جاده آسان نمی شود .
دست انداز پشت دست انداز
پیچ در پیچ مهره به شیب خطرناک
سرعت ماشین صدتا
ساعت از شب گذشته است .
تاریکی مطلق با نور بالا شکسته می شود .
حمیرا می خواند .
تا مقصد صد کیلومتری ، یکساعت فیزیکی راه است.
بخاری که روشن باشد ،شیشه ها هم بالاست و زمستان شیشه ای روی جاده یک لایه از خودش را نشانده است .
از دور روزنه نوری چشمک می زند و احتمالا دکه بین راهیست برای ایستادن و یک ظرف کوچک چای را سفارش دادن و در سرمای دلچسبی که پشتت به بخاری ماشین گرم است نفس عمیق کشیدن !
اما نزدیکتر که می شوم حدسم خطا می شود و ماشین خرابی کنار جاده تمنای ایستادنم را دارد.
بی احتیاطی است در این برهوت پیچ و جاده و سرماسریش انتظار ماشین خراب شوم.
اما جلوتر می ایستم و از آینه روشنی چراغ ماشین خراب را می پایم شاید پا روی احساسم بگذارم و از خیر کمک و امداد به یک ماشین غریبه که نمی شناسمش بگذرم و راحت به سفرم ادامه دهم .
ولی استیصال مردی با ماشین خراب همراه زنی که چراغ قوه دستش گرفته است این شک را برطرف می کند که حداقل کمی برای سرمای بیرون خودم را آماده کنم.
دنده عقب می گیرم و البته به عقب راندن در جاده تاریک زیاد هم آسان نیست .
از ماشین که می آیم پایین راننده ماشین خراب به سمتم می دود و تشکر می کند .
به سمت کاپوت باز ماشین می روم و عجیب بوی ادکلان زن توی دماغم میزند.
کاری از دستم بر نمی آید.
ماشین پژو ۴۰۵ کنار جاده الان که خراب است فقط توده ای آهن مزاحم است .
بیچاره ها مدتی است توی جاده مانده اند و حسابی می لرزند.
دعوتشان می کنم داخل ماشینم برویم و کمی گرم شوند تا زنگ بزنیم امداد خودرویی چیزی بیاید .
اولش تعارف می کنند ولی با اصرار می پذیرند و هر سه داخل ماشین .
مرد جلو زن عقب و ماشین را روشن میکنم.بخاری گرم بهترین هدیه برای سرمای انتظارشان است.
سکوت را زن می شکند .
آقا خیلی لطف کردید داشتیم یخ می زدیم
مرد دریچه بخاری را به سمت خودش تنظیم می کند و با موبایلش شماره ای را می گیرد .
انتظار دارم الان ادرس جاده را بدهد ولی گوشی را به من می دهد و می گوید :
گوشی را بر نمی دارند.
با تلفن خودم می گیرم وفقط بوق است بوق است و بوق !
زن یک نخ سیگار دم دهانش می گذاد و از توی اینه می پایمش .
فندک که می زند تمام صورتش در تاریکی روشن می شود .
شیشه را برایش کمی پایین می دهم .مرد همچنان به موبایلش و شماره گیری مشغول است.
مرد می گوید : آقا ممنونم لطف کردید بیشتر از این مزاحم نمی شویم.شما بروید .
اصرار می کنم و مرد انکار که بروم .
زن نگاهی به من می کند ودر ماشین را باز می کند و پیاده می شود .
می خواهم حرکت کنم که زن در جلو را باز می کند و سوار می شود .
مرد داد می زند : شهلا !؟
زن می خندد و می گوید :شما گفتی یکساعت والان دوساعته من همراه شمام !
تا صبح که نمیتونم سرما بلرزم !
سیگاری در می آورد و با تبسم می گوید : بریم ؟
جاده تا انتها تاریک است …………….
مهران کاظمی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)