ترجمه فصل شانزدهم کتاب ناسیونالیسم نوشته ارنست گلنر

hooshang nooraei

(مقدمه کوتاه مترجم: مطلبی که می خوانید ترجمه فصل آخر ناسیونالیسم نوشته ارنست گلنر (  ۱۹۲۵-۱۹۹۵) است. گلنر چهره شناخته شده ای در فلسفه و انتروپولوژی است و در مورد ناسیونالسم و اسلام  نظرات مهم و البته مشاجره انگیزی ارائه کرده است. در زمینه ناسیونالیسم با آنکه او مدرنیست است و با قاطعیت پریموردیالیسم و نظریه «سمبلیک- قومی» آنتونی اسمیث را رد می کند ولی نظریه جامعه مفروض و یا اجتماعا” ساخته شده  پری اندرسون و اریک هابسبام را نیز نمی پذیرد. او در واقع دارای درکی واقعگرایانه است  اما او ناسیونالیسم را عمدتا امری اتفاقی می داند تا طبیعی و ناگزیر. او بمثابه یک لیبرال به مساله نگاه می کند هرچند از خوشبینی لیبرالهای کلاسیک در ارتباط با زوال ناسیونالیسم برخوردار نیست و با دید گاه لیبرال کدوری مخالف است . اظهارات گلنر در اینجا بیش از آنکه راه حل عملی باشند در مورد شرایطی عمومی است که در آن ناسیونالیسم می تواند  ایجاد و مهار شود. با آنکه ترجیح دادن  بر ثبات و تداوم در این جا مورد تاکید گلنر است ولی او به ستایش ثبات نمی پردازد و به تبعیض و بی عدالتی که نسبت به اقلیت های فرهنگی ویا قومی می شود هم سکوت نمی کند و طبعا اعتراضات  معتدل و سنجیده  آنها را برای بهبود شرایط زیر سوال نمی برد . او مشکلات بی ثباتی و خشونت ناشی از ناسیونالیسم را آنقدر آزار دهنده می داند که هم به ادعا های ناسیونالیست ها برای آوردن  عدالت و هم به نتایج تحولات ناگهانی بسیار محتاطانه نگاه می کند. با آنکه مترجم با همه دیدگاههای نویسنده توافق ندارد ولی در مورد نتایج دردناک درگیری های قومی و ناسیونالیستی و نیز یافتن راههائی کاسموپولیتن  با نویسنده توافق دارد.  مطالبی که در متن داخل پرانتز قرار دارد از نویسنده و یا  ادیتور است که ان کتاب را بعد از مرگ گلنر به چاپ رساند مترجم)

نتایج عملی:
درگیری های ناسیونالیستی، چه  به طور مستقیم و چه غیر مستقیم،  موجب درد و رنج فراوانی شده است. ناسیونالیسم تنها یک پدیده نیست، بلکه یک مشکل است.  این تنها برای کسانی نیست که به  خاطر تعهد شان به انترناسیونالیسم و ​​یا بخاطر قبول مشروعیت نظریه طبقاتی، معتقدند  که ملتها   ذاتا” بنیاد نادرستی  برای  یک نظم سیاسی هستند. حتی اگر کسی از قبل به  نظریه معینی در مورد  قانون اساسی کامل و یا سختگیری دولتی، معتقد نباشد، هنوز هم می بایست با ویرانی، درد و رنج، بیرحمی  و بی عدالتی که ناسیونالیسم اغلب ببار می آورد آزرده شود. آیا این نظریه، اگر معتبر باشد، هر گونه نتیجه عملی و یا پیشنهادی برای  حل این  مشکل دارد؟

هیچ فرمول جادویی برای آرام کردن درگیری های قومی و جایگزینی آن ها با شیرینی و نور وجود ندارد. با داشتن چنین دیدی بیهوده است که در برابر ناسیونالیسم، به سادگی در باره برادری همه بشر به موعظه اخلاقی پرداخت. به نظر ما، در سیاست تمایل بسوی  احساسات ناسیونالیستی بسیار عمیق است و ریشه در شیوه زندگی انسان مدرن دارد، که باعث همگون سازی یک فرهنگ عالی واحدی در درون یک واحد سیاسی می شود. در چنین واحدی  کسانی  که صاحب آن فرهنگ نیستند و یا در آن پذیرفته نمی شوند، محکوم اند در موقعیت تحقیرآمیز و دردناک شهروند درجه دوم قرار بگیرند. این وضعیت نمی تواند محصولی ناسیونالیستی نداشته باشد. بهتر است سعی شود با شرایطی که ناسیونالیسم را تولید می کنند رسیدگی کرد تا اینکه به قربانیان آن موعظه کرد و  از آنها خواهش کرد که  از داشتن احساسی که  در شرایط خود، بیش از حد طبیعی  است تا احساس شود، خودداری کنند.

