مقدمه:

در مورد قیام سال پنجاه وهفت تحلیلهای متفاوتی ارائه میشود. این تحلیلها متاثر ازگرایشات، منافع و خاستگاه طبقاتی معین و متفاوت گروهها میباشد.

طبیعی هست که هر کدام از طبقات مختلف در مورد قیام سال پنجاه و هفت، نه بر اساس واقعیتها بلکه بر اساس آرزوها ، نیازها و منافع طبقاطی خود به تحلیل رویدادها پرداخته و به قضاوت می نشینند.هر کدام از تاریخ نگاران این طبقات تلاش میکنند تا با اشاره به برخی از رویدادها و آنگونه که خود مناسب میدانند به تفسیر و توجیه رویدادهای تاریخی بپردازند.

در رابطه با قیام سال پنجاه و هفت در ایران سه نوع گرایش وجود دارند که هر کدام به تاریخ آنگونه که خود میپندارند و مناسب میدانند نگاه میکنند. آنها فقط بخشی از فاکتها و نه همه فاکتهای موجود را بکار میگیرند تا به توضیح رویدادها بپردازند. در تحلیل این تاریخ نگاران گاهی یک فاکت تاریخی از برجستگی بیشتری نسبت به سایر فاکتها برخوردار است.

همانگونه که اشاره شد، این تاریخ نگاران را میتوان به سه دسته تقسیم کرد. نیروهای مدافع حاکمیتهای ارتجاعی و در نمونه آخر، جمهوری اسلامی، نیروهای مدافع دموکراسی و طبقات زحمتکش و بلاخره طبقاتی که منافع خود را فقط در بر قراری نظام شاهنشاهی میدیدند.

البته نیروهای اول و سوم نقش تاریخی خود را با در دست داشتن سکانهای قدرت و یا به عنوان روشنفکران چپ، ملی مذهبی و حتی سوسیالیستها در تداوم سرمایه بازی کرده و میکنند.

این فقط نیروهای مدافع خلق بودند که در دیکتاتوریهای شاه و شیخ مجبور میشدند در مقابله با آنها در میدان قرار گرفته و هزینه کنند. در تمامی دوران مشروطیت تا کودتای بیست و هشت مرداد سال هزار و سیصد و سی و دو، و بلاخره با به قدرت خزیدن ملایان در سال پنجاه و هفت، ما همیشه شاهد اتحاد ارتجاع مذهبی و سلطنت و به همراه آن قشری از روشنفکران چپ و راست بودیم.

اما آنچه که در این قیامها مهم هست، نقش توده های تهی دست میباشد، که همیشه برای دفاع از خواستهای دموکراتیک خود به میدان میآیند. اینها همان نیرویی هستند که طبقه حاکم از آنها به عنوان مردم “مستضعف و مسلمان” که هر لحظه آماده هستند در راه خدا و رهبر به شهادت برسند ، نام میبرد.

کمونیستها و سایر نیروهای دموکرات از آنها به عنوان طبقه زحمتکش که برای نان و آزادی به میدان میایند یاد میکنند. سلطنت طلبان نیز از همان مردم به عنوان مردم بی مغز و “توده های بیشعور” یاد میکنند که نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را به زیر میکشد.

اما ببینیم جدا از همه ادعاهای مختلف در تاریخنگاری ، واقعیت در کجا نهفته است و چه کسانی تاریخ را رقم زدند. طبیعی است که مردم ایران در طول صد سال گذشته برای آشتی با طبقات حاکم به میدان نمی آمدند.آنها همیشه در طول تاریخ با مذهب و قدرت حاکمه که در کنار یکدیگر قرار داشتند در جدال بودند.

مذهب و حکومت همیشه تلاش میکردند، در جهت تکمیل یکدیگر و تداوم حکومت به تحمیق افکار و توجیه قدرت قرار داشته باشند. آنچه که در طول تاریخ در مورد نقش مذهب در تحولات اجتماعی مردم مشاهده میشود، همواره مخرب و در پر رنگترین فرم خود، تلاش داشتند مردم را با حکومت وقت آشتی دهند.

مردم ایران نیز با توجه به داشتن عقاید مذهبی، به نقش مخرب ملایان در امور سیاسی آگاه بودند. شدت تضادهای خلق با هیئتهای حاکمه و ملایان در تاریخ مشروطه گاهی به مرحله ای میرسید که مردم، “شیخ فضل اللاه نوری” را در میدان بهارستان، و در مقابل مجلس به دار می آویزند. مردم ایران با این حرکت عملا نشان دادند که منافع خود را نسبت به مدافعین مذهب و قدرتهای حاکمه ترجیح میدهند. مردم با این عمل نشان دادند که قدرتشان توسط نمایندگان مردم در مجلس قانونگذاری و نه توسط قرآن و ملایان تعیین میشود.

در تاریخ ایران روشنفکران زیادی بودند که در زمینه های سیاسی و فرهنگی فعال بوده و در دفاع از آزادیهای مردم به ناگذیر در مقابل ارتجاع قرار گرفتند. آنها قربانی مشترک ارتجاع و مذهب شدند. “فرخی یزدی “،”میرزاده عشقی”، “کریمپور شیرازی”، “کسروی” و دکتر فاطمی، از جمله دهها افرادی بودند که توسط ارتجاع و مسلمانهای افراطی شیعه و یا حاکمیتهای خودکامه کشته شدند.

شیوه برخورد چریکهای فدائی با حاکمیت شاه

تاریخ پنجاه سال گذشته ایران توسط کسانی همواره رقم زده شد که علیه ستم شاه و شیخ به میدان آمده بودند. آنها فرزندان زحمتکشانی بودند که در یک مرحله تاریخی در مقابله با جهل و ستم به میدان آمده بودند. تحولات سیاسی از دوران مشروطه ادامه یافت و نیروهای شرکت کننده در آن که شکست جبران ناپذیری را تجربه میکردند، هر بار با تجربه جدیدتری برخاسته و به میدان آمدند.

