امروز خبری را در رابطه با نتیجه آزمایشات و تحقیقات علمی‌ را خواندم، که ناخواسته من را بعد از دهه ها، راهی‌ خیابانهای تهران و هوای آلوده و جو سربی آن کرد. شاید صحیح تر باشد که بگویم که همزمان من را به دوران کودکی‌ام، به بعد از ظهر تًف گرفته‌ای در ماه شهریور، آن زمان که بیشتر از چند روزی به پایان ۱۱ سالگی من باقی‌ نمانده بود، کشاند، بعد از ظهری که برای همیشه مسیر زندگی‌ من را مشخص کرد….
در آن بعد ظهر جادویی هیچ کسی جز من در خانه‌ای که مهمان بودیم، نبود، همه از صبح به بهانه عیادت از بیماری که در بیمارستان بستری بود، خانه را ترک کرده بودند و به شهر ری رفته بودند. من با آن که می‌دانستم چاشنی این نیکوکاری جمعی، گردش در بازار سرپوشیده شهر با کباب لذت بخش زیر بازارچه، دیدار از شاه عبدالعظیم، نوشیدنی‌ خنک و بستنی و گردش در پارک در تنگ غروب نیز خواهد بود، به علت نفرتم از بیمارستان، از خیر همراهی گذشتم و “پسر خوبی‌” شدم که مواظب خانه بود. همهٔ دقایق آن روز را به خوبی‌ به خاطر دارم. در ابتدا به سراغ دستگاه شبیه به گرامافنی رفتم که آنطور که یادم هست قابلیت ضبط صدا هم داشت. مدتی‌ با آن دستگاه کلنجار رفتم، که تمام تلاشم برای شنیدن صدای خودم از آن بی‌ نتیجه بود. بعد از آن خود را با دستگاهی که برای مقابله با چاقی بود، مشغول کردم. کمربند این دستگاه را به دور کمرم انداختم و دستگاه را روشن کردم. این کمربند با سرعت زیاد به لرزش درامد. این بازی نیز بعد از مدتی‌ کسل کننده شد. به سراغ یخچال خانه رفتم و با میوه‌های خنک آن از خود پذیرایی جانانه‌ای کردم. بعد از خوردن میوه، مدتی‌ بر روی زمین غلت زدم و با چوب دستی‌ شبیه به شمشیر به بازی پرداختم و در رویاهای خودم یکی‌ از قهرمانان شاهنامه فردوسی‌ یعنی‌ “برزو” شدم، قهرمانی که خیلی‌ برایم جذاب بود. در برابر آینه تمام قد اتاق خواب صاحب خانه مدتی نقش هنرپیشه‌های مشهور آن زمان فیلم‌های سینمایی فارسی‌ را به خود گرفتم. این نیز کسل کننده شد. به حیاط به سراغ شلنگ آب رفتم و فواره‌های حوض را باز کردم و به آبپاشی دیوارهای حیاط و خودم پرداختم. مدتی‌ در آب حوض، جست و خیز کردم و بر روی موزائیک‌های داغ آبی رنگ کنار حوض دویدم و هر بار که حرارت موزائیک‌ها در تابش خورشید تابستانی شهر ورامین آن هم در اواسط روز، طاقت فرسا می‌‌شد، با پریدن در آب کم عمق حوض، غرق در لذت می‌‌شدم….
شاید حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که از آب‌بازی دست کشیدم و همانطور خیس به سراغ یخچال رفتم، از کتلتهای (“شامی ها”) درون یک ظرف در یخچال، چند عدد برداشتم و با نان به جان کشیدم. تکه‌ای هندوانه بریدم و از کنار آشپزخانه گذشتم و با عبور از یک یا دو اتاق به گلخانه رسیدم. در گلخانه از گًل و گیاه خبری نبود و تنها چیزی که به چشم میخورد، انبوهی از کتاب بود که نامرتب بر روی هم تلنبار شده بود. مدتی‌ با کتاب‌ها ور رفتم. از آن میا‌‌ن بر حسب اتفاق و بی‌ هیچ قصد و غرض و پیش فرضی‌، ۲ کتاب نظر من را به خود جلب کرد. یکی‌ از کتاب‌ها که اسمش را فراموش کرده ام، مربوط به جنگ مصر و اسرائیل بود، داستان سرباز مصری و دختر نظامی یهودی که در بیابانهای سینا در تانک‌های به جا مانده، جبراً برای زنده ماندن با هم دوست می‌‌شوند….