در همان حال، گمراه کننده است که ناسیونالیسم به مثابه نتیجه نوعی  انگیزه همگانی برای سرزمین  و یا قوم دیده شود. انسان ممکن است یا ممکن نیست، تا میزانی، تحت نفوذ ارواح  تاریکی قرار بگیرد که افراد رضایت خود را با سپردن خود به  آن ارواح کسب می کنند و آنچه آن  ارواح از او درخواست می کنند  ممکن است چندان لذت بخش نباشد تا بچشم بخورد. این هم مشکلی است که ما باید با آن مواجه شویم، و مظاهر آن ممکن است به خوبی با مشکلی که در اینجا  مورد نگرانی ماست  نقاط مشترکی داشته باشد . تمدن ممکن است همیشه ناملایمات خود را داشته باشد، و ما ممکن است به تن دادن به سازش دردناک بین رضایت غریزی و زندگی متمدن، و همچنین سازش بین اشتیاق برای لذت ، نظم معنی دار و خواسته های عقلانیت و شک گرایی، محکوم باشیم. سرخوردگی، از خود بیگانگی، نا هنجاری، قفس آهنین، همه این ها ممکن است به ما برسند، و نظم اجتماعی ممکن است نیازمند این باشد که  به جای آنکه در آرزوی الغای آنها باشد، آنها را برسمیت بشناسد. اما مساله  ناسیونالیسم مشخص تر  است و نباید با این اشکال گسترده تر اندوه همسان تلقی شود. این مشکل نیازمند یک معاینه ویژه تر  و درمان ها و یا مسکن های خاص تری است. آنها چه هستند؟

ثبات سیاسی به خودی خود خوب است. تا این حدش در محافظه کاری درست است. این ایده که هر گونه نظم سیاسی موجود و  با دوام چونکه توانائی تحقق اصول انتزاعی  (مانند ‘حق تعیین سرنوشت ملی’) را ندارد مستحق اصلاح و یا حتی الغاست،  غیر منطقی است.   این بهمان اندازه غیر منطقی است که نظر مخالفش که می گوید ساختار قدرت یک نظام سیاسی بطور طبیعی بمعنای مشروعیت آن است.

برخی از سیستم های “واقعا موجود” واقعا” عملی  نیستند ( مثلا تلاش غم انگیز آنها که می خواهند با بلشویسم انطباق بیابند و بر مبنای واقعیت وجودی خود ادعای مشروعیت کنند، هدفی  نیست که برای مدت طولانی دوام بیاورد، آنطور که اتفاق افتاد). سوال درست در مورد آنها این نیست که آیا باید آنها را تغییر داد و جایگزین اشان کرد، بلکه این است که چطور. در عصر ما، بسیاری از سیستم های سیاسی که کثرت گرایی فرهنگی را با تداوم نابرابری بین فرهنگ ها ترکیب کرده اند در این مقوله می گنجند. آنها اکنون محکوم اند  به خاطر  نقض اصل ملی ای که در قرون گذشته، از مجازات آن مصون بودند، به این مساله تن بدهند.

به طور کلی (هر چند نمی توان هیچ قواعد مطلقی را در نظر داشت)، سیستم های سیاسی یا باید الغا  شوند یا بتدریج، و نه به طور ناگهانی،  جای گزین شوند. ابراز شادی کامل از  انحلال ناگهانی (بگوییم) هابسبورگ، اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای یوگسلاوی ساده نگری بود. محافظه کاران تا این حد حق دارند که بگویند موثر ترین سیمان اجتماعی تداوم، سنت و اجماع است که پایه عقلانی ندارد  (برای این اطاعت به ندرت دلایل خوبی  بجز اتوریته وجود دارد).  براین  اساس مردم از اتوریته  های شناخته شده ‏پیروی می کنند و به این خاطر به رعایت آداب و رسوم توجه می کنند  که  دیگران این  طور عمل می کنند. با پیوستن به اکثریت خاموش، هر فرد یا گروه خاصی، چشم انداز صلح را بالا می برد و امکان پیدا می کند کسب و کار ش را  بدون مزاحمت ادامه دهد. هنگامی که نظم  موجود مختل شود، با آنکه روشن نیست که در آن مشروعیت و اتوریته کجا قرار دارند،  مدعیان رقیب تنها می توانند با ترور بیشتر و نه دلایل خوب حاکم شوند. این تصادفی نیست که بسیاری از انقلاب های ایدئولوژیک به ترور و بسیاری از هم گسیختگی های  امپراطوری ها به جنگ های خونین و داخلی منجر می شود.

