charlie_hebdo_cover02

حملات مرگبار اخیر بر علیه چارلی هبدو در فرانسه، وقایع دانمارک و استرالیا همه در مناطق با ثبات جهان اتفاق افتاد. اما همه آنها نمونه های کوچک ولی مرتبط با اتفاقات بسیار گسترده ای است که درمناطق بی ثبات و یا کم ثبات جهان سالهاست ادامه دارد. چنین اتفاقاتی در مناطق تحت سلطه طالبان در افغاستان و پاکستان، مناطق تحت سلطه داعش در سوریه و عراق، بوکو حرام در نیجریه و الشباب در سومالی و بسیاری از مناطق دیگر جهان با چنان ابعاد گسترده ای رخ داده است و می دهد که اکنون در آن کشورها تقریبا عادی جلوه می کند. حتی این نوع حوادث خشونت بار علیرغم تبلیغات گسترده رژیم جمهوری اسلامی، به نحوی در ایران نیز رخ داده و می دهد. در این جا سعی بر این است که پاره ای از خصوصیات مشترک و جدل برانگیز گروههای سیاسی تندرو اسلامی در ارتباط با قدرت و خشونت مورد بحث قرار بگیرد و عبارت پردازی های آنها در مورد معنویت مورد سوال قرار بگیرد.

نگرش جنگجویان مذهبی اسلامی چه سنی و چه شیعه، عمدتا از منظر سیاسی قابل توضیح است و نه صرفا درک های خالص گرایانه تئولوژیکی. عمدتا دست یابی و یا تصرف کامل و انحصاری به قدرت سیاسی هدفی است که می تواند معنی بخش اساسی فعالیت ها و عبارات پردازی های مذهبی آنها را روشن کند. ازنظر آنها دست یابی به قدرت از این جهت در اولویت است که بتوانند همه ابعاد زندگی جامعه را بر مبنای اجرای ایده آلها و تعابیری که خود از شریعت اسلامی دارند، تنظیم و کنترل کنند. تصرف قدرت سیاسی که بر اساس عبارت پردازی های آنها تنها یک ابزار است چنان حیاتی می شود که به هدف نهائی تبدیل شده و با درک روحانیان سنتی در تضاد قرار میگیرد.

اغلب روحانیان سنتی، بویژه سنی، اولویت و ضرورت تصرف قدرت را نفی کرده و یا آن را تنها به مثابه نتیجه و نه آغاز جامعه ای واقعا اسلامی می دانند. از نظر آنها این جامعه اسلامی نتیجه پروسه ای از فعالیت های گسترده در بجا آوری تکالیف عبادی، تعلیم، ارشاد و دعوت است و نه شورشگری و به پائین کشیدن حاکمیت موجود سیاسی. این پروسه گرائی و خاموشی روحانیان سنتی در باره ماهیت قدرت های سیاسی موجود مورد انتقاد اسلامگرایانی بوده است که تصرف قدرت سیاسی در مرکز فعالیتهایشان قرار دارد.

در میان سنیان، سنت گرایان به امام مالک و غزالی رجوع می کنند تا بر این نکته تاکید کنند که تحمل حاکم ظالم بهتر از راه انداختن جنگ داخلی است. حتی بعضی از گروههای مهم و رادیکال سیاسی-دینی مانند جماعت الاسلامیه مصر پس از یک دوره شورشگری ها و عملیات بیرحمانه به رویزیونیزم اسلامی یا “راه صحیح ” روی آورد و ایدئولوگهای آن با استفاده از آموزش های غزالی و شیخ یوسف قرضاوی بسیاری از دیدگاههای سید قطب را افراطی وغلو اعلام کردند. آنها به این نتیجه رسیدند که در رهبری باید روی اصول عمومی و مصالح خوب بر علیه مصالح بد تکیه شود. با پیروی از محمد غزالی (وفات 1111 میلادی) پایه استدلال آنها این بود که رهبری تاریخی باید مصلحت خوب را مبنای عمل خود قرار دهد که در آن حفظ دین، مال، جان، عقل و نسل اساسی اند و هرچیزی که این 5 اصل را به خطر بیندازد مصالح خوب را نقض می کند. آنها بر این اساس که اسلام دین عمل است به این نتیجه رسیدند که اگر مصالح خوب حکم کند حتی شریعت هم تغییر می کند تا بین متون و واقعیت رابطه ایجاد شود. از این طریق با راه یافتن واقعیت بدرون فقه، فقه واقعی و به روز، و یا بعبارتی دیگر تاریخی می شود. این نوع استدلال ها در مورد جدائی فقه و عبادت و یا تاکید روی خصلت عملی و تاریخی فقه به نحوی از جانب رفرمیست های شیعی بویژه اشکوری و سروش هم مطرح شده است. البته این نوع تعبیرات اصلاح طلبانه به این معنا نیست که پیکار جویان تندرو به گذشته تعلق دارند.

