جهت اطلاع کارگران، کمونیست ها و خوانندگان اهل تحقیق و جستجو در زمینه ناسیونالیسم و ملت، کتاب “افسانه هویت ملی” منتشر شد. این کتاب در هفت فصل و ۶۰۶ صفحه چاپ شده است که در همه ابعاد به نقد جنبش ناسیونالیسم فارس، کرد، ترک و عرب و عملکرد آنها در صد سال اخیر در خاورمیانه می پردازد. اثرنامبرده، زمینه های تئوریک، سیاسی، تاریخی و عملی جنبش های یاد شده را موشکافی میکند و جنبه های گمراه کنند آنها را در عصر حاضر به طبقه کارگر خاطرنشان می کند.

این کتاب در حال حاضر فقط  در انگلستان قابل دسترس است. امیدوارم به زودی بتوان در سایر کشورها نیز آن را به دست خوانندگان رسانده و بصورت رایگان در وب سایت ها در اختیار عموم قرار بگیرد. اما بدلیل هزینه نسبتاً سنگین چاپ آن، قیمت هر تک نسخه چاپی کتاب ۱۵ پوند انگلیس و معادل آن با یورو و دلار آمریکایی؛ به اضافه هزینه پست از انگلستان به هر کشوری است. جهت کسب اطلاعلت بیشتر، علاقمندان میتوانند با شماره تلفن ۴۴۷۹۵۰۴۰۶۱۶۴ + و ایمیل آدرس mohamadjafari1@yahoo.co.uk تماس حاصل نمایند.

انتظار شایسته است که رفقا و دوستانیکه امکان هر گونه همکاری جهت توزیع و رساندن این کتاب بسیار متنوع بدست مردم دارند، مساعدت خود را از من دریغ نکنند؛ تا همه باهم بتوانیم گوشه های از ادبیات و فرهنگ جنبشمان را در جامعه اشاعه بدهیم.

جهت معرفی مختصری از محتوای کتاب، در این بخش تزهای پایه مبحث ناسیونالیسم درج شده و در هفته های آینده نیز فهرست کتاب و فصل اول آن را در چند نوبت انتشار خواهم داد.

محمد جعفری ۲۱ ماه مارس ۲۰۱۵

******

تزهای پایه مبحث ناسیونالیسم

تاریخ پیدایش جنبش ناسیونالیسم در جهان، به حدود سیصد سال پیش بر می گردد. طبق نوشته اریک هابسباوم، مورخ و نویسنده کتاب “ملت و ناسیونالیسم از١٧٨٠” (صفحات١۴و١۵متن انگلیسی)، در فرهنگ لغت اکادمی پادشاهی اسپانیا، که به این منظور مورد موشکافی دقیق قرار داده بود، قبل از چاپ سال١٨٨۴، از ترمینولوژی ملت، دولت و زبان رسمی کشور استفاده نشده بود. از این تاریخ است که ما برای اولین بار با کلمه “ناسیون” که قبلاً خیلی ساده معانی بومی، تراکم جمعیت یک ناحیه و شهروندان یک ناحیه را داشت، آشنا می شویم- که مشخصاً ارتباط معین و بلاواسطه ای با فرهنگ باب شده ناسیونالیسم مدرن- در استفاده کردن از این ترمینولوژی برای ملت، دولت و کشور را نداشت. همچنین در فرهنگ لغت اسپانیایی چاپ اول سال١٧٢۶، واژۀ وطن (tierra) معنی شهر و محل زادگاه انسان را دارد. انقلابیون و سیاستمداران بر آمده از انقلابات (زیر و رو کننده جهان) آمریکا و فرانسه، برای پرهیز از بار محدود لفظ ناسیون به گروه خاصی از مردم جامعه و جهت پرهیز از بار تحکم قدرت مرکزی بر ارادۀ مردم، بجای واژه های ملت، حکومت و دولت، اغلب از کلمات “مردم، اتحادیه، کنفدراسیون، سرزمین جمعی ما، رفاهیات عمومی و جامعه” خطاب به مردم استفاده می کردند. کلمه آلمانی خلق (volck) نیز تا این آواخر برای جمعیت محل و ناحیه ای بکاربرده می شد. خلاصه معنی کامل و طبیعی “ناسیون” در فرهنگ لغت قبل از این تاریخ هر چه که بود و برای هرچه که بکارمی بردند، کاملاً با معانی رایج استعمال شده امروزی ادبیات جنبش های ناسیونالیستی در استعمال مقوله ملت، تفاوتهای جوهری و ماهوی دارد. علیرغم شفاف نبودن تبیین این جنبش در باره چگونگی کنترل مالکیت جمعی بر ابزار تولید و محصول تولید؛ نداشتن تعریف یکسان و واضحی از مقوله هویت ملی از همان اوائل و شفاف نبودن مرز آن با عناصر بازدارنده جامعه طبقاتی؛ لیکن تداعی کردن خود بعنوان آمریکایی، روسی و فرانسوی، به هیچ وجه زبان و نژاد خاصی را در بر نمی گرفت. شرکت مردم در پروژه ملت سازی در عین حال هم معنی توسعه به روایت بورژوایی و هم تغییر در زندگی طبقه کارگر را داشت. به عبارتی دیگر، تا این اواخر”ناسیون” را مثل امروز در نقطه مقابل جنبش سوسیالیستی و سوسیالیست ها قرار نمی دادند، بلکه در مواردی استقلال ملی نزد اقشار پایین جامعه به مانند پله ای از نردبان تاریخ تکامل مبارزه برای سوسیالیسم درک می شد. هویت ملی معنی اقلیت های قومی، زبانی و جغرافیایی و تاریخ مشترک تیره و نژاد خاصی بعنوان تمایزات این گروه با آن دیگری نبود. به این خاطر جمهوری خواهان فرانسه ای، آقای توماس پاین (آمریکایی) را به کمسیون شورای ملی فرانسه انتخاب کردند. ملت معنی مردم داشت و برای هرچیزی که بکاربرده میشد، عناصر جماهیر از آن غایب نبود. ملت= دولت= مردم و دمکراسی بود که معنی یک گروه خاصی که در لیست استالنین ملحوظ شده است را نداشت. احزاب سیاسی، منبعد، لغت یاد شده را ضمیمه جغرافیا، زمین، دولت و کشور کردند.

