همیشه از سئول پرسیدن خوشم می آید و هر سئوالی را که می پرسم مثل اینکه گره ی بلوزی کهنه را خود به خود می شکافد و نخ کلافه هم دراز و دراز می شود. با این درازی هم همانطور که حدس می زنید یک عالمه سئوال و جواب دیگر پدید می آید. انگار که کسی آن بالا نشسته و من هر چقدر می شکافم، اون با عجله دارد می بافد. بعضی وقتها می گویم که به آخر این بلوز رسیدم یعنی همه اش را شکافتم که متاسفانه می بینم نه بابا هیچ خبری نیست. خلاصه دوستان گرامی حوصله تان را سر نبرم. داستان نخ شکافی و بلوز بافی ما هم از این قرار است. ولی اگر بیاییم سر اصل مطلب یعنی کدام بلوز، باید آنجا کمی مکث کرد. زیرا من دوست دارم از نخی بگیرم و پیش برم که واقعا در فهم و درک این زندگی عجیب و غریب، من را یاری کند. یعنی اینکه در حین شکافتنش من را به راه های پر پیچ و خم این زندگی بکشد و موجب آشنایی من با خیلی چیزها شود. ولی پیش می آید که خسته و کوفته منصرف می شوم. یا اینکه از جواب راضی نمی شوم و کمی می ایستم. ولی سئوال ها کشش تعریف ناشدنی ای دارند. انگار که من را فرا می خوانند. سئوالها در ذهنم این ور و آن ور می آیند و بالاخره با همه ی خستگی و درماندگی از پسشان دوباره راه می گیرم. این را هم نقدی اعتراف کنم که همه ی گردش های من مخفیانه است. زیرا رک و پوسکنده بگویم که در وطن من سئوال پرسیدن ممنوع است و جوابدهی آن نیز ناممکن. خوب بیاد ندارم ولی انگار اولین سئوالم در مورد خدا بود یعنی همان سئوال معمولی همه ی کودکان را پرسیدم که این خدا (جون) کجاست و چرا جوابمان را نمی دهد. با چشم های از حدقه در آمده ی اطرافیان و چند تا استغفرالله و چهری خشن پدر که روبرو شدم، شیفتم شد که چه دسته گلی آب داده ام. بعدا دیدم که همه ی کودکان این سئوال را می پرسند و اولین جوابی که نوش جان می کنند در واقع به آنها می فهماند که نباید سئوال کرد. یعنی از خود سئوال بیشتر، ممنوع بودن سئوال پرسیدن را به ما فهماندند.
با اولین بی جوابی ای که دریافتم شد، فهمیدم که باید در این وطن جور دیگر پرسید و طور دیگری ردپای جواب ها را گرفت. از این بود که من هم همیشه در وضعیتی پنهان از نظر دیگران، به شکافتن ادامه دادم تا امروز که با شما هستم آمدم. شاید بگویید که می خواهی به ما چه بگویی و منظورت از این حرفها چیست. ولی واقعیت این است که همه مان کم و بیش به هم شباهت داریم. در این عصر انسان ها به شکلی وحشتناک به هم شباهت پیدا کرده اند، خیلی وقتها نظریه و دیدگاه ها هم منجمد و راکد می شوند.
می خواهم یکی از اولین سفرهایم را با شما در میان بگذارم. روزی در میان همان صداهای مرموز نهانم و ترس های همیشگی ای که محاصره ام کرده بودند، از خود پرسیدم تو کی هستی ؟
جواب خیلی ساده و کوتاه بود؛ من زن هستم.
مدت درازی از جواب این سئوال ترسیدم زیرا زن بودن که خود جرم است و گناه، گفتن و تائید کردنش هم می شد میدان خوانی به اذهان حاکم. یعنی مخالفت، پررویی و دفاع از یک موجود بی ارزش.
با نگاه و لحن تحقیر آمیزشان گفتند که زن یعنی خواری، شرم و ناموس. پاسخ را از خط میخی هایی که روی لوح سفالی نوشته بودند، از میان مرکب تیره ی کتب قدیمی که متعلق به تاریخ کتبی است نیز پیگیری کردم و دیدم که بسیاری از مورخان، فیلسوفان و اندیشمندان، زن را همچون موجودی پست و ضعیف تعریف کرده اند. در مرحله قرون وسطی وضعیت بدتر شده و زن را منشاء گناه و تحریک غریظه ها نیز معرفی می کنند. امروز نیز در عصر کنونی مان چشم و دل ها حرف متفاوتری در این مورد بیان نمی کنند. از نزدیکترین هایم که شروع کردم چنین گفتند.