کتاب دومی اما قدرت جادویی داشت، هنوز با یاد آوری آن موهای بدنم سیخ می‌‌شوند، کتابی که من را به جهانی‌ دیگر، جهانی‌ پر درد و مشقّت کشاند، جهانی‌ که علیرغم خطاهای نابخشودنی و جدی، زیبا و یگانه است. این کتاب را چند بار در روز‌های متوالی خواندم. اولین تاثیر این کتاب، یک نوع بیگانگی‌ با پیرامونم، بویژه با مادرم بود که عزیزترین گوهری بود که اعتمادم به او بی‌نهایت بود، این کتاب این اعتماد را ترک انداخت. در سالهای بعد پوستم زمخت و زمختر شد و در جهانی‌ که پا گذاشتم، دیوارهای اعتماد یک به یک فرو ریختند، اعتماد به جلاد پیر جماران، به “حزب طراز نوین”، به شوروی….
این کتاب اما آتش اعتمادی ریشه دار را در من بارور کرد که حتی برای لحظه‌‌ای از حرارتش کاسته نشد که هیچ، بلکه با گذر زمان، چونان طشت زرین و خورشیدی شد که من روزها و شبها، سالیان در گرد آن می‌چرخم….
در ابتدا کسی به تغییرات درونی‌ و کم شدن ورجه وورجه‌های آن پسرک شلوغ اعتنایی نکرد. در آن ازدحام آنان از من دور می‌شدند و من از آنها بیش از پیش فاصله می‌‌گرفتم. من از مادرم به دلیل دروغ بزرگش و احساس دروغینی که در من ایجاد کرده بود، دل‌ آزرده شده بودم. شاید از دید خواننده‌ این بزرگنمایی و غلو جلوه کند که شاید من در مرور آن خاطرات دچار آن شده‌ام، اما این تازه آغاز کار بود. اولین تاثیرات این کتاب، شگفتی، گیج سری و گوشه گیری بود. دیگر دست و دلم به هیچ بازی نمی‌رفت، دیگر نه هوس بالا انداختن ابرو راستم به مانند “ناصر ملک موتی” را می‌کردم، و نه آرزوی ازدواج با فروزان که سالیان زیادی عشق رویاهای من بود. “برزو” هم دیگر چنگی به دل‌ نمیزد. برای من همیشه فوتبال و جمع آوری عکس ستارگان آن ملال آور و مسخره بود، این مسخرگی حالا تشدید شده بود و در من تهوع ایجاد می‌‌کرد. البته باید اذعان کنم که لذت بردن از ورزش را چند دهه بعد “کشف” کردم….
تغییر محل زندگی‌ و تغییر مدرسه در سال جدید و با ورود ۳ معلم غریبه زنجانی و یک معلم از خطه مازندران، زندگی‌ به من لبخند زد و پاسخ پرسش‌هایم را به مدد آن انسانهای شریف یافتم. یکی‌ از این معلمها، معلم مازندرانی، یک یا دو سال بعد، نام نویسنده کتاب جادویی را به عنوان نام خانوادگی خود انتخاب کرد. در این سالها، تا سال نکبت و خون شصت – سال آغاز مرگ مرتضی‌‌ها و اشک پوری‌ها – زندگی‌ فقط لبخندش را به من هدیه کرد….