واضح است که جنبش ناسیونالیسم در اوائل انکشاف نظام سرمایه داری، نقش مهمی در کمک به توسعه، تمرکز و تجهیز آن سیستم در مقابل جوامع ملوک الطوایفی و محلی گری نظام فئودالی ایفا نمود. مناسبات فئودالی و زندگی مبتنی بر آن، که موانع توسعه و تکامل نظام نوین بورژوازی و به این اعتبار موانع تکامل جامعه آن دوران بودند، توسط جنبش مذکور به چالش کشیده شد. این جنبش علیرغم حمل تضادهای مادرزادی خود با آزادی بشر، رگه هایی از ترقی خواهی، مدنیت و تکامل انسان را نیز در اوائل پیدایش با خود حمل می کرد. در آن دوران کسی که خوشبختی و سعادت جامعه را می خواست، کوتاه شدن دست مذهب از آموزش و پرورش، تدوین قوانین مدون در مقابل عرف و سنت های مذهبی و فئودالی و آریستوکراسی را می خواست، احترام به حقوق فردی انسان و رفتار انسانی تر با زن را می خواست، با پرچم سیاسی نامبرده به میدان می آمد. به این خاطر می توان جهان قرون ١٩ و ٢٠، را عصر “بیداری” نهضت های ملی نامید. دو مولفه باعث شدند که نه تنها ناسیونالیستهای راست افراطی، بلکه احزاب “سوسیالیست” نیز در راس جنبش های استقلال طلبانه ملی قرار بگیرند: یکی رادیکالیسمی که این جنبش در اوائل انکشاف سرمایه داری با خود حمل می کرد و دوم، نداشتن خط و مرزبندی مارکسیستی طبقه کارگردر برخورد به مقوله “ملت” بطور کلی .علاوه بر مشخصات رادیکالیسم جنبش یاد شده در جوامع صنعتی، در کشورهای که امروز آنها را جهان سوم می خوانند نیز تا حدودی و بنوعی آن پرچم، پرچم اعتراض مردم به سلطه امپریالیسم بود.

اما جنبش یاد شده به مانند هر پدیده دیگری در جهان هستی، در پاسخ به نیازهای بوجود آمد که نه تنها ادوار جنینی، بلوغ- جوانی و پیری، بلکه دوران زوال هم دارند. ناسیونالیسم با پدیده سیاست عجین شد و این درهم تنیدگی با جریانات سیاسی- طبقاتی بورژوایی، بطور روز افزون آن را از اهداف اولیه خود دورتر می کرد و با تناقضات بیشتر و عمیق تری رو به رو میکرد. اهداف اولیه آن که تا حدودی ارجحیت دادن حقوق شهروندی مردم بر آب و خاک، بسط و گسترش ارزش های لیبرالی و رادیکالیسم بر خرافات مذهبی و متمرکز کردن جمعیت های کوچک در جامعه بزرگ تر بودند، اینک بدلیل دفاع جنبش نامبرده از منافع بورژوازی در مقابل طبقه کارگر، آن نقش ها وارونه و جبهه ها جابجا شدند و توانایی نمایندگی کردن ارزش های رادیکال اوائل انکشاف خود را از دست داد. تفاوتها و تناقضات فاحش طبقاتی جامعه نوین سرمایه داری، مساله ای نبود و نیست که کسی به آسانی بتواند از کنار آن بگذرد، انکار و یا پنهان نماید. پاسخ ناسیونالیسم به این تفاوتها و تناقضات طبقاتی، پاسخی از زاویه منافع سرمایه داری به مسائل بوده و هست. و این تناقضات مانع تحقق شعار اوائل انکشاف این جنبش یعنی “برادری و برابری” شد. سرمایه داری که اینک با پرچم ملی اهداف خود را جلو می برد، رقابت و دشمنی را جای “برادری” و نابرابری و استثمار را جای “برابری” نشانده است و حتی در شکل فرمال و شعار توخالی هم، نتوانست به وعده های اوائل پیدایش خود پایبند بماند. این طبقه نتوانست تضادها، نابرابری ها و ظلم و ستم را از بین ببرد، فقط شکل آن را تغییر داد.