رویدادهای سیاسی پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو همچنان متاثر ازپیشتازان وجوانان دهه چهل و پنجاه بود. در میان آثار آندوره به نوشته ها و تحلیلهای گروه حسن ضیا ظریفی ” کودتای بیست و هشت مرداد و حزب خائن توده” برخورد میکنیم که با نقد گذشته و عمل انقلابی خود در راس جنبشهای انقلابی ایران قرار میگیرند.

فدائیان در کنار بسیاری از هسته های کمونیستی بایستی سیاستهای حاکمه از جمله رفرمهای سیاسی دهه چهل را ارزیابی میکردند. فقط با تحلیل صحیح از سیاست حاکمیت شاه بود که میتوان سیاست مقابله با آن را تدوین نمود. آنها به درستی به ارزیابی رفرمهای اصلاحی شاه، معروف به ” اصلاحات ارضی” پرداختند.

بیژن جزنی در کتاب “تاریخ سی ساله ایران” به درستی به ماهیت ملایان در همین دوران پرداخته بود. این چیزی نبود که از چشم نیروهای سیاسی که پس ازقیام سال پنجاه و هفت ایران به میدان آمده بودند و خود را وارثان جنبش فدایی میخواندند پنهان مانده و یا به فراموشی سپرده شده باشد.

.

“…”نباید فراموش کرد که کاست روحانی، بخصوص قشرهای مرفه تر و بالاتر آن، اغلب نه علیه استعمار بلکه در کنار فئودالیسم و در کنار استعمار،[علیه جنبشهای ترقیخواهانه] مبارزه میکردند. بررسی تاریخ اجتماعی خلقها بما نشان میدهد، که چگونه دستگاه روحانی در طول دوره فئودالیسم بعنوان یک رکن اساسی حاکمیت عمل کرده، و در جریان ورود استعمار و رشد [نفوذ] آن، تمایلات دوگانه و نقش دوگانه ی خود را [در کنار یا علیه استعمار] آشکار ساخته است.”

(بیژن جزنی در باره مارکسیسم انقلابی و مارکسیسم بورژوایی)

پویان یک بار در یک مقاله، که مخفی تکثیر و دست به دست میشد و یک بار در دو متن پیوسته با عنوان های «بازگشت به ناکجا آباد» و «بازگردیم؟ نقدی بر پیش از این در دهکده»، که در فصل نامه سبز منتشر شدند، «گرایش احیاء و بازگشت به سنت» را نقد کرد..

«گرایش احیا و بازگشت به سنت» از گرایش های سیاسی و فرهنگی مهم و مطرح در ایران دهه های چهل و پنجاه بود در یکطرف این گرایش، خانم فرح پهلوی و «دفتر شهبانو» قرار داشت که با سرمایه گذاری هنگفت مالی و معنوی و تاسیس نهادهائی چون «مرکز حفظ و اشاعه موسیقی سنتی»، «حفظ بافت سنتی تهران»، «حمایت از مکتب های سنتی سقاخانه و قهوه خانه در نقاشی و نقالی و تعزیه و پرده خوانی در تاتر» و فضا دادن به کسانی چون دکتر حسین نصر، که برای «احیای حکمت اسلامی» می کوشید، تلاش می کرد تا مولفه های سنتی و اسلامی فرهنگ ایران را احیاء ، تبلیغ و گسترش دهد..

بر بستر همین سمت گیری کتاب هائی چون «آنچه خود داشت»، نوشته احسان نراقی، «آسیا در برابر غرب» و «بت های ذهنی و خاطره ازلی» نوشته داریوش شایگان نیز منتشر شده .

احمد فردید در تلویزیون دولتی آن روزگار در انتقاد از «غرب زدگی» داد سخن می داد و در باره بازگشت به سنت های اسلامی در «پس فردای تاریخ» موعظه می کرد.

سوی دیگر گرایش «احیا و بازگشت به سنت» در مخالفت با حکومت سلطنتی و از بستر واکنش منفی به مدرانیزاسیون تحمیلی پهلوی دوم برمی خواست و موثرترین پایگاه آن روحانیت شیعه بود. مشهوریت جلال آل احمد در آخرین دوره عمر خود که از منادیان این گرایش شد، به همین دلیل بود. او با نوشتارهای خود که در سطح وسیعی پخش میگشت، در جهت این نوع از سیاست قدم برداشت.

قدرت گیری جمهوری اسلامی در پس از قیام پنجاه و هفت، نتیجه «گرایش احیاء و بازگشت به سنت» بود.

رژیم اسلامی بعدها نتیجه منطقی و ادامه سیاستهای رژیم شاهنشاهی گشت. این نوع گرایش به خوبی اهمیت بسیار و وزن سنگین گرایش «احیا و بازگشت به سنت » را در جامعه ایرانی نشان داد.

پویان در نقد این گرایش مهم، جلال آل احمد را برگزید که زمانی یکی از اعضای برجسته حزب توده بود. ا و پس از در هم شکسته شدن و ناکارآئی حزب از آن فاصله گرفته و پیرو گرایش احیای سنت گشت. او به همین دلیل در آن روزگار با نفوذترین و به نام ترین روشنفکر مستقل این گرایش گشت.

امیرپرویز پویان در یکی از نوشته های خود “خشمگین از امپریالیسم و ترسان از انقلاب” به ماهیت افرادی مانند “جلال آل احمد” که بر اساس طرح سیاسی حاکمیت شاه، فرصت یافته بودند در عرصه سیاسی و مذهبی و در دفاع از سنت، عرض اندام کنند میپردازد.

برخورد نظری پویان با سنت گرائی و رفرمیسم، ریشه در همان تجاربی دارد که فدائیان در سالهای سی و چهل، و پس از بیست و هشت مرداد سی و دو، تجربه کرده بودند.