حالا میتوانید حدس بزنید که این کتاب نامش چیست و نویسنده کتاب که من را جادو کرد چه نام داشت و یا آن دروغ بزرگ مادرم و بزرگسالان چه بود؟ و یا آن کتاب با نتیجه تحقیقات علمی‌ نامبرده اخیر چه رابطه‌ای دارد؟
اول باید معما دروغ بزرگ را باز کنم که راز پی‌ بردن به آن، در آن روز تابستان داغ فراموش نشدنی‌، یکی‌ از ثمرات آن کتاب بود: تا آن روز من نمیدانستم که عموما سرنوشت کودکان توسط جایگاه طبقاتی پدران و مادرانشان برای همیشه رقم می‌خورد. علیرغم دیدن تفاوت فقر و ثروت، حتی به ذهنم هم خطور نمی‌‌کرد که کودکان در شرایط نابرابر اجتماعی بزرگ می‌‌شوند و تاثیرات این نابرابری چقدر تاثیر گذار است. من که در آن سنین مادرم را کاملترین فرد می‌‌دیدم، تصور می‌‌کردم که او این موضوع را می‌‌دانست اما از من پنهان کرده بود. بعد‌ها فهمیدم که این تجربه، حلقه‌ای در روند شکل‌گیری فردیت من و “بزرگ” شدن من بود….

طبق تحقیقات آنجو گول و پرشنت کومار از دانشگاه ساری در گیلدفورد، در مجله “اتمسفر محیط زیست” با در نظر گرفتن یک مسیر ۶ کیلومتری با ۱۰ چهارراه عبور پیاده و چراغ توقف، به بررسی اثرات غبار ریز و ذرات نانو تولید شده، بویژه در لحظه سبز شدن چراغ‌ها و حرکت ماشینها و تاثیرات آن بر عابرین پیاده، دوچرخه و موتور سواران پرداختند که موجب افزایش مرگ زودرس، به علت بیماریهای ناشی‌ از این ذرات می‌‌شوند. در لحظه آغاز حرکت ماشینها بر سر چهار راه ها، تولید این ذرات ۶ برابر بیشتر می‌‌شود. بر طبق گزارشات رسانه ها، فقط در آلمان سالانه نزدیک ۱۰۰۰۰ انسان بر اثر آن می‌‌میرند، در صورتی‌ که رقم کشته شدگان بر اثر تصادف در طول سال گذشته، تنها ۳۳۳۹ نفر بوده است.
با خواندن این گزارش، ذهن من به طرف چهار راه‌های تهران و کودکان خیابان به پرواز درامد. پروازی و مشغولیتی که شباهتهایی با داستان و محتوای آن کتاب جادویی در آن تابستان فراموش نشدنی‌ دارد. در آن کتاب، نویسنده در قامت کودک فقیری از پیشینان کودکان خیابانی امروز تهران، هر شب سوار بر شتر پشت ویترین اسباب بازی فروشی، در رویاهای خود به شمال و جنوب شهر پرواز می‌کند و نکبت نظام طبقاتی و سرمایه در برابر چشم‌ها فعلیت می‌یابد. آن کتاب جادویی البته ذهن را در آخر کتاب بسمت فاجعه جنگ مسلحانه، در پی‌ خریده شدن شتر توسط کودک ثروتمندی، می‌‌کشاند، علیرغم این ضعف و خطا، این کتاب برای همیشه، حتی بعد از دهه‌ها هنوز، عنصری از وجود من باقی‌ مانده است: “۲۴ ساعت در خواب و بیداری” صمد بهرنگی، آن کتاب جادویی بود….