مساله چگونگی تقسیم ارزش اضافه تولید شده توسط طبقه کارگر- همزاد بورژوازی، بین بخشهای مختلف سرمایه داران و شرایط استثمار و پایین نگه داشتن سهم کارگر از محصول جامعه، موجب تفرقه و نزاع لاینحل بین این بخش با آن بخش دیگر و بین آنان با طبقه سرمایه دار خارجی شد. نطفه های پایۀ مادی رقابت، جنگ و کشمکش ناسیونالیسم با همدیگر و با طبقه کارگر، از همان اوائل بوجود می آید. تدریجاً نیروی اصلی فعالین این جنبش بر عکس پیشکسوتان خود که در میان لیبرالیست ها ظهور می کردند، اینک در میان جریانات اولترا راست، نژادپرست، ضد خارجی، ضد کمونیست، ضد کارگر و وطن پرست شکل می گیرند. در نتیجه این دگرگونی ها، امروز هدف جنبش ناسیونالیستی اساساً این است که نقش و ماهیت طبقه بورژوا را در ایجاد شرایط استثمار کارگر را از چشم مردم پنهان نماید و تقصیر مصیبت ها و تناقضات ذاتی نظام سرمایه داری را به گردن بیگانه بیاندازد. گمراه کردن مردم در پی بردن به ریشه اصلی تناقضات نظام سرمایه داری، یکی از راه حل های طبقه سرمایه دار که سرمنشاء و آفریننده نابرابری است، در اختیار قراردادن این پرچم در فرم دفاع از ملت خود در مقابل دشمن خارجی ( جای خالی دادن) است. برخلاف ادعای جنبش های ملی ، امروزه  کمتر بر اساس چسبندگی زبان و تیره برپا شدند. آنچه آنها را متحد کرده، باور مشترک است. البته در پروسه زمانی سیصد سال گذشته، در زمان حال و در آینده نیز، سیاست وارونه کردن سرمنشاء نابرابری ها توسط این جنبش، مانند یک خط مستقیم در هر نقطۀ جهان پیش نرفته، بلکه در میان دریایی از ویژگیها و با حرکت مارپیچی مسیر خود را می پیماید. امتیازی که حکومت بر خاسته در میان “ملت ستمگر” به مردم منتسب به آن ملت می دهد و تبعیض فراوانی که مردم تحت ستم متحمل می شوند، پایه های مادی این مکتب را از هر دو طرف شکل میدهد. قالب و اشکال ساختار آگاهی سیاسی و سازمانی آن هر فرمی که بخود بگیرد، مشخصات فوق الذکر، ارکان اساسی و بنیان های این جنبش را می سازند. به این خاطر مردم بار آمده با این گرایش، بجای اینکه تنفر خویش را نثار بانی اصلی فقر، استثمار و…کنند، آن را بسوی همنوعان خود “دشمن خارجی” تغییر جهت می دهند. معهذا پیشبرد و حل و فصل سهم خواهی بخش های مختلف بورژوازی با هم، شکل نزاع ملی و سیاسی بخود می گیرد. در نتیجه اختلافات آنها باهم زمینه و پایه مادی داشته و واقعی هستند، اما واقعیتی که خود بر متن یک واقعیت اساسی دیگر استوار است: یعنی شدت و حدت دشمنی و اختلافات آنها باهم هر چه که باشد، از دشمنی آنان با طبقه کارگر نمی کاهد. اشکال نزاع، ماهیت نزاع و جوهر ذاتی آن را تغییر نخواهد داد. با توجه به فاکتورهای مذکور، باید اکنون به این سئوال پاسخ داد که ملت چیست و چرا هنوز این چنین انتگره وجود مادی حیات بشر شده است؟ به گفته اریک هابسباوم مشکل این است که نمیتوان تفاوتهای این ملت با آن یکی را مانند تفاوت های موش با مارمولک معین کرد. با این همه، خلاصه، نظرات من در پاسخ به ترمنولوژی ملت، ناسیونالیسم و مساله ملی به قرار زیر است:

١- ناسیونالیسم آفریننده ملت، یکی از ارکان ایدئولوژی بورژوایی و بخشی از مکتب جهانی نظام سرمایه داری بوده و بنابراین، یکی از گفتمانهای محوری سیاست دنیای معاصر است. این جنبش در نقطه مقابل انترناسیونالیسم طبقه کارگر و جنبش کمونیستی قرار دارد. ناسیونالیسم مخلوق ملت نیست، مساله بعکس است. در بعد مضمون و محتوا نیز باید تفاوتهای زیادی بین جنبش نامبرده در قرن٢١ با خصوصیات آن در قرن ١٩ قائل بود.