بیهوده نیست که ردیه نویسان “فدائیان جهل” ، وابسته به سازمان اطلاعات، تلاش میکنند بحث های عمیق فرهنگی در برخورد با “سنتهای ارتجاعی و عقب مانده”، تفکرات راست و رفرمیستی و نمایندگان نظری آنها را که توسط فدائیان به نقد کشیده میشد، به ابتذال بکشند. تلاش تاریخ نگاران و تئوریسینهای وابسته به حاکمیت برای جلوگیری از رشد نظرات و تئوریهای رهگشا در جامعه میباشد.

هجوم سیاسی، فرهنگی “ارتش روشنفکری” وابسته به حاکمیتها، همواره در کنار سایر ارگانهای امنیتی، پلیسی، و حتی به مراتب سهمگینتر از آنها عمل میکنند. با تهاجم سیاسی، فرهنگی و تحریف تاریخ ، سیاست جدیدی تئوریزه و تدوین میشود که توسط آن جلوی رادیکالیسم جامعه گرفته میشود.

نمونه آخر این شیوه را در حاکمیت اسلامی مشاهده میکنیم. با به میدان رانده شدن اصلاح طلبان، اعتراضات مردم ایران که در حقیقت جوهر رادیکالیسم را از دوران قیام پنجاه هفت در خود می پروراند به حاشیه رانده میشود. نقش رادیکال مردم، تحت الشعاع بخش بسیار کوچکی به عنوان نمایندگان رفرمیستم و اصلاح طلبی کم رنگ میشود.

به نتیجه این نوع از سیاست، زمانی میتوانیم پی ببریم که به شعارهای مردم در سال هشتاد و هشت توجه کنیم. شعار “میکشیم، میکشیم، آنکه برادرم کشت”، مرگ بر جمهوری اسلامی” هیچ تقاربی با سیاست رفرمیستها و اصلاح طلبان که به دنبال اصلاح بخشی از قوانین هستند، ندارد.

.

در پشت پرده های قیام پنجاه و هفت

اما برگردیم به موضوع تاریخ پنجاه سال گذشته و نقش تاریخنگاران و تحلیلهای ضد و نقیضی که در مورد آن ارائه میدهند. لازم به توضیح است که این تحلیلها مبنی بر هیچکدام از واقعیتهای موجود در زمان خود نبود، زیرا بخش بزرگی ازاین تاریخ نگاران وابسته به حاکمیتها بودند.

شق دیگر این است که بعضی از تاریخنگاران فقط به بخشی از واقعیتها و فاکتهای موجود دسترسی داشتند و یا اینکه اجازه داشتند در دایره قانون تعیین شده حکومتی تاریخنگاری کنند

در همین راستا میبینیم که بسیاری از تاریخ نگاران و گاهی نیز سازمانهای سیاسی چپ اصرار دارند که قیام سال پنجاه هفت را “انقلابی شکوهمند” بخوانند ؟.

آیا آنها پس ازگذشت سالها به فاکتهای بیشتری احتیاج دارند که بتوانند تحلیل موثقی در مورد چگونگی به حاکمیت خزیدن رژِیم اسلامی ارائه دهند؟.

آیا در هیچکدام از آثار مارکسیستی نوشته ای در مورد انقلاب نیست که آقایان درک کنند انقلاب دارای چه مشخصه هایی است؟.

آیا میتوان جا بجایی قدرت را یک تحول اساسی در سیاست، اقتصاد و فرهنگ توده ها دانست و آن را “انقلاب” ارزیابی نمود؟.

شاید آقایان شرمشان میشود که خروارها کاغذ سیاه شده در مدح “انقلاب” و همراهان “خمینی” را به دور ریخته، و واقعیت را آنگونه که بود، ارائه دهند.

آنها تغییر چهار کابینه رژیم شاه در طی یکسال، برای به کنترل در آوردن اعتراضات توده های مردم را نمیبینند.

آنها تمامی بند و بستها و تبانی های سران رژیم شاه با ملایان را نادیده میگیرند.اگر قرار باشد به قدرت خزیدن حکومت اسلامی را یک انقلاب بدانیم ، پس انقلاب از یکسال قبل تر با تغییر دولتهای آموزگار، شریف امامی، اذهاری و بلاخره دولت بختیارآغاز شده بود.

آنها شرم دارند که بگویند حاکمیت ج اسلامی، ادامه منطقی حاکمیت شاه بوده و هست، زیرا خود آنان در هنگام شکل گیری حاکمیت اسلامی بر اساس منافع تاکتیکی و احیانا شریک شدن در قدرت دولتی سکوت کردند.

تمامی اشتباهات و سراشیبی های سیاسی و پی در پی این گروهها بر پایه تحلیل غلط آنها از قیام سال پنجاه و هفت صورت گرفت.

مجاهدین در ابتدا خواست ارتش “میلیشیای” خود را در اختیار حاکمیت به “اصطلاح انقلابی” خمینی قرار دهد. آنها میخواستند با این خوشخدمتی مانند دیگران سهمی در حاکمیت داشته باشند.

انواع و اقسام ریز و درشت های رژیم سابق، از لیبرالها گرفته تا سیاست گذاران مستقیم امپریالیستی برای معماری رژیم اسلامی در نوبت قرار گرفتند.

آنها همانگونه که بازرگان میگفت، منتظر “باران” بودند ولی سیل آمد. این سیل با قیام بهمن آغاز شد و آنهایی را که دل به رفرم در چهارچوب حاکمیت شاه بسته بودند وحشتزده کرده بود.

دولت موقت بلافاصله به تدوین قانون اساسی پرداخت. نویسندگان قانون اساسی آگاهانه تلاش داشتند “جمهوری” را در کنار رهبری و بعدها “فقیه”یا همان رهبری خمینی قرار دهند.آنها مدت کوتاهی پس از قیام، به مانند قطب زاده و آیت اللاه شریعتمداری؛ سحابی، سنجابی و فروهر، قربانیان حماقت شان گردیدند.