*******************************
نظام سرمایه داری بر مالکیت خصوصی استوار است، میزان و مرز انسان و حقوق آن مالکیت است، بی‌ علت نیست که محور قوانین حقوقی آن مالکیت است. این مرز تنها بعد از تسلط این نظام خود را بروز نداد، بلکه از اولین و محوری‌ترین مرز‌ها و تناقضات متفکران دوران روشنگری نیز بود. آنها نیز حتی حق رای را منوط به درجه توان مالیات دهی‌ و مالکیت می‌‌کردند. در طوفانهای اجتماعی برای لحظاتی، توده‌های پایینی که به آسمان یورش می‌‌بردند با زدن مهر خود بر حوادث این مرز را بزیر می‌‌گرفتند. اگر چه در زمینه حق رای عمومی‌ و حق تشکل، طبقه کارگر این حقوق را در قرون گذشته به این نظام تحمیل کرد، اما “حقوق بشر” در نظام سرمایه داری به شکلی‌ ارگانیک و درهمتنیده با مالکیت این “اولین فرم آزادی انسان در شکل بیرونی” (مارکس و انگلس نقل به مضمون)، در رابطه‌ای تنگا تنگ قرار دارد و در نقاطی که مرز میا‌‌ن محتوا و شکل بروز آن از میا‌‌ن می‌‌رود و محتوا عریان جلوه می‌‌کند، این ارتباط خود را عیان می‌‌کند. شرایط کودکان خیابان در ایران تبلور بروز بیواسطه این محتوا است.
سرمایه داری در ایران به شکلی‌ کلاسیک تکوین نیافت، و هیچوقت اساس مالکیت آن بر تولید و کار به شکلی‌ بیواسطه استوار نبود. این سرمایه داری تولید ضروری نظام جهانی‌ سرمایه داری، مبتنی‌ بر داده‌ها و کنش‌های اجتماعی داخلی‌ و خارجی‌ است. روندی که با فروپاشی شیوه تولید آسیایی شروع، و با انقلاب مشروطیت و جنبش‌های اجتماعی پس از آن و تغییرات سازمان اداری-سیاسی دولتی و تغییرات اجتماعی، منبعث از نیاز‌های سرمایه جهانی‌، به ویژه اصلاحات ارضی تکوین یافت، در پرتو تحولات سال ۵۷، جنگ، نقش بیش از پیش نفت در حیطه داخلی‌ و جهانی‌، به درجه‌ای از رشد کیفی‌ رسید و علیرغم کنش و امال رژیم حاکم، جامعه ایران و رابطه دولت-ملت تناقض و دوگانگی ایجاد شده در این روند را پشت سر گذاشت. رشد نظام سرمایه داری، اگر چه در روستاها هم یک تحول ایجاد کرد، ولی‌ این تحولات برای دهه‌ها در مقایسه با تحولاتی که در شهرها در جریان بودند، رشد و تغییری تدریجی‌ بود. این روند، دو پایه مادی و اجتماعی رابطه دولت-ملت را دچار یک گسیختگی جغرافیایی-اجتماعی کرد: روستا و شهر. وزن ضعیف طبقه میانی که اقشار جدید آن در حقیقت از همان ابتدا به مانند ذرات سیال بر محور دستگاه دولتی استوار بودند، در شرایطی که با ایجاد مؤسسات تولیدی، بر وزنه اجتماعی طبقه کارگر افزوده می‌‌شد، با توجه به تاریخ کنش این طبقه و وجود روستا که تغییرات آن در درجه اول بیان نیازهای سرمایه و نه کنش روستا نشینان بود و درامدهای روز افزون نفتی‌، ساختار دولتی و ملت سازی آن را معطوف به دستگاه اداری شهری با تکیه بر این دستگاه و دستگاه سرکوب امنیتی و نظامی کرد. شیوه تولید آسیایی و استبداد برآمده از آن مبتنی‌ بر خراج بود، در دوران فروپاشی این مناسبات و به خصوص در عصر جهانی‌ “سرمایه کالایی” و “تجارت آزاد” و کم شدن امکان خراج به دلایل اثرت این فروپاشی، برای نمونه از دست دادن مناطق جغرافیایی تحت نفوذ در طی‌ شکستهای جنگی مختلف و یا شکل گیری مالیات