این همیشه باید مد نظر باشد که، به طور کلی هیچ راه حل و یا پاسخی برای  درگیری های قومی وجود ندارد. برخی از راه حل ها ممکن است بطور وضوح  ناعادلانه تر از راه حل های دیگر باشد، اما هیچ راه حل عادلانه ای وجود ندارد. “حق ملت ها در تعیین سر نوشت خود” بنظر می رسد اصلی قابل تحقق باشد و به صورت یگانه ای  راه حل منحصر به فردی برای حل منازعات در شرایط کنونی باشد. اما این نظر بیهوده ای  است. در کاربرد این ایده مراحل  زیادی وارد عمل شده  و با هم دیگر برخورد می کنند: جمعیت ، تاریخ یا  جغرافیا کدام یک باید اساس باشد؟   کاربرد  اصل جمعیتی (با این تصور که اکثریت جمعیت اصل تعیین کننده باشد) به این بستگی دارد که  واحدهای انتخاباتی چگونه تعیین  شوند. این حدود  هم به راحتی قابل  دستکاری است تا به جوابهای متفاوتی برسد.

در این مورد توجه قابل ملاحظه ای نسبت به ایمنی و امنیت وجود ندارد: ملت ما از قبل مورد حمله قرار گرفته
و احتمالا دوباره مورد حمله قرار خواهد گرفت، بنابراین آیا ما می توانیم  مرزی  را بپذیریم  که دشمن را قادر می کند  کشور را به  سادگی به دو نیمه تبدیل کند و یا اینکه پایتخت را حتی با مسلسل های  کوچکی  گلوله باران کند؟  اصل سر سختی وجود دارد که در کوزوو بالا آمد: آیا از یک ملت می توان انتظار داشت  که  خود را از قطعه زمینی که صحنه بزرگترین فاجعه ملی بوده،  حتی در صورتی که  در حال حاضر تا حد زیادی این زمین محل سکونت بیگانگان باشد، دست بر دارد؟
هیچ کدام از واحد های انتخاباتی بما دیکته نمی شوند؛ آنها توسط ما تعیین می شوند، و پاسخ بستگی به این دارد که ما  چگونه آنها را تعیین کنیم. آیا تداوم تاریخی یا انسجام جغرافیایی نادیده گرفته شود؟ اصل دیگر هم این است  که حتی یک گروه فرهنگی / ملی که هیچ جا  در اکثریت نیست بهر حال خواهان  یک پناهگاه امن، سرپناه، پایگاه، در جایی باشد. این هم واقعیتی  است که رابطه یک فرهنگ با سرزمین  با توجه به ین که آیا جمعیت مربوطه  مایکروچیپس تولید می کند، سیب زمینی می کارد ، شتر چرانی می کند و یا شکارچی  گوزن است،  متفاوت است. جمعیت صنعتی به سرعت جابجا  می شود و نمی توان گفت زندگی خود را با جان و دل  با خاک مخلوط می کند: یک حومه صنعتی مانند هر حومه دیگری است و  در آن مکان اهمیت زیادی ندارد. به دلایل روشن، جمعیت کشاورزی بیشتر به خاک مرتبط است، هر چند آنها ممکن است برای آن اهمیتی زیادی قائل نباشند.

جمعیت های شبانی  زمینی را که  استفاده می کنند بخود نزدیک می دانند ، اما آنها در دور دست صحرا ئی کوچ می کنند. شکارچیان هم همین طور، اما آنها از نظر تعداد بسیار کوچکند و در شرایط مدرن مکان آنها تقریبا همیشه مملو از  مهاجران بیگانه  است. بنابراین آیا  لازم است  کسی  فرمولی پیشنهاد کند که یک شکارچی مساوی با  پنج شبان  یا ده کشاورز یا صد کارگر صنعتی باشد؟  چرا که  بنا به ادعای ارضی گروه هائی که به دنبال تعیین سرنوشت اند  (این امر بدون حاکمیت بر سر زمین ممکن نیست)؟  در آن صورت  آیا کارگران صنعتی نوع  پستی از بشریت اند؟ آیا آنها، در مواردی،  قادر نیستند به   سرزمین طبیعی خود عشق عمیق و صادقانه ای داشته باشند؟ با توجه به اینکه آنها اغلب بیشتر از گروههای دیگر با  سوادند،  به احتمال زیاد بیشتر از آنها هم با ادبیات رمانتیک آشنایی  دارند و ممکن است بطور  واقعی هم بیشتراز چنین  احساساتی برخوردار باشند.

