت مقابل بره – به سمت حساسیت بیش از حد در مورد بی دفاع بودن دیگران. میدونی جوکهای مستهجن، امتحان کردن آستانه ی تحمل و مدارای فرهنگهای مختلفه. من عاشق این جوکهام.

اشپیگل: وسوسه میشم که بپرسم اینو جدی میگی؟

ژیژک : در جمهوری یوگسلاوی سابق، هر بخشی از کشور درباره ی دیگران جوکی داشت.مثلا «مونته نگرو»ئی ها رو تنبل می دونستن. مونته نگرو زلزله میاد که میبینن یه مونته نگروئی آلتش رو به هر سوراخ و شکافی فرو میکنه.فکر می کنین چرا؟ منتظر تکون بعدی زمینه. آخه میخواد خودارضایی کنه.یا این جوک یهودی – یهودی ها میتونن در دست انداختن و تمسخر خودشون فوق العاده باشن. این یکی رو شنیدی؟ یه زن یهودی اصالتا لهستانی –لهستانی ها رو ذاتا آدمای جدی ای میدونن – خم شده تا کف سرامیکی خونه رو پاک کنه. وقتی شوهرش از راه میرسه و باسن کشیده ی زنش رو میبینه دامنش رو با  هیجان کنار میزنه و از پشت می گیردش.وقتی کارش تموم میشه از زنش میپرسه که تو هم به اوج رسیدی؟ زنش میگه نه هنوز سه تا سرامیک مونده تا برم.بدون مبادلات مستهجن ای مثل این ما نمی تونیم هیچ ارتباط واقعی ای غیر از یه احترام خشک و خالی داشته باشیم.

اشپیگل : من به قدرت امتحان کردن هایی مثل این زیاد اعتماد ندارم.

ژیژک : قطعا مرزهایی وجود داره. اگه دو گروه قومی یا مذهبی که سبکهای زندگی آشتی ناپذیری دارند و در مجاورت هم زندگی می کنند انتقاد از از مذهب یا سبک زندگی خودشون رو به عنوان حمله ای به هویت خودشون بدونن میتونه مشکل حادی  بوجود بیاد.

اشپیگل:این عبارتی که اخیرا فراگیر شده و میگه: «اسلام هم بخشی از اروپاست»، دقیقا سرپوش گذاشتن بر این معضل حاد نیست؟

ژیژک : مدارا در این مورد راه حل نیست.ما به چیزی نیاز داریم که آلمانها بهش میگن «فرهنگ برتر» ، فرهنگ والاتر راهبری که شیوه ای رو که خرده فرهنگها با هم کنش و واکنش انجام میدن رو تنظیم می کنه. زمانی که چندفرهنگی گرایی با احترام متقابل اش به حساسیت های دیگران به مرحله «تحمل ناپذیر» می رسه دیگه بدرد نمیخوره.مسلمونها مدارا با تصاویر کفرآمیز و شوخی های نامحترمانه ی ما رو که بخشی از آزادی ما رو تشکیل میدن، ناممکن میدونن .اما غرب هم با شیوه های لیبرالش  ازدواج اجباری یا جداسازی زنها که بخشی از زندگی مسلمونهاست رو غیرقابل مدارا میدونه. به همین خاطره که به عنوان یه چپ گرا استدلال می کنم که ما به فرهنگ والای خودمون نیاز داریم.

اشپیگل : این فرهنگ چی میتونه باشه؟ شبیه چی ممکنه باشه؟ حتی کاربرد جهانشمول حقوق بشر هم گاهی اوقات به اسم تفاوتهای فرهنگی زیر سوال برده میشه.