٢- پدیده “ملت” تنها در قلمرو سیاست عینیت دارد. ملت، خارج از قلمرو سیاست یعنی با معیارهای علمی و ابژکتیو، همچون مذهب و خدایان آسمان، تخیل، توهم و اتوپیایی بیش نیست. به این خاطر تاکنون پاسخ جامع، یکدست و قابل تعمیمی توسط موافقان ملت به این سئوال که هویت ملی چیست داده نشده است. در ادامه دشواری ترسیم و تصویر مبانی ملت را توضیح خواهیم داد که شاخه های ناسیونالیسم هیچ کدام قادر نبوده اند با همان معیاری که برای اثبات ملت بودن خود به کار می گیرند، تا امتداد نظریه خود را بسط دهند و از حق ملت دار شدن همه ملل ساکن جهان دفاع نمایند.  در زمینه کاربست تعمیم نظریه ملت، از مبدا تا مقصد تناقضات فراوانی وجود دارد که باعث اختلافات شدیدی بین موافقین آن شده است. به قول ارنست رنان” بخشی از تئوری ملت سازی این است که واقعیت های تاریخی را وارونه ساخت”. با وجود تشابهات ملت با مذهب، اما در مراحلی رهبران سکولار و لائیک از خود بیرون داده و آنان سعی کرده اند چهره ای مدرن و حتی علمی و قابل تعریفی از این مقوله بدست بدهند. ولی علیرغم تمام تلاش متفکرین سکولار این جنبش جهت لائیک جلوه دادن آن، امروز ناسیونالیسم از هر لحاظ با جنبش های مذهبی مشابه است. البته هنوز این بعدی از ابعاد مبحث است. بعد دیگر مساله این است که در پروسه تاریخ تکامل انسان، پدیده های زیادی وجود داشته و دارند که با معیارعلمی قابل توضیح و قابل اثبات نبوده و حتی وجود آنها در تضاد با علم، عقل سلیم و سعادت بشر است و ضرورت آنها تنها ناشی از کارکرد مناسبات جابرانه و استثمارگرانه تولیدی و عجز و ناتوانی بشر در محدوده این جوامع، از جمله ملت و مذهب هستند. پیدایش، رشد و بقای آنها نیز تنها در متن این مناسبات قابل درک است. به این دلائل است که باز خارج از معیارهای علمی و ابژکتیو٬ ما شاهد وجود ملت و مذهب در قلمرو سیاست هستیم. جنبش های ملت سازی، واقعی، زمینی، حی و حاضر و غیر قابل انکار دنیای معاصر هستند. سازمان ها، نهادها، اشخاص و رهبران جنبش های ملت سازی واقعی و زمینی هستند. ناسیونالیسم مصداق این مساله است که با وجود اینکه هیچ کسی تاکنون قادر به اثبات وجود خدا نشده، ولی “خدا آنجاست”. اثبات نشدن وجود خدا مانع از این حقیقت نشده است که بدلیل منافع زمینی اینها به وسیله نهادها و جنبشهای مذهبی هر روز خرافات مذهبی را باز تولید نکنند. جنبش های ملی- مذهبی با نهادهای مسجد، کلیسا، آیت الله، کشیش، پاپ، شاعر، نویسنده و… واقعی و زمینی اند.

٣- تا هنگامی که تضاد طبقاتی در جامعه وجود دارد، هیچ پدیده و مولفه ای نیست که همزمان بطور مساوی هم بنفع سرمایه دار و هم بنفع طبقه کارگر، هم به ضرر کارگر و هم به زیان بورژوازی عمل کند. اگر بتوان استثنای بر این قاعده قائل شد- این است که کل جامعه از مناسبات نظام سرمایه داری متضرر است. یعنی آتشی که این طبقه به جان جامعه انداخته، دود آن به چشم خود بورژوازی هم می رود. (مانند جنگهای جهانی اول و دوم که کل بشریت را با آن فاجعه بزرگ رو به رو کرد). در تحلیل نهایی بحکم اینکه سود بیشتر سرمایه دار از محل پرداخت دستمزد کمتر به کارگر ممکن می شود، شکاف طبقاتی زمینه هر گونه وحدت این دو طبقه را از بین برده و مهر این جدایی را به همه پدیده های هستی ملت زده است. ناسیونالیسم به لحاظ نظری و ایدئولوژی پرچم بورژوازی علیه کارگر برای کتمان این حقیقت است. در نهایت، ماهیت و جوهر دکترین، فلسفه و پرچم ناسیونالیسم در جوامع سرمایه داری، ایجاد تفرقه وشقه شقه کردن صفوف طبقه کارگر درمقابل صف متحد کل بورژوازی علیه کارگر در سطح کشوری و بین المللی است. در تحلیل نهایی برای کارگر فرق نمی کند چه کسی وی را استثمار خواهد کرد، از نقطه نظر کشف علت پدیده استثمار و کشف حقیقت، آن کس (طبقه سرمایه دار) است که دشمن درجه اول وی در هر کشوری بحساب می آید. سرمایه دار “خودی” با سرمایه دار غیر خودی (بیگانه) در کل اعضای یک طبقه و دارای یک سیستم و در ضدیت با طبقه کارگرهستند. اگر استثنای بر این قاعده وجود داشته باشد، آن بر محور مساله اصلی یعنی چگونگی تصاحب ارزش اضافه تولید شده توسط طبقه کارگر بین این طبقه می چرخد. با قراردادن بی اما و اگر و غیر استثنایی این قواعد سر جای درست خود، تازه می توان به سراغ مجموع مسائلی که در سرمایه داری قابل حل و فصل بوده و هنوز حل نشده روی دست جامعه باقی مانده است، رفت مانند رفع ستم ملی، برابری زن و مرد، رفع تبعیض نژادی و عقب ماندگی فرهنگی که منبع تغذیه ناسیونالیسم هستند، زیرا سرمایه داری به مرحله ای رسیده است که از بازتولید اینها سود می برد و به سرانجام رسیدن (حل و فصل نهایی آنها) از طریق یک تحول پایه دار (انقلاب کارگری) قطعی خواهد شد. استثناهایی مانند پیوند تاریخی، فرهنگ، زبان و درجه توسعه یافتگی این بخش جامعه با آن بخش دیگر و تناقضات و معادله های فرعی تر ایجاد شده میان ملل، تماماً بر مدار تضاد اصلی کار و سرمایه در حرکت هستند.