پدر و برادر نظرشان این بود که زن مجبور است طبق دلخواه مذکر خانواده -حتی اگر نوزادی بیش هم نباشد- رفتار کند. گفتند که زن به معنی ترسوبودن، حسودبودن، دسیسته چین، گناهکار، ناروا گفتن، فضول و بدگو بودن است. گفتند که زن ارزش آن را ندارد که سر سفره اندیشه با مرد بنشیند و گوش دادن به سخنانش نیز اهانت به مردانگی است. همه اش باید بر دهنش کوبید و خفه خونش کرد تا بار دیگر از این غلط ها نکند. زن یعنی کلفتی، نگهداری از کودکان و خدمت به شوهر، در ضمن فقط شنوای فرمان های دیگران، ولی لال و کور. مادرم هم می گفت که زن بودن یعنی در مقابل تقدیر گردن را فروآوردن. ستایش و قدردانی از خدای مذکر که به ما لطف کرده و بعنوان جنس دوم ما را آفریده. خواهرم می گفت که زن بودن یعنی به زور ازدواج کردن. خواهر دیگر می گفت با شعرهای عشق و عاشقی فریب خوردن و بعدش هم روز دوم کتک خوردن. از معلم ام پرسیدم که گفت زن بودن یعنی مزد کمتر و کار بیشتر. یعنی در هر جا تبعیض و خرد شدن. از خانم دکتر که پرسیدم جوابش متحیرکننده تر شد می گفت که زن بودن یعنی اینکه بیماری مضمن نگرشی که به زن از بدی ها و سختی ها دوبرابر مرد می دهد ولی از خوبی ها نصف حق مرد سهمش می کند، ولی مهمتر اینکه زن بودن یعنی با این حقیقت سازش کردن. از قوانین جمهوری اسلامی ایران پرسیدم کتابچه ی کوچک پر بود از پاسخ؛ زن یعنی جنس دوم. ضعیفه. ناقص العقل. احساساتی. زن بودن یعنی اینکه نصف مرد از حق میراث گرفتن. یعنی به دستور پدر شوهر کردن. یعنی 1مرد=2 زن و باید در محاسبه های زندگی طبق این معدل برخورد کرد. زن یعنی مجازات های غیر انسانی را حق کردن. موی سر و پای برهنه ی او یعنی تحریک مرد. پس زن خود منشا جرم و بدی ست و باید به رنگ سیاه پوشیده شود. خلاصه در وطن من انگار که خدا هم از آفریدن این موجود حقیر، پیشمان شده و نمی خواهد که صورتش را ببیند!
حالا گفتم که این کشور ما خیلی عقب مانده است. من از کشورهای دیگر، از جوامع -به اصطلاح- مدرن و مترقی بپرسم که حتما آنها بهتر از ما می دانند زن بودن یعنی چی. از لابلای سطرهای روزنامه های غربی که دیدم زن بودن دوباره یعنی کتک خوردن، مورد تجاوز قرار گرفتن. کشته شدن. در صفحه های بعدی هم معلوم ام شد که زن بودن یعنی چشم های درشت، قد بلند، کمر باریک. یعنی کالایی در بازار. یعنی دستپوخت خوشمزه ی ای برای شام مرد. از نظام های سلطه گر مردسالار که پرسیدم گفتند زن یعنی همه ی جامعه که بی اراده شده، یعنی فریب خوردن و تابع شدن به سلطه. یعنی سکوت اختیار کردن. یعنی فرهنگ بردگی و تسلیمیت.
بعدش دوباره به وطن خودم برگشتم. به جایی که زاده شده ام. خاک هایی که زادگاه انسانیت است. به خود نگاه کردم. من زن هستم. ولی نه آن زنی که شرق او را گناه می نامد و نه آن زنی که غر ب او را سکس می داند، آری من زن هستم. زن، انسانی که از جنس مونث است.