ژیژک : فرهنگ والای اروپایی، جهانشمولی روشنگری یه که افراد خودشون رو از درون این جهانشمولی نظاره می کنند.این به این معنیه که شما باید قادر باشید از ویژگی های خاص خودتون صرفنظر کنید و موقعیت های خاص اجتماعی ،مذهبی یا  نژادی خودتون رو نادیده بگیرید.این کافی نیست که با همدیگر  مدارا کنیم.ما نیاز داریم که بتونیم هویت فرهنگی خودمون رو به عنوان چیزی حادث و تصادفی تجربه کنیم که میتونه تغییر کنه.

اشپیگل: این فرد جهانشمول یه چیز انتزاعیه. در زندگی واقعی وجود نداره. در عالم واقع هر کس به یه گروه و اجتماعی تعلق داره.

 ژیژک : فرد جهانشمول در زندگی ما خیلی واقعیه.جدا از سیبها،گلابی ها و انگورها باید یه جایی هم برای میوه ها باشه. من عاشق این ایده ی افلاطونی ام. افراد به یه گروه خاص تعلق دارن اما همزمان بخشی از یک بعد کلی و عام اند.من  در همه ی زندگی خودم یکجور باقی نمی مونم اما من «من» باقی می مونم. یک اجتماع و گروه هم بسته نیست. فرد میتونه یه گروه رو ترک کنه و به یه اجتماع دیگه ملحق شه. هویت ما از چندین هویت تشکیل شده که میتونه به دنبال هم و به موازات هم وجود داشته باشه.

اشپیگل : «روزها می گذرند، من نه» شعریه از «گیوم آپولینر»(برجسته ترین شاعر دهه ی اول قرن بیستم فرانسه).

 ژیژک: به زبان مسیحی : روح القدس در همه ی ماست- ما همگی فارغ از این که هویت مون متعلق به یک اجتماع خاص باشه یا نه ،در داشتن روح القدس مشترک ایم. من یه خداناباورم اما هسته ی رهایی بخش آموزه های مسیحیت رو تحسین می کنم: مسیح میگه پدر و مادرت رو رها کن و از من پیروی کن. اجتماع ات رو پشت سر بگذار تا راهت رو به سوی کلیت جهانشمول انسانیت پیدا کنی.

اشپیگل : رهایی یه کنش خشنه – جدایی از ریشه ها و آوارگی.اسلام به افراد اجازه نمیده که جامعه ی مومنین رو ترک کنن.

 ژیژک : بدون دقیقه ای5 خشونت، آزادی ،دست کم آزادی کلی و جهانشمول ای وجود نداره.رهایی از ریشه ها تا حدی فرایند تاثیرگذاریه اما این تاثیر – که لزوما نباید فیزیکی باشه- چیز رستگاری بخشی در خودش داره. البته این نابود کردن ریشه ها نیست که از ما چیز خاصی می سازه. ما به خصیصه های ذاتی خودمون پیوست شده ایم اما باید اینو تشخیص بدیم که امر خاص بر مبنای امکان و تصادفه و برای خویشتن ما جوهری و ذاتی محسوب نمیشه. جهانشمولی ،گشودگی ای برای رخ دادن یه تصادف رادیکاله.

اشپیگل : خب این برای سیاست چه معنایی داره؟

 ژیژک : رهبر  سابق انقلاب {…} یه زمانی گفت : ما مسلمونها از سلاح های غربی یا امپریالیسم اقتصادی نمی ترسیم . چیزی که ما ازش می ترسیم فساد اخلاقی غربه. فرم افراطی این مقاومت، دولت اسلامی (داعش) یا حتی بوکوحرامه. چه پدیده ی عجیبی! یه جنبش سیاسی و اجتماعی که هدف اصلیش بی سواد نگه داشتن زنها و خوار و خفیف کردنشونه.این شعار قدیمی از سالهای 1960 که میگه هر چیز جنسیتی، سیاسی هم هست اینجا معنای غیرمنتظره ای پیدا می کنه : حفظ یک سلسله مراتبِ صریحِ جنسیتی، مهم ترین الزام سیاسی می شه.آیا ما شکل ضعیف تری از همین نگرش رو وقتی که روسیه در مسابقات آواز «یوروویژن»، به برنده شدن یک زن ریش دار («کونچیتا وورست» ) اعتراض کرد ندیدیم؟  «ولادیمیر ژیرینوفسکی»  نماینده ملی گرای مجلس روسیه ماه «می» گذشته گفت :«دیگه زن (she) یا مرد (he) در اروپا وجود نداره فقط «اون (it)» وجود داره.»حتی کلیسای کاتولیک با مقاومتش در برابر ازدواج همجنسگراها به هراس مشابهی دامن زد.