اکثریت و حزب توده، یکی از وحشی ترین حاکمیتهای جهان را “خلقی و ضد امپریالیست” قلمداد میکرد. آنان از حاکمیت ج اسلامی خواهش میکردند که” پاسداران را به سلاحهای سنگین،( حتما سلاحهای روسی) مجهز کنند”. این آقایان خودشان را به کوچه علی چپ میزدند و نمیخواستند بفهمند که بخش بزرگی از در آمد حا صله نفتی، در دوران حاکمیت شاه، صرف خریداری توپ و تانک میشده. ایران زرادخانه اسلحه و مهمات غرب بود. اما رفرمیستهای وطنی، درک شان از انترناسیونالیسم، قربانی کردن منافع ملی و مردم ایران که جوانانشان در طی جنگ هشت ساله تکه پاره میگشتند بود. آنها وقیحانه به پر کردن جیب کشور برادر، توسط واردات و فروش اسلحه از طرف روسیه فکر میکردند.

سی و سه سال از قیام سال پنجاه و هفت میگذرد. قیامی که بر بستر آن معامله شد. قیامی که امامه و عبای اسلامی بایستی جای انیفورم پوشان شاه اللا هی را میگرفت. قیامی که در خیابانها مانند هفده شهریور خون جاری میشد و در پشت پرده ها، معامله گرانی مانند بازرگان، بهشتی و رئیس سازمان اطلا عات شاه “مقدم” با نظارت “هویزر” و “گست”در آرامش کامل برای انتقال قدرت تبادل نظر میکردند. همه چیز آماده میگشت تا قدرت جا بجا شود.

هنگامی که خمینی در پاریس اقامت داشت، سازمان سیا توسط ماموران خود با نزدیکان خمینی مانند “یزدی”، “قطب زاده”، “حبیبی” و “بنی صدر” و افراد وابسته به فدائیان اسلام، مانند حاج مهدی عراقی در ارتباط مداوم بود.

امپریالیستها برای هموار کردن راه و برای به قدرت رسیدن ملایان تلاش کردند، نظامیانی را که بر سر ماندن شاه پافشاری میکردند ، مانند “خسرو داد” که حاضر شده بود برای بمباران تهران خود شخصا عمل کند از راه بردارند.

آنها همچنین تلاش کردند بسیاری از فرماندهان و افسران ارتش را که دارای اتوپی ملی و میهنی بودند، از میان بردارند.

در همین مورد آقای جعفر شفیع زاده ، مقاله ای تحت عنوان “در پشت پرده های انقلاب” مینویسد .

“ساعت ۱۱ شب، وقتی که جلسه رو به پایان بود، ژنرال “گست”، فهرست تازه ای را در اختیار آیت الله بهشتی قرار داد که نام ۶۳۴ نفر از فرماندهان نظامی ارتش شاه روی آن نوشته شده بود. این فهرست نام کسانی بود که باید بلافاصله دستگیر و محاکمه می شدند. از این فهرست که در همان جلسه تقسیم شد، سهمی نیز برای دستگیری آن ها در اختیار من قرار گرفت تا به کمک چریک هایم، نسبت به بازداشت آن ها ظرف مدت سه روز اقدام کنیم.”

من و چریک هایم باید این تعداد را دستگیر می کردیم و تحویل مهدوی کنی می دادیم تا به قول سرهنگ ” تامسون”،

انقلاب اسلامی از خطر مصون بماند. برای دستگیری بقیه نیز، چمران اعلام آمادگی کرد تا با چریک های ایرانی، لبنانی و فلسطینی گروه “امل” این کار را انجام دهد.”

امریالیستها در حقیقت با کمکهای اطلاعاتی خود به ملایان و همردیفان آنها، بسیاری از ارتشیان میهندوست را که میتوانستند خطری برای حاکمیت اسلامی داشته باشند، از بین بردند.

در ماههای اول پس از قیام، ” ناصر مقدم”، “نعمت الله نصیری” که به دلیل رشوه خواری و به دستور شاه دستگیر شده بود و “حسن پاکروان”، سه رئیس پیشین ساواک همگی اعدام شدند. این سه نفررا به دلیل داشتن اطلاعات وسیعی که میتوانست رابطه مذهبیون با ساواک را آشکار کند و حاکمیت نوپای اسلامی را در خطر جدی قراردهد، ازبین بردند.

برای اینکه به وسعت همکاری و حمایت ساواک از مذهبیون پی ببریم به مصاحبه “سید حسن نصر” رجوع میکنیم.

“”شریعتی در زمانی که در دانشگاه فردوسی بود علیرغم سخنان تندی که میکرد از کار ممنوع نشده بود و به احتمال قوی سازمان امنیت از او پشتیبانی می کرد… حتی زمانی که از تدریس در دانشگاه منع شد، به دستور ساواک، حقوق دریافت میکرد. بعد هم که به تهران آمد مشاور وزیرعلوم شد و هیچ کاری نمی کرد، اما حقوق خیلی خوبی می گرفت …”

تاریخ شفاهی ایران” سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران

به این ترتیب میتوان به ماهیت ساواک به عنوان یک منبع اطلاعاتی برای تحلیل اوضاع سیاسی ایران و رابطه آن با سرویسهای امنیتی غرب و تبیین سیاستهای دوران جنگ سرد در به قدرت رساندن نیروهای مذهبی پیش از قیام پی برد.

بدون شک توصیه ژنرال “گست” و “هویزر” که آشنایی زیادی به موقعیت ایران داشت به”آیت اللاه بهشتی” مبنی بر دستگیری ارتشیانی که احیانا میتوانستند برای نیروهای اسلامی خطرناک باشند در همین راستا بود.

توصیه غرب به رژِیم اسلامی نه فقط به دلیل حمایت این ارتشیان از رژیِم شاهنشاهی، بلکه بیشتر به خاطر تمایلات میهن دوستانه آنها و احیانا قرار گرفتن آنها در فعل و انفعالات بعدی در کنار مردم، علیه رژِیم تازه به قدرت رسیده اسلامی بود. نمونه ای از این فعالیتها علیه رژیم اسلامی ، کودتای تعدادی از افسران پایگاه هوایی نوژه در همدان بود.