رادیکالهای اسلامی علی رغم شعارها، تعبیرات متفاوت و تبلیغاتشان محصول شرایط جدید و بدنبال پاسخی جدید به شرایطی هستند که ایده آل هائی از گذشته مبنای فعالیت آنهاست. مراجعه به گشته عمدتا جنبه ای سمبیلک دارد و ارزشهای گذشته هم به شدت دست چین و مطابق با نیازهای شان تعبیر می شود تا اهداف سیاسی خود را توجیه کنند. قرائت متون مذهبی از جانب این نوع اسلامیست ها هم با این درک انجام می شود که تبدیل به برنامه عملی و یا دستورالعملی برای فعالیت های سیاسی باشد. از این جهت بر خلاف بعضی از درکهای ذاتگریانه آنها نمایندگان ارزش های دوران قرون وسطی و یا 1400 سال قبل نیستند. بسیاری از رهبران و ایدئولوگ های اسلامیست ها، شهری و تحصیلکرده اند که بخش مهمی از آنها در رشته های مهندسی و علوم طبیعی تحصیل کرده اند و بر همین اساس تلاش می کنند متون مذهبی را به نحوی بخوانند و تعبیر کنند که به صورت دستور العمل سیاسی ـ نظامی در آید. مثلا از نظر سید قطب قران مانند دستورالعملی برای سربازان میدان جنگ است و خمینی هم در حمله به روحانیان سنتی جنین درکی از اسلام ارائه کرد.

اما در مورد توسل به خشونت از جانب این گروهها باید گفت که خشونت از نظر کلی به این نیروهای پیکار جوی اسلامی محدود نمی شود و تکیه بر اصول دینی هم ضرورتا” بیش از سکولاریسم به توجیه و به کار گیری خشونت منجر نمی شود. پیکار جویان اسلامی خشونت را جهادی مقدس می خوانند تا آن را از نظر دینی مشروعیت ببخشند. اما این تقدس ممکن است از جانب فرقه های مذهبی غیر اسلامی مانند مسیحی و یهودی و هندو و بودائی در مورد عقایدشان و یا سکولارها در مورد سرزمین، زبان، نژاد قوم، و عقاید به کار گرفته شود تا توسل به خشونت گسترده ای توجیه شود. خسارات ناشی از خشونت های فاشیسم و نازیسم و کمونیسم در روسیه و چین و جاهای دیگر و همین طور گروههای گوناگون ناسیونالیستی در جهان مدرن هم موضوعات پوشیده ای نیست.

به کارگیری خشونت از جانب گروههای پیکارجوی اسلامی هم همیشه یک هدف نیست بلکه اغلب جنبه ابزاری دارد و برای تاکید اساسی روی هویت، و اعلام وجود و جدا کردن خود از دیگران، انتقال پیام و یا ایجاد هراس، تزلزل و بی اعتبار کردن دشمن با چنان شدتی انجام می شود. خشونت بمثابه ابزاری سیاسی بر وجود یک حقیقت مطلق و یا مقدس تاکید می کند. تاکید برروی حقیقت یگانه برای بخش آسیب پذیر جامعه ممکن ات به معنی رستگاری از جهان بسیار سیال، نامطمئن، ناعادلانه و خارج از دسترس و غیر قابل پیش بینی تعبیرشود. اما از نظر عملی چنین ابزارهائی بویژه وقتی برای حفظ و تداوم قدرت ضرورت پیدا می کنند به هدف تبدیل میشوند.

خشونت های رادیکالهای اسلامی مانند، القاعده، داعش، بوکوحرام، سپاه صحابه و لشکر جنگوئی و طالبان به خاطر اشکال وشدت بسیار نامعمول اشان تکان دهنده اند ولی در جهت حفظ، شناسائی و تاکید روی قدرتی است که از نظر آنها به محافظت از جوهر یگانه حقیقت می پردازد و بوسیله همین قدرت خشن هم حقیقت را در کل جامعه متحقق می سازد و از آن پاسداری کند. تمرکز بر روی قطع دست و پا ، یا سر بریدن وبرده گیری و تجاوز و انفجارهای بسیار مخرب در اماکن عمومی هرچند بشدت بیرحمانه است و در عصر کنونی توجیه منطقی ندارد ولی آنقدر خبر ساز و خیره کننده است که بخوبی بسیاری از اهداف گروههای رادیکال را بر آورده می کند. از این جهت مشکل است بتوان خصلت عملیات آنها را صرفا یک بر گشت ساده به قرنها پیش دانست همانطور که آنها عمل خشونت بار خود را بعنوان پاسخ به خشونت های موجود در جهان مدرن توجیه می کنند.

