image-11f5f3f7292f5246385ad08c2978fee758191e6715b407fa245cf86c319e8d77-V-1

با گذشت چندین ماه ازقتل عمد ریحانه جباری و محرز شدن بیگناهی و مظلومیتش و کریه تر شدن چهره دولت آخوندی در جوامع بین الملل و سپری شدن روزهایی گس و تلخ برای خانواده ریحانه و شاید کمتر شدن نیش و کنایه ها برخی افراد دولتی و یا بقولی اصلاح طلب برای خدشه وارد کردن به کمپین ریحانه و رسانه ایی شدن پرونده ی ایشان در سطح بین المللی میخواهم از داستان زندگی دختری که مشابهت هایی با پرونده ریحانه دارد بنویسم . از دختری بنویسم که درد و رنجش بعد از مرگ ریحانه بیشتر و بیشتر شد چون اعدام ریحانه را پایان راه سیاه خود میدانست دختری که حتی قادر به سخن گفتن نبود و امروز با سختی فراوان برایم گفت از تجاوزش .از خفقان از درک حس ریحانه .از شبهای تاریکی که از ترس میلرزید وشهامت ریحانه را در دل ستایش میکرد ماجرای دختر جوانی در شیراز که برایش تله گستراندند و او چون ریحانه جباری در تله میافتد .سارای جوان در یک دیدار خانوادگی با مردی آشنا میشود که در همان لحضات نخستین خود را خواستگار وی معرفی میکند و خواهان آشنایی قبل ازدواج میشود او خود را کارمند ساده زندان شیراز معرفی میکند ..و به سارا نزدیک میشود آنها اغلب یکدیگر را در جمع دوستان ملاقات میکردند اما پس از گذشت چند ماهی سارا جواب منفی به این کارمند زندان میدهد و آن مرد ضمن قبول جواب سارا را به دیداری به همراه دوستانش دعوت میکند و این دختر جوان را با خود به نقطه ی دور افتاده ای در شیراز میبرد و وقتی سارا علت عدم حضور دوستانش جویای میشود با عکس العمل عجیب وی مواجه میشود که به او نزدیک شده و دستانش را دور کمر سارا قلاب میکند و در گوش او قصدش را باز گو میکند که سارا به شدت وحشت کرده و شروع به جیغ و فریاد میکند وتلاش میکند خود را از دستان مرد برهاند که موفق نمیشود ومرد پس از کشمکش های فراون به وی تجاوز میکندو دخترک را به دنیای وحشتناکی راهی میکند سارا میگوید پس از تجاوز حتی قادر به راه رفتن و حرف زدن نبودم و من همان روز مردم .مردن به معنای واقعی حتی نمیتوانستم آدرسم را به راننده آژانس بگویم دهانم قفل شده بود و واقعا نمیدانستم مرده ام یا زنده ام اصلا کجا هستم حتی نامم را نمیدانستم .روز وحشنتناکی بود که تاریخ زندگیم را سیاه کرد از آن روز به بعد مرا دچار کابوسی ابدی کرد.از همه مردها میترسیدم اما از او بیشتر .مردی خشن که کارمند ساده زندان نبود بلکه مامور وزارت اطلاعات بود کسی که همیشه با خود کلت کمری حمل میکرد کسی که التماس ها و گریه هایم لحظه ایی دلش را نرم نکرد کسی که دوباره با من تماس میگرفت و مرا تهدید میکرد و حرفهایی میزد که تازه فهمیدم که چه بلایی بر سرم آمده آن مرد از اول هم میدانست که نمیخواهد با من ازدواج کند او تمام زندگیم را میدانست از کمونیست بودن پدرم از معلول شدن پدرم زیر شکنجه های جمهوری اسلامی و اینکه من پدرم را سرپرستی میکنم .او مرا تحت فشار روحی و روانی بسیاری قرار میداد و به من حتی اجازه خروج از خانه و ارتباط با دیگران را نمیداد و حتی تلفنم کنترل بود و به من میگفت حق بازگو کردن این موضوع را نداری در غیر اینصورت جان خودت و پدرت به خطر میافتد .از آن پس فهمیدم در قفسی اسیر شده ام نه راه پیش دارم نه راه پس مجبورم با او همراه شوم او همواره مرا به تجاوزی دیگر فرا میخواند و من از ترس وعده های او را به آینده موکول میکردم تا اینکه به کمک یکی از دوستانم از ایران فرار کنم اما کنون به بیماری تروما مبتلا شدم وضعیتی که از همان روز سیاه شروع شد و وحشت از مردها وحساسیت حتی از کنار مردی نشستن مرا به رعشه ها و تشنج ها میکشاند و یادآوری بی اختیار فشار روحی روانی و فیزیکی که در حین تجاوز برای حفاظت از خودم داشتم باز دوباره تداعی میشود و تمام جانم پر از درد میشود .تقلاهایی که برای فرار از آغوش مرد کثیفی همچون مرتضی سربندی که مرا به رزالت میکشاند فشاری که بر روی شانه های کوچکم بود و فریاد هایم همه و هه اکنون در جسم و جانم پدیدار شده است. آری این نکبتی که این مرداطلاعاتی بر دامانم نشاند لکنت زبان از شوک مواجه شدن با آن اتفاق سردرد های عجیب و غریب پیاپی و به هم ریختگی روحی استرس دایمی و تشنج و در نهایت هم فرارم از مهلکه که منجر به قطع شدن حقوق پدرم و آوره شدنش با وجود بیماری آلزایمر در خیابان های شیراز بود . آری این داستان دختری بود که ترسید و ترس داشت و داستانش هیچ گاه رسانه ایی نشد و هیچ کس نام و نشانی از او ندانست و شاید هیچکس به اندازه ی او و ریحانه معنای تجاوز یک مرد کثیف و عیاش را ندانند. انعکاس خبری بیگناهی ریحانه موجی از ترس ها وتجاوزها ی اعمال شده علیه زنان را بیدار کرد.شهامت ریحانه جباری در مقابل تجاوز گر خود برای همیشه قابل احترام و ستایش است و تا ابد صدای رسوایی و ننگ جمهوری اسلامی خواهد بود. او روحش پاک و معصوم بود و ماند اما روحم را تسخیر کردند .شنیدم که میگفتند اگر ریحانه بعد از تجاوز مدعی حقوق خود میشد به حقش میرسید و حتما سربندی را محاکمه میکردند از کدام قانون و عدالت سخن میگفتند قانونی که خود مدافع و مبتکر خلق جانیان میباشد چطور میتواند مدافع حیثیت زنان باشد .این منم ریحانه دوم آیا در مقابل تجاوزم کوچکترین حقی جز تهدید و خفت داشتم ؟ هیچ وقت در ایران اسلامی هیچ زنی از عدالت و برابری برخوردار نخواهد بود. اینجا کشور داعشیان است ریحانه هم با همین عدالت داعشی به پای چوبه دار رفت. در دل شجاعتش جسارتش و پاکی اش را تحسین میکنم او نماد یک زن بیگناه است و باید طناب دارش را غرق بوسه کرد . این داستان تلخ را نوشتم که برخی بدانند تبعیض و فشار و اختناق در ایران بیداد میکند و بسیاری بی گناه و بی دلیل بردار میشوند تا که برخیزیم و همچون مبارزان علیه این دولت آخوندی یک صدا نه بگوییم به تبعیض نه بگوییم به اعدام نه بگوییم به این قوانین و دین مرتجع و عصر حجری و خواستار بر چیده شدن این قوانین زن ستیز و این دولت فاشیستی شویم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)