از طرفی دیگر کافیست نقش “پرویز ثابتی” مبنی بر همکاری ساواک با سرویسهای غربی را مرور کنیم، تا دریابیم، عمق همکاری ساواک با غرب در سمت و سو دادن قیام ضد سلطنتی مردم ایران تا چه حد بود.

ثابتی میگوید “زمانی که سر کار بودیم با موساد و سی آی ای تماس و ارتباط حرفه ای داشتیم و تبادل اطلاعات می کردیم و در زمینه هایی همکاری می کردیم.”

“ثابتی” در گفتگو با عرفان قانعی فرد “در دامگه حادثه”

بدون شک تحولات سیاسی در ایران بر اساس تدوین دکترین غرب در دوران جنگ سرد مبنی بر استفاده از نیروهای سیاه مذهبی علیه موج کمونیسم در منطقه بود. این سیاست تحت عنوان “کمربند سبز” سالها قبل، عملا به اجرا گذاشته شده بود. بر اساس همین دکترین گروههای اسلامی در افغانستان توسط کشورهای عربی و آمریکا تغذیه میشدند.

در رابطه با دکترین جدید، در نشست گوادلوپ، سیاست جدیدی در مورد شاه ایران انتخاب شده بود. رل ایران شاهنشاهی به عنوان “سرباز بزرگ” در منطقه، عملا به زیر سوال رفته بود. روند جهانی سازی، دیگر نیاز به دیکتاتورهای ریز و درشت مانند شاه، صدام، پینوشه و سوکارنو ، که با کمک دلارهای غرب به قدرت رسیده بودند نداشت. اینک کشتیبان را سیاستی دیگر لازم بود.

دخالت امپریالیستها در امور داخلی ایران و تبادل نظر برای انتقال قدرت به خمینی به حدی بود که حتی شاهنشاه فراری که در یکی از پایگاههای نظامی آمریکایی در پاناما زندگی میکرد به آن آگاه شده بود . شاه فراری هنگامیکه یکی از ژنرالهای آمریکایی به دیدن او به این پایگاه رفته بود ازاو سوال میکرد “حال دوستان جدید مذهبی شما چطور است؟

ایران همواره در صد سال گذشته به دلیل ثروتهای زیر زمینی و خصوصا با پیدایش نفت، یکی از حلقه های محکم سرمایه داری جهانی بوده و هست. هرگونه تغییر و تحول انقلابی در این نقطه میتواند به عنوان کانون شورشها و صدور انقلا بات به بسیاری از کشورهای منطقه محسوب شود.

برای امپریالیسم چشم پوشی از منافع حیاتی در خاورمیانه، برابر با تضعیف او در ارتباط با یکی از حلقه های مهم سرمایه داری و از دست دادن بازار مهم اقتصادی میباشد. به همین دلیل میبینیم که بسیاری از کشورهای منطقه مانند ایران و عراق همواره تاریخ خونباری را تحت حکومتهای مختلف تجربه میکنند.

غرب برای وابسته کردن هر چه بیشتر اینکشورها از همه ابزارهای موجود استفاده میکند. در طی صد سال گذشته این ابزارها مذهب ، ناسیونالیسم و یا دخالت مستقیم نظامی بودند.

استفاده ابزاری از گروههای مذهبی و یاری رساند ن به آنها برای بدست گیری قدرت از دوران قرن نوزده، توسط کاردار سفارت انگلیس در تهران به عنوان یکی از ابزارهای مهم طرح گشته و به بحث گذاشته شده بود.

یاری رساندن ملایان به رضا خان و متقاعد کردن او مبنی بر دست برداشتن از تفکر جمهوری خواهی و پذیرش پادشاهی ، نتیجه همین سیاست تنظیم شده بود. ملایان بار دیگر در سال سی و دو، هنگامیکه نیروهای چپ و ملی پای به میدان گذاشتند و منافع امپریالیسم و ارتجاع داخلی با آغاز ملی شدن نفت در معرض خطر قرار گرفت، به محمد رضا برای رسیدن به قدرت کمک کردند. کودتای بیست و هشت مرداد سال هزار و سیصد سی و دو، نتیجه همکاری امپریالیسم، ارتجاع مذهبی و نظامیان وابسته به حکومت شاه بود.

درمورد حمایت از گروههای اسلامی و شاخه ایرانی اخوان المسلمین میتوان با اشاره به مصاحبه آقای “حسن نصر” که مدتی ریاست دفتر فرهنگی فرح پهلوی را بر عهده داشت، به وسعت همکاریهای ساواک و سرویسهای اطلاعاتی غرب در حمایت از گروههای اسلامی بیشتر پی برد.

»… بعدها معلوم شد که این پول ها از سازمان امنیت می آید. …جلسه ای تشکیل شده بود در وزارت دربار درباره شریعتی و حسینیه ارشاد. آن آقای ثابتی نامی که در سازمان امنیت بود، یک طرفداری عجیب و غریبی از شریعتی کرد و می گفت که افراد را از کمونیزم بر میگرداند و جوانان خیلی دنبالش هستند.

من همانجا گفتم این خیلی خطرناک تر از کمونیست بودن هست… همانجا مخالفت سنگینی با من کردند و گزارش شدیدی علیه من به شاه فرستادند… من خودم رفتم با شاه صحبت کردم و ایشان گفتند ول کنید و…«

تاریخ شفاهی ایران” سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران. مصاحبه “حسن نصر”

بیهوده نبود که شاه با تشکیل گروهای سیاسی مارکسیستی و اعلام مبارزه مسلحانه علیه رژیم خود میگفت “من هیچگاه نخواهم گذاشت که ایران ایرانستان شود”.