۴- ناسیونالیسم جهان معاصر، با حقوق، فلسفه، اقتصاد، سیاست، مکاتب فکری، فرهنگ و هنر نظام جهانی سرمایه داری در هم تنیده و باید در همۀ این زمینه ها نقد شود. کمونیست ها بدون نقد مداوم، همه جانبه و بی تخفیف جنبش نامبرده، در کلیه سطوح و در تمام اشکال متنوع آن، چه در سطح یک کشور و چه در مقیاس بین المللی٬ قادر به متحد کردن صفوف طبقه کارگر و جنبش کمونیستی و پیشروی به سوی جامعه بی طبقه و فارغ از استثمار نخواهند بود. قابل تصور نیست که بشود مناسبات سرمایه داری را لغو و در آن واحد ناسیونالیسم را حفظ کرد، و یا بالعکس ناسیونالیسم را از بین برد و نظام سرمایه داری را حفظ کرد. البته ممکن است اشکال، شدت و حدت این در هم تنیدگی اینجا و آنجا تغییر نماید، ولی از نظر مضمونی، ماهیت آن تغییر نکرده و تا زوال سرمایه داری به حیات خود ادامه داده وهمه جانبه از بین نخواهد رفت.

۵- اگر در جامعه طبقات استثمارگر و استثمارشونده نبود، طبعاً احتیاجی به ناسیونالیسم، دولت، ارتش و جنگ در تمام ابعاد آن هم نبود و تمام شهروندان به طرز یکسان در پروسه تولید ثروت جامعه نقش داشتند و برابر از نعمات جامعه بهرمند می شدند و در اقتصاد برابر بودند. نه کسی برای پول تولید می کرد و نه کسی برای دستمزد کار می کرد. در آن حالت، اصلاً پرچم ملی، حکومت، ارتش و پلیسی لازم نبود. ترس و بی حقوقی و استثمار، ستم ملی، نابرابری زن با مرد، تبعیض نژادی و عقب ماندگی فرهنگی وجود نداشت. بیگانه و دشمن و چپاول و دُزدی هم نبود. اما تا محو آن عوامل بوسیله انقلاب کمونیستی، پرچم ملی تنها سند تمکین کارگر به اراده و طریقه زندگی به شیوه سرمایه داری است. پرچمی که شکل ظاهری آن یک تکه پارچه و چند رنگ ساده است، که حامل پیامی طبقاتی عمیق به عمق نابرابری های جوامع کنونی است. اگر پرچم ملی در خدمت احقاق حقوق کارگر و متعلق به طبقه کارگر بود، یقیناً بورژوازی مثل هر شی دیگر (ابزار تولید و ثروت جامعه) آن را از طبقه کارگر میگرفت و در تملک خویش قرار میدا٬ و طبقه کارگر را از داشتن آن خلع ید می کرد. معهذا پرچمی که متعلق به همه مردم اعم از کارگر و بورژوا باشد در نظام سرمایه داری، اصلاً وجود ندارد. هرجا پرچم ملی در اهتزاز است و ستایش می شود، سمبل، افق و پلاتفرم  بورژوازی آن جامعه است که به نام منفعت کل جامعه بر افراشته و ستایش می شود.