اشپیگل : آیا خوشباشی فردیِ بی در و پیکر تنها چیزیه که ما برای مقابله با این بنیادگرایی داریم؟

 ژیژک : به دو دلیل نه. اول اینکه حریف ما واقعا مذهب نیست. یه کشیش ملی گرای کاتولیک اهل کرواسی به نام «زیوگو کوستی» اعلام کرده که کاتولیسم باید نمادی از این واقعیت باشه که مردم حاضر نیستند میراث ملی و فرهنگی خودشون رو انکار کنند :«کروات بودن تام و تمام». این گفته به روشنی نشون میده که مساله دیگه ایمان و حقیقت این ایمان  نیست بلکه یه پروژه ی سیاسی – فرهنگیه. مذهب در اینجا فقط یه ابزاره و شاخصی برای بیان هویت جمعی ما.مذهب درباره ی اینه که چقدر عرصه عمومی فرد رو کنترل کنه و چه مقدار سلطه (هژمونی) از جانب «ما» اعمال بشه. به همین دلیله که این کشیش داره این ادعای یه کمونیست ایتالیایی رو تائید می کنه که میگه «من یه کاتولیک خداناباورم.» به همین دلیله که جنایتکار نروژی «آندرس بریویک» که خودش چندان مذهبی نیست میراث مسیحی رو به عنوان بنیاد و اساس هویت اروپایی میدونه.دلیل دوم که حتی محکم تره اینه که آزادی خوشباشانه ی فردی برای انتخاب کردن، با سرمایه داری امروز بی نهایت جفت و جوره.به این معنا که سرمایه داری به عنوان فرایند اجتماعی و اقتصادیِ جهانی، بیشتر و بیشتر داره غیرقابل نفوذ میشه. خوشباشی فردی و بنیادگرایی، متقابلا در حال هل دادن و محرک همدیگه هستند.  شما فقط با یه پروژه ی جمعی تازه که پروژه ی تغییر رادیکاله میتونید به طور موثری با بنیادگرایی بجنگید. هیچ چیز خوشباشانه ی کم ارزشی این وسط وجود نداره.

اشپیگل : چه کسی  تعیین می کنه که چه چیزی یه امکان و تصادفه و چه چیزی جوهری و ذاتیه؟ برای یه مسلمان سنت گرا روسری یه امکان نیست یه ضرورت جوهریه.

ژیژک : اینجا مشکل بزرگی بوجود میاد.اون دختر یا زن باید خودش به صورت خودتعین گر6  در این مورد تصمیم بگیره.برای اینکه بتونه این کار رو انجام بده باید از فشار خانواده یا اجتماع رها شه. و اینجاست که خشونت رهایی بخش به کار میره : تنها امکان برای  خودمختار شدن، بریدن  از ریشه ها و کنده شدن از فشار اجتماع  برای سازگار کردن فرده. به همین خاطره که یکی از قهرمانهای من مالکوم ایکسه.  «X»ایکس  بیانگر بریدن از ریشه هاست که باعث میشه به دنبال جستجوی  ریشه های آفریقائیش نباشه. بلکه بر عکس این بی ریشگی رو به عنوان فرصتی برای بدست آوردن آزادی عام و کلی ببینه.