در همین رابطه میبینیم که در بسیاری از روزنامه ها و مجلات دولتی از گروههای سیاسی به عنوان “مارکسیستهای اسلامی” نام برده میشد.این سیاست مبتنی بر همان سیاست ” مک کارتی” در آمریکا بود که بسیاری از نیروهای سیاسی دموکرات را با برچسب کمونیسم به اتاق مرگ رهنمون میکرد.

در طی کمتر از دو دهه چهل و پنجاه، چندین گروه و سازمان سیاسی نظامی مارکسیستی در ایران بوجود آمده بود. این رشد نشاندهنده تمایل عمومی نیروهای انقلابی در ایران بود.

“در سال ۱۳۵۲ حدود سه تا چهار هزار زندانی در رابطه با جنبش مسلحانه داشتیم که این مساله نیز نشاندهنده اجتماعی بودن مبارزه مسلحانه است. به همین جهت حکومت می خواست از هر طریق ممکن در جهت تخطئه و سرکوب این جنبش عمل کند”

«مصاحبه روزنامه شرق با اقای علیرضا ثقفی در باره دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی زمان شاه در سال ۱۳۵۲

طبیعی بود که رشد و روند این نیروها از جانب سرویسهای جاسوسی داخلی و خارجی کارشناسانه دنبال میشد.

تنها از درون یک سازمان سیاسی نظامی مانند مجاهدین، بیش از هفتاد درصد نیروها ی آن جدا شده و بعدها سازمان کمونیستی پیکار در راه آزادی طبقه کارگر را بنیان گذاشتند. این همان سازمانی است که پس از قیام پنجاه و هفت یکی از پیگیرترین نیروها، در کنار چریکهای فدایی، در افشای ماهیت دروغین و ضد انقلابی مذهبیون نقش برجسته ای داشت.

در دهه چهل و پنجاه ، باورهای روزمره مردم، و گرایش مذهبی ضعیفتر شده بود. مذهب فقط در گوشه مساجد و تکیه و مراسم عاشورا و تاسوعا برای دو روز زنده میشد. مذهب نمیتوانست پاسخگوی نیازهای مادی جامعه ایران باشد.

از طرفی دیگر ، تاثیر مبارزه مسلحانه بر روحیات مردم ایران و دفاع جانانه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان در بیدادگاههای رژیم شاهنشاهی، مبنی بر دفاع از مبارزه مسلحانه به حدی بود که رفسنجانی به یکی از رهبران مجاهدین خلق، رفیق “تراب حق شناس” که بعدها با گروه جدا شده خود، سازمان مارکسیستی پیکار را پایه نهادند توصیه میکرد:

“…ما از اول هم میدانستیم که اسلام شما با اسلام ما یکی نیست اما آیه را از روی آرم سازمان برندارید. زیرا وجود مجاهدین به ما این امکان را میدهد که بگوییم تنها کمونیستها نیستند که میتوانند مبارزه مسلحانه کنند…”

“از گذشته تا آینده” ) تراب حق شناس

http://peykarandeesh.org/articles/745-mosahebetorab.htm

این در حالی بود که رژیم شاه با تحت فشار قرار دادن گروههای فرهنگی، هنری و رسانه ای، هواداران مبارزه مسلحانه را مجبور به فاصله گرفتن از آن و یا به تقبیح آن مجبور کند.

در دهه چهل و پنجاه، نیروهای مذهبی با توجه به تلاششان در تاثیر گذاری بر تحولات سیاسی، عملا نقش خود را از دست داده بودند. تعداد بسیار کمی که تحت تاثیر ملایان و با فشار اعتراضات مردم به میدان رانده شده بودند و تلاش داشتند نقش مذهب را در اعتراضات آن دهه در معادلات سیاسی پررنگ سازند در زندانها با رفرم مذهبی شاه کنار آمده بودند. در این میان اعضای برجسته گروههای مذهبی “حاج مهدی عراقی”، ” جلاد اوین”، “عسگر اولادی”، “رفسنجانی” و بسیاری دیگر با سپاس از شاه و اعلام ندامت آزاد شدند. ادعای قشریون این بود که ما باید قبل از همه به مقابله با کمونیسم بپردازیم تا مقابله با شاه.

شاه نیز تلاش میکرد با سو استفاده از ذهنیت مذهبی مردم، آنها را علیه گروههای سیاسی بسیج کند. او عاجزانه از مذهبیون میخواست که علیه موج کمونیستی بر خیزند.

محمد رضا شاه در همین رابطه در سال چهل و هفت با تقاضای مرجع تقلید، “آیت اللاه بروجردی”، دروس دینی را در مدارس اجباری کرد و افرادی مانند “بهشتی” ، “باهنر” ، “مطهری”، “مفتح” و صدها آخوند دیگر در سراسر کشور، در تدوین دروس دینی در مدارس دولتی همکار وزارت آموزش و پرورش شدند.

در بهبوحه قیام سال پنجاه و هفت میتوان به نقش افرادی مانند “سرهنگ توکل” که امروز مدافع اصلاح طلبان شده و در نیمروز قلم فرسا یی میکند، به عنوان یکی از همان مهره هایی که در راستای اجرای سیاستهای امپریالیستی عمل میکردند، اشاره کرد .

ایشان مینوشت “قبل از آنکه قیام مردم رادیکالیزه شود و کل سیستم در هم شکسته شود و کمونیستها دست بالا را بگیرند باید چاره ای اندیشید”.

مرد دوم ملایان مانند ” آیت اللا شریعت مداری ” بین نخست وزیری و ملایان همقطار خود مداوم درحرکت بود وتلاش در آشتی و پیوند دادن آنان داشت.

ملایان درروز عاشورا وتا سوعای حسینی ازسازمان اطلاعات وشهربانیهای کشور اجازه گرفتند که برای ترویج اسلام در میان خلق به مراسم عزاداری بپردازند. در تمام مدت دو روز ملایان و افراد وابسته به سازمان اطلا عا ت شاه تلاش داشتند شعارهای “مرگ بر شاه” و هرگونه شعار “سرنگونی طلبی” را تقبیح کنند .