به منظور درک عمیقتری از خشونت باید این را هم درنظر داشت که بر مبنای تعریف کلاسیک ماکس وبر دولت دستگاهی است که بطور قانونی نیروهای خشونت را در انحصار خود دارد. در کشورهای پیش رفته دموکراتیک و باثبات بکار گیری خشونت از طریق توسعه جامعه مدنی و مکانیزم های پیشرفته ای محدود شده ومی توان گفت تا حدود زیادی تحت کنترل در آمده است. ولی در جوامع کم ثبات وکمتر پیشرفته، کمتر دموکراتیک و یا غیر دموکراتیک، خشونت دولتی در ابعاد وسیعی بر علیه شهروندان آن کشورها بویژه اقلیت ها و مخالفان و رقبای سیاسی به کار می رود. قتل های خودسرانه و زنجیره ای، انتقام گیریها وآدم ربائی ها از جانب سازمان های امنیتی در بسیاری از این جوامع بسیار گسترده است. و چون از جانب افراد و دستگاه های قدرتمند امنیتی و سیاسی و یا رسما” تحت پوشش های قانونی صورت می پذیرد تقریبا هیچ وسیله و امکانی برای پی گیری، شناسائی و محاکمه عادلانه عاملان آنها وجود ندارد. می توان کشورهای زیادی را در آفریقا، آسیا، و آمریکای لاتین وحتی شرق اروپا ، مانند ایران، پاکستان ، افغانستان، روسیه، مکزیک، و بسیاری کشورهای دیگر بعنوان مثال ذکر کرد.

در رابطه با دولت دینی، آنطور که خود اسلامیست های رادیکال اعلام می کنند و در ایران، سودان، مناطق تحت کنترل داعش، بوکوحرام و یا طالبان تجربه شده، برداشتن مرز بین قلمرو عمومی و خصوصی محدوده قدرت یک دولت اسلامی رادیکال را بسیار وسیع تر از حوزه معمول یک دولت سکولار در می آورد. پر کردن همه زوایای زندگی، خصوصی و عمومی، بوسیله دستگاه سیاسی چنین قدرت دینی نه تنها جائی برای آزادی بلکه جائی برای معنویت مورد ادعای آنها باقی نمی گذارد. همه آنچه اراده خدائی است به صورت اقدامات سیاسی دولت اسلامی و احزاب اسلامی در می آید. چون اقدامات انسانی مرجح می شود، اراده خدا بوسیله کسانی که خود را نماینده او می دانند از صحنه حذف میشود.

چنین شرایطی با بگفته مالایس روثون (2007) مصداق همان داستان نیچه است که مردی دیوانه در بازار فریاد میزند که در جستجوی خدا ست؟ و وقتی عابران از او سوال می کنند که بنظرش خدا کجا رفته است، مرد دیوانه با خشم به آنها خیره شده ومی گوید ‘خدا کجا رفته است؟ منظورم این است که به شما بگویم ما او را کشته ایم، من و شما! ما همه قاتلیم!’. این رادیکالهای جنگجو متوجه نیستند که علیرغم ایرادت و حملات اشان به شرک خود به بدترین وجهی مرتکب همان شرکی می شوند که خود تعریف می کنند. وقتی کسی همه وظایف و اراده خدائی را به عهده می گیرد خود را نه تنها شریک خدا بلکه حتی بنحوی جایگزین او می کند. این در واقع از مسیری دیگر به نوعی “سکولاریسم” و حاکمیت عقل است، که آنها مدعی اند بر علیه اشان شوریده اند. اما این حرکت بسار مخرب برای براندازی سکولاریزم و سپس پروسه بازگشت ناگزیر به “سکولاریزم و یا ما تریالیسم” که با تصرف ساختارهای جهان مدرن رخ می دهد بصورت حیرت آوری به سرکوب، فساد و تباهی می انجامد.