اشپیگل : تو از این خشونت استقبال می کنی؟

ژیژک : من این خشونت رو می پذیرم، چون هزینه ایه که باید برای رخ دادن تصادفی حقیقی و رهایی خود پرداخت. این خشونت مثل بازی جنسی سادومازوخیستیه.کسانی که تو این بازی شرکت می کنن میتونن همه نوع انحرافاتی رو تجربه کنن. البته هر کسی حق داره هر وقتی که خواست بگه :« بسه دیگه تموم شد. من میرم».برای پیشرفت  دموکراسی غربی، حوزه ی جهانشمولی باید به طور مداوم توسعه پیدا کنه و با این کار تنوع آزادی انتخاب از میان تصمیم های حادث و تصادفی هم زیاد بشه. اما تصادفی بودن و ذاتی نبودن به معنای ابتذال نیست. باارزش ترین دستاوردهای جمعی ما حادث و تصادفی اند یعنی از جای خاصی بیرون نیومدن و از هویت های ذاتی و جوهری ما گسستند.

اشپیگل:آیا کار خستگی ناپذیر گسترش آزادی عرصه ی عمومی کار روشنفکران عرصه ی عمومی مثل شماست؟ این بیشتر یادآور جامعه ی باز «کارل پوپر»ه تا انقلاب پرولتاریایی «مارکس».

ژیژک : اوه خدای من، هر چیزی غیر از پوپر! من به این معنا یه مارکسیستم چون چیزی که برام مهمه زیرساخت آزادیه که ماهیتا در نهادها ریشه داره. متخصصین – یعنی همون احمقها به معنای واقعی کلمه –دنبال پیدا کردن راه حل های مسائل خاص اند.  اما روشنفکر دغدغه اش پرسیدن سوالها به شیوه ی تازه س و انعکاس دادن قیود اجتماعی ای که بر استفاده از  آزادی های فردی مدنی اعمال میشه. ایمانوئل کانت در مقاله اش با عنوان «روشنگری چیست؟» بین استفاده ی خصوصی و عمومی از عقل تفاوت میذاره. این تمایز امروز بیشتر از هر زمانی مصداق داره. برای کانت استفاده ی عمومی از عقل به معنای اندیشیدن آزاد، رها از هرگونه فشارهای سیاسی و مذهبیه ،در حالیکه استفاده ی عقل برای خدمت رسانی به دولت خصوصی تلقی میشه. نبرد امروز ما که «ویکی لیکس»رو هم در بر می گیره بر سر اینکه که عرصه ی عمومی رو زنده نگه داریم.

اشپیگل : پس چطور می تونیم اتحاد رهایی بخشی بین گروههایی که از نظر فرهنگی متفاوت اند بوجود بیاریم؟

ژیژک : جواب من اینه که نبرد کنیم. واضحه که جهانشمولیِ توخالی کافی نیست. نباید با یه احساسی از انسان گراییِ(اومانیسمِ) جهانی بر برخورد بین فرهنگها غلبه کنیم بلکه باید با اتحاد سراسری با نبردهای  درون هر فرهنگ، بر این برخوردها غلبه کنیم. نبرد ما برای رهایی باید با ستیز علیه سیستم طبقاتی در هند و مقاومت کارگران در چین همراه بشه. همه چیز به این بستگی داره : جنگیدن در حمایت از فلسطینی ها و ضدیت با  یهودستیزی ، در پشتیبانی از ویکی لیکس و گروه «پوسی رایت » (گروه خوانندگان زن ضد پوتین) در روسیه ،همه و همه بخشی از این نبرد اند. در غیر این صورت فقط می تونیم خودکشی کنیم.

اشپیگل : آقای ژیژک بابت این مصاحبه ازتون  متشکرم.

1- بازاندیشیِ زبانِ فارسی، نشرِ مرکز، ص۱۴.

2-  self-inflicted

3-self-liberation

4- political correctness

5- moment

6- self-determined

*دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران-imanehsani59@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)