شعارهایی مانند” اتحاد, مبارزه, پیروزی” شعاری کمونیستی قلمداد میشد. به تظا هرات کمونیستها، توسط ارازل و اوباشان نوپای حزب اللاهی حمله میشد.

ملایان، تظا هر کنندگان را متهم به “شیشه شکن ، “تند رو” و “وابسته به بیگانه” قلمداد میکردند. حزب ا للا در ادامه شرارت خود، “سینما رکس آبادان” را به خاطر انتقام از مردم و پیروی نکردن از شعایر اسلامی و به صرف دیدن یک فیلم چپگرا مانند فیلم “گوزنها” به آتش کشیدند و بیش ازچهار صدو پنجاه انسان را زنده، زنده سوزاندند. فیلم گوزنها به شکل بسیار ضعیفی، تداعی کننده مبارزه مسلحانه نیروهای انقلابی علیه رژیم شاه و ارگانهای نظامی اوبود، وبه همین دلیل این موضوع برای مذهبیون خشک مغز قابل تحمل نبود. حزباللاه با به آتش کشیدن مسجد کرمان و سینما رکس آبادان مردم را مجبور به اطاعت از شعایر اسلامی میکرد.

به آتش کشیدن مسجد کرمان توسط ملایان در حقیقت برای جریحه دار کردن عقاید مذهبی مردم و تحریک احساسات آنها انجام شد.

ملایانی مانند “شریعتمداری” در سالهای ۵۶/۵۷ با پادویی از مقامات رژیم شاه اجازه گرفتند که ملایان بتوانند به همراه مردم به روزه خوانی در خیابانها در روزهای “تاسوعا و عاشورا” بپردازند. در آغاز روز تظاهرات تاسوعا عاشورا هنگامی که ملایان با توده های خشمگین و شعارهای رادیکال روبرو شدند فرار را بر قرار ترجیح داده و به گوشه های مساجد و منازلشان پناه بردند.

خلق به تنهایی در مصاف با ارتش و پلیس صدها کشته داد. تلاش ملایان مبنی بر کانالیزه کردن شورشها و قیامهای شهری که متاثر از سازمانهای سیاسی چپ بودند، نتیجه نمیداد.

توده های مردم بلاخره با مشعلی که درسال چهل و نه در سیاهکل و سپس در همه شهرهای ایران بر افراشته شده بود، برای قیام نوزده بهمن آماده شدند. چریکهای فدایی با آگاهی از هدف سیاست ملایان و تمرکز و مرکز ثقل قرار دادن اعتراضات سیاسی در بهشت زهرا و مساجد تهران، مبدا همه اعتراضات را به دانشگاه تهران منتقل کردند.

مردم انقلابی در روز نوزده بهمن در دانشگاه تهران تجمع کردند و از همانجا به مراکز جهل و ستم هجوم بردند

مردم ایران با پیروی از انقلابیون مسلح ، به یاری همافران آمده و پادگانها را یکی پس از دیگری تسخیر نمودند.

خمینی مانند بسیاری از ملایان با دیدن شورش خلق در روزهای بیست یک و بیست ودو بهمن سراسیمه اعلام کرد”من هنوز دستور جهاد نداده ام”.

سرانجام چند هفته پس از قیام و تسلیح عمومی مردم، “خمینی” به همراه رئیس جمهور منتصب خود، آقای ” بنی صدر” دستور جمع آوری سلاحها را داد.

در آغاز هجوم خلق به پادگانهای ارتش، ساواک و شهربانی و تسلیح عمومی خلق تعداد زیاد ی از ژنرالهای ارتش به خدمت امام که اکنون مدتی بود توسط هواپیمای فرانسوی بر زمین نشسته بود لبیک گفنند. ارتش , ساواک و پلیس آماده بود تحت حاکمیت جدید به خدمت بپردازد.

سرلشکر قره نی و بسیاری دیگر که در چند ماه گذشته در خفا و نهان با ملایان نزدیکی وهمکاری کردند، اکنون به سمت فرماندهی ارتش منتصب شده بودند. آنها مصون مانده بودند تا بتوانند در جهت سیاستهای امپریالستی به خمینی خدمت کنند.

ساواک و ارتش در مقابل چشمهای بهت زده خلق به خیابانها سرازیر شده و هر کدام با خود عکسهای خمینی حمل میکردند.

آرتش در همان ماههای اول پس از قیام در هجوم به کردستان جنایت پیشگی خود رابه اما مشان نشان دادند .” صباقیان” وزیر جنگ بعدها در هجوم ارتش به کردستان مصرانه ازدولت میخواست که “نظامیان اخراجی به کارشان برگردند”. او تلاش میکرد فانتومهای اف شانزده که قراردادهایش در زمان حاکمیت شاه با آمریکا بسته شده بود، به ایران وارد کند.

خمینی اعلام میکرد “ما برای خربزه انقلاب نکردیم”، “ما برای معنویت انقلاب کردهایم”. ملایان همگی تلاش داشتند انقلاب مردم ایران را بر خلاف آرای آنها، انقلابی مذهبی و برای اسلام و خدا بنامند. این در حالیست که توده به جان آمده برای بهتر شدن شرایط زندگی و کار به میدان آمده بودند.

قیام سال پنجاه و هفت برخلاف ادعای ملایان، آنقلابی”دنیوی” بود و نه بر اساس تصور آنها “انقلاب برای آخرت و خدا”. این قیام بایستی در پروسه خود و در زمینه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی به پیش رفته و نیازهای مردم ایران را تامین میکرد.