به طور خلاصه: معیارهای گوناگون  تقریبا همیشه در تضاداند. بنابراین “راه حل ها” هرگز نمی تواند تنها بر اساس  عدالت باشد، چرا که در این زمینه نه یک عدالت بلکه چندین عدالت وجود دارد. اگر این را بپذیریم (وقتی ‘عدالت’ یک پاسخ تعیین کننده منحصربفردی نیست) ،  از عوامل خارجی که باید مداخله کنند یکی باید  توجه به عامل  ثبات و تداوم باشد. حفظ وضع موجود مقدس نیست، اما باید آن را  محترم شمرد و نه اینکه آن را پرستش کرد. این ایده که آنچه واقعی است عقلانی است یکی از احمقانه ترین ایده هائی است که تا کنون در فلسفه اظهار شده است (هر چند ایده های دیگری هم ادعای این عنوان را دارند). ایده ضعیف تر این است که واقعی ممکن است از برخی شایستگی ها برخوردار باشد، ممکن است از برخی گزینه ها ی دیگر بهتر باشد، واینکه این ایده باید جدی گرفته شود، و  نباید بدون مقداری ارزیابی دقیق به دور ریخته شود.

بعد از عامل  ثبات و تداوم نوبت رفاه است. افرادی که مرفه اند، و بالاتر از همه، آنهائی که باور دارند که  وضعشان نسبتا به زودی بهبود خواهد یافت و  ادامه پیدا خواهد کرد  احتمال دارد بسیار کمتر به رفتار خشونت آمیزی  که وضع  خودشان را مختل کند، وسوسه، شوند. ای وسوسه در آنها کمتر  از افرادی است که وضعشان رو به وخامت است و به نظر می رسد همچنان ادامه پیدا می کند – چه برسد به افرادی که  که در وضعیت ناامید کننده ای قرار دارند. علاوه بر این ملاحظات  عمومی، که شاید برای همه بشر صادق باشند، فراوانی و وفور نعمت جهان صنعتی عواقب خاص خود را دارد که رفتار مردم را نرم تر و تحمل آنها را نسبت به نگرانی ها، سختی ها و خطرات ناشی از درگیری های خشونت آمیز کمتر می کند شهروندان کشورهای از نظر اجتماعی و اقتصادی بسیار پیشرفته به ندرت سربازان بسیار خوب و یا مشتاقی می شوند.

صنعتگرائی  پیشرفته در همان حال ممکن است، به خوبی به واحدهای سیاسی حیاتی تر و خودمختاری محلی بیشتر: و  احتمالا” به آنچه کانتونی شدن نا میده می شود منجر شود. اقتدار فراملی موثر ممکن است بوسیله  پیشرفت  عمومی فن آوری دیکته شود: منابع مورد نیاز برای تولید سلاح های ویرانگر هسته ای، بیولوژیکی و یا غیرآن  کمتر و کمتر  رشد می کند. دانش مورد نیاز برای تولید آنها به طور ناگزیری  به صورت  گسترده ای در دسترس قرار می گیرد. یک دوره طولانی نمی تواند  طول بکشد که تنها کنترل مرکزی موثری بتواند هم از  فاجعه محیط زیستی  و هم از  استفاده از باج خواهی موثر،  توسط گروه های کوچکی که  مایلند  و قادرند  به اعمال مجازات وحشتناک کسانی دست بزنند که مطابق با دستورات اشان عمل نمی کنند،  جلو گیری کند. به نظر می رسد این استدلال موافق اجتناب ناپذیری نهایی اقتدار فراملی است  که به تنهایی می تواند به این مخاطرات بپردازد.