۶- با پیروی از اصول فوق، ما احزاب و سازمان هایی این جنبش را بطور جنبشی و طبقاتی در این یا آن گرو دسته بندی کردیم. ممکن است خواننده ی هواخواه این یا آن حزب، دسته بندی مرا نادقیق تشخیص بدهد، چرا که ما آنها را با وجود تفاوت هایشان در یک ظرف (جنبش ناسیونالیسم) ریخته و با چوبی همه را می زنیم! تا مساله به رویکرد این قلم و به نگاه ما به جنبش ها و طبقات برمی گردد، ما احزاب راست و چپ یک جنبش را در خانواده آن طبقه جای خواهیم داد؛ ولی به عنوان سازمان خاص، بین هر کدام از آنها تفاوت های وجود دارد. مثلاً کومه له با سایر سازمان هایی که به این اسم فعالیت می کنند و یا با احزاب دمکرات کردستان ایران و عراق٬ تفاوت های بارزی دارد که در خیلی زمینه ها بی انصافی است که آنان را هم سطح و در ردیف سایر احزاب جنبش ناسیونالیسم قرار داد. مشخص است که حزب لیبر و حزب محافظه کار انگلیس و یا اتحادیه میهنی وحزب دمکرات کردستان عراق تفاوت های باهم دارند، ولی در نهایت در یک مقوله می گنجند و این دسته بندی براساس اهداف نهایی آنان تعیین شده است. جنبش های طبقاتی بسیار وسیع تر و همه جانبه  تر از احزاب و سازمان سیاسی هستند که یک جنبش طبقاتی ممکن است ده حزب و سازمان راست و چپ با اختلافات شدید باهم را در کانون خود جای بدهد. تفاوت های که جنبشی و طبقاتی نباشد، تفاوت تاکتیکی، فرعی، سلیقه ای و خانوادگی بین قطبین راست و چپ یک جنبش به شمار می آیند. من نیز این قانونمدی را رعایت کرده و در متدلوژی خود آن را به کار بسته ام.

٧- طبعاً من اولین کسی نیستم که به راه حل کمونیستی مساله ملی فکر کرده، به نقد ناسیونالیسم پرداخته و راه حل این معضل را پیش پای جامعه گذاشته است. رهبران، نظریه پردازان و بزرگان جنبش کمونیستی در این زمینه تلاش های فراوانی کرده اند و پایه محکمی برای جنبش کمونیستی ساخته اند تا بر این پایه به نقد جوانب مختلف ناسیونالیسم امروزی و ستم ملی بروند. مبانی فکری، متدلوژی و جهانبینی این قلم، برشانه های عظیم این بزرگان و دستاوردهای متدلوژیکی، تئوریک و تجربه عملی آنها بخصوص منصور حکمت استوار است. دستاوردهایی که همه باهم جهانبینی جنبش ما را چه به لحاظ نظری، متدولوژی و تجربه، دارای استخوانبندی محکم و ادبیات غنی کرده اند. با این همه، پدیده ملت، ناسیونالیسم و مساله ملی در دنیای معاصر به ابزار، صنعت و کارت معامله طبقات اجتماعی استثمارگر برای کم و زیاد کردن سهم هر کدام از ثروت جامعه در مبارزه سیاسی با هم، تبدیل کرده اند. به این خاطر اینها مفاهیم و موضوعاتی نیستند که یک بار برای همیشه نقد کرده و کنار گذاشت. اینها موضوعاتی هستند که توسط مناسبات سرمایه داری در اشکال نو و متفاوت ولی با مضمون یکسان، هر روز بازتولید و ابقا میشوند و بنظر می رسد حل و کنار گذاشتن آنها برای همیشه، به نابودی ظلم و ستم نظام استثمارگر سرمایه داری گره خورده است. تداوم مبارزه ما با طبقه حامی این پرچم، در این عرصه نیز، باید همیشه به روز شود. مسائل و معضلات تازه، راه حل تازه و نیازهای جدید تئوری جدید می طلبند. بنابراین باید به آنچه بدست آمده اکتفا نکرد و با تبیین نو توسط جنبش کمونیستی در فرم و شکل نو در باره جوانب مختلف ناسیونالیسم نوشت، نقد کرد و دیدگاه های خود را در این باره روشن تر و شفاف نمود. زیرا تمام پیچیدگی مساله در این نهفته است که چرا و چگونه چنین مقوله ای دور از واقعیت، غیر علمی، متناقض و مجازی تا این سطح توده گیر و با زندگی و تاریخ دویست سال بشر عجین شده است؟ پاسخ به این سئوال را باید در دل کارکرد تولید مناسبات سرمایه داری که نوعی از خود بیگانگی انسان به همراه دارد را جستجو کرد. از طرفی بشر برای دسترسی به رویاهایش مجبور است خود را با یک گروه و یک مکتب تعریف نماید. جامعه یهودیان به امید بازگشتن به روز موعود موسی، پرچم صهیونیسم، مسلمانان به امید توحید سفر به مدینه و روس های قرون هفده و هجده به امید سرفرازی مردم روسیه پرچم سرزمین مقدس روسیه تزاری را علم میکنند و در پاسخ به این (از خودبیگانگی) هر کدام به ضرورت ایجاد قلمرو خویش می رسند. این نظام (برای ترمیم از خود بیگانگی انسان) انسان را ناچار به ساختن تجمع و جامعه تخیلی کرده است. از طرف دیگر، قدرت جمعی انسان در تغییر شرایط مادی زندگی خویش- یک داده جامعه بشری از همان روزی است که برای زنده ماندن، ضرورت هماهنگی و تعاونی با دیگران را درک کرد. طبقه حاکم ناگزیر است فرمی به ساختار مشروعیت خود ومشارکت مردم بدهد که دخالت آنان در سرنوشت جامعه را در آن ظرف دنبال نماید.  ظرف مشارکت و دخالت مردم از جانب طبقه بورژوا، پرچم ملی است.