اما حزباللاه تازه به قدرت رسیده ،هر گونه تشکل مردمی، مانند سندیکا واتحادیه ها را که برای رسیدن به اهداف انقلاب ، مبنی بر دستیابی به حقوق به حقشان تلاش میکردند را با خشونت و ترور پاسخ میدادند. بیش از دویست و هشتادو پنج اتحادیه و سندیکای کارگری و دهقانی توسط دولت سرمایه داری اسلامی نابود شدند. رهبران توده های مردم و نمایندگان کارگری در مقا بل کارخانه ها و در مقابل چشم کارگران ترور میشدند. هواداران ج اسلامی با بمب گذاری و به آتش کشیدن ساختمانهای ودفاتر تشکل های مردمی جریح تر از امامشان علیه خلق بسیج شدند. سندیکای مستقل کارگران بارانداز انزلی که در مقابل کارفرمای جدید “جمهوری اسلامی” ایستاده و از دو شیفته شدن کار سر باز زده بودند دستگیر، اخراج و مجازات شدند. صیادان آزاد انزلی برای دستیابی به حقوق خود، مبنی بر دریافت اجازه نامه صید دستگیرو شکنجه شدند. در پی چند هفته پس از قیام، دهها تن از صیادان زحمتکش در مقابل شیلات انزلی به گلوله بسته شدند.

ر فرمیستها ادعا می کنند که “ملایان با تشکیلات عریض و طویل و مساجد دارای پایگاه توده ای وسیع بودند”. آنها ادعا میکنند که “نیروهای روشنفکر توانایی مقابله با حاکمیت جدید را نداشتند”.

کسی نمی خواهد بگوید که آن کدام نیرو میتوانسته باشد که با تفکرات عقب مانده مقابله کند؟. آیا مجاهدین میتوانستند با اسلام “امام خمینی” و “پدر طالقانی” مقا بله کنند؟.

آیا آن نیرو میتوانست حزب توده و اکثریت باشد که در تحلیل هایشان “امام” و حاکمیت را “ضد امپریالیست” ارزیابی میکردند؟

ما در هیچ کجای تاریخ و ادبیات جهان سراغ نداریم که کمونیستها یکی از مرتجع ترین و قشری ترین رژیمهای جهان را مردمی و قابل مدارا بدانند.

سایر احزاب اپورتونیست نیز با تحلیل های خود از حاکمیت مردم را بیشتر در توهم قرار میدادند.

آنهایی که ادعا می کنند که “ج اسلامی دارای پایگاه توده ای بود” و کسی یارای مقابله با حاکمیت ج اسلامی را نداشت، بایستی به این سوال پاسخ دهند که چرا مردم پس از قیام بهمن ماه در کردستان ، ترکمن صحرا, بلوچستان, تهران, جنوب ایران, صیادان انزلی و آذربایجان علیه سیاست ج اسلامی اعتراض کرده و خواستار ادامه تحولات تا محو ستم بودند.

اگر حاکمیت ج اسلامی دارای” پایگاه توده ای” بود، چرا با بمب گذاری و ترور مخالفین آغاز کرد؟ چرا در کوچه و خیابان به زنان معترض حمله میکردند؟.

چرا ج. اسلامی که اکنون تمامی ارگانهای قانونی، که در قانون اساسی ثبت شده بود و بسیاری از ابزارهای غیر قانونی ، مانند گروههای فشار و بسیجی که در دست داشت، به زور متوسل می شد؟ مگر نه این بود که مردم مخالف سیاست حاکمیت و موافق منافع “دنیوی” خود بودند؟.

رفرمیستها مدعی بودند که مخالفین حاکمیت اسلامی به لحاظ کمی توانایی مقابله را نداشتتند. ولی باید دانست که آیا کمیت مهم هست یا کیفیت. آیا هنگامی که نیروهای کاری مانند زنان، پرستاران، کارگران، دیپلمه های بیکار و روشنفکران دست در دست یکدیگر به خیابانها میریزند و علیه سیاست ضد انقلابی حاکم اعتراض میکنند، مهم هستند یا گله ای از حزب الله که با چاقو و زنجیر به جان آنها می افتند ــ کدام یک توده مرد م بودند؟.

آیا میلیونها جوان آکتیو که پس از قیام در سازمانهای سیاسی متشکل گشته و نیروهای کاری آینده کشور را تشکیل میدادند، جزو توده مردم بودند یا تعدادی حزب اللا که به فرمان امام مینهای جبهه ها را خنثی میکردند و یا این که با توپ و تانک به کردستان برای “مقابله با کفار” بسیج میشدند.

درکی که ازقیام سال پنجاه وهفت توسط احزاب و بسیاری دیگر آگاهانه و نا آگاهانه ارائه داده میشود، غیر علمی وغیر مارکسیستی میباشد. در هیچکدام از ادبیات مارکسیستی نه تنها قرابتی بین مذهب و دموکراسی وجود ندارد، بلکه پیش شرط برقراری دموکراسی از میان برداشتن قوانین غیر انسانی مذهبی و “جدایی دین از دولت” میباشد.

نمیتوان حاکمیتی را که تمامی قوانین آن ، حتی در مورد خصوصی ترین مسائل مردم، که متاثراز مذهب است، “حاکمیتی مردمی و دموکراتیک” نامید.

انقلاب به مفهوم اصلی آن ابتدا سرنگونی رژیم ضد خلق و ایجاد صدها ارگانهای اجتماعی سندیکاهای کارگری میباشد که خود محصول سالها تجربه مبارزاتی خواهد بود. انقلاب یعنی تحول بنیانی در ساختارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی .

سرنگونی یک رژیم به تنهایی به مفهوم “انقلاب شکوهمند” و پایان یک حاکمیت سرمایه داری به نفع خلق نخواهد بود، بلکه آغاز یک کار بسیار طولانی توسط ارگانهای مستقل توده ای برای رسیدن به اهداف انقلاب خواهد بود.

پایان یک حکومت ضد انقلابی به مفهوم آغاز ، رشد و شکوفائی ارگانهای توده ای در شرایط دموکراتیک خواهد بود.

این تنها انقلاب واقعی است که توده ها به همراه سندیکاها اتحادیه ها و سایر ارگانهای دیگر توده ا ی در زیر یک سقف متحدانه آ ن را به سر انجام خواهند رساند.

سیروس کار ۲۰۰۷

بازنویسی شده در سال ۲۰۱۳

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)