مدرن، در تکمیل پایه‌های اقتصادی، روز به روز بر نقش بازار افزوده شد. با ورود سرمایه جهانی‌ به مراحل بالاتر با کمی‌ تاخیر زمانی‌ از یکطرف، و از طرف دیگر منبعث از آن، وجود نفت، اهمیت وجود روستا و وزن اقتصادی آن را به عنوان عامل ضروری اقتصادی روز به روز کاهش داد. این عوامل بازار را که از نظر اقتصادی، حلقه گذار از دوران فروپاشی تولید آسیایی تا جایگزینی آن توسط نفت، بود، در ابتدا قدرتمند و در طول زمان به مانند تولید روستایی و اهمیت روستا از قدرت آن کاست. در شرایط انباشت پیشرفته در شهرها و پایین بودن بازدهی اقتصادی روستا در رقابت جهانی‌، سیل عظیم روستاییان به حومه شهرها که هنوز با روستا از نظر فرهنگی‌ و مادی ارتباط داشتند و بخش عظیمی‌ از آنان در پروژه ملت سازی دولتی جایگاهی نداشتند، سرازیر شد. از دوران آخرین جان گرفتن قدرت دولتی بر اساس تولید آسیایی و آغاز دوران فروپاشی تولید آسیایی یعنی‌ دوران صفوی، ۴ عنصر و ۱ ساختار سیاسی، علیرغم تغییر و تحولات تاریخی‌، یک تداوم و تسلسل را حفظ کردند: روستا، دستگاه روحانیت شیعه، دیوانسالاری متکی‌ بر زبان فارسی، تا حد معینی دستگاه اقتصادی بازار که در دوران “تجارت آزاد” و قاجار بر قدرتش افزوده شد، و شکل بیرونی دولت و محدودهٔ جغرافیای بر اساس مذهب شیعه و در رقابت و مقابل با دولت عثمانی. در جریان تکوین و رشد سرمایداری، به خصوص با رشد وزنه نفت در آن، پروژه ملت سازی دولتی بر محور زبان فارسی‌ و اسطوره شکل گرفت. مبتنی‌ بر این روند در زمینه اقتصادی و سیاسی از نقش بازار و روحانیت کاسته شد. نفوذ محدود فرهنگی‌ پروژه ملت سازی، نبود امکان و فضای دمکراتیک و سیاسی، وجود و نقش ویرانگر مشی چریکی، استالینیسم و مائوئیسم بر جنبش جاری چپ و از همه مهمتر، فقدان سازماندهی طبقه کارگر به مثابه یک طبقه و عواملی از این دست و عامل عینی وجود روستا که اگر چه وزن اقتصادی آن کاهش می‌‌یافت، در تولید نیروی ذخیره انسانی‌ برای سرمایه داری ایران نقش ایفا می‌‌کرد، آن هم برای سرمایه داری که علیرغم تغییر و تحولات بزرگ، مهر محدودیتهای تاریخی‌ خود را بر پیشانی داشت. اینگونه بود که روحانیت با تکیه بر دستگاه خود و بر بستر هر چند منفعل ولی‌ تعیین کننده روستا، نیروهای انسانی‌ ذخیره پرتاب شده از روستا در شهرها، بازار، نظریه پردازان بخش محافظه‌کار طبقه میانی و مرفه و در پرتو محاسبات میا‌‌ن “بد” و “بدتر” کشورهای متروپل، توانست قدرت را به چنگ آورد. علیرغم رژیم جدید اما روند تحول سرمایه و تغییرات منبعث از آن در اشکال دیگر ادامه یافت….
در جوامع سرمایه داری کلاسیک، سود به شکل مسلط، منبعث از ارزش و مکانیسم درونی‌ نظام است، که البته در دوران شدت یابی‌ انحطاط و بحران و کم رنگ شدن کارایی این مکانیسم ها، نقش عوامل غیر اقتصادی و خارج از حوزه اقتصاد پر رنگ می‌‌شوند. در این جوامع افزایش فساد ملموس است ولی‌ کارکرد و مکانیسم نظام بر اساس فساد اقتصادی نیست، در ایران اما فساد بستری است که در آن مکانیسم بازار و سرمایه عمل می‌‌کند. در ایران درجه نزدیکی‌ به دستگاه و قطبهای قدرت، تعیین کننده میزان برداشت از ثروت است….