٨- لازم به ذکراست که نباید تلویحاً یا به گونه ای تصویر ناروشنی داد که ناسیونالیسم فقط مختص و محدود به آن بخشی از این جنبش است که پروژه ساختن ملت را در دست دارد و خطر آنهائیکه ساخته شده اند و در حاکمیت می باشند را دست کم گرفت. ناسیونالیسم چه در اپوزیسیون و چه در قدرت یک مکتب ارتجاعی و ضد کارگری و موضوع کار نقد همیشگی ما کمونیست ها است. نمی توان در نقد این فرایند مثلاً فقط به نقد ناسیونالیسم ایرانی یا ناسیونالیسم کرد اکتفا کرد. ما کمونیست ها مخالف پرچم ملی، مرز و تقسیم مردم بر اساس هویت ملی هستیم. نه تنها آن وقتی که بخشی از این جنبش که در حال ساختن پرچم ملی گرایی کرد و ترک هستند و میخواهند جهت سهم خواهی خود، کشور را “تجزیه و فدرالیته” کرده و ناسیونالیسم حاکم را به چالش بکشند، آن را جهل و خرافی و ضد کارگری میدانیم٬ دقیقاً و مهمتر از آن، دکترین راه حل طبقه کارگر در این مورد خاص، رد کل هستی ناسیونالیسم از جمله و به طریق اولی آنهایی که در حاکمیت هستند (ناسیونالیسم فارس) و هیچ ادعایی بر تجزیه کشور ندارند و خواهان حفظ تمامیت ارضی هستند را هم عیناً خرافاتی و عین جهالت و ضد انسانی می داند. نقد ملی گرایی تاکتیک کمونیستی نیست، اصول پایه ای آن است. مبارزه ما با ناسیونالیسم جاده یک طرفه از تبریز به تهران و از کرمانشاه به تهران نیست، از تهران به مهاباد و از مهاباد به تبریز نیز هست. باید مساله را در آن قامت فهمید و بمثابه نقد ریشه ای یک راه حل عمومی انسانی درک شود. دقیقاً نقد من به ناسیونالیسم ایرانی و کرد٬ نقد ناسیونالیسم، ترک، بلوچ و عرب هم هست. چنانچه مبارزه با مذهب نمی توان صرفاً به اسلام محدود بماند بلکه باید کلیه سیستم ایده آلیستی و مذاهب با تمام شاخه ها و شعبات آن را در بربگیرد. از منظر کمونیسم مبارزه با اسلام نه تنها آوانس مثلاً به مسحیت یا یهودیت نیست بلکه زدودن جهانبینی جاهلانه صنعت مذهب در کلیت آن از جمله مسحیت و یهودیگری است. دقیقاٌ این مساله مصداق نقد خرافات ملی است. بنابر این، اگر مثلاً کمونیستی در تهران کلمه کرد را از این اثر بردارد و ناسیونالیسم فارس را بجای کلمه کرد بگذار، یا در تبریز ترک و در بلوچستان بلوچ و در اهواز کلمه عرب را بجای کلمه کرد بگذارد، اصول نقد ما یکسان و معتبر می ماند. باید خاطر نشان کرد که تمام جنبش های ناسیونالیستی عصر ما صرف نظر از ویژگی هایشان داری اصول مشترکی هستند. ناسیونالیسم ایرانی و کردی دراصول پایه، تافته جدا بافته ای نیستند که نقد آن آوانس و امتیازی به نفع دیگر ناسیونالیست ها باشد. ما اصولاً مخالف تقسیم انسان بر اساس دسته بندی های ملی، نژادی مذهبی، جنسی و تمام هویت تراشی های کذایی و تمام ارکان بورژوایی هستیم.