از نهان من صدایی را شنیدم. یک به یک گره ها شکافته شدند و با صدای گریه و ناله ی زنانی که امروز در جهان زیر شمشیر برنده ی نظام در حال جان سپردن هستند، فریاد زنانی که از زندان، از خانه و حتی محل کارشان، تناقض و تبعیض بر آنها را بیداد می کند به لابه لای زمان فرو رفتم با اشعار و ترانه های مزگین، عایشه شان، مرضیه رزازی، فروغ فرخزاد، پروین اعتصامی به اعماق تاریخ که رسیدم ایناناها، اشتارها، هیپاتیا، زرا لوکسمبورگها، شاهدخت ها، خرم ها و نینهورساگ ها با تبسمی گرم من را استقبال کردند. سپس هزاران زن قهرمان، فداکار و مبارز. همه آنجا بودند. همه گم نام و ناشناخته. همه زن و نزد همدیگر بودند. پنهان و نادیده از چشم امروز. آنها را از این جهان که متعلق به رنج و زحمات و میراثشان بود، پنهان می کنند. من از آنها پرسیدم ای زنان زیبا به نظر شما زن بودن یعنی چی؟ چنین پاسخ دادند.
زن یعنی شروع زندگی و جنس اصلی طبیعت. اولین هستی و آفریدگار. یعنی خود زندگی، زایش و زیبایی.
و به نظر من نیز زن یعنی بخش عظیمی از جامعه که زیبایی و غنای آن به شمار می آید. زن یعنی روح و روانی آزادمنش که هرگز تسلیم نظام های حاکم نشد. زیرا اگر امروز آزادی هنوز خفه نشده در اقیانوس ظلمت، این از روشنایی دل و احساسات زن سرچشمه می گیرد. زن یعنی هویتی که از ذکای عاطفی و آنالیتیک فوق العاده ای برخوردار است. احساساتش آنچنان قوی است که در بسیاری از موارد برداشت و نظریه ی اش نزدیک به حقیقت است. زیرا که با دیدگاه حاکم که با پیش داوریها حمل شده، نمی نگرد. زن قادر است که عمق پدیده و رویدادها را ببیند و حسهایش نیز راهنمای خوبی است. خیلی وقتها قبل از وقوع حادثه ای، زن حس می کند. ولی متاسفانه نه به وی فرصت اینکه اعتماد به نفس داشته باشد و به خوبی بتواند به اعماقش گوش بسپارد داده شده، و نه اطرافیانش اهمیتی به افکارش قائل هستند. یکی از خصوصیاتی که زن با آن محاکمه می شود عاطفی بودنش است. زیرا که عاطفی بودن از نظر دیدگاه پوزیتویسم حاکم و منطق خشن مرد به معنی ظعیف بودن است. به نظرشان کسی که با منطق و افکار خشن به مسائل ننگرد نمی تواند رائ صحیح بدهد. در حالیکه عدالت یکی از ویژگی اصلی زن است و با سنجش خوب و بد، براحتی زن به آنچه صحیح است دست می یابد. یعنی در کف ترازوی داوری و قضاوت وی، فقط منطق و قوانین خشک و خشن وجود ندارد. زن به آن کف دیگر ترازو نیز می نگرد تا علت و نتیجه، یعنی علل و معلول را بهتر بفهمد. از این است که می گویند زن عاطفی است و رائی که صادر کند نیز ناقص خواهد بود. در حالیکه این نظریه خود مجازاتی است که عصرهاست افکار و احساسات زن به آن محکوم شده. و زن در این زندان اندیشه، جایی برای بیان خود نیافته است.
زن علاوه بر ویژگی بیولوژیکی، ابعاد جامعه شناسی نیز دارد. زن در مقابل زندگی بسیار حساس و دقیق است. در قبال خانواده، پیرامون خود و جامعه مسئولیت پذیر است. همچون الهه ها مدام در حال پاسداری از اطرافیانش می باشد. دوستدار و یار طبیعت است. با این تعریف کوتاه، اشتباه برداشت نشود که در اینجا نیز همچون ادیان آسمانی فرشته شدن (اطاعت و انجام کار خیر) را بر زن تحمیل می شود. زن در نهان خود از ویژگی آفریدن خوبی ها و زیبایی ها برخوردار است. ولی در ضمن زن چگونه که در تاریخ مدام مبارز و جنگجویی قهرمان در مقابل ظلم و ستم و حملاتی که بر وی و جامعه اش وارد شده، بوده باید در برابر نظام سلطه گر مردسالار تا حد بالایی زره پوش باشد، مبارزه اش را سازماندهی کند و به اتحاد میان همجنس و فراخواندنی برای جامعه ادامه دهد. زن، یعنی مبارزه، مقاومت و آفریدن. یعنی آمیخته شدن همه ی رنگ های زیبای طبیعت در همدیگر. زن بودن یعنی زیبایی بی نهایت زندگی. لذا باید هر زنی به زن بودنش افتخار کند و هر مردی نیز بر آن باشد که با زن دوست و همراه صمیمی شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)