هاینریش هاینه حاکمیت مذهب را “حاکمیت دروغ” می‌نامید. با توجه به تجربه ایران باید هاینه را تصحیح کرد و باید گفت که حاکمیت مذهب بر اساس سرمایه داری ایران “حاکمیت فساد” است، فسادی که دروغ فقط یکی‌ از دستاورد‌ها و ابزار آن است….
رشد روابط سرمایه داری و منبعث از آن روابط شهری که خود را در همهٔ ابعاد زندگی‌ نشان میدهد، به نگاه “طبیعی” و “گله وار” پایان داد، عصر “هر آن کس که دندان دهد، نان دهد” از نظر عینی و عملا جای خود را به “کودکان کمتر، زندگی‌ بهتر” داد. این روند تاثیر خود را بر روستاها نیز گذاشت. رشد روابط شهری، رشد دستگاه‌های عریض و طویل دولتی و نیمه دولتی، در شرایط درامد افزاینده نفتی‌ و نبود امکان تولیدی و بحران مداوم، رشد روابط بانکی و نقش “بدهکاری” و سیستم وام، فقر فزاینده بخشهای تحتانی و مزدبگیران، بکارگیری شیوه‌های “خصوصی سازی” مدیریتی که نقش تشدد میا‌‌ن کارگران در مؤسسات بزرگ تولیدی را شدت داد و تاثیرات فروپاشی بلوک شرق بر جوانان و ارتباطات مرئی و نامرئی بخش بزرگی‌ از طیفهای اقشار میانی با مناسبات و قطبهای در قدرت، که امکان و فضای بیان و یا تئوریزه کردن نظرات خود و سازماندهی و کانالیزه کردن آن، علیرغم همهٔ موانع، در حیطه اجتماع را دارند و امکان دسترسی به کامپیوتر و اینترنت و زتالیت یک شرایط “گرمخانه ای” ایجاد کرده است که جایی‌ برای کسانی که مالکیتی ندارند وجود ندارد و آنها از هر نوع حقوق شهروندی محروم می‌‌شوند. کودکان خیابان یا کودکان کار حتی دیگر ارزش “گله وار” را ندارند….
از طرف دیگر در میا‌‌ن قشر میانی واقعی یا پنداری، توجه به خواسته کودکان افزایش یافته است، اگر چه در بسیاری از این “خواسته ها”، انعکاس آرزوهای والدین در کودک است، اما ایجاد امکان تحصیلی‌ و آموزشی، توجه به پوشش خوب و غذا مقوی تا حدی ورزش، بی‌ پایه شدن شیوه‌های تربیتی‌ سنتی و امکان ابراز وجود فرزندان به عنوان افراد حقوقی، در اذهان این قشر تا حدی، عصر “فرزند سالاری” را تداعی می‌‌کند
*******************************
با خواندن نتیجه این آزمایش و تحقیق علمی‌، به یاد گزارشات متعدد در باره تجاوزات جنسی‌ گسترده به کودکان خیابان در سرزمین “مرز پر گوهر” افتادم، یاد بیماری‌هایی‌ نظیر ایدز، اعتیاد، بی‌ سرپناهی که حالا مرگ زودرس و بیماریهای خطرناک از طریق ذارات گرد و غبار هم به آن اضافه شده است. و به یک باره یاد سخنان رئیس جمهور مریخی، روحانی، و حرفهای بی‌ محتوای او که روشنفکران مالکیت و مالکیت داران را ساعتها در کار “کشف” رازهای نهان در این سخنان پوچ می‌‌کند و یا بحث‌های “نقد مذهب” و یا “جنبش روشنگری” با تاخیری ۲۰۰ یا ۳۰۰ ساله، آن هم با دخیل بستن به امامزاده قشر میانی، ….
در نهایت درد، دوباره آن نیمروز تابستان داغ را بیاد میاورم و میدانم که آینده از آن سلب مالکیت شدگان است حتی اگر “من” نباشم….
۱۶ فوریه ۲۰۱۵
فرهاد فردا

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)