قدرت بی حد و مرزی که گروههای رادیکال اسلامی بدنبال آنند و یا در دولت ها و یا مناطق تحت تسلط خود به اجرا گذاشته اند در واقع جنبه های معنویت دینی را که از آن سخن می گویند نابود می کند و تمام زوایای زندگی را با نوعی “ماتریالیسم” قدرت، مشحون از آز و حرص دیوانه وار و بدنبال آن تقلب و دروغ پر می کند. می توان مثال های زیادی در این مورد ذکر کرد. مثلا وقتی خمینی و دستگاه اطلاعاتی اش بزور آیت الله شریعتمداری را وادار کردند که در تلویزیون اعتراف کند و بگوید در صدد کودتائی امریکائی بر علیه جمهوری اسلامی بود. و یا احمدی نژاد از برادران قاچاقچی صحبت می کرد ولی خودش هم اشکارا به دروغ و هیاهو رو می آورد و میلیاردها دلار را در لابلای دستگاه به کانالهای ناشناخته ای هدایت می کرد. یا آیت الله خامنه ای حکم می کند که همه باید بخاطر حفظ جمهوری اسلامی دروغ بگوئید و از زندان کهریزک چیزی نگویند. همین وضع در مورد اعمال گروهای رادیکال سنی، طالبان، القاعده و داعش و بوکو حرام هم مطرح است. انفجار در مساجد، خالی کردن گلوله بر سر دختران بیگناه و یا انفجار بمب در مدارس و برده گرفتن دختران و پیروان مذاهب دیگر و فروش آنها در بازار تنها بیان ساده ای از نابود کردن معنویتی است که آنها از آن سخن می گویند. اینجا صحبت از ماتریالیسم فلسفی و سکولاریسم نرمال نیست بلکه سخن از قدرت پرستی دیوانه واری است که فاصله اش با فساد بیحد و پول پرستی حریصانه به سرعت درهم می ریزد.
در اینجا هیچ معنویتی نیست که “قفس آهنین” را بشکند، آنطور که آیت الله خمینی و پیروان او ادعا دارند، بلکه با کنترل همه حوزه های زندگی افراد را در قفس آهنین بسیار و حشتناکتر و مخوف تری ببند می کشند. تقدیس قدرت نامحدود به فساد، زراندوزی، تقلب و دروغ نامحدود منجر می شود و نه حاکمیت معنوی. شاید از همین زاویه است که پس از سالها تجربه از درون عبدالکریم سروش به این نتیجه رسید که دین را از دولت نجات بدهد. اکنون میزان چنین فسادی که درارتباط با حجم بالای پول‌های “کثیف و قاچاق مواد مخدر” و کالا در اقتصاد و سیاست ایران نفوذ کرده قابل پنهان کردن هم نیست و عبدالرضا رحمانی فضلی وزیر کشور هم به صراحت به آن اعتراف کرد.

ترس و خصومت نسبت به پولورالیسم مذهبی، فرهنگی وسیاسی که خصلت مشترک این رادیکال های مذهبی نیز هست دامنه خشونت را بر علیه دیگران و غیرخودی ها دامن می زند و هم در صورت دست یابی به قدرت شدت سرکوب و فساد دامنه دار دولتی را کاملتر می کند. این هم چندان دور از انتظار نیست که عبارت پردازیهای پان اسلامیستی و سرزمین زدائی ضد ناسیونالیستی به سرعت جای خود را به ناسیونالیسم مذهبی بدهند که از “هموطنان بسیار عزیز و غیور” دعوت کنند که میهن اسلامی در خطر است بنابر این بر علیه دشمن، عمدتا خیالی، و نفوذی های داخلیش برخیزند. در ایران کوبیدن روی قدرت هسته ای وتبدیل آن به مسله ای ملی و ایجاد روز ویژه برای آن چیزی جز بیان همان ناسیونالیسم دینی نیست.

آنچه اخیرا در فرانسه و دانمارک رخ داد بیان همان گرایش های ضد پولورالیستی و حتی ضد معنوی است که در صددند با زور و حذف فیزیکی وجود همه کانال های گفتگو وفضای دموکراتیک را برای شنیدن انتقاد و انتقاد کردن ببندد. این ادامه همان سیاست آیت الله خمینی بر علیه سلمان رشدی است. از نظر آنها انتقاد ادبی و هنری به مثابه توطئه و تهاجم فرهنگ غربی بر علیه اسلام و مسلمانان تلقی شده و جای پاسخ فرهنگی، استدلال و انتقاد را ترور و حذف فیزیکی می گیرد. آیا این گام آشکاری برای نابود کردن همان معنویتی نیست که آن گروههای اسلامی مدعی نمایندگی آن را دارند؟ آیا بکارگیری چنین ابعاد خیر کننده ای از خشونت و ویرانگری عمدی نشانه ناتوانی منطقی و ضعف قوت استدلال این گروههای رادیکال در برابر انتقاد و تنوع عقیدتی تلقی نخواهد شد؟ آیا این شیوه ها بر خلاف تصور آنها که فکر می کنند از این طریق به اسلام رونق می بخشند، عملا با ارائه تعبیری بسیار خشن و فاقد بردباری و متانت از اسلام، خسارت وسیعی تری به آن وارد نمی کنند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)