البته در همان حال، گرایش متفاوتی نیز  عمل می کند. لذت بردن از رفاه  صنعتی تنها بخشا به  تملکات  فردی و خانوادگی بستگی دارد، حداقل به همان اندازه، مشروط به  زیرساخت های ناموزونی است  که به صورت فردی نمی تواند ساخته و تعمیر شود. نتیجه این است که بخش بسیار بزرگی از محصولات جهانی نه از طریق فردی بلکه  از طریق جمعی/ سیاسی که این زیرساخت  را اداره می کند  جا به جا می شود. این به نوبه خود به یک نتیجه دیگر می رسد و آن  این است که همه گروه های ذینفع ممکن است که بسود خویش برای سازماندهی و بسیج، و تلاش برای تاثیر گذاری در استقرار بخشی از دولت بپردازند که به طور جمعی اداره می شود. از میان این گروه های ذینفع بالقوه، گروههای منطقه ای از همه  واضح ترند، و بطور واقعی نشانه هائی از سرزندگی بیشترو اتکا به خود  در آنها وجود دارد.

اگر این دو گرایش واقعا” در کارند، نتیجه واقعی ممکن است این باشد که جهان پیشرفته صنعتی بار دیگر، مانند جهان کشاورزی گذشته، آن چیزی بشود که در آن واحد های  سیاسی موثر بزرگتر و یا کوچکتر از واحدهای “ملی” بر اساس تشابه فرهنگ عالی، در آید. درست مانند، یک زمان دور دست، که شهر-دولتها خصلتی زیر قومی داشتند ولی  امپراتوری ها خصلتی ماورای قومی.  بنابر این  سازمان های بازدارنده  فاجعه های هسته ای و محیط زیست ، کنترل مواد مخدر و تجارت اسلحه، و غیره لازم است  شکلی  ماورای قومی داشته باشد، ولی سازمان های  اداره مدارس  و سیستم رفاهی ممکن است شکلی زیر قومی. این یک امید است تا  یک  پیش بینی، اما یک آرزوی  غیر منطقی نیست.

در پایان،  توسعه انجمن های فرهنگی غیر وابسته به سرزمین است که از بعضی جهات  میهن پرستی (عشق به فرهنگ و حامل آن) را از شیفتگی نسبت به خاک جدا می کند. قرن ما شاهد یک موفقیت ناسیونالیستی سرزمین زدا است:   حالا هر کسی می داند که  قدرت و اعتبار یک ملت به  نرخ رشد سالانه و قدرت اقتصادی آن بستگی دارد، و نه اینکه چقدر از نقشه را با رنگ خود رنگ آمیزی می کند. یکی دیگر از جنبه های  سرزمین زدائی ظرفیت عشق ورزیدن است، برای مثال پسندیدن موسیقی روستائی فولک،   مطلقا” بدون اصرار  روی حاکمیت انحصاری بر  روستاهائی  که منشا موسیقی محلی در آنجا است، کاملا مطلوب است. اما این کار بسیار دشوار ی است، از این جهت که  تمام وزن ادبیات رمانتیک در جهت  شیفتگی به سر زمین، فرهنگ ملی تجسم یافته  در سرزمین  و در حدود ارضی،  قرار دارد. از سوی دیگر، فن آوری ارتباطات مدرن این امکان را برای دو یا چند شبکه تلویزیون ملی فراهم می کند که آنها بطور مساوی در همان سرزمین  در دسترس  باشند… به هر حال در بخش های گسترده جهان که در آن تعداد زیادی فرهنگ تولید می شود، تنها دو امکان وجود دارد: یا کثرت گرایی، شیفته زدائی از  زمین، حاصل شود ، یا پاکسازی قومی ایجاد می شود. یک فرد انسان دوست  در اینکه کدام را انتخاب کند مشکل است  تردیدی به خود راه بدهد.

این ها تنها پیشنهاداتی کلی است که کسی می تواند ارائه کند:  ترجیح دادن به ثبات،  اجتناب از ایجاد بی ثباتی بدون داشتن دلیلی محکم  و بدون تدارک عبوری منظم بسوی یک رژیم جایگزین. همین طور رفاه،  و متمرکز سازی عملیات  بزرک حفظ نظم و کانتونیزه کردن بخش های اجتماعی، پلورالیزم فرهنگی و شیفته زدائی از سرزمین. این توصیه ها ممکن است پیش پا افتاده باشد  اما آنها حداقل در چارچوب یک نظریه از نظر کلی منسجم قرار دارد. اگر کسی پیشنهادات بهتری  دارد که واقع بینانه هم باشند، من خیلی خوشحالم می شوم در مورد آنها بشنوم.

ترجمه از دکتر  ایوب حسین بر محقق و استاد جامعه شناسی و اقتصاد سیاسی مقیم  لندن است.

hnoraiee@gmail.com

Ernest Gellner (1997). Nationalism. London: Phoenix.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)