٩- با توجه به موارد ذکر شده، من جنبش ناسیونالیسم در امروز را مانع جدی تشکل یابی و کسب آگاهی طبقاتی کارگران و یکی از اساسی ترین موانع سر راه انقلاب کمونیستی میدانم. به این اعتبار سعی خواهم کرد ثابت کنم که جنبش نامبرده نه تنها نهضتی مترقی نیست، بلکه جنبشی به غایت ارتجاعی و در مقابل سعادت جامعه است. این را با فاکت، اسناد و مدارک نشان خواهیم داد که با این پرچم نمی توان آزادی، برابری اقتصادی و سعادت همه شهروندان را متحقق نمود. امروز این جنبش به کارتی در دست احزاب بورژوایی در حاکمیت و در اپوزیسیون تبدیل شده که با آن معامله، مذاکره، صلح و جنگ می کنند. این پرچم مثل صنعت مذهب به صنعتی برای کم و زیاد کردن سهم همه آنانی که از قبل استثمار طبقه کارگر زندگی می کنند درآمده و بخدمت گرفته شده اند. یکی از اساسی ترین وجوه شفاف سازی و روشن کردن فعالیت کارگری، بیان این حقیقت است که تا زمانی که جامعه طبقاتی است، دولت ابزار سرکوب یک طبقه علیه طبقه دیگر است. چنانچه اگراصل را بر این حقیقت که دولت ابزار سرکوب یک طبقه علیه طبقه دیگر است بگذاریم، مشکل نخواهد بود درک شود که “ملت واحد” خیالی و پوچ است و هیچ کسی نمی تواند خصوصیات مشترک و ویژه علمی (برای یک ملت) بیابد. اما با این همه، مساله تا به قلمرو مسائل سیاسی جامعه مربوط باشد، اساسی ترین وظیفه نهادهای بورژوازی، مهندسی افکار عمومی برای پنهان کردن این حقیقت یعنی پنهان کردن ماهیت دولت و تضاد طبقاتی کارگر و بورژوا در لفافه منافع عموم یا ملت است. ملت یکی از ابزارهای مبارزه سیاسی طبقه سرمایه دار بر ضد طبقه کارگر و عامل تحمیق و گمراه کردن طبقه کارگر در هر کشوری است. ملت، ساخته جنبش ملت سازی در جامعه سرمایه داری است و از نظر کاربردی ضد آزادی طبقه کارگر و از نظرعلمی بی پایه، خیالی و پوچ است. وطن، مرز و پرچم ملی، چند رکن پایه ای مبانی ایدئولوژی و هویت طبقه بورژوا در خدمت سازمان دادن تولید و بازتولید جامعه نابرابرطبقاتی در یک جغرافیای معین ( در این مورد ایران) براساس منافع آن به اسم منافع ملت است. لذا باید بر پایه متدلوژی و جهان بینی کمونیستی، پاسخ امروزی به ناسیونالیسم و ستم ملی داد.  پس از فروپاشی کمونیسم روسی و اروپای شرقی، این جنبش ناسیونالیستی است که در جهان میدانداری می کند و به پرچم تمام شاخه های بورژوازی چه در حاکمیت وچه در اپوزیسیون تبدیل شده است.

و بالاخره اهداف این قلم از نوشتن این اثر تجزیه و تحلیلی چیست؟ اهداف من از این پژوهش هموار کردن راه اتحاد طبقه کارگر چه در سطح محلی و چه در سطح کلان بوسیله نقد ناسیونالیسم است. سعی خواهم کرد نیروها و احزابی که متعلق به این کمپ هستند را شناسایی و شاخص و معیار ناسیونالیست بودن آنها  را از روی شواهد پراتیکی و سیاسی آنان دست نشان کنم. متوجه هستم اثبات این حکم، کار بزرگی است و باید در ابعاد مختلف آن را موشکافی و به زوایایی مختلف مساله پرداخت تا بتوان به هدف رسید. به این منظور، نظریه خود را مشروح و مبسوط به این ترتیب در هفت فصل تقسیم بندی کرده ام: در فصل اول پایه های نظری مباحث را باز نموده تا در سطح نظری، تاریخی و سیاسی، عمیق تر پدیده ملت را تجزیه و تحلیل کنم. در فصل دوم به ناسیونالیسم حاکم فارس به عنوان خطرناک ترین گرایش ناسیونالیستی در ایران اشاره شده است. در فصل سوم به ناسیونالیسم کرد بطور کلی اشاره کرده ام و در فصل چهارم ویژگی های جناح راست این جنبش یعنی عملکرد ۶۶ساله احزاب دمکرات کردستان ایران را نقد و بررسی و افشاء نموده ام. در فصل پنجم به جناح چپ این جنبش یعنی کومه له می پردازم. جنبش ملی کرد عراق و رابطه آن با امپریالیسم جهانی در زمان نظم نوین جهانی و جنگ خلیج و همراهی و همکاری احزاب این جنبش با دول مرتجع و وضعیت فعلی حکومت اقلیم کردستان، فصل ششم را تشکیل می دهد. در فصل هفتم به ناسیونالیسم ترک و کرد در ترکیه و نقش حکومت های فاشیست ترکیه و حزب کارگران کردستان ترکیه (پ.پ.ک) در خلق این سناریو و همچنین به احزاب ناسیونالیست متحد پ.ک.ک در سوریه اشاره کوتاهی کرده ام. بورژوازی مساله ملی را به حد کافی بغرنج کرده است. امیدوارم این اثر توانسته باشد تا حدودی از پیچیدگی مساله کاسته و کمک کند که هر کارگر و انسان آزادیخواهی با سهولت بیشتر معنی زمینی و جایگاه مخرب این جنبش برای بشریت را در امروز